ماجراي باور نكردني
به هاله و ترسهايي كه با انها زندگي ميكند.
آلبرت حسيني مشغول انجام دادن امور مسافرتش است.او از چند ماه قبل دنبال كارش را به طور جدي گرفته و امروز ويزاي مهاجرتش را ميگيرد.ولي اداره ي مهاجرت ساعت سيزده ميبندد و الان ساعت دوازده است.او بايد از اداره ي مهاجرت به شركتي كه قبلا در آن كار ميكرده برود و يك نامه ي رضايت بگيرد.آن وقت برود بانك و مبلغ مورد نياز مهاجرت را به حساب موسسه اي كه ويزايش را گرفته واريز كند.و فيش آن را به موسسه ببرد و ويزايش را بگيرد.
خيابانها شلوغ است.و ترافيك سنگين.اين را هم بگويم كه او همه چيزش را فروخته تا به حساب موسسه بريزد جز اتومبيلش كه تا به حال فروش نرفته و آن را هم احتمالا فردا زير قيمت به فروش خواهد رساند.
همانطور كه با ماشينش منتظر سبز شدن چراغ است كودكي دم پنجره مي آيد و از او ميخواهد كمكش كند.آلبرت چند سكه ي ناقابل به او ميدهد.كودك به حالت رقت آميزي ميگويد:خدامواظب پولهات باشه...
هنگامي كه آلبرت از شركت سابقش به سمت بانك ميرفت به خاطر عجله اي كه داشت با ماشين جلويي اش برخورد ميكند.تصادف مهمي نيست ولي راننده ي آن اتومبيل اصرار دارد كه بايستند تا افسر كروكي بكشد.خواهشهاي آلبرت هم مبني بر اين كه ديرش شده و كار مهمي دارد سودمند نمي افتد.به اين ترتيب زمان ميگذرد و او به كار مهم زندگيش نميرسد.
فردا صبح آن موسسه ي مهاجرت به عنوان كلاهبردار تعطيل و مديرانش متواري ميشوند.و به اين ترتيب آلبرت از خطر از دست دادن تمام ثروتي كه داشت جان به در ميبرد.
شما فكر ميكنيد كمك به كودك باعث جستن آلبرت از آن خطر شد؟
اگر كودك داراي اين توانايي خارق العاده بود پس چرا باز گدايي ميكرد؟
شايد اين پاسخي از طرف خداوند بوده.
آيا اين دستهاي حقيقت هستند كه آلبرت را نجات دادند؟يا تنها سايه ي دستهايي ست كه دارند قلم را به رويا پردازي تكان ميدهند؟