زاكروني فاكروني يوونتوسه لوسه سيته درپيته تيمه. آفرينو اينترميلانو نازنينو!
بردن تيم يوونتوس به خودي خود زياد هم خوشحال كننده نيست.تيمي كه با ضد فوتبالهاي هميشه معمولش ساختار تيم مقابل را به هم ميريزد و با بازي دفاعي و بسته امكان هرگونه موقعيت را از آنها سلب ميكند و به طور قطع باعث نمايش يك مسابقه ي سرد و خسته كننده ميشود.شيوه اي كه حتا ريال پرستاره را هم مقهور نمود.و در اين چند ساله تنها با همين تكنيك و از بركت الطاف بي پايان داوران و البته حضور تنها يك بازيكن خود را قهرمان ايتاليا ميكند.بازيكني كه وقتي در فينال اروپا نبود يووه هم فلج بود.
اما ستارگان اينترميلانو ثابت كردند اين پتانسيل را دارند كه هر تاكتيكي را در هم بكوبند و راه خود را هموار بسازند.
زنده باد تمامي آنها...
جمعه، آذر ۰۷، ۱۳۸۲
نماينده ي سينماي اسپانيا پنلوپه كروز است.
نماينده ي سينماي استراليا نيكول كيدمن است.
همه ژاپن را به نام توشيرو مي فونه و كوروساوا ميشناسند.
از سويد اينگريد برگمن آمده است.
فرانسه آلن دولن ژوليت بينوش لويي دوفونس گدار تاوارانيه و يك دوجين ستاره ي ديگر را به جهان عرضه كرده است.
نماينده گان سينماي ايتاليا جينالولو بريجيدا و سوفيا لورن هستند.
از مكزيك آنتوني كويين چهره كرده است.
نماينده ي سينماي آلمان هورس بخورس و فريتز لانگ است.
از ايرلند داستين هافمن آمده است.
انگليس به ريچارد هريس ش افتخار ميكند.
مصر عمر شريف و رابرت حسين را به دنيا ن معرفي نموده است.
سينماي شوروي با ايزنشتاين شناخته شده است.
آن وقت سينماي ايران...
نماينده ي سينماي استراليا نيكول كيدمن است.
همه ژاپن را به نام توشيرو مي فونه و كوروساوا ميشناسند.
از سويد اينگريد برگمن آمده است.
فرانسه آلن دولن ژوليت بينوش لويي دوفونس گدار تاوارانيه و يك دوجين ستاره ي ديگر را به جهان عرضه كرده است.
نماينده گان سينماي ايتاليا جينالولو بريجيدا و سوفيا لورن هستند.
از مكزيك آنتوني كويين چهره كرده است.
نماينده ي سينماي آلمان هورس بخورس و فريتز لانگ است.
از ايرلند داستين هافمن آمده است.
انگليس به ريچارد هريس ش افتخار ميكند.
مصر عمر شريف و رابرت حسين را به دنيا ن معرفي نموده است.
سينماي شوروي با ايزنشتاين شناخته شده است.
آن وقت سينماي ايران...
پنجشنبه، آذر ۰۶، ۱۳۸۲
شنبه، آبان ۲۴، ۱۳۸۲
خوشا دردي كه درمانش تو باشي
خوشا وصلي كه هجرانش تو باشي
خوشا آشفته گيسوي بريده
كه روبان به سامانش تو باشي
خوشا آواره ي كوه و در و دشت
اگر ره دار و ره بانش توباشي
خوشا در دامن احباط مغروق
اگر گيراي دامانش تو باشي
دو لب را ديدن و بيمار گشتن
طبيب و روي خندانش تو باشي
به مهد طفل گشتن نورسيده
اگر آغوش مامانش تو باشي
خوشا در پلك تو آرام گشتن
خوشا دستي كه رقصانش تو باشي
دگر كي ميرد از بسياري فقر
رعايايي كه شاهانش تو باشي
سحر با تو بگفتا مهربان مهر:
چه خوش مهري كه مهرانش تو باشي
بگفتم چت بود آيا نصيبي
چو خورشيدي و خواهانش تو باشي؟
بگفتا گر وفا خواني نمودي
بسان من وفا خوانش تو باشي
به ظلمت كور و دل گمراه در شب
چو بدر ماه تابانش تو باشي
يكي مجنون ديدم در خرابات
خيال آورده از ليلي در آنات
بگفتم به بيابي تو ز ليلي
جهان را مهروان گرديده خيلي
به صحرا گل همه بيتوته كرده
ميان خارها گل بوته كرده
به سر خورشيد و گه گه نور مهتاب
ز شور زندگي دل گشته بي تاب
اگر اين رسم را آموخت فرهاد
به درس و مدرسه كي راه بنهاد
خوشا وصلي كه هجرانش تو باشي
خوشا آشفته گيسوي بريده
كه روبان به سامانش تو باشي
خوشا آواره ي كوه و در و دشت
اگر ره دار و ره بانش توباشي
خوشا در دامن احباط مغروق
اگر گيراي دامانش تو باشي
دو لب را ديدن و بيمار گشتن
طبيب و روي خندانش تو باشي
به مهد طفل گشتن نورسيده
اگر آغوش مامانش تو باشي
خوشا در پلك تو آرام گشتن
خوشا دستي كه رقصانش تو باشي
دگر كي ميرد از بسياري فقر
رعايايي كه شاهانش تو باشي
سحر با تو بگفتا مهربان مهر:
چه خوش مهري كه مهرانش تو باشي
بگفتم چت بود آيا نصيبي
چو خورشيدي و خواهانش تو باشي؟
بگفتا گر وفا خواني نمودي
بسان من وفا خوانش تو باشي
به ظلمت كور و دل گمراه در شب
چو بدر ماه تابانش تو باشي
يكي مجنون ديدم در خرابات
خيال آورده از ليلي در آنات
بگفتم به بيابي تو ز ليلي
جهان را مهروان گرديده خيلي
به صحرا گل همه بيتوته كرده
ميان خارها گل بوته كرده
به سر خورشيد و گه گه نور مهتاب
ز شور زندگي دل گشته بي تاب
اگر اين رسم را آموخت فرهاد
به درس و مدرسه كي راه بنهاد
جمعه، آبان ۱۶، ۱۳۸۲
شنبه، آبان ۱۰، ۱۳۸۲
ماجراي باور نكردني
به هاله و ترسهايي كه با انها زندگي ميكند.
آلبرت حسيني مشغول انجام دادن امور مسافرتش است.او از چند ماه قبل دنبال كارش را به طور جدي گرفته و امروز ويزاي مهاجرتش را ميگيرد.ولي اداره ي مهاجرت ساعت سيزده ميبندد و الان ساعت دوازده است.او بايد از اداره ي مهاجرت به شركتي كه قبلا در آن كار ميكرده برود و يك نامه ي رضايت بگيرد.آن وقت برود بانك و مبلغ مورد نياز مهاجرت را به حساب موسسه اي كه ويزايش را گرفته واريز كند.و فيش آن را به موسسه ببرد و ويزايش را بگيرد.
خيابانها شلوغ است.و ترافيك سنگين.اين را هم بگويم كه او همه چيزش را فروخته تا به حساب موسسه بريزد جز اتومبيلش كه تا به حال فروش نرفته و آن را هم احتمالا فردا زير قيمت به فروش خواهد رساند.
همانطور كه با ماشينش منتظر سبز شدن چراغ است كودكي دم پنجره مي آيد و از او ميخواهد كمكش كند.آلبرت چند سكه ي ناقابل به او ميدهد.كودك به حالت رقت آميزي ميگويد:خدامواظب پولهات باشه...
هنگامي كه آلبرت از شركت سابقش به سمت بانك ميرفت به خاطر عجله اي كه داشت با ماشين جلويي اش برخورد ميكند.تصادف مهمي نيست ولي راننده ي آن اتومبيل اصرار دارد كه بايستند تا افسر كروكي بكشد.خواهشهاي آلبرت هم مبني بر اين كه ديرش شده و كار مهمي دارد سودمند نمي افتد.به اين ترتيب زمان ميگذرد و او به كار مهم زندگيش نميرسد.
فردا صبح آن موسسه ي مهاجرت به عنوان كلاهبردار تعطيل و مديرانش متواري ميشوند.و به اين ترتيب آلبرت از خطر از دست دادن تمام ثروتي كه داشت جان به در ميبرد.
شما فكر ميكنيد كمك به كودك باعث جستن آلبرت از آن خطر شد؟
اگر كودك داراي اين توانايي خارق العاده بود پس چرا باز گدايي ميكرد؟
شايد اين پاسخي از طرف خداوند بوده.
آيا اين دستهاي حقيقت هستند كه آلبرت را نجات دادند؟يا تنها سايه ي دستهايي ست كه دارند قلم را به رويا پردازي تكان ميدهند؟
به هاله و ترسهايي كه با انها زندگي ميكند.
آلبرت حسيني مشغول انجام دادن امور مسافرتش است.او از چند ماه قبل دنبال كارش را به طور جدي گرفته و امروز ويزاي مهاجرتش را ميگيرد.ولي اداره ي مهاجرت ساعت سيزده ميبندد و الان ساعت دوازده است.او بايد از اداره ي مهاجرت به شركتي كه قبلا در آن كار ميكرده برود و يك نامه ي رضايت بگيرد.آن وقت برود بانك و مبلغ مورد نياز مهاجرت را به حساب موسسه اي كه ويزايش را گرفته واريز كند.و فيش آن را به موسسه ببرد و ويزايش را بگيرد.
خيابانها شلوغ است.و ترافيك سنگين.اين را هم بگويم كه او همه چيزش را فروخته تا به حساب موسسه بريزد جز اتومبيلش كه تا به حال فروش نرفته و آن را هم احتمالا فردا زير قيمت به فروش خواهد رساند.
همانطور كه با ماشينش منتظر سبز شدن چراغ است كودكي دم پنجره مي آيد و از او ميخواهد كمكش كند.آلبرت چند سكه ي ناقابل به او ميدهد.كودك به حالت رقت آميزي ميگويد:خدامواظب پولهات باشه...
هنگامي كه آلبرت از شركت سابقش به سمت بانك ميرفت به خاطر عجله اي كه داشت با ماشين جلويي اش برخورد ميكند.تصادف مهمي نيست ولي راننده ي آن اتومبيل اصرار دارد كه بايستند تا افسر كروكي بكشد.خواهشهاي آلبرت هم مبني بر اين كه ديرش شده و كار مهمي دارد سودمند نمي افتد.به اين ترتيب زمان ميگذرد و او به كار مهم زندگيش نميرسد.
فردا صبح آن موسسه ي مهاجرت به عنوان كلاهبردار تعطيل و مديرانش متواري ميشوند.و به اين ترتيب آلبرت از خطر از دست دادن تمام ثروتي كه داشت جان به در ميبرد.
شما فكر ميكنيد كمك به كودك باعث جستن آلبرت از آن خطر شد؟
اگر كودك داراي اين توانايي خارق العاده بود پس چرا باز گدايي ميكرد؟
شايد اين پاسخي از طرف خداوند بوده.
آيا اين دستهاي حقيقت هستند كه آلبرت را نجات دادند؟يا تنها سايه ي دستهايي ست كه دارند قلم را به رويا پردازي تكان ميدهند؟
اشتراک در:
پستها (Atom)