یکشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۲

حيدر بابا دونيا يالان دونيا دي
سليمانان و نوحدان قالان دي
اوغول دوغان در ده سالان دونيا دي
هر كيمسيه هر نه وئريب آليبدي
افلاطوننان بير قوري آد قاليبدي


پيرمرد كلاه بر سر و عينك ته استكاني اش تا جلوي بيني آمده نگاهمان ميكرد.گرم بود دهانش و به ياد زمستانمان مي اندازد و لابد كرسي هاي ذغالي كه نديده ايم يا كم ديديم و بعد غصه هاي سمك عيار.امروز اگر حسن كچل هم بخوانند گوش جان ميسپاريم.
پيرتر از آن بود كه بشناسدمان يا دستي به نوازشمان كند.ما ميشناختيمش ولي.مي شناسيمش.وقتي برايمان شعر ميخواند گوش ميكرديم.اگر طرف صحبتش بوديم حالا لابد همه ي حرفهاي او را تكرار ميكرديم.الان هم كه بخواهيم خيلي بزرگي كنيم ياد او مي افتيم.حتما همراهمان هست.