دوشنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۲

ماه شعبان مده از دست قدح كاين خورشيد
از سحر تا شب عيد رمضان خواهد شد




روي ديوار اتاق من يك پوستر از فيلم روز هشتم؛عكسي از جنيفر لوپز يك تصوير با شعركي از احمد شاملو و همينطور دو عكس از مهدي اخوان ثالث و كوين لورون به چشم ميخورد.
امروز به مناسبت شش ماه مانده به ماه محرم اولين دسته ي تعزيه خوان وارد محلمان شدند.نميدانم چقدر گذشت كه احساس كردم نوحه اي كه ميشنوم مال اذان نيست.انوش گفت:تكليف كساني كه نميخواهند گوش كنند چيه؟
گفتم مگه اذان نيست؟
گفت نه صداي جاز تعزيه ست.(انگار حس شنوايي ام نيز مثل ساير اعضا!دستخوش اخلال و مخيلات! شده)
نميدانم چرا يكدفعه ياد گذشته افتادم.روزهاي رفته. چند سال پيش بود؟وقتي تازه گامها را مي آموختم نميدانم چرا اصرار داشتم بدانم صداي آهنگران در چه گامي است.استادم روزبه ي عزيز كه حالا حتا نميدانم كجاست و چه ميكند در جواب سوال من ميخنديد.ولي وقتي پافشاريم را ديد گفت ببين بيشتر آهنگهاي ايراني(عرعر آهنگران هم شد آهنگ)در گام مينور است و بيشتر آهنگهاي خارجي در گام ماژور.و احتمالا من پرسيده بودم كه پس براي همين است كه آهنگهاي ما غمگين است.و حالا ميگويم و براي همين است كه آهنگهاي خارجي شاد و نشاط آور و زندگي بخش است و باز ميگويم براي همين است كه ما انقدر پس رفته ايم و در جا زده ايم ولي فرنگي ها نه.چون آنها روح زندگي به خود تزريق ميكنند و ما اشك خدايي به نام نوميدي.
و باز بايد اذعان كنم كه جواب معمايم بسيار ساده و معمولي تر از آن بود كه بخواهد فكرم را مشغول كند(بلوغ فكري من خيلي دير و كند به طول انجاميده و دارد مي انجامد.) تنها كافي بود ببينم داريوش و ستار در چه گامي ميخوانند.چون امروز كه ديگر علاقه اي تعصب گونه به هيچكدام از اينها ندارم ميتوانم به راحتي نتيجه گيري كنم كه داريوش و ستار در اصل از اجداد آهنگران بودند كه جاده ها را به سوي نوحه و مويه ي ما صاف نمودند.و پايه گزار فرهنگي شدند كه امروز ميبينيم و بعضا در آن حل شده ايم.
ميتوان وضعيت حال خود را به دانيل اوتوي(نامي كه در فيلم داشت را به ياد نمي آورم.)تشبيه كرد.كه در انگاره هاي از پيش معين روزگار يا بهتر بگويم گذشته اسير شده و در چنين مخمصه اي فرصت براي خود بودن و خود خواستن باقي نمي ماند واينگونه ياسي عميق سرتاسر دنياي بي معناي بشر را فراميگيرد.راستي چرا همه ي ما ژرژ را دوست داريم؟من كه درست نميدانم.ولي شايد به اين خاطر كه بي دليل ميخندد.
نگاهم به عكس شاملو مي افتد و كلامش:
با ما گفته بودند
آن كلام مقدس را
با شما خواهيم آموخت
ليكن به خاطر آن
عقوبتي جان فرساي را
تحمل مي بايدتان كرد.
عقوبت جانكاه را چندان تاب آورديم آري
كه كلام مقدس مان
باري
از خاطر گريخت.
گويا در آن خاطره ي مقدس فرجام فراموشي الحان باربد را برايمان رقم زدند.نسخه اش هم نبايد چندان دشوار باشد.كافي است اذهان را طبق خواسته تغيير داد.ديروز با دروغ و داروغه و دگنك و مفتي و امروز با بنگاه دروغ پراكني تلويزيون.كافي است ميكروفن ها را بدهيم به دست نوحه خوانان و دوربين ها را هم بدهيم ببرند داخل همه ي مرده شورخانه ها و غسالخانه ها.
اگر اخوان زنده بود احتمالا شعر آدمك ش جور ديگري از كار در مي آمد.
اين همه روده درازي براي اينكه بگويم شادي چيز خوبيست.من بگويم؟در صورتيكه كه كوين كه سهل است برود كلمن و ناصر و شان ري را هم بياورد تا حرفش را تصديق كنند با يك اشاره ميشد خاموششان كرد.حتما داستان آن سگ را شنيديد كه هيچ كس نميتواست صداي پارس مدامش را خفه كند.تا اين كه شيخي از آن جا گذر كرد و گفت من به شرط اين مبلغ سكه او را ساكت ميكنم.و رفت و سگ بيچاره را از صدا انداخت.جماعت تدبيرش را جويا شدند و او گفت:بهش گفتم اگر ساكت نشوي ميگوم هر كه از گوشت اين سگ بخود بهشت بر او واجب ميشود.
به جايي رسيدم كه نبايد.بگذريم گر دليلت بايد از وي رو متاب.به قول معروف
If you wanna live your life
Live it all the way and don't waste it
Every feelin' every beat
Can be so very sweet you gotta taste it
You gotta do it, you gotta do it your way
You gotta prove it
YOU gotta mean what you say