عشق تو سواي هرچه پيمانم
اي خانه ي من شه دليرانم
محسود عدو و من تو خواهانم
در هر بر تو فكنده صد پيمان
عشق تو سواي هر چه پيمانم
من را فقط ار يكي بود معشوق
گويم كه بود يكي چو ايرانم
من حافظ و سعدي تو را خواهم
من قدر نظامي تو را دانم
رندي كه ز تلخ خانگي آموخت
صد نكته ز كودك دبستانم1
كو جان كه بود حقا به از آن را
فردوسي پاكزاد به جانم
ديوانه ي كاخ بي زوالش هم
سرگشته ي داستان هفت خوانم
سلمان2 تو را و عنصريت را
مردان ابدنشين ميدانم
مولات بزرگ و نام او والاست
در هيبت پير او فرومانم
تهمورث ديو بند تو را جان!
محسود فسانه ديو بندانم
هوشنگ يكي كه آتشي افروخت
رخشنده ي نور آذرش مانم3
جمشيد تو آن بهين رمه دارا
از شيد كلاه وي چه نورانم4
وز فر جدا شدش كه بي او شد
مغبون و گنه نما و غمبانم
از شور كاوه ي درفش آويز
مغرور درفش كاويان مانم
از روي فريدون به دادان رس
مشعوفم و با دهش انيسانم5
زرتشت بهين نبي ي ايراني
به راي تمام انبيا خوانم
ماني تو را و دينش و ارژنگ
تصديق گر همه جهان دانم
وان آريو برزن نكو نامت
در نام هميشگي مردانم
زان ها همه سر يل جهان را دوست
نام آور خطه ي سجستانم
با ديو سپيد پنجه در پنجه
سوگ آور طفل او غمين جانم
سيروس تو كرده عالمان از پارس
داريوش تو فراتر از آنم
اشكان تو پشت هم به هم پيمان
سرگشته ي آن در خور اشكانم
نوشروان با طناب عدلش نيز
داد آور پهنه هاي كيهانم
تختي گرامي توانا كار
آن سرو تناور جوانانم
دردي كه به جسمش آورد اسكان
انداز دلش ولي نميدانم
ازتو چه گرانمايه ها بر من
جانم اگر و چه جان جانانم
گيوي و فرامرزي و برزو
حلاجم و شهريار و دستانم9
گيلان و هراتيان6 مردان زاد
يزد و ري و بانه و خراسانم
شيراز تو با هزار يادآور
شهر دل و جانم و هزارانم
بوشهر و جزيره ي ابوموسا
يادآور مردم شجاعانم
آن بندر گمبرون و آن دوران
باقي هميشه گاه دورانم
كرمانشه و بيستون بيتايش
هركول و فراز طاق بستانم
تركان دلير اهل تبريزم
پرچم كش غيرت فراوانم
ني توپ و گرسنگي و نه كشتن
گيرد نفس از دم ستارخانم7
كرمان بلند از بسي فتنه
شوشي و سپاهيان شاهانم
پيوند وفاي مهر تو دارم
پيوند به خون و مغز ستخوانم
خفتان سياووشت مرا بر دوش
رخشت همه چون كميت بر رانم
بر خصم لئيمت آورم حمله
آمال پليد وي بپيچانم
داد از دل بي كناه تو گيرم
زين بيخردان سفله بستانم
اهريمن زشتخوت را محصور
در آذر كيش تو بسوزانم
گرمم ز نفس كشي ي تو آري
از سرد دمت هميشه پژمانم
با داغ كشيده بر سر و دستت
آفاق شريره را بسوزانم
ديوان مقيم سرزمينت را
از هرزه ي زلزلت بجنبانم
آواره ي لوت و دشت و دريايم
مبهوت مغانم و مريوانم
ديوان تو را دهم به مرداني
ديگر دل تو ز كس نرنجانم
ايام فنا شده ز يغما را
با شهرت دايمت بپوشانم
گنجينه ي خاطرات تو بر دوش
بهتر سلح دفاع خود دانم
حقا كه تنم مباد اگر ميري
از اسكلتم دل غمين رانم
مشرق وشي و مباشدت طعني
زان عزت و هيبت گرانجانم
بر سر در تو هميشه سر پايين
ايوان تو را همه نگهبانم
من دوست تمام مردمت دارم
نازان همه زنان و مردانم
تيشتره و ميترات خواهم
وايو طلب و زم و انيران م8
اما ز همه به اين بود فخرم
كش طفل گرفته پاي ايرانم
درجلوه ي من زوال تو هيهات
تا زخم دگر ز تو بيستانم
آن روز كه بايدت بگردي سرد
اول به دم خودت بميرانم
پيروز و هميشه پر صدا باشي
نزديك شكوه و فخر كيوانم
هديه ي ناقابل و حقير به اندازه ي تمام سبدها و زنبيل هاي پر از قلبهاي وطن دوست ارزاني ي صاحبانش.
مرداد 78
پا نوشتها:
1 نگار من كه به مكتب نرفت و خط ننوشت
به غمزه مسئلت آموز صد مدرس شد
حافظ
2 منظورم سلمان ساوجي قطعه پرداز بزرگ بوده و نه روزبه بن ساسان كه نه حب وطنيش بر زبان مانده و نه جايگاهيش ميان پناه دادگانش و فرياد خاقاني را اين گونه در آورده:
يك لب گله ز اهريمن صد لب گله از يزدان
يك واي من از تازي صد واي من از سلمان
3 در بعضي افسانه ها هوشنگ فروزنده ي آتش آمده است.
4 گويند چون جم به تبريز رسيد به تخت شاهي بنشست و آن گاه كه آفتاب بر كلاه جواهر نشان او تابيد درخششي بسيار از آن برخاست و از آن پس وي را جمشيد ناميدند.
5 فريدون فرخ فرشته نبود
ز مشك ز عنبر سرشته نبود
به داد و دهش يافت آن نيكويي
تو داد و دهش كن فريدون تويي
6 هرات كه با بلاهت ناصرالدين شورش حسام الدوله و بي لياقتي ي فرهاد ميرزا از ايران جدا شد.
7 روزي كه اين را ميسرودم انگاره ام از ستارخان و قيام تبريز انگيزه اي صرفا آزاديخواهانه بود.بر خلاف آنچه واقعيت داشت.كه چماق داران تبريز به قصد بهره بردن از خوان نعمت به تهران حمله كردند و پس از فتح نيز حاضر به تحويل سلاحهاي خود نشدند و گمان داشتند گرد و خاك كردنهاي در ولايت خودشان را اينجا نيز ميتوانند بكنند.و با شورشيان بختياري درگير و مغلوب شدند.
8 وايو خداي باد.زم خداي خاك.تيشتره يا تير خداي باران و انيران نام فرشته اي كه بعدها موكل بر نكاح شد(كه با كلمه ي انيران به معناي غير ايراني و توسعا ديوان تفاوت دارد.).و صد البته تمام اين خدايان و چند خدايي ها به نقطه ي آغازين اسطوره هاي ايراني برميگردد كه اين خدايان مقامي به موازات اهورامزدا داشتند.و هنوز از آناهيتا و ميترا و ديگر امشاسپندان خبري نبوده. كه پس از اضمحلال شخصيتي اين خدايان چهره نمودند و به اين ترتيب اهورامزدا دادار يگانه گشت.
براي اطلاع بيشتر به اسطوره هاي ايراني از زنده ياد استاد مهرداد بهار و تاريخ مردم ايران از زنده ياد استاد عبدالحسين زرين كوب مراجعه فرماييد.
9 گيو پسر گودرز كه تك و تنها به توران رفت و كيخسرو را به همراه مادرش فرنگيس به ايران آورد.
فرامرز پسر رستم است.و برزو پسر سهراب.شهريار هم پسر برزو است.
دستان نام زال پدر رستم و گويند اين اسم را سيمرغ به او داده بود.
براي اطلاع بيشتر به شاهنامه تاريخ سيستان و مجمل التواريخ مراجعه كنيد.