جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۲

گزارش گرتمان



پسرم سلام!
اين نامه را پس از مدتها بي خبري برايت مينويسم.در اين مدت به وسيله ي ديگري دسترسي نداشتم.ما در پناهگاه سوم از جاده اتراق كرده ايم.اين جا موبايل آنتن نميدهد و نامه رساني كه پيغام ها را مي آورد هر ماه يك بار از اين جا ميگذرد.براي همين تا آن موقع بايد صبر كرد.
امروز مسوول خط پيشم آمد و با من روبوسي كرد و در حاليكه تمام آن مدت مجبور بودم بوي دهان ناشتايش را تحمل كنم يك پاكت سيگار در جيب پشتش گذاشتم و او همانطور كه دستم را فشار ميداد برگه ي حركت را در دستم گذاشت.
با اين حساب وقفه اي كه در سفرمان پيش آمد به آخر رسيده و ما دوباره حركت ميكنيم.
پسرم!گوش كن.مي خواهم چيزهايي را برايت توضيح دهم.ميداني كه من راننده ام.پدرم هم راننده بود و همين طور شغل پدر او هم رانندگي بود.و كار همه ي ما اين بوده كه صبحها در گرگ و ميش مردگان را به سرزمينشان حمل كنيم.براي همين ساعت چهار چهار و نيم صبح مردگان را سوار اتوبوس ميكنيم.آخر راه طول و درازي در پيش است و بايد از زمان استفاده ي خوب كرد.
من از چهارده سالگي كمك پدرم كردم.تابستانها با هم راه مي افتاديم.من آب دست مسافران ميدادم.او وقتي گروهي را ميبرد كه پدرش هم در آن بود از كارش دست كشيد.
من اين بار منظره ي عجيبي ديدم.بگذار از اول تعريف كنم.
روز حركت از ساعت سه و پنجاه دقيقه منتظر مسافران بودم.تا چهار و ربع تقريبا همه آمدند.وقتي آتش كردم خبر رسيد گروه ديگري هم در راهند و قرار است به ما ملحق شوند.و ما بايد صبر كنيم.اين انتظار تا ساعت هفت طول كشيد.من هرچه گفتم كه حالا نميتوانيم راه بيفتيم اصرار كردند كه چاره اي نيست.معلوم بود به تاريكي ميخوريم.اقرار ميكنم تا حالا آن گذرگاهها را در سياهي شب طي نكرده بودم.ولي نسيم خنكي مي آمد كه ترس را با لرزه هاي خنكش بازپس ميراند و شور مسافرت را در مخيله ي مسافران شعله ور ميكرد.
در رديف هاي آخر مسافران دست ميزدند و ميرقصيدند.مشروب هم داشتند.براي شام كه نگه داشتم براي من هم ريختند.در ميان مسافران يك دختر بود كه آرام روي صندليش كز كرده بود و با كسي حرف نميزد.بعد از مدتي نشانه هاي دلتنگي مثل بغض فروخفته اي در چشمهايش پيدا شد.زني كه كنارش نشسته بود گفت:دلت براي دوست پسرت تنگ شده؟
همه خنديدند.
دوباره زن گفت:آنجا هم پيدا ميكني.
باز همه خنديدند.
ديگر هوا تاريك تاريك شده بود گذرگاهها به منازل اشباحي ميمانستند كه ماشين را در خود ميبلعيدند.ناچار بودم سرعتم را كم كنم.اين جزو مقرارات ماست كه با چراغ خاموش و دور از هر وسيله اي ديگر كه جلب توجه كند به راهمان ادامه دهيم.از طرفي هر چه به مقصد نزديكتر ميشديم فاصله ي زاويه اي شكلمان نسبت به ماه و ستاره ها رسيدن نورشان را دشوارتر ميكرد.به طوري كه وقتي آخرين پيچ جاده تمام شد تاريكي مطلق همه جا را فراگرفت.فقط از روي تجربه هاي قبلي سعي ميكردم راه را پيدا كنم اما خيلي اوقات برداشتهاي گذشته در موقعيتهاي مشلبه صد در صد سودمند نمي افتد.ما گم شده بوديم و بيجهت پرسه ميزديم.تا اتفاقي به پست بازرسي نيروهاي گشت برخورديم.چون مجوز حركت شب نداشتم از حركتمان جلوگيري كردند.طبق مقرارات اين كار جرم محسوب ميشود و محكوميت سنگيني دارد.تو خودت ميتواني مجازات حركت در تاريكي را حدس بزني؟
مسوول پناهگاه ضمن يادآوري وضع پيش آمده اضافه كرد كه بخت يارمان بوده كه به بازرسي برخورديم.
با اين حساب تا چند ساعت ديگر به دروازه هاي دنياي ديگر ميرسيم.حلا بگذار خوابي را كه ديشب ديدم برايت تعريف كنم.
خواب ديدم در خانه مان روي صندلي راحتي نشسته ام.ولي فضاي اطرافم اتاقي بود كه اينجا عادتا در آن استراحت ميكنيم.آن وقت براي چند لحظه پدرم با هيبت آن سالها در آستانه ي در ظاهر شد و در حاليكه دستش را به سينه زده بود نزديك تر مي آمد و تصويرش واضح تر ميشد.سپس رو به من گفت:من نگران آينده ات نبودم اما اين كه بعدها چه خواهي كرد هميشه آزارم ميداد ولي تو اين دغدغه را همواره خواهي داشت كه از نفر بعدي كه كارت را خواهد كرد بي خبري. با اين همه مثل اين كه راحت همه چيز را پذيرفته اي....
بله پسرم ما در دنياي مردگان زندگي ميكنيم و با هر قدم به مرگ نزديكتر ميشويم.