دوشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۸۲

مادرمان سرمه


هيچكدام پدرمان را به خاطر نمي آورديم.بچه تر از آن بوديم كه بفهميم تركمان كرده.مادرمان نه شوهر كرد نه رفت كنار خيابان بايستد تا شكممان را سير كند.يادمان مي آيد حايط كوچكمان هميشه پر از لباسهاي مردم بود.هر وقت از در مي آمديم تو صداي ماليده شدن لباسها به هم را با خش خش كف در لا به لايشان مي شنيديم.سرمه قدرتمان بود.كه اگر حتا معناي فحشي مثل پدر قرمساق كه بچه هاي محل بهمان ميدادند را نميدانستيم بياييم از خودش بپرسيم.نگاهش كه ميكرديم ميديديم چيزي پشتمان است كه نميگذارد خم بشويم.اين ها را لابد حالا ميگوييم.هيچ وقت گريه نكرديم.يادمان داد كه گريه مال مرده هاست.ظهرها كه از بازي مي آمديم تو هنوز چمباتمه كنار شير حياط نشسته بود و لباس ميشست.ميگفت دستتتان را بشوريد بيايم غذا بكشم.
صاحبخانه مي آمد اول برج اجاره اش را ميگرفت و ميرفت نميدانستيم ماه بعد بايد بلند شويم.تازه به اين زودي.سرمه گفت پول پيش را بده تخليه كنم.گفت بايد مستاجر بيارم پولت را بدم.دست آخر هم در آمد به شوهرت اجاره دادم نه تو رسيد بيار پولت را بدم.اثاثمان را ريختند تو كوچه.
دو تا بقچه ي لباس با يك بسته ي لحاف تشك و يك تلوزيون با يك فرش.لحاف تشكها را داد دست من خودش تلوزيون را گرفت و بقچه ها را يكي از خواهرهام برداشت و ان يكي فرش را.رفتيم تا سر خيابان.روي سكوي جلو بانك نشستيم رفت از دو مغازه جلوتر سه تا پيراشكي برايمان گرفت با يك نوشابه.داد دستمان و خودش هم نشست.گفت اصلا نترسين.فكرش را هم نكنين.ميخواهم يك چيزي بهتان بدم كه همه ي عمر با خودتان داشته باشين.تا اگر يك روز سرم را گذاشتم مردم ارثتان را ازم گرقته باشيد.آن وقت دست كرد از بين لحاف تشكها يك پارچه ي گره زده بيرون كشيد.گره اش را باز كرد داخلش يك نايلون سياه بود.پيچ و تابش را صاف كرد و از آن تو يك هفت تير در آورد.