ميگويم:تو اگر ني زني چرا آقا داييت از حصبه مرد؟
من گوش ميكنم.حالا ميدانم چه ميخواهي بگويي ولي مهم نيست بازهم گوش ميكنم.خودت كه قرار نيست متوجه شوي چه ميگويي.
ببين من من مجبورم بگويم البته ببخش ولي حرفهايت يك جور مزخرف و جفنگ است.براي من البته شايد.
شايد كساني با همين به ظاهر مزخرفاتت روزي هفت بار تا عرش آسمان ميروند و برميگردند.اما ببين خودت انصاف بده.چه ميگويي؟
چه ميخواهي؟اصلا هدفت از اين حرفها چيست؟
ببين قبول دارم حرف ماليات ندارد ولي شنونده گناه نكرده.شنونده كه احساسش را به تو ميدهد به حرفهايت به لبهايت پس مگذار تمام اين
مدت به اين فكر كند كه ميانه ي حرفهايت يا سربزنگاه دستش را بگذارد روي شانه ات و با خمي به سر و صورت لبهايت را ميان دهانش محو كند.
آن وقت تو مجبوري به حرفهاي او گوش كني.
حرفهاي قشنگي است.راه چهل ساله ي مكتب.از همين ها.ولي تو نيستي.از جنس لطافت و حسن قلب تو نيست.فقط حرف ميزني.ببين ناراحت مشو حرفهايت يك مشت مزخرف يك مشت دغدغه و غصه هاي دختر هاي مدرسه اي است.
ميداني كه ميدانم اولين شنونده ي حرفهات نيستم.براي خيليها هم از اين حرفها زده اي.ولي چند نفر گوش كرده اند.آخر چند نفرشان يا بگذار بگويم چند نفرمان با اين حرف و حديثها قش و ضعف كرده ايم و پشت حرفهاي بچگانه و ظاهر زنانه ات به عمق ماهيت لطيف قلبت پي برده ايم؟
بگذار من بگويم:شايد نصف انگشتان يك دست.ميبيني؟زياد نيست.ببين ميدانم به اين چيزها توجه نميكني حرفهاي مرا هم احتمالا هيچ نخواهي خواند.گوش هم نميدهي.تو فقط دوست داري يك ريز حرف بزني.حرفهاي دختر مدرسه اي بزني.براي همين مجالي براي گوش دادن ديگران نداري.
نميدانم چند نفر را مجبور كرده اي تا وسط سخن پراكني هايت سرشان را جلو بياورند و در يك لحظه ي كوتاه نقش لبهاي آرامت را ببوسند و تو را به ناچار در سكوتي طولاني فرو ببرند.