چهارشنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۲

هنوز بي خبرم
هنوز چون دل و ديده
چو پنجره چو پرم
هنوز در نظري
دست و دوشيزه
چرا كه پاك نگردي دمي هم از نظرم

هنوز در پس ايواني خيال غبار
تو را هويدايي است
هنوز در رس نارستني غنچه ي باغ
تو را تماشايي است
هميشه گويايي است
دوباره با تو سماطين لحظه هاي عروج
هميشه در پس پندار راه شيري تو
-كه چون رويايي است-
صدات ميزنم:
كه گفت من ز تو برخاسته به تو آيي است.
هنوز در ثمر بيوه ي خزان و خروش
صدات ميزنم
بدون هوش و بهوش

تو اي جريده ي مثبوت عالم كه من!
نشان آگه من
ز تو به تو همه اشعار شاعر پاييز
بهار شيفته ي من!