سیاه مست
ای کبک خوش خرام که خوش می روی بایست   غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۲
1000 سال با هم بودن
باورش نميشد هزار سال گذشته باشد.
به راستي هزار سال ميشد كه دستهايش را به او داده بود.
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
بايگانی وبلاگ
◄
2008
(10)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(9)
◄
2007
(15)
◄
اکتبر
(2)
◄
سپتامبر
(1)
◄
اوت
(8)
◄
ژوئیهٔ
(3)
◄
آوریل
(1)
◄
2006
(7)
◄
اوت
(4)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(2)
◄
2005
(75)
◄
اکتبر
(3)
◄
سپتامبر
(10)
◄
اوت
(8)
◄
ژوئیهٔ
(7)
◄
ژوئن
(17)
◄
مهٔ
(12)
◄
مارس
(9)
◄
فوریهٔ
(5)
◄
ژانویهٔ
(4)
◄
2004
(106)
◄
دسامبر
(9)
◄
نوامبر
(5)
◄
اکتبر
(13)
◄
سپتامبر
(11)
◄
اوت
(11)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(6)
◄
مهٔ
(9)
◄
آوریل
(10)
◄
مارس
(4)
◄
فوریهٔ
(12)
◄
ژانویهٔ
(8)
▼
2003
(150)
▼
دسامبر
(12)
دوستي داشتم كه هميشه ميگفت: بشاش تو هر چي فيلمه اي...
تغييري خانه را فراگرفته بود رنگي خشك در ترديد دست ...
1000 سال با هم بودن باورش نميشد هزار سال گذشته ...
ختم قرآن داشتيم.مادر آمد كه كتابها را پيدا نميكند....
نزع پنجره بسته است.اين بايد نفس خودم باشد كه به ...
هنوز خيابانتان بوي تو را دارد.بوي پاييز و شبهاي س...
كاريكلماتور آن كه دلهاي زيادي به دست آورده اين...
دفترچه خاطرات 2 خب هر كس علاقه اي دارد.يك چيزي ...
آقاي دكتر!ما شما را بيشتر پشت دخل چلوكبابي قبول دا...
ميگويم:تو اگر ني زني چرا آقا داييت از حصبه مرد؟ من...
كي چي ميگويد؟ سگه و گربه و موشه و گندم اي خدا دختر...
بر سر كوي تو ما را تير باران مبكنند عاشقان را يكسر...
◄
نوامبر
(6)
◄
اکتبر
(15)
◄
سپتامبر
(15)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(27)
◄
مهٔ
(17)
◄
آوریل
(19)
◄
مارس
(20)
◄
فوریهٔ
(11)
پیشینه ها
کار بزرگ
خوی خوب خدا
زجر کشی
تاریخ سلسله هاشمیان
اسم اعظم
شاپرک
نوشته های پراکنده
عشق عمومی
روزهایی که می گذرند
کی با سواده
طلوع
و این سال سوم بود
محل گذر
ماشین قراضه
ماجرای شهر قدیمی
یادداشتهای یک دیوانه
سنگر نورانی من
به همبن ساده گی
نزع
دریافت
هیات آسدمهدی
تجلی
مادرمان سرمه
گزارش گرتمان
استخوان فک سگ
شام آخر
مسافر از بهشت می آید
salute
داستان دعا خواستن
خانه کامبیز
آن دو چشم در صفحه سیاه روبه رو
خانه
بیداری
آفرینگان
عکسی برای قاب ما
زنده گی مردم
مدرسه اول
دون ژوان من 2
دون ژوان من 1
متولدین ماه مه
خانه
تماس