شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲

استخوان فك سگ



اولين كسي كه استخوان فك سگ را در اختيار داشت معلم كلاس چهارم خودم بود.او هم موقع مردن آن را به دخترش بخشيد.
طبق آخرين اخباري كه به من ميرسيد در حال خروج از كشور در فرودگاه آن را از اموال ملي تشخيص دادند و نگذاشتند خارج شود.از آن پس دختر معلم من از شوهرش جدا شد؛نرخ سهامش در بازار بورس نزول كرد و او هم منقولات را فروخت و با دخترش به وطن بازگشت.
من هم بازي دخترش بودم يا از آن پسركهايي كه از مامان بازي با دخترها در تاريكه هاي كوچه لذت ميبرد.
ما يك قرار گذاشتيم با يك دختر و همينطور يك پسر چاق با شكم برآمده و اندام خيلي سفت تر از من تا شبانه دستبردي به موزه بزنيم و استخوان را برداريم.يك شب به جاي آن كه در ساعت هميشگي برگرديم خانه هايمان چهارتايي راه گرفتيم.تند و مسلط. من از همه خوشحال تر بودم انگار در مهمترين كار زندگيم شركت ميكنم.در صورت و اطوار بقيه حالتي از بي تفاوتي بود طوري كه گاهي من هم حس ميكردم بايد از شوقي كه در وجودم بود كم كنم.انگار چها تا بچه راه افتاده اند تا در پارك پايين خانه شان چرخ و فلك سوار شوند و احيانا چيزهايي را كه يكي شان در فيلمي كه مامان و بابا ميديدند دزدكي ديده بود تكرار كنند.
به موزه هم كه رسيديم باز انگار نه انگار كارمان جدي است تا اين كه من خودم را بيخيال نشان دادم و در اين لحظه صداي بقيه درآمد كه اگر نميخواستم در عملياتشان شركت كنم پس چرا پا به پايشان آمدم.
پسرك شكم گنده به من نگاه كرد.ذختر به دختر معلم پسرك خنديد من گفتم چه كار كنيم؟و پسر با همه ي زوري كه داشت مرا هل داد طرف ديوار.شايد پرزور نبود ولي راحت حريفم ميشد.من تنها هنر و قدرتم اين بود كه سر كلاس روي شيشه هاي عينكي كاغذ سفيد بگذارم يا برعكس به چشمم بزنمش و يا اين كه از پشت شيشه ها چشمهايم را چپ كنم و زبانم را تاه كنم و بچه ها بخندند.تازه اينها را هم يك بار مجبورم كردند و من از ترس اينكه دوباره كتك بخورم قبل از اشاره و ايماي آنها زود كار خودم را ميكردم.
ولي حالا ازم ميخواستند از ديواري بالا بروم كه در روز هم اگر ميخواستم و سعي ميكردم بازوانم مثل پاهاي ملخ لگدخورده به هم ميرفت و گره وار كوششي بيهوده ميكرد و ميخوردم زمين.
مرد جوان كچل و از قضا عينكي همين موقع ها نيشگوني از پاهاي لاغرم گرفت و پس گردنيم زد.دستم را هم گرفت و پيچاند.با پسرك شكم گنده دهن به دهن ميگذاشت پسرك از رو نميرفت.و او هم جرات نميكرد دست به رويش بلند كند.من تكان نميخوردم زورش بهم ميرسيد.تا در پاسگاه رهايم كرد.اول به حرفهايمان خنديدند ولي بعد اوضاع فرق كرد.
و ما حتما بايد ميمانديم تا كس و كارمان پيدا شود و ما را با خودش ببرد.از فردا همسالان مجربمان ميگفتند رفته بودند شورت هم را نگاه بكنند.دختر معلم فقط چشم غره اي رفت و دست دخترش را گرفت و برد.برعكس من كه مثل هميشه از پدرم كتك خوردم و حتا تهديد شدم كه اجازه نميدهد ديگر مدرسه بروم.
سالهاي بعد وقتي از شهرستان محل كارم به تهران آمدم و در يكي از كافه هاي قديمي چيزي ميخوردم-خواهرم زياد دوست نداشت خانه شان رفت و آمد كنم.-دستي به پشتم خورد.زني با صورتي كه شبيه پنج ضلعي نامنتظم بود؛بدون خنده اي كه انتظار سالها را زنده كند و رشته موهاي پريشان كه از زير روسري بيرون ريخته بود گفت:
يدي افندي!-بچگي به خاطر ضعف چشمانم يدي نديدي صدايم ميكردند.-استخوان را قبل از آنكه من به دنيا بيايم پيوند زده بودند به مادرم.