Once again
مسافر خسته و خاك آلود از اسبش پياده شد.شاخه اي كه به لب گذاشته بود را به زمين انداخت كلاهش را از سر برداشت و خودش را با آن باد زد.نگاهش را بر مناظر اطراف گذراند.پيرمرد زير سايبان چوبي ي اتاقك نشسته بود و چپق چاق ميكرد.نزديكش رفت.براي مدتي چيزهايي بينشان ردوبدل شد.آن وقت مرد برگشت سوار اسبش شد و به راه ادامه داد.