جمعه، مهر ۰۴، ۱۳۸۲

تجلي



چند شب است صدايش نمي گذارد بخوابم.فقط هم من ميشنوم.به بقيه كه ميگويم تو حياط خلوت يك بچه گربه گير افتاده ميگويند گوشهات آلبالو گيلاس ميچيند.
راست ميگويند كه ميگويند اگر گربه بود با پيشت كردن يا تكان دادن چوب تكان ميخورد.اين جا پر هم جم نميخورد.
ديشب رفتم پشت تراس را نگاه كردم.هيچ صدايي نبود.ولي همين كه آمدم تو اتاق باز صدايش آمد.يك دفعه به فكرم زد شايد مرده و جسدش يك جا گم و گور مانده و حالا روحش با اين ناله ي گوش آزاراز مردم استمداد ميكند.دوباره آمدم بيرون.درست نگاه كردم.اگر مرده بود بايست بوي تعفن مي آمد. ولي تا بهش فكر ميكنم همه جا ساكت ميشود.بيرون هم ساكت بود.تا اين كه صداي خشني گفت:تو هم ميشنوي؟
صدا به زحمت از گلويش خارج ميشد.حتا نفهميدم مرد است يا زن.شايد يك دختر بيمار مزاج بود كه يك روز ناغافل يك بچه گربه پريده بود توي دهانش.
ادامه داد:بهش فكر نكن.من هم ميشنوم.اوايل داشتم ديوانه ميشدم.ولي الان كه محلش نميگذارم آرامم.اصلا همه ميشنوند.ولي به روي خودشان نمي آورند.
هنوز هم هست.شبها كه ميخواهم مژه بر هم بگذارم در گوشم ميپيچد.چشمهايم را باز ميكنم و به اطراف نگاه ميكنم.به ياد صدا و حرفهايش مي افتم.ميخواهم بهش فكر نكنم ولي آنقدر واضح است كه نمي توانم.انگار كه روزي ناغافل پريده باشد توي گلويم و حالا سالهاست كه آنجا زندگي ميكند.