دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۲

بر سر كوي تو ما را تير باران مبكنند
عاشقان را يكسره اعدام و زندان ميكنند
گفتمت صدبار و گويم باز صد بار دگر
عاقبت اعداميت روزي هزاران ميكنند
در بساط تو به جز خنجر به جز شمشير نيست
نوكرانت قلب ما را خونباران ميكنند
كار ما را بي خدايي خوانده اي اي بيخدا
ميشناسيم آن خدايي را كه شيطان ميكنند
بسته اي با دست اهريمن تو پيماني درست
نام ايزد را به كام اين پيمان ميكنند
تو اسير نفس شيطاني و شيطاني نمط
ني كه در نفس تو نو آموز شيطان ميكنند
كودكان را ديده ام در سوگ مادر يا پدر
ناله ها بشنيده ام در مرگ طفلان ميكنند
فاش گو خواهي كني ضحاك را تو رو سيا؟
كز سيه كاري ي تو افسانه سازان ميكنند
بگذر از اين ملك مفلوك و گزارش با خدا
ورنه كارت با خدا اين خلق حرمان ميكنند
گقته اند اي را بزرگان كه سراسر حكم ملك
از براي مردمان نيك و انسان ميكنند
آدمي را گفته اند اما گذشتي زآدمي
نام تو كوته تر از حيوان و بي جان ميكنند
ننگري زشتي بديده هر كه زشتي پيشه كرد
جلوه ي نيكي فقط از بهر خوبان ميكنند
چشم دل اي كاش بودت تا كه ميديدي يكي
چه به روزشان آمده آنها كه زينسان ميكنند
سرنوشت مملكت افتاده در اوج نشيب
بس كه زين سفره غدا كفتار و خوكان ميكنند
گو چرا از چه ميان عشق را گردن زدي
از چه يارانت به خط عشق پايان ميكنند؟
شك مكن فرجان تلخت موقع آيد يك زمان
وان چه با از تو بتر كردند آنسان ميكنند