جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲

عجب رسميست
بودم كاش
خسته ي راه رسيده بودم كه گفتند مهسا...
هنوز سرم درد ميكند.گيج هم ميرود.عكسها ميگويند چيزيم نيست ولي ميخواهم بالا بياورم.
لحظه بود.شايد هم خواب ميديدم.
از خيليها بايد تشكر كنم.آن پيكان سبز اگر اشتباه نكنم.پرايد سفيد كه با زنش ايستاد پژو بود يا سيلو كه پرسيد كمك ميخواهي..
110 هم آمد كه حق حساب بگيرد كه ديد گيج تر از آن هستم كه بفهمم چه ميخواهد رفت.راهنمايي هم گشاديش آمد بايستد.فقط چند تا جرثقيل فرستاد كه هركدام كنسلي بگيرند.سايپا هم شب جمعه بود و مرده.دست هم به جاي بند نيست تا شكايت كنم.همه اش پاي خودم خواهد بود.
نه كمربند نبسته بودم.بازهم خيال ندارم ببندم.ولي هر بار كه كمربند بسته لاشخور پليسهاي همت را رد كنم همانطور كه بازش ميكنم باز فرياد خواهم زد:آهاي دزدهاي مفلوك لجن هاي انباشته كه اگر بازار پفيوزيتان منحل شود و گم شويد در همان شهرنو و خاك سفيدتان مردم آسوده ميشوند!.من نمردم هنوز زنده ام و كمربند هم نميبندم.اصلا باكي هم از مردن ندارم فقط از اين وحشت دارم كه در بين شما كثافتها باشم و نتوانم حرفم را بزنم.
وگرنه من هنوز هستم.

چهارشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۲

ما در قهوه خانه*

اوليش مهندس جيره خواري كه از ترس اخراج شدن عيوب ماشين را طوري از زبان صاحبش مينويسد كه اصلا كاري برايش انجام نشود.
دوميش تعميرگاه خراب شده اي كه از سايپا گاز ميگيرد و به ماشينهاي گارانتي نميزند.
سوميش آن قرمساقي كه خرج عمل مردم را به عهده ميگيرد و آنوقت دست گدايي جلوي مردم دراز ميكند.
چهارميش آدم فروشي كه تا ديروز از راه برگشتن اداره روي پيكان مغز پسته اي كار ميكرد و حالا 405 از كمپاني در آورده و آنقدر كودن است كه با گوشي 3310 بلد نيست شماره بگيرد.


*اين از انواع شوخيهاي گفتاري عوام است كه امروزه البته كم و بيش منسوخ گشته.اصل آن اين گونه است كه فرد به طرفش ميگويد:
مادر قهوه
آن وقت مكث كوتاهي كرده و ادامه ميدهد:
خانه چايي خورديم.
و از اين نمونه ها بسيار است همچون:
پدرسگ(اندكي مكث)را به گردش برد.

سه‌شنبه، تیر ۱۷، ۱۳۸۲

لاله و لادن



مرگ آنقدر ابهت داشت كه وقتي وارد شد.همه جابه جا شدند تا بتواند راحت بنشيند.

دوشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۲

من تمامي شيفته ي روسپيان بودم
روسپيان سپيد
روسپيان زرد
روسپيان قشنگ
روسپيان زشت

من تمامي معناي جادوگران بودم
جادوگران زندگي و اميد
جادوگران مرگ

اما مگر
جز دستهاي تو اي سحر من
آستاني ديگرگونه نامهربان
نفرين كرده باشد مرا:
فرشتگان جه مرز خانگي
و شياطين بارگاه چاپلوس:
من تمامي انگيزه ي ملالشان بودم.

شنبه، تیر ۱۴، ۱۳۸۲

شنبه ها بپرم از خواب.فقط براي دقايق كوتاهي كه هستيم.

پنجشنبه، تیر ۱۲، ۱۳۸۲

حكايت


بشنو ز من قصه ي آقا كرم
ني بر و رو داشت نه بودش درم
چون همه را يك ره باريك(1) هست
دور ز هم گاه و نزديك هست
مش كرم ما درون يكي
خانه ي كفاش(3و2) شده پادويي
صبح سحر روز و شب و شب و روز
كفش بكن وصله كفش (4) را بدوز
از بد دوران و يا نيك خم
خواست كه دل بازد آقا كرم
چون كه ورانداز نماييد خود
چشم چپ و سالككي روي خد(5)
گفت:ز من به نبود خواستار
تا كه روم در وسط كارزار؟
خواستنم مي ببرم تا شود
مستفض است آنكه در اين ره رود...
بعد فراوان وي انديشه كرد
راه زني و شوهري پيشه كرد
جنب مكان العمل مش كرم
كش نبود در و نه باشد درم
مرد جواني عمل و كار بود
لقمه بر نان؛برادر ببود
چون كه كرم نيت خود راست گفت
زانچه به قلبش شده دل خواست گفت
گفت:كه خوش باش تو مرد جوان!
بعد بشد در ره خانه روان
تو نگو در خانه بود خواهري
خوش چو مه و ماه بود بهتري(6)
گيس كمر را شده هم خواب او
فرق شده باز و مو تاب او
دخترك شاه و پري گوش كرد
حرف برادر همه نيوش كرد.
شام بيامد همه را خواب كرد
دختر ما را همه بي تاب كرد(7)
ديده به هم كرد چو آقا كرم
پرزده روحش چو كبوتر حرم
روح ز اين جان ز آن آمدند
هر دو هراسان دوان آمدند
گشت جوان از صنم حسن شاد
كرد ز ديوانگي خويش داد
پس پي هم جمله كميني شدند
جان شده وصلش به زميني شدند
يكه بيامد به رهش آن پسر
تا كه ببيند و بخواهد به سر
چشم چنان دوخت بدان راه شد
قامت زيباش و قد و ماه شد
خواستن خويش صلا داد او
منتظر و صلت او ماند او
چشم بدوزد دم دانشكده(8)
چون نگه مست به يك ميكده
چون كه بشد اوي كرم خواستار
گشت دگر مشكلشان راهوار
هرچه بدو گفت دده يا ننه
گفت:كه نه حرف نه حرف منه؟
گفت ننه آق شوي گر روي
گفت دده گر بروي تو خري
گفت ننه پس به چه پرداختم؟
خرج و مخارج به تو انداختم؟
گفت دده اين همه تحصيل كشك؟
ناگذرم از گذر شير خشك
ليك چو يزدان بخواهد درست
دست ببايد ز همه كار شست
دل چو به دل گفت غم زارها
سهل شود جمله ي دشوارها


توضيحات:
1)همان آب باريكي كه في امثله محل رسيدن رزق و روزي است به حذف آب به دليل كم آبي اولا و آبروريزي در شوون ابتدايي اين نيات خير كه:اي واي اگر حديث گنه روبه رو رود.
2)بر وزن لانه ي فحاشي سياقي است از همان كفاشخانه ي خودمان.يعني كفاشي.و اگر ميل باشد به تكانيك( يعني متدها.با جمع اشتباه كلمه ي لاتين تكنيك مشتبه نشود.)روز سخن راني كنيم:كفش فروشي.
3)اساتيد حميد آگاهند كفاش اسم فاعل اشتباه است.اين كلمه آن طور كه ميگويند در زمان تولد از بطن پدري پارس متولد شده پس ريشه ي (ك-ف-ش)ندارد.
4)بر وزن رهش يا خرش.با ترتيب صرفي مفعول و مضاف اليه.
5)صنعت چشم و چانه:به منظور رد گم كردن خواننده.چه اين چا كه ميداند؟-البته مطمئن است-سالك آقا كرم زير چشم چپ او قرار دارد؟زير چشم راست او قرار دارد؟يا يك چشم آقا كرم چپ و يك سالك هم بر گونه دارد؟ها.....؟
6)و له ايضا
7)عام گرايي غايي في تعميم موضوع به شنوندگان بي خبر.چون دوست ما...
8)نسبتي براي فاعله.حال اين كه در دانشكده چه كار ميكند والله و علم به حقايق الامور و نحن نحكم بالظاهر.

والسلام
شد تمام
ايام به كام

سه‌شنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۲

كلمه اگر روي لبهايت ننشيند حنظل ميشود فضا.
پرنده ننشيند اگر روي شاخه ترك بر ميدارند برگها.
اگر باد نوزد خفه ميشويم ما...
من اگر قصه نگويم خوابم ميبرد.