به پيشگاه مبارك و اثيري حضرت هميشه كشك
كون و مكان جهان جمله اسير تو شد
يا همه ديوانه وار جمله عبير تو شد
هر صنم ماه رو لاله وش راه جو
شمع خمير تو شد جمله نظير تو شد
باد به هر بارگاه ميكشد از خويش آه
تا كه شود راه خواه زان چه ضمير تو شد
هلهله و چهچهه از گلگان و رمه
سبزوش مزرعه جمله حقير تو شد
پاي به بيرون گذار عاشق و آه و هوار
قلب شده خود نذار بس كه اسير تو شد
طاهره ي ماه رو ساحره ي جاه جو
كم مشود راه جو كه دم تير تو شد
روي به ديگر مكن بند دو لب از سخن
يار ببسته زبن سار دبير تو شد
بس كه خرابات وار ميروي از كوچه سار
شام شده باردار روز صغير تو شد
قلب شده بهره مند عقل به گرداب و گند
چون كه ز ميناي خند مست و سكير تو شد
عقل به ديوانه گفت:هل همه بيزا ر و خسب
عقل وزير تو شد چرخ مجير تو شد
شور گفت به زهر خند لب ز چنيني ببند
آن كه ز خود دل نكند پند پذير تو شد
حضرت والاي كشك خلق شده غرق رشك
همچو كره توي مشك شير و پنير تو شد
حضرت جان!احتراما پس از دگرديسي حقير طلب را عينا در بحر چرت مشوش مگنود بپردازيد.
به جاي مقدمه:
اين شايد اولين-اگر بخواهم از آن مرد بزرگ نقل قول كنم-ركاكت من است.ركاكتي كه نميدانم قباحت و وقاحت هم دارد يا نه ولي كاشا رجالت نداشته باشد.
به هرحال هرچه فكر كردم كه چكار كنم كه كاري باشد كارستان مغزك ياري بنكرد و ناچار كلون خانه ي دل را زده و او بفرمايي داد و در مساعده مبالغتها كرد و خودش تا پايان يك كاركهاي كرد.
اگرچه خوب و بدش را نميتوانم خودم بگويم چون اين بزرگ-قلبم را عرض ميكنم-دقيقه اي ميگويد:خوب و لحظه اي بعد ميفرمايد:بد.
علي هذه قرار نبود اين ركاكت بشود كه شد.البته اساتيد امر مستحضر خواهند شد كه هيچ توهين و افترايي به شخص شخيصي نشده فقط يك ساختماني دارد كه هي...كمكي با تغزلات ديگر مشابه زمانه نميخواند.
براي همين هم نامش را ركاكت گذاشتم.دليلش هم اين بود كه خواستم روراستي به خرج بدهم چون حقيقتا من در لحظه ي خلق آن كون و مكان جهان را اسير و عبير كسي نميديدم جز يك نفر كه چون چشم دل گشودم ديدم بله انصافا و الحق حضرت كشك كون و مكان جهان را اسير و عبير خودش كرده و چه بهتر كه ارادت خودم را نشانش دهم تا روز مبادا او هم هوايي از بنده داشته باشد.
از حضرت كشك بعدها بيشتر ميگويم و اميدوارم عزيزان كه شما باشيد بيشتر بشنويد زيرا:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر قلم پاك خطاپوشش باش
تهران
بهمن 78