جمعه، تیر ۲۷، ۱۳۸۲

هنوز سرم درد ميكند.گيج هم ميرود.عكسها ميگويند چيزيم نيست ولي ميخواهم بالا بياورم.
لحظه بود.شايد هم خواب ميديدم.
از خيليها بايد تشكر كنم.آن پيكان سبز اگر اشتباه نكنم.پرايد سفيد كه با زنش ايستاد پژو بود يا سيلو كه پرسيد كمك ميخواهي..
110 هم آمد كه حق حساب بگيرد كه ديد گيج تر از آن هستم كه بفهمم چه ميخواهد رفت.راهنمايي هم گشاديش آمد بايستد.فقط چند تا جرثقيل فرستاد كه هركدام كنسلي بگيرند.سايپا هم شب جمعه بود و مرده.دست هم به جاي بند نيست تا شكايت كنم.همه اش پاي خودم خواهد بود.
نه كمربند نبسته بودم.بازهم خيال ندارم ببندم.ولي هر بار كه كمربند بسته لاشخور پليسهاي همت را رد كنم همانطور كه بازش ميكنم باز فرياد خواهم زد:آهاي دزدهاي مفلوك لجن هاي انباشته كه اگر بازار پفيوزيتان منحل شود و گم شويد در همان شهرنو و خاك سفيدتان مردم آسوده ميشوند!.من نمردم هنوز زنده ام و كمربند هم نميبندم.اصلا باكي هم از مردن ندارم فقط از اين وحشت دارم كه در بين شما كثافتها باشم و نتوانم حرفم را بزنم.
وگرنه من هنوز هستم.