گفته بودند رفيع زاده به اعتراض رسيدگي نميكند فقط هشت به بالا را ده ميكند بايد باهاش صحبت كرد. بچه ها زنگ زدند كه مي آيد.تو هم بيا.گفت كه كاري نميكند.به من و نيما.و رفت تو گروه.رفتيم تو كلاس بغلي منتظر بل كه بيرون بيايد.نيما نشست.گفت دعاي فاطمه را بخوانيم كه فرج شود.گفتم ميشود؟ گفت ايشالله كه ميشود.گفتم بلد نيستم.گفت اين است.گفتم يادم نمي ماند رفت نوشت پاي تخته.ده دقيقه نگذشته بود كه رفيع زاده در را باز كرد و گفت سخايي بيا ببينيم ده و بيست و پنج خوبه؟گفت ممنونم.من گفتم پس من چي استاد؟گفت كاري برات نميتونم بكنم.همونم زيادته مگه چند جلسه اومدي سركلاس؟مگه چند تا تمرين دادي؟؟
شب J-Lo آمد به خوابم.زمينه ي پشتش همه سياه بود.گفت مگر چي ازم خواستي ندادم كه دست به دامن كسي ديگر شدي؟گفتم(راستي گفتم؟)دست خودم نبود.اشتباه كردم ميدانم.
از خواب پريدم.هوا داشت روشن ميشد.از رختخواب آمدم بيرون.صداي اذان از دو كوچه پايين تر مي آمد.برگشتم تو رختخواب.چشمانم را بستم.خواب ديدم ازش خواستم واسطه شود حرارت را پاس كنم.بهم ميگويد دعاي مرا فراموش نكن.هر چي بخواهي بهت ميدم.گفتم حالا ديگر چيزي نميخوام.همين كه خودت ميخواهي....