دفترچه ي خاطرات 1
منتظر ماشين بودم.كه يك پيكان نگه داشت.عقب پر بود و جلو هم يكي نشسته بود.جا به جا شد بنشينم.نگاهمان افتاد به هم سلام كرديم.گفت:به!كجايي پسر؟اين طرفها.آرام گفتم زندگيه ديگه چه كار كنيم.گفت:آره يادش به خير چه روزهايي داشتيم.راستي كجا بچه محل بوديم؟گفتم من تقريبا همه ي اين طرفها بودم.ولي حالا چه فرقي ميكنه هم شهري؟
گفت بابا ايوالله مرام بچه هاي قديم.ديگه دورمون تموم شد.يادش به خير عصرها كه از سر كار برميگشتيم سر كوچه با برو بچه ها مي استاديم و حرف ميزديم.يكي هم بود كه ميخنداندمان.پسر دايي ام كه يادت هست؟ظرفيت نداشت.افقي مي افتاد كف كوچه.يك بار تو خانه نشسته بوديم پاي تلويزيون لورل هاردي نشان ميداد.آن جا كه هاردي شيپور ميزد تا لورل آدمها را كتك بزند.سر آن حالش بهم خورد برديمش درمانگاه.سر چهار راه .دكتر معاينه اش كرد.گفت چيزيش كه نيست چرا حالش بهم خورد؟گفتم سر اين فيلم لورل هاردي.دكتر خنديد.گفتش اتفاقا منم داشتم اتاق بغلي ميديدم.گفتم:دكتر جون چيزيت كه نشد؟گفت:نه نگران نباش.انصافا تورج هم خيلي استاد بود.چهار پنج ماه پيش مرد.فقط سي و شش سالش بود دو تا بچه داشت.وقتي ادا در مي آورد اصلا نميخنديد.فقط يكي ميخنداندش.استادش بود.مهران گلي نور.كه شايد استاد حميد ماهي صفت هم باشد.كارش ادا در آوردن و تقليد صدا بود.اگر بيست دقيقه باهات مينشست و احساس ميكرد صدايت تن خاصي دارد مي گفت من صدايت را تقليد ميكنم.در مي آورد.درست مثل خودت.
برده بودندش هايت خزر.آنجا براي مردم برنامه اجرا ميكرد.خوب هم پول در مي آورد.تا وقتي رفسنجاني سرتاسر شمال را ميگشته مي رسد به آنجا .چند شب بعد ميپرسد كسي هست برنامه اجرا كند سرگرممان كند؟ميگويند هست اين.مهران هم زرنگ بود.چي برايش اجرا ميكند و با چه رويي-آخر هر چه جوك برايمان تعريف كرده بود از نوع ناموسي و تمباني بود-كه اين خوشش مي آيد.ميگويد بيا بشو مليجك من.دو سه سال برايش كار ميكند.خدا عالم است شايد همين اكبر شاه هم كار او باشد.آخر هر جا ميرفته اين هم باهاش بوده.
تا بچه ها خبر آوردند مهران بالاتر از ميدان ولي عصر نزديكهاي زرتشت يك بوتيك دو طبقه خريده.بچه ها را ريختم توي اولگا.حالا هشت نه نفر بوديم.خودت حسابش را بكن.بچه ها ديگر روي پاي هم و دسته ي پنجره نشسته بودند.بوتيك را پيدا كرديم.همه ريختيم تو.خودش نبود.كارگرش آمد جلو.گفتيم با مهران گلي نور كار داريم.گفت تا نيم ساعت ديگر پيدايش ميشود.حالا ريده بود به خودش.خيال ميكرد ميخواهيم كتكش بزنيم.
سه ربعي گذشت كه آمد.با كت و شلوار و كراوات و صورت شش تيغ.تا ما را ديد تحويل و خنده كه بچه ها كجاييد؟ما ريختيم سرش كه مردكه از كجا اين بوتيك را آوردي.يكي لنگش را گرفت و آن يكي دستهايش را.ولوش كرديم وسط مغازه و ريختيم سرش.او هم داد ميزد آبروم رفت.در مغازه رو ببندين.حسابي جلوي كارگرهايش ضايع شد.
ولي كلي رفته بود روي قيمتش.خب ديگر بعضي چيزها توي ذات آدم است.مسخره بازي هم تو ذات اين مهران بود.راستش تو مسير كارم تو جاده خاوران يك پدر و پسر صافكار كاميون هستند.چند وقت پيش كاري باهاشان داشتم.نميدانم چطوري بحث به اينجاها كشيد كه پراندم يه رفيق دارم كه اين كار است.گير دادند اسمش چيست گفتم مهران گلي نور.گفتند راست ميگي؟بابا اين محرم آخر شب مياد هيات چند تا جوك تعريف ميكنه ما هم ميخنديم.
اين را گفتم باز ياد محل خودمان افتادم.شب غريبان را رد كرده بوديم.هوا تاريك شده بود.ما خسته وايستاده بوديم دم هيات.اين از سر كوچه روي موتور وسپا پيدايش شد.جلوتر كه آمد ديديم كت و شلوار پوشيده با پيرهن مشكي و كراوات هم زده.باد ميزد و كراواتش را ميبرد عقب.تورج خدابيامرز پريد وسط كوچه راهش را بست.اين يك كم ويراژداد ولي تورج راهش را گرفته بود.خلاصه كون موتور چرخيد از روش خورد زمين.زود بلند شد و افتاد دنبال تورج.فحش بود كه بارش ميكرد.كفشهايش را در مي آورد پرتاب ميكرد تو سر و كله ي تورج.ما هم مرده بوديم از خنده..نگهش داشتيم.گفتيم يك چيزي تعريف كن بخنديم.گير داد اي بابا شب غريبان مگر ميشود؟گنه دارد.خلاصه آويزان شده بوديم.چند تا جوك گفت.نخنديديم.گفت ده بخنديد ميخوام برم.گفتيم نه از اون باحال هاش تعريف كن.چند تا ديگر گفت.يك كم دهنمان باز شد.گفت كار دارم بايد زود برم.گفتيم اول يه چيز باحال بگو.گفت پس يك كم فاصله بگيريد.گرفتيم.گفت حالا يك نيم دايره دورم درست كنيد.پشتش به ديوار بود ما هم طرف خيابان وايستاديم.شروع كرد نوحه خواندن.سليم ميخواند درست عين خودش.عم اوغلي را.حتا تيكه هايش را هم عين خودش ميگفت.آقا خواهش اليرم سينه...
ما هم داريم از خنده ميتركيم.شروع كرديم سينه زدن.تو محل يك دوره گرد داشتيم.همان ته كوچه ما بود.يك دوچرخه از اين بيست و هشت ها داشت كه پشتش سبد گذاشته بود و توش شورت و جوراب و از اين جور چيزها ميريخت و تو خيابان ميگشت.آدم چاق و خپلي بود و نميتوانست سوار دوچرخه شود براي همين بيشتر راه ميبرد.يك كاسكت از اين ايتالياييها هم ميگذاشت سرش اسمش داداش بود.ما بهش ميگفتيم كنون.توي آن شلوغي ما اين هم از درو پيدايش شد.حالا فكر كرده بود سليم آمده يا پسر دايي كسي اش.ما يك لحظه برگشتيم ديديم وايستاده داره سينه ميزنه.آرام به مهران گفتيم كنون را ببين جدي گرفته.داره سينه ميزنه.مهران كه چشمشش افتاد ديگر تنوانست خودش را نگه دارد دويد آن طرف خيابان.خلاصه هر جور بود تا كميته پيدايش نشده ردش كرديم برود.يادش به خير همان روزها هم جنمش را داشت.توي فلاح يك دكان داشت كه تاكس تلفني اش كرده بود يك بار كه رفته بودم پيشش چند تا كارت بهم داد.گفتم كارت آژرانسه؟گفت نه بابا بيا اينم كارت آژرانس.كات مجلسه.خواندم ديدم نوشته مجالس شما را به بهترين نحو شاد مي كنيم.تلفن هم داده دور كارت هم طلاكوبي خلاصه كار قشنگي بود.
خب ديگر همين هاست.همين ها مانده.از محل مان.چهار راه رضايي و بچه هاش.بچه محل هاش كه حالا هركداممان يك جا آواره شديم.راستي نگفتي حالا ميشينيد؟و در همين موقع رو به راننده گفت آقا بي زحمت همين جا نگه داريد.