جمعه، آبان ۰۹، ۱۳۸۲

خطابه ي بزرگ تدفين براي عاليجناب ويگن
كنون كه ميروي زين گل زار خدا تورا نگه دار



سخن گفتن درباره ي ويگن استاد مسلم و بي چون و چراي پاپ كار آساني نيست.بايد دست كم انگشت كوچك او كه نه به قدر رشته اي از موي سپيدش بود و آنوقت به خود جرات نقد آثارش را داد.شايد دليل اينكه كمتر از او حرف زده شده همين باشد.كو كجاست آنكه مقام بالاي او و روح خلاقه اش را درك كرده باشد؟و گفته اند:
قدر زر زرگر شناسد قدر گوهر گوهري.
اولين چيزي كه به ذهن ميرسد اين است كه اگر او نبود احتمالا با گيتار هم به تازگي آشنا ميشديم.حال بايد گفت موضوع بالاتر از اين حرفهاست.او از بهترين نوازندگان گيتار پاپ در ايران بود كه ميتوان گفت متدهاي پيشرفته ي نوازندگي گيتار پاپ را او اولين بار به ايران آورد.جالبترين حركتي كه او براي اولين بار در ايران انجام داد و رايجش كرد استفاده از انگشت شصت در گرفتن آكورد بود.شايد در نگاه اول بي اهميت به نظر بيايد ولي وقتي بگويم كه او با اين انگشت سيم پنجم را ميگرفت شايد قضيه كمي فرق كند.كاري كه شايد بشود گفت امروز تا حدي فقط حبيب از پسش بر مي آيد.حال او نخستين كسي بود كه اين كار را كرد.
از ديگر شيرين كاري هاي او حركت خارق العاده اي بود كه باور كردنش كمي سخت است.ولي در يكي از اولين اجراهاي او در آمريكا حدود سال 84 شويي هست كه با شهرام شب پره اجرا كرده.خودش گيتار ميزند و شهرام پشت پيانوست.ويگن در چند ميزان پاياني آكوردها را با پيك مي زند و بعد پيك را نميدانم در كجاي دستش پنهان ميكند و مشغول نواختن با انگشت ميشود.و اين كار را شايد پنج شش بار تكرار ميكند.كاري تقريبا نشدني.شايد تصور كنيد اين از خطاي ديد است ولي من چند ده بار اين شو را ديدم و اصلا كارگردان در آن لحظات روي دست ويگن زوم ميكند.
از اينها كه بگذريم ذوق بي نظير اوست.ملودي هاي جانانه و جاودانه ي او هرگز از اذهان مردم پاك نخواهد شد.اگر نگويم بيشترين باري يكي از آهنگسازاني كه بيشترين آهنگها را در گامهاي مشكل ساخته هم اوست.
من هميشه آرزو داشتم تمام ليريكهاي داريوش را جمع آوري كنم و در وبلاگ يا وب سايتي در اختيار علاقه مندانش قرار دهم.كاري كه نشدني نيست.و با ياري مختصري از دوستان خوب ممكن ميشود ولي حالا ميبينم جمع آوري و منتشر كردن ليريكهاي ويگن بسيار جالب تر و ارزنده تر است.اگر چه بسيار دشوار ميباشد.چرا كه تعدادي از ترانه هاي قديمي او فراموش شده اند.دوستان عزيز اگر لطف كنند و آنچه از آثار ابتدايي حضور او در دسترس دارند برايم بفرستند ممنون ميشوم و البته به نام خودشان در آن سايت قرار خواهم داد.اي كاش ميشد خود ترانه ها را هم جمع آوري كرد.و در جايي گذاشت تا دوستداران بتوانند به آساني دانلود كنند.ترانه هاي جاوداني كه روزي ميتوانست قاتقي براي سفره ي هنرمند بزرگ ما باشد اما چه دستاني بودند كه بر حضور سالهاي درخشان او خط كشيدند تا او در خاموشي ي و سكوت از ميان ما بكوچد؟
مرگ ويگن ضايعه ي اسفناكي است كه گريبان موسيقي ما را گرفته از آن جهت كه در غيابش غولي از غولهاي هنرمان كاسته شد.غولهايي كه به سبب دوري از خانه فرصتي براي سپردن دانش خود به ديگران نداشتند وناچار با رفتنشان چراغ موسيقيمان نيز به خاموشي نزديك ميشود.فكرش را بكنيد روزي كه غولهاي بزرگ ديگرمان چون داريوش؛ شهيار قنبري؛ اردلان سرافراز؛آرميك؛اردشير فرح؛حسن شماعي زاده ديگر در ميانمان نباشند(كه مباد)چه بر سر هنرمان خواهد آمد؟مطمئنا با يك دوجين مقلد بي هنر كه تنها تواناييشان تقليد صداست و اشعار روحوضي و بي سروته و يا دكترهاي بيكاره اي كه به دلقكي بيشتر اقبال دارند جايگاهمان از همين حالا پيداست.
باري ويگن يكي از آن غولهاي زيبا بود كه ما را تنها گذاشت و رفت همچون فرهاد فريدون فروغي و اونيك و كيوان و نادر نادر پور.
اما دل من بيشتر از همه براي او ميسوزد.براي مظلوميتش كه با آنهمه هنر و توانايي در آن روزهاي آخر خانه نشين شد تا ميدانداري به دست كساني باشد كه تنها هنرشان پررويي است.
به ياد آخرين سخنان ويگن افتادم كه برادرش از قول او ميگفت.پيامي براي مردم كه خواسته بود برايش اشك نريزند.اما حالا ما حتا وقتي كه به شادوماد و چرا نميرقصي هم گوش كنيم باز بغضي ته گلويمان را خواهد فشرد و نم اشكي پلكهايمان را خيس خواهد كرد.بغضي چون اندوه سوگند و اشكي به لطافت مهتاب و صداي ويگن.
من اين واقعه را به همه تسليت ميگويم.به هنرشناساني كه دوستش داشتند.به پدر بزرگ مادربزرگهايي كه اجراي جاودانه ي بردي از يادم او را با بانو دلكش بسيار خوش ميدارند.به كودكاني كه فرصت خوابيدن با لالايي زيباي او برايشان مقدور نشد.به آنها كه فردا صدايش را خواهند شنيد.به تاريخ كه بعدها در موردش قضاوت ميكند.و به موسيقي سوگوار ايران.

پنجشنبه، آبان ۰۸، ۱۳۸۲

مهماني ي خدا


ضيافت جاي ديگريست.
و در آنجا سفره هاي رنگ رنگ انداخته اند و باده هاي رنگين مينوشند.

یکشنبه، آبان ۰۴، ۱۳۸۲

كسي چي ميدونه


كسي چه ميدونه؟
شايد روي اين ابرهاي سرگردان دنياي پرسر و صداي ديگري وجود دارد.يا اين كه روي يكي از اينهمه كره و سياره ي ولو بر سفره ي سوراخ آسمان مسافر تنهاي ديگري درست در همين لحظه دارد مينويسد.
كسي چه ميدونه؟
شايد ته درياها يك شهر كوچك باشد كه آدمهايش درست مثل داستانهاي كودكي و مانند كارتون ها زندگي ميكنند.لابد يك پت پستچي هم هست كه با آن جيپ قرمز رنگش نامه ها را ميرساند.و يك درياي ديگر كه هر شب فانوس دريايي اش را روشن ميكنند.
يا اينكه اصلا ماهي ها هر شب جشن تولد هم را ميگيرند.
كسي چه ميدونه؟
شايد دنيا بر عكس آنچه كه ميگويند.تخت و صاف است.
و اگر بهم نخنديد بايد بگويم امروز رو زمين نشتم و تا آخرش سر خوردم.
شايد دنيا يك مستطيل كم عرض است.كه يكي از اضلاع آن پايان دنيا ست.
كسي چه ميدونه؟
شايد آن كه خاطرات ديروز را حمل ميكند.انسان حالا نيست.وجودي بوده كه در اين غالب آن واقعيات را لمس كرده.يا اينكه اصلا انسان تنها همين است كه فقط در اين لحظه حق زندگي ميكند.
كسي چه ميدونه؟
شايد همه ي ديده ها و شنيده هاي ما بازتاب رازي است كه در قلبهايمان نهفته است.و رنگها خواسته هاي هستند كه در خواب ميبينيم.
شايد صدا هايي كه ميشنويم از جايي خيلي دور مي آيد.و ما چون از منبع آن خوشمان نمي آيد.بر قلبمان نمينشيند.
كسي چه ميدونه؟
كسي چه ميدونه؟

چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

هنوز بي خبرم
هنوز چون دل و ديده
چو پنجره چو پرم
هنوز در نظري
دست و دوشيزه
چرا كه پاك نگردي دمي هم از نظرم

هنوز در پس ايواني خيال غبار
تو را هويدايي است
هنوز در رس نارستني غنچه ي باغ
تو را تماشايي است
هميشه گويايي است
دوباره با تو سماطين لحظه هاي عروج
هميشه در پس پندار راه شيري تو
-كه چون رويايي است-
صدات ميزنم:
كه گفت من ز تو برخاسته به تو آيي است.
هنوز در ثمر بيوه ي خزان و خروش
صدات ميزنم
بدون هوش و بهوش

تو اي جريده ي مثبوت عالم كه من!
نشان آگه من
ز تو به تو همه اشعار شاعر پاييز
بهار شيفته ي من!

جمعه، مهر ۲۵، ۱۳۸۲

عشق تو سواي هرچه پيمانم



اي خانه ي من شه دليرانم
محسود عدو و من تو خواهانم
در هر بر تو فكنده صد پيمان
عشق تو سواي هر چه پيمانم
من را فقط ار يكي بود معشوق
گويم كه بود يكي چو ايرانم
من حافظ و سعدي تو را خواهم
من قدر نظامي تو را دانم
رندي كه ز تلخ خانگي آموخت
صد نكته ز كودك دبستانم1
كو جان كه بود حقا به از آن را
فردوسي پاكزاد به جانم
ديوانه ي كاخ بي زوالش هم
سرگشته ي داستان هفت خوانم
سلمان2 تو را و عنصريت را
مردان ابدنشين ميدانم
مولات بزرگ و نام او والاست
در هيبت پير او فرومانم
تهمورث ديو بند تو را جان!
محسود فسانه ديو بندانم
هوشنگ يكي كه آتشي افروخت
رخشنده ي نور آذرش مانم3
جمشيد تو آن بهين رمه دارا
از شيد كلاه وي چه نورانم4
وز فر جدا شدش كه بي او شد
مغبون و گنه نما و غمبانم
از شور كاوه ي درفش آويز
مغرور درفش كاويان مانم
از روي فريدون به دادان رس
مشعوفم و با دهش انيسانم5
زرتشت بهين نبي ي ايراني
به راي تمام انبيا خوانم
ماني تو را و دينش و ارژنگ
تصديق گر همه جهان دانم
وان آريو برزن نكو نامت
در نام هميشگي مردانم
زان ها همه سر يل جهان را دوست
نام آور خطه ي سجستانم
با ديو سپيد پنجه در پنجه
سوگ آور طفل او غمين جانم
سيروس تو كرده عالمان از پارس
داريوش تو فراتر از آنم
اشكان تو پشت هم به هم پيمان
سرگشته ي آن در خور اشكانم
نوشروان با طناب عدلش نيز
داد آور پهنه هاي كيهانم
تختي گرامي توانا كار
آن سرو تناور جوانانم
دردي كه به جسمش آورد اسكان
انداز دلش ولي نميدانم
ازتو چه گرانمايه ها بر من
جانم اگر و چه جان جانانم
گيوي و فرامرزي و برزو
حلاجم و شهريار و دستانم9
گيلان و هراتيان6 مردان زاد
يزد و ري و بانه و خراسانم
شيراز تو با هزار يادآور
شهر دل و جانم و هزارانم
بوشهر و جزيره ي ابوموسا
يادآور مردم شجاعانم
آن بندر گمبرون و آن دوران
باقي هميشه گاه دورانم
كرمانشه و بيستون بيتايش
هركول و فراز طاق بستانم
تركان دلير اهل تبريزم
پرچم كش غيرت فراوانم
ني توپ و گرسنگي و نه كشتن
گيرد نفس از دم ستارخانم7
كرمان بلند از بسي فتنه
شوشي و سپاهيان شاهانم
پيوند وفاي مهر تو دارم
پيوند به خون و مغز ستخوانم
خفتان سياووشت مرا بر دوش
رخشت همه چون كميت بر رانم
بر خصم لئيمت آورم حمله
آمال پليد وي بپيچانم
داد از دل بي كناه تو گيرم
زين بيخردان سفله بستانم
اهريمن زشتخوت را محصور
در آذر كيش تو بسوزانم
گرمم ز نفس كشي ي تو آري
از سرد دمت هميشه پژمانم
با داغ كشيده بر سر و دستت
آفاق شريره را بسوزانم
ديوان مقيم سرزمينت را
از هرزه ي زلزلت بجنبانم
آواره ي لوت و دشت و دريايم
مبهوت مغانم و مريوانم
ديوان تو را دهم به مرداني
ديگر دل تو ز كس نرنجانم
ايام فنا شده ز يغما را
با شهرت دايمت بپوشانم
گنجينه ي خاطرات تو بر دوش
بهتر سلح دفاع خود دانم
حقا كه تنم مباد اگر ميري
از اسكلتم دل غمين رانم
مشرق وشي و مباشدت طعني
زان عزت و هيبت گرانجانم
بر سر در تو هميشه سر پايين
ايوان تو را همه نگهبانم
من دوست تمام مردمت دارم
نازان همه زنان و مردانم
تيشتره و ميترات خواهم
وايو طلب و زم و انيران م8
اما ز همه به اين بود فخرم
كش طفل گرفته پاي ايرانم
درجلوه ي من زوال تو هيهات
تا زخم دگر ز تو بيستانم
آن روز كه بايدت بگردي سرد
اول به دم خودت بميرانم
پيروز و هميشه پر صدا باشي
نزديك شكوه و فخر كيوانم

هديه ي ناقابل و حقير به اندازه ي تمام سبدها و زنبيل هاي پر از قلبهاي وطن دوست ارزاني ي صاحبانش.
مرداد 78

پا نوشتها:
1 نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلت آموز صد مدرس شد
حافظ
2 منظورم سلمان ساوجي قطعه پرداز بزرگ بوده و نه روزبه بن ساسان كه نه حب وطنيش بر زبان مانده و نه جايگاهيش ميان پناه دادگانش و فرياد خاقاني را اين گونه در آورده:
يك لب گله ز اهريمن صد لب گله از يزدان
يك واي من از تازي صد واي من از سلمان
3 در بعضي افسانه ها هوشنگ فروزنده ي آتش آمده است.
4 گويند چون جم به تبريز رسيد به تخت شاهي بنشست و آن گاه كه آفتاب بر كلاه جواهر نشان او تابيد درخششي بسيار از آن برخاست و از آن پس وي را جمشيد ناميدند.
5 فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشك ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكويي
تو داد و دهش كن فريدون تويي
6 هرات كه با بلاهت ناصرالدين شورش حسام الدوله و بي لياقتي ي فرهاد ميرزا از ايران جدا شد.
7 روزي كه اين را ميسرودم انگاره ام از ستارخان و قيام تبريز انگيزه اي صرفا آزاديخواهانه بود.بر خلاف آنچه واقعيت داشت.كه چماق داران تبريز به قصد بهره بردن از خوان نعمت به تهران حمله كردند و پس از فتح نيز حاضر به تحويل سلاحهاي خود نشدند و گمان داشتند گرد و خاك كردنهاي در ولايت خودشان را اينجا نيز ميتوانند بكنند.و با شورشيان بختياري درگير و مغلوب شدند.
8 وايو خداي باد.زم خداي خاك.تيشتره يا تير خداي باران و انيران نام فرشته اي كه بعدها موكل بر نكاح شد(كه با كلمه ي انيران به معناي غير ايراني و توسعا ديوان تفاوت دارد.).و صد البته تمام اين خدايان و چند خدايي ها به نقطه ي آغازين اسطوره هاي ايراني برميگردد كه اين خدايان مقامي به موازات اهورامزدا داشتند.و هنوز از آناهيتا و ميترا و ديگر امشاسپندان خبري نبوده. كه پس از اضمحلال شخصيتي اين خدايان چهره نمودند و به اين ترتيب اهورامزدا دادار يگانه گشت.
براي اطلاع بيشتر به اسطوره هاي ايراني از زنده ياد استاد مهرداد بهار و تاريخ مردم ايران از زنده ياد استاد عبدالحسين زرين كوب مراجعه فرماييد.
9 گيو پسر گودرز كه تك و تنها به توران رفت و كيخسرو را به همراه مادرش فرنگيس به ايران آورد.
فرامرز پسر رستم است.و برزو پسر سهراب.شهريار هم پسر برزو است.
دستان نام زال پدر رستم و گويند اين اسم را سيمرغ به او داده بود.
براي اطلاع بيشتر به شاهنامه تاريخ سيستان و مجمل التواريخ مراجعه كنيد.

پنجشنبه، مهر ۲۴، ۱۳۸۲

سرود براي شيرين عبادي



مابين من و ما
فاصله هيچ نيست
تا دستهاي تو پيغمبر شفاعت و شاباشند.

و راه
هيچ جز..
تو بگو
يك قرن سرد
هزاره اي ز درد استيلا
صد سال نوري ي مرگ
كه عشقهاي ما ؛در بي بهاري ي جاويدش باليده اند.

خوش آمدي!
با بالهاي گشوده؛ به وسعت پرهاي جهان
كه تير ارتجاع
به شهپران تو پارسي تواند و بس
وزبان خاموشي
نفرين نامه ي از سكه افتاده برايت فتوا كند.
ياران عربده در سايه سار شب
استاده اند تورا به استقبالي
و استغفاري
با تحفه هاي خنجر و چوب و دعا
بل كه قداست زنجيرهايشان پرنده را در قفس كند.
اما تو بي خيال
پرواز ميكني
پر باز ميكني
و بلندي ي پريدنت
ما را خوشي است.

خوش آمدي!
با نام دوستي
كه بهار را در دستهاي مهربان وطن خانه ميكند
و خاك گرم
از لته هاي بي رمق خون لاله ها
فرياد زندگي سر مي دهد.
و شمعهاي بي اشك
سوگ خموشي ي زيباترينان خفته را
با خاطره روشن ميكند.
خوش آمدي!
با معني ي قشنگ زن
بريده از تصور رايج:
تفنگ و گوني
با قامت نهان شده از ديده ي كريه مرد:
هيولا؛هيولا
آزاد واره اي
و نش روسپي زاده ي
و به نام وطن
كه كنام ابليس است
و شام تيره به دستور جغدها
اندر حكومت نظامي است.
اما
تو مي آيي
و روز شكوفه ميكند.

سه‌شنبه، مهر ۲۲، ۱۳۸۲

به كدامين آزرم بيرون مي آيي اي ماه!
مكروهت گفتند و تابيدي
تكفيريت نمودند و از خامشي ننشستي
تا حجابت به سر كشند و توابت خوانند
فاحشه ات بنامند و بر سر منبر دوشيزگيت را مزايده كنند

دوشنبه، مهر ۲۱، ۱۳۸۲

پاكمرداني كه در آيين و دين خود
در نماز عشق با خونشان وضو كردند
اعتلاي ملك و ملت سر خط ايمان ايشان بود
و به عزم آهنين خود
دفتر ايمان به خون امضا و با خون شست و شو كردند.
آن سرافرازان كه زد در خونشان پرپر
سربي ي سرد سپيده دم
سبز خطاني كه الواح سحر را سرخ رو كردند.
م.اميد




قاطبه ي وبلاگ نويسان از ترس كونشان جايزه ي خانم شيرين عبادي را در بايكوت خبري قرار دادند.
به اين ميگويند روحيه و معرفت ايراني كه در كمتر جايي يافت مي شود.ما هم كه چيزي پرانديم محض خاطر اين است كه قبلا آقا دايي مان را چند باري با شاخ گاو به جنگ داده بوديم.
يادش به خير اگر نوار اوريجينال شبانه ي زنده ياد فرهاد مهراد عزيزم(منظورم چاپ دهه ي پنجاه است.از چگونگي ي چاپ هاي بعد از انقلاب بي خبرم.)را گوش كرده باشيد.در ابتداي ترانه ي شبانه همان كه ميگويد:
كوچه ها باريكن دكونا بستن
خونه ها تاريكن طاقا شكستن...
آرام و خيلي رمزي طوري كه پس از چند بار گوش دادن آدم ملتفت ميشود ميگويد:
تو سياه كل بيست و شش نفرو كشتن.
و اصلا فلسفه ي اين كاست همين ماجراي سياه كل بوده.
فرهاد بزرگوار در آن لحظه قطعا ميدانسته كه سيستم پيشرقته ي رمز گشا و استراق سمع ساواك زودتر از همه به اين موضوع پي ميبرد و چپق او را چاق ميكند.مع هذا اين را تكليفي به گردن خود ميدانست.
روزگاري ميگفتند يكي از بچه هاي با مرام ايراني در ژاپن با گروه ياكوزا درگير شده و با اينكه دستش را قطع كرده بودند ولي باز مقاومت كرده و همه شان را ناكار كرده بود.آن وقت به يمن اين دستكاري ايراني هاي مقيم آنجا را تيغ ميزده و تلكه ميكرده.

یکشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۲

بابا ما روي نفت نشستيم.ميدانيد يعني چي؟يعني با يك جرقه ميرويم هوا.چرا دوست داريد حرفها را يك جور ناجور تفسير و تعبير كنيد؟
حالا كه اين طور است بگوييم روي بشكه ي باروت.مگر اينهمه سوپاپ را نميبينيد؟نميشنويد تلويزيون بعد از آنهمه بد و بيراه و مسخره بازي ي كه در مورد ايران باستان ميكرد حالا شعر در وصف مزدك و ماني و انوشا و غيره ميسازد؟ساز نشان مردم ميدهد؟؟زن ومرد كنار هم مي ايستند و دسته جمعي آواز ميخوانند؟؟من كه پشتم لرزيد.نوبت شب سجده را بيشتر كردم.همش ميترسم همه ي توشه اي كه تو اين بيست و پنج شش سال ساختيم با يك كيش و فيش برود آنجا كه نادر رفت.
آخر چه معني ميدهد زن بيايد تو استاديوم.آنهم تو وسط چمن.نوچه هاشان در مراسم هاشان انگشت ميكنند به ماتحت هم ديگر.تا بگويند همه جوره هستيم.
خب كبريت بيخ گوشمان است ديگر.آتش آمريكايي با مشابه ايرانيش تومني هفت صنار توفير دارد. نگرفتن و نم برداشتن و چس دود شدن هم تو كارش نيست.باور نميكنيد؟ بكشند كبريت را؟
اگر همين روزها پول نفت آوردند درخانه تان تعجب نكنيد.پول خونتان است.

شنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۲

اين هم دو بيت شعري كه طاهر بن فضل بن محمد بن مظفر بن محتاج چغاني(معروف به ابوالمظفر چغاني متوفا به سال 377 ه.ق.) عليه رحمه در وصف فقاع(همان آب جو سروده):
لعبتي سبز چهر و تنگ دهان
بفزايد نشاط پير و جوان
معجر سر چو زان برهنه كني
خشم گيرد تف افكند به ميان

جمعه، مهر ۱۸، ۱۳۸۲

آموزش موزيكال درست كردن آب جو
ياران عزيز و همراهان اهل تميز بايد مستحضر باشند كه هر كلمه ي اين وبلاگ آموزنده ست و آموزندگان هرگز و هيچگاه از نزد ما دست خالي نخواهند رفت.حالا ميخواهد اين نكته يك حكايت و روايت باشد يا آكورد گيتار يا هر چيز ديگر.



آب جو ميذاريم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو*
شكر ميريزيم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
به همش ميزنيم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
مخمر ميريزيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
تستش ميكنيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
جاي گرم ميذاريم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
گازش رو ميگيريم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
تو شيشه ش ميكنيم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
شكر توش ميريزيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
ييست بش ميزنيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
جاي تاريك ميذاريم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
كوفتش ميكنيم همچين و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو
شلاق ميخوريم همچون و همچون آب جو
ماءالشعيرش مال ماست شيشه ش مال مردم آب جو



*ناظر بر دودره شدن هميشگي ي شيشه هاي شخص بنده از انباري و ناگزيري از قرض گرفتن هميشگي ي آنها از شخص دو دره كرده.

پنجشنبه، مهر ۱۷، ۱۳۸۲

داد و بيداد در زمستان



روز سه شنبه پانزدهم مهرماه در ويژه نامه ي روزنامه ي همشهري مطلبي تحت عنوان داد و بيداد به چاپ رسيد كه اصلا نقدي بر مصاحبه ي محمد رضا شجريان با آن روزنامه در چند شماره قبل بوده.نكاتي در اين نقد به چشم ميخورد كه خاموشي در برابر آن نه ادب است بنابراين از آن جا كه مطمئنم همشهري جوابيه ام را در آن خصوص چاپ نخواهد كرد آن را به صورت اصل(و جداي سانسورهايي كه در ان نسخه اعمال كرده بودم در اين جا ميگذارم.)

خانم دكتر مرجان دارابي!
مگر شما چه جور تيترهايي را دوست داريد؟آيا روح لطيف و شاعرانه ي شما تنها تيترهاي رومانتيك را بر ميتابد يا مانند ناظم مجموعه ي قصه هاي مجيد اعتقاد داريد نويسنده بايد هميشه از گل و بلبل بنويسد؟
توفيق شجريان مطمئنا از خالي شدن عرصه نيست.چه كساني آمدند تا بر اين خوان نعمت بنشينند و نتوانستند.چرا تعمدا چشمتان را بر روي حقايق ميبنديد و تنها شانس و اقبال را بهانه ميكنيد؟
بفرماييد چگونه ذائقه ي حكومت موسيقي ي سنتي ميپسندد؟وقتي ده يكي از موسيقيهاي پخش شده (اگر بشود نام چنان فجايايي را موسيقي گذاشت)از غماش شير بي يال و دم و اشكم هستند نه فراز و فرودي دارند و نه مايه و مقامي؟تعريف شما از موسيقي ي سنتي چيست؟آيا جوانان امروز آواز سنتي ميپسندند كه استاد شجريان از آن بهره برداري ي نمايد؟
چه تسميه اي مابين مسجد و سالن كنسرت ديده ايد؟بفرماييد دارايي و ناداري جناب پاواروتي به اين ميانه چه دخلي دارد؟
گمان دارم بيش از همه شما از اين انقلاب منتفع شده ايد كه با اين ادبيات تلخ و روح كينه توز به اقامت آلمان رسيده ايد.
اگر ايشان با مردم همگام نبودند پس اينهمه محبوبيت را از كجا آوردند؟اولين مجموعه ي چاووش كه در سالهاي پس از انقلاب منتشر شد:
ايران اي سراي اميد
كنسرت دشتي ي راز دل به سال پنجاه و هشت به تصانيف عارف قزويني كه پس از آواز پاياني:
از خون جوانان وطن لاله دميده
كه قطرات اشك را در لابه لاي هياهوي مردم ميتوان ديد.
يا آواز دشتي ي شعر حضرت حافظ:
ياري اندر كس نميبينيم ياران را چه شد
در بحبوحه ي سالهاي جنگ و آوارگي ي مردم كه زبان گوياي آنان بود.و آنهمه مشكل براي شخص خودش درست كرد.
و يا شعر زيباي ياد ايام در اجراي خارج از كشور(كدام كشور؟) كه حضار يكسر گريستند دليل بر همگامي وي با مردم نيست؟
بهتر است در مورد نوارهاي منتشره ي استاد بيشتر غور كنيد.ايشان يش از انقلاب هم كار منتشر كرده بودند.
احتمالا منظور شما از آن كانالي كه پر و پيكر سيستم را به باد انتقاد ميگيرد زد دي اف است.كه از تلوزيوني كه به دگمي و بسته اي و دروغ پردازي شهره ي عام و خاص است اين گونه جانبداري ميكنيد.
ساز و آواز در عرض همديگرند چه بسيار كارهايي كه حاجتي به خواننده ندارد چون سحر ساز خود گوياي همه چيز است و اي بسا صداهايي كه ميتوانند بدون ساز بر دل ها بنشينند پس چاپ مصاحبه ي آقاي مشكاتيان مطمئنا بي حرمتي ي به استاد نميشد.بل كه دروازه اي ميشد براي بحثهاي در اين زمينه.
بنده گمان نميكنم دستكم شما انقدر ساده لوح باشيد كه سي ان ان را وابسته بدانيد و تلوزيون لاريجاني را آزاد بخوانيد كه يكسره حقيقت از خود ميسازد و به خورد مردم ميدهد.سر نخ را بايد جاي ديگر جست و جو كرد.كانالهاي مختلف غرب با آزادي ها و نيازهاي خاص بينندگان را مرتفع ميسازد ولي چند در صد اين مردم از برنامه هاي صدا و سيما رضايت دارند؟شما كه اينهمه از هنر اين مملكت منهاي شجريان راضي هستيد چرا در آلمان رحل اقامت افكنده ايد؟چرا نمي آييد اينجا تا از اين تلوزيون كه استاد هم در آن برنامه اجرا نميكند مستفيذ شويد يا اصلا ساكن مسجد شويد؟
تنها نواي ربنا جاودان كننده ي شجريان نبوده.كسي هست كه تصنيف امشب شب مهتاب را شنيده باشد و مجذوبش نشده باشد؟چرا سعي داريد آنچه كه مقبول طبعتان نيست را مطرود جلوه دهيد؟
هنرمندي كه راز دل مردم را ميخواند.خواه شعري تر باشد و خواه آوازي غم انگيز حاصل يغماي داشته و خواسته و خواهد ذكر پاكي باشد و خدايي باشد.يعني سرخوشي و دعاگويي مصداق طرب و طاعت*.
مردم همين شجريان را ميستايند.


* از ديالوگ هاي فيلم دل شدگان ساخته ي زنده ياد علي حاتمي.

شنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۲

بابا بزرگه پيرم
باباي مثل شيرم
ميگفت كه اون قديما
اتم متم نداشتيم
اينهمه بم نداشتيم
ميدونو تنگ ميكرديم
مردونه جنگ ميكرديم




ببينم مگر چيه؟خب ما هم بمب اتمي ميخواهيم.مگر ديگران ندارند؟مگر ما چيمان از ديگران كمتر است؟؟مگر خون آنها از ما رنگين تر است؟؟؟مگر آنها اشرفي ميرينند يا تخمشان طلاست؟؟؟؟
حالا كه اين طور است به كوري چشم همه ميسازيم خوبش را هم ميسازيم.جوان امروز ايراني دانش دارد هوش دارد و آدمي كه بتواند ازش استفاده كند هم هست.پس باكيمان نيست مشكلي هم داشتيم از عمو پوتين ميپرسيم.به كسي چه مربوط چطور زنان و دخترهاي مملكتش را به روزي نشانده كه در تركيه و تايلند با روسپي گري زندگي مي كنند؟ملتش را به وضعي كشانده كه اگر كشتيهاي حاوي كمك غذايي شيطان بزرگ در بنادرش لنگر نگيرند مردمش همديگر را خواهند خورد.وقتي كه كاخ پوشالين ابرقدرت بزرگ به دست امپرياليسم جهاني فروريخت حالا نوبت جوجه كفتارهاست تا به تجارت دخترها و زنهايش مشغول شوند.ميبينيد همش توطئه ي دشمنان است.
تازه ما كه انقدر بدبخت نيستيم.تازه باشيم.هيچ كشوري كه بهمان كمك نميكند.پس در آنصورت خودمان آستين بالا ميزنيم و با بمب ديگران را تهديد ميكنيم و ازشان غذا ميگيريم.مگر نه اينكه آمريكا يا هر كشور ديگر بهمان حمله كند در هيچ جاي دنيا برايمان تظاهرات نميكنند؟منظورم از همينهاست كه براي افغانستان و عراق كردند؟بله؟كي رو كردند؟؟ما رو.وقتي ريختند تو مملكتي كه نه صاحب داشت و نه ارتش داشت.هيچ كس نگفت بابا چرا بمب ميريزيد روي سر اين ملت بدبخت.ولي براي چند تا افغاني و عراقي چه بلوايي راه انداختند.هيچكي ما را دوست ندارد همه ميگويند تروريست و خرابكاريم.دروغ ميگويند.به نه بدترشان خنديدند.همش دروغ است.دبنگ است.توطئه ي دشمنان است.
اصلا ببينيم چرا بايد دليل بياوريم ها؟مگر اصول دين است.يك كلام ختنم كلام ما چي چي مان از بن لادن و صدام و مشرف كمتر است؟
بابا ما بمب اتم ميخواهيم.

جمعه، مهر ۱۱، ۱۳۸۲

چه قدر سينماي بيك ايمان وردي زيباست



15 16 روزي ميشود كه رضا بيك ايمان وردي از ميان ما كوچيده است و طرف دامن از اين خاك دامنگير برچيده ست.و همانطور كه انتظار ميرفت آرام و بي سر و صدا.
بيك هيچوقت به جرگه ي حرفه اي هاي روشنفكر نپيوست اما بيشتر از همه ي آنهايي كه ادعاي مدرن بودن و هاي كلاسي داشتن در قلب مردم جاي باز كرد.گمان نميكنم تحصيلاتش حتا به سيكل ميرسيد اما چه رازي در ميان مشتها كج راه رفتن كلاه شافو پالتوي كهنه و صدايش(كه اين يكي را مرهون منوچهر اسماعيلي بود) نهفته بود كه اينهمه طرفدار پيدا كرد.
او را شايد بتوان يكي از پركارترين و محبوب ترين هنرپيشگان تاريخ سينما دانست.برخلاف كساني كه امثال او را هنرپيشگان در پيت و فيلمفارسي و آب گوشتي ميخواندند بايد گفت همين فيلمها به سادگي قلب مردم را فتح كردند و مجذوبشان كردند به طوري كه در كوتاه مدت ترانه ي اكثر اين فيلمها در افواه مي افتاد و خوانده ميشد.مردم شادمان بودند و برايشان هنرپيشه فردين بود و خواننده آغاسي .ترانه هاي ايرج كه فردين به جايشان لب ميزد و مردم به خنده و لبخند آن را با خود زمزمه ميكردند از درون شادمان فارغ از عصب امروزي حكايت داشت:
ما كه تهرون ميرويم خوشحال و خندون ميرويم
آي برم راننده رو اون كلاچ و دنده رو...
ميتوان تم بيشتر اين فيلمها را مرادانگي و مبارزه با ستم روا شده به مردم پايين دست خلاصه كرد.كه اكثرا براي شيرين شدن داستان روسپي ي بزرگواري نيز به كار افزوده ميشد تا آرتيست فيلم او را به اولين امامزاده ببرد و قفل حضرت را در دستش بگذارد و توابش كند.بر خلاف آثار جديد كه روسپيان بدون واسطه با امام حسين و ديگران رابطه برقرار ميكنند و تبديل به بانوان شريفه و عفيفه ميشوند.
آنچه كه از دوران پاياني بيك ميگويند چه تلخ است.رانندگي ي كاميون در سن شصت و هشت سالگي.خيلي ها ميتوانند افتخار كنند كلاهشان را بالا بگذارند و باد به غبغب بيندازند كه هنرپيشه ي اين مملكت با اين وضع گذران زندگي ميكند.وضعيتي كه پرويز قليچ خاني فوتباليست بلند آوازه و محبوب سالهاي دور ما نيز با آن روبه رو است.تفو بادت اي چرخ گردون تفو...رسم پليدي كه آمپول فراموشي به اذهان تزريق ميكند و سعي در پاك كردن ديروز اين مملكت خواه خوب و خواه بد دارد.گويي بيست و اندي است كه از بوته متولد شده ايم.
چه كسي گفت كه فردين قهرمان المپيك هم بوده؟تقي ظهوري چه شد؟؟عمو محراب چگونه بي سر و صدا خاموش شد؟؟؟
آيا كسي به ياد دارد در استاديومي كه نسل امروز خوار مادر همگان را به ضيافت فحشها ميبرند مردم حق شناس فرياد ميزدند:
همايون(بهزادي) سر طلايي
حميد(شيرزادگان) جاي تو خالي
مطمئن باشيد اگر پروين و حجازي چنانچه انقدر پر رو نبودند تا خدمت به اين مملكت را در لباسي ديگر ادامه دهند چنان مهري بر نامشان ميزدند كه مردم ندانند خواننده بودند يا سايستمدار.
ويگن را چه شد؟حالا كه اخبار خاموشي ي او موسيقيمان را براي هميشه يتيم كرد.آيا كسي گفته كه بسياري از شيوه هاي پيشرفته ي نوازندگي ي گيتار پاپ را مديون او هستيم؟
نه در اين جا بيماري ي حافظه شايع شده است.پهلوان زنده را عقش است.اي كاش دستكم پهلواني داشتيم.نه بيچاره ملتي كه احتياج به پهلوان دارد.
ميبينيد؟بحث بر رفتن تنها يكي نيست كه جبري است براي همه.بيك يكي از مظلومين اين دايره بود.
وي در سالهاي بعد از انقلاب در هيچ فيلم ايراني ظاهر نشد و آخرين كاري كه از او ديدم مربوط به يك فيلم تركي بود در پنج شش سال پيش و در ماهواره ي ترك.فيلمهاي بيك را در كودكي ديدم و مجذوبش شدم به طوري كه برايم بهترين هنرپيشه ي دنيا!شد.
هنوز هم كه هنوز است اگر حوصله اي براي اين جور كارها اگر داشته باشم همان كودك ساده خواهم شد و قهرمانم بيك ايمانوردي ي يكي خوش دست يكي خوش صدا؛چرخ و فلك؛بابا نان داد؛كج كلاه خان؛گدايان تهران و ....يادش به خير.و اين هم قطره اشكي براي عزيزان برومند اين آب و خاك كه سياه انديشان گمان نكنند يادشان از قلبمان بيرون شده:
ستاره آي ستاره از اوج آسمونها
بگو تا بشنوند نا مهربونا
چرا بايد بمونن حالا تنهاي تنها
اونا كه بودن عمري همدم ما

پنجشنبه، مهر ۱۰، ۱۳۸۲

چه رنجي بايد تا ماءالشعير آب جو شود.
آداب:
گفته اند كه نخست بايد دستها را از آلودگي پاك كرد و دل را نيز.كه دست ؛ظاهر آب جو گذاشتن است و قلب باطن.به دست پاك صحيح نشود كه قلب آلوده باشد.
آنگاه كه كارستان به سر آمد.ستايش نعمتهاي پرودگار به جا آورد و الخصوص جو.كه هم به كار رندان و راه جويان آيد و هم قوت غالب گاوان و گاو صفتان است و گفته اند مسكين خر اگرچه بي تميز است چون بار همي برد عزيز است.
و سپس توفيق حيات ديگرباره و موسمي دوباره خاست.