شام آخر
آن قدر ملموس و باور كردني بود كه واقعا نميتوانست بدان فكر كند يا مجالش نبود.ديگر جاي آخر بود.از وقتي در اين اتاقك را ميبستند يك خط ساخته ميشد يا نيمخط كه انتهايش چند قدم آن طرفتر حتما بسته ميشد.در را قفل كرده بودند.
نفس عميقي كشيد.طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش...
آن روز اول هم كه وارد آمفي تاتر شده بود همين كار را كرد.چه بويي بود كه مجذوبانه بلعيد و بالاخره ماندگار شد؟بوي مدرنيته و حركات خارج از سبكهاي قديمي كه روي انواع جديدتر چسبانيده بودند يا آن چند تايي كه تقريبا به طور ثابت حرف ميزدند؟و بله كتابهايي كه آمدند به سويش.اسامي شان را نميتوانست تكرار كند ولي يك تصور كلي از همه شان در سرش بود.همه شان در همان تصور خلاصه ميشدند.
بعد معرفش شدند به يك خانه.همان رفقاي دانشگاهيش . كتاب خواندن -آنجور كتابخواندن-را از آنها ياد گرفته بود.پول به اندازه بود تازه از بچه ها هم ميشد گرفت.
بادوستان ميرفتند بيرون.عصرها معمولا تاتر و بعد هم توي كافه مينشستند.چندتاشان پيشترها هم بودند.راه بلد.اولها كه اين مسايل ريخت و رنگ داشت دخترها هم مي آمدند منتها با ماركهاي خودشان.مثلا خواهر و برادر.اولش با ژستهاي جواني همراه بود و بعد نفهميد كي چشم بست كه با هم ازدواج كردند.
پدر ميگويد:امروزه روز آدم هارو از خونوادشونم نميشه شناخت چه برسه به خودشونو و عقايدشون.چشاتو واكن پسر دوره دوره ي سابق نيست ها...
چشم گشود.بچه داشت ونگه ميزد.
روي تخت دراز كشيد و به موزاييكهاي پاخورده ي كف نگاه كرد اصلا خطوط بينشان مجزا نبود.انگار يكي انتظارش را با قدم هاي متوالي رويشان سر كرده باشد.
جلسه ها متناوب بودند و هر بار يك جا.اين اواخر حس كرده بود زاغش را ميزنند.زنش را فرستاده بود بيرون تا ببينيد كسي دنبالش ميرود.چند تا از رفقا هم بودند.خودش مانده بود و بچه كه بهانه ي مادر را ميگرفت.
دير كرده بود.نگران خودش را انداخت روي مبل.بچه را زمين خوابانده بود.روي تشكچه.روي ميز دو تا كتاب گذاشته بودند.
پاها را جمع كرد و دستش را روي ساقها قلاب كرد.استرس كم شده بود.بود. ولي با نفس هاي آرامش آرامتر ميشد.آيينه نبود كه خودش را نگاه كند با آن صورت از ريخت جواني درآمده و شكم زده بيرون.گويي ترسش خيلي دون شانش بود.
ريخته بودند توي خانه.بچه از سرو صدا ترسيده بود و صدايش در نمي آمد يا خواب خواب بود.زن كه جايي قرار نبود برود كه دنبالش بروند و بريزند آنجا قرار بود فقط بچرخاندشان.دو سه نفر از رفقا هم مراقب بودند.حتما خسته شان كرده بود و اينها از كوره در رفته بودند و ريخته بودند تو.يا مشكوك شده بودند.يا...
همه ي كتابها را نبردند.پدر هنوز خبر نداشت مادر ميدانست.خودش به پدر گفت بل كه كس و كاري پيدا كند.كسي كه كاري از دستش بربيايد.انگار يادش نبود كه از خانه ميرود اداره و يكراست برميگردد.مگر كي را داشت؟چند نفر كه دمخور بودند.اوضاع احوالشان بد نبود ميگذشت.پسر هم اوايل ماهانه ي دانشجويي داشت بعد هم رفت سركار.زنش هم كار ميكرد.
ملاقات دنگ و فنگ داشت.اول كه اصلا نميشد.خودش آن تو افتخار ميكرد.چند تا از بچه ها هم بودند.زن با گريه ميگفت:پس اين بچه چي؟از الان شده بي صاحاب؟
ميخواست جواب دهد وقتي بزرگ شد حتما افتخار ميكند.ولي ديد هيچكدام حال اين حرفها را ندارند.
زن ميخواست از وضع داخل زندان بپرسد.شنيده بود چه شكنجه هايي ميكنند.گفته بودند يك سرهنگي بوده به خصوص براي دانشجوها و افراد تازه كار يك كم واجبي ميداده بخوردشان و آنها هم استفراغ و تب تا چند روز.تازه اگر گير كسان ديگر مي افتاد يعني سابقه دار بود جورهاي ديگري رفتار ميكردند.در جلسات ديده بود بچه هايي كه كف پاهاشان را سوزانده بودند.
رفقا گم و گور شده بودند.فقط يكي دو بار آمدند كه توانايي كمك مادي نداريم ولي حمايتتان خواهيم كرد.
زودتر از آنچه فكرش را بكند آمد بيرون.با شخصيتهاي ديگر آشنا شده بود.قول همكاري هم داده بودند.با پدر نيمتوانست بحث كند روي حرف خودش مي ماند.مادر هم پر شده بود.زنش ميگفت:نميتونم ببينيم كارات اينجوري شده.خواهش كرده بود دست از اين چزها بردارد.
بعد از زندان فكر ميكرد چيزهاي قبلي پخته شدند.جواب ميداد:بچه بايد بدونه.يه روز ميفهمه چه كار كرديم.و به بچه نگاه ميكرد.
زن ميگفت:چي رو بايد بدونه اين كه پدرش اون تو بود و گرسنه نموند؟يك زن تنها تونست شكمشو سير كنه؟؟
آرام اين كلمات را به زبان مي آورد.مطمئن نبود بايد به آنها افتخار كند.يادش افتاد مثل او زياد بودند كه بچه هاشان گرسنه نماندند. از هزار كثافت كاري هم ممكن بود.
پدر رفته بود.مادر هم در خانه ي سالمندان دستكم چهار تا هم صحبت داشت.سر كار رفتن با آن سابقه برايش ممكن نبود.به خصوص هر از گاهي مي آمدند سراغش از شهر هم تا اطلاع ثانوي اجازه ي خروج نداشت.براي همين ميرفت ميتينگ.و اميدوارانه ميگفت:ميتوان به ميراثي كه براي فرزندانمان ميگذاريم اعتماد كرد.مردم دسته دسته به ما ميپيوندند.وقت حركت است.ما با مردم حركت كرده ايم.
شب آخري ميتوانست سيگار بكشد.خودش بود و يك اتاق كوچك.ولي سيگار را از خيلي وقت پيش گذاشته بود كنار.مگر ميشود وقتي موضوع جدي ميشود ژست آدمهاي مضطرب را گرفت.خوردن و دستشويي رفتن هم از ياد ميرود.
پسر اما ميراث دار تمام آنچه برايش كوشيدي.براي سپردن به او كوشيدي.آن وقت اين پدر اين پيرمرد بايد طول خانه را گز كند جرات سرزدن به بيرون را نداشت.چطوري توي صورت مادرس نگاه كند.حالا كه نه يال پرزدار اسب ميكنند توي آلت مردها نه با روغن كف پايشان را ميسوزانند.يك حلقه طناب كافي است بيندازند دور گردن و انقدر بكشند كه ....توي سد پيدايش كرده بودند.نه كه چيزي توي جيبش پيدا كنند كه ديگر در سر هم چيزي نميداشت.
خانه هاي رفقا خالي شده بود.راه بلدها رفته بودند جايي كه نادر رفت.ديگر مثل مرده ها بايد تو كوچه و پسكوچه ها راه ميرفت.زنش گفته بود كه هيچ وقت نميبخشدش.وضع خودش هم بدتر بود.دوستان طردش كرده بودند.از وقتي آزاد شده بود ازش ميترسيدند ميگفتند:جاسوس.همه شان بي ثمر شده بودند.نياز به افراد تازه نفس بود كه با جريان روز حركت كنند.نبض ملال و خرف زده ي او با جوانها نميخواند.
شبي كه ريختند خانه زنش آشپزخانه بود.بچه را خوابانده بودند روي يك زيرانداز وصله دار.يك پالتومانند پاره هم تنش كرده بودند.زمستان بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد.اگر غذايي هم بود يك تخم مرغ بود كه آب پز ميدادند او بخورد.خودش راه ميرفت.مقاله مينوشت و بعد پاره ميكرد.كتاب ميخواند.فكر ميكرد.بيكار بود.
نفس عميقي كشيد طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش:پدر كه قانع ميرفت اداره و برميگشت.و اگر ميخواست پيش از موعد بازنشست شود بايد راضي ميشد دوگروهش را بگيرند.دخترهاي دسته كه چه بيحرمتي ها ميديدند و ساكت ميشدند. يا تمام زندگيشان اين بود كه بروند توي كوره پزخانه يا زورآباد براي پخش كردن كمك و لباس به مردم.آن وقت چه شبها كه توي برف و كولاك گير نميكردند.و زنش را ميديد با آن صورت ملتمس و زنهاي نجيب ديگر كه افتادند توي زيرزمينهاي نمور با كرايه هاي هفت هشت ماه عقب مانده و نگاهها و توقعات صاحبخانه.و در پايان پسر كه ميراث بود و ديگر نبود.
از دريچه ي بالاي سلول بيرون را ميتوانيس ببيند.آسمان ستاره باران بود و مهتابي.حس كرد نسيم ميوزد.روي تخت طوري ايستاد كه در مسير باد باشد ولي خفه بود هوا.نگاهش به پرده ي شب افتاد.رنگ رو رفته بود و نه روشن تر.بايد صبر ميكرد صداي باز شدن قفل را هم ميشنيد.عجله اي در كار نبود.