دفترچه خاطرات 2
خب هر كس علاقه اي دارد.يك چيزي سرگرمش ميكند.ما هم مثل بقيه.ولي بايد قبول كرد بين جماعت آدميزاد توفير زياد است.
كلانتري ي ولي عصر سرباز كه بوديم.خب آن وقتها آژان يك اهميتي داشت.كلي مردم ازش حساب ميبردند.كافي بود لب تر كنيم تا پول خونشان را بدهند.هي... كارمان هم يك وقتها همين بود.منطقه كه خب ارباب نشين بود.كي؟سال شصت و پنج.
وقتهايي كه شاكي مي آمد دنبالمان؛ ماشينش آخرين سيستم؛ سفارش ميكرد كه مثلا يارو را حتما دستبند بزنيم.يا اطراف را بگرد ممكنه بگويند اين جا نيست.ما هم ديگر رودربايستي نداشتيم ميگفتيم به چشم ولي اول حق حساب را رد كن.
روزهاي دهه ي فجر بود.آماده باش خورده بوديم.گفتند دايره ي گشت زني را وسيع تر كنيد.به من هم گفتند برو تا عباس آباد.حالا ببين چقدر فرق معامله بود.رسيدم در سينما آزادي شلوغ بود.من هم تو فكر كه هر جور شده كاسبي كنم.رفتم داخل سينما لباس آژاني تنم بود كسي مگر جرات ميكرد بگويد خرت به چند؟
يكسره رفتم سراغ مسوول سينما گفتم چه خبره؟
گفت:ده روز تو هر سانس يه فيلم پخش ميكنيم.
پرسيدم:حالا كاري داري من بكنم؟
فهميد چي ميگويم.گفت:ميتوني بليط بفروشي؟
گفتم:چي؟تو دلم هم آمدم كره خر من بيام اين جا بشم بليط فروش تو؟
گفت:آره.ببين هر رديف ماله يه سانسه.ميتوني بفروشي يه دسته بهت بدم.
گفتم:نه آقا ممنون.
راه گرفتم از سالن بيام بيرون.پايم را كه بيرون گذاشتم يك نفر آمد جلو كه آقا ببخشيد ميتونم يه خواهشي بكنم؟ميتونين بليط اين سانس رو برام تهيه كنين؟لطفتونو جبران ميكنم.دست كرد هزار تومن از جيبش در آورد.حالا بليط فقط سيصد بود.
تازه فهميدم طرف چه ميگفت.گفتم يه دقيقه صبر كن.دوباره رفتم تو.طرف مسوول گفتم يكي از آشناهامون بيرونه ميشه اون دسته بليط رو بدين؟
آدم خوبي بود.گفت بيا بگير بده به آشناتون!
خلاصه كاسبي ي خوبي بود.رو هر بليط سه چهار برابر قيمتش ميخوردم.تا آخرين سانس كه بليطها هم تمام شد برگشتم تو سينما.اصل پول را دادم و آمدم بروم كه دم سينما يكي آمد سراغم كه آقا تو رو به خدا اگه امكانش هست يك بليط هم به من بده.پولش هر چي باشه تقديم ميكنم.آخه خيلي دوست دارم اين فيلم رو ببينم.
گفتم چند لحظه صبر كن.برگشتم تو كه آقا اين دوست ما ميخواد فيلم ببينه يه دونه بليط بدين بدم بهش.يارو اول جا خورد.بعد گفت آخه الان كه فيلم نيم ساعته شروع شده ديگه كسي نمياد تو؟
گفتم:حالا چه كار داري يكي بده بهش بدم بره تو.
گفت:آخه مشكوكه.بذار ببينم.باهام تا دم در آمد.
گفت:كي رو ميگي؟
گفتم:اون كاپشن مشكي يه.كه اونجا واساده.
گفت:مرد مومن اون سلطاني گشت آگاهيه.
ريده بودم به خودم.مسوول گفتم كه مرد باحالي بود.در ديگر سينما را نشانم داد.من هم كاپشن را در آوردم.اسمم را هم از سينه كندم.باتون را گذاشتم زير بغلم و پاچه ي شلوارم را هم دادم پايين رو چكمه ها كه كمتر معلوم كند.كلاه را هم به زور چپاندم تو جيبم.كمي فرق كرده بودم.زدم بيرون. دم در اصلي ديدمش هنوز منتظر بود برايش بليط ببرم.
يادش به خير.هنوز هم يك وقتهايي ميروم به همان روزها.
چند وقت پيش يكي از بچه ها آمد كه داداشم را بردند كلانتري.
گفتم:كدوم كلانتري؟
گفت:كلانتري نواب
گفتم:بي خيال.بيا بريم من اونجا آشنا ماشنا دارم.
وسط راه ديدم تو چه مخمصه اي گير افتادم.آخه كي را ميشناختم؟چه كار ميتونستم بكنم.همين طوري يك حرفي آمده بود تو دهنم و پرانده بودمش بيرون.خلاصه نميداني با چه وضعي اوضاع رو به راه شد.