نزع
پنجره بسته است.اين بايد نفس خودم باشد كه به تنم ميخورد.حتما عرق كرده ام.سر تا پايم خيس شده.چون يك جورهايي بر اثر تماس نفسم با پاها و دستهايم سردم ميشود.
چقدر چندش انگيز است.معده ام ترش كرده.عضلات شكمم از حالت طبيعي خارج و گلوله اي شده.زانوهايم مور مور ميشود.پاهايم خواب رفته اند و خيلي..خيلي دوست دارم روي تخت دراز بكشم و غلط بخورم ولي نميدانم چرا نميتوانم.
ميترسم؟شايد وحشت دارم لكه كنم و از آن بالا بيفتم پايين.شايد هم مجبور شده ام.آخر من كه به اينها گفتم هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.پس چرا قبول نكردند.
پيراهنم خيس عرق شده.سردم است.ولي ما كه اين جا پنجره نداريم.
اين اوضاع دوباره ياد چند سال پيش را برايم زنده ميكند.كلاس روبه رويي داشتند تار ميزدند يا تمرين ميكردند.ولي خيلي روان و راحت بود.انگار نه انگار مبتدي باشند.من رفتم و روي تخته با گچ نوشتم:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پركين
و سلوكي نرم
وه به اين آزرم.
پژمان اصلا نميفهمد من چي مينويسم.شروع كرد به مسخره كردن.وقتي نشستم مجيد گفت الان ميرسه به اون ور تخته.
ولي نه راه نميرفت.اصلا هم راه نميرفت و نخواهد رفت.من مطمئنم.ميروم و يك خط باريك بعد از آخرين كلمه ميكشم و تمام زمان كلاس حواسم به آن خواهد بود.كه ببينم راه نميرود.
كلاس اين دفعه طبقه ي بالا تشكيل نميشود.استادمان ناراحتي ي كليه دارد و از پله بالارفتن برايش مثل زهر ميماند.تازه من هم از بالا رفتن بدم مي آيد.سرم گيج ميرود و ميترسم از بالاي نرده ها لكه كنم و پرت شوم پايين.
بعضي وقتها ميروم جلوي در كلاس مي ايستم.ميخواهم ببينم استاد كي مي آيد.با آن ويولون جلد پاره.
پاي يكي از دخترهاي كلاس روبه رو شكسته.ديروز آمدند كلاس ما و ما رفتيم بالا.من نپرسيدم چرا پاش شكسته ولي مطمئنم از بالاي نرده ها لكه كرده و پرت شده پايين.حالا هم حتما ميترسد از پله ها برود بالا.تازه استاد ما هم كليه اش ناراحت است.
كلاس روبه روي ساز ميزنند.يك آهنگ محلي است كه قبلا شنيده ام.ولي نميدانم كجا.شايد در خواب و بيداري ي تاريك دم صبح.حتا آوازش را ميتوانم به ياد بياورم ولي هر چه ميكنم نميتوانم همراهش زمزمه كنم.ما بايد ويولن تمرين كنيم.با ويولن نميشود آن را زد.تازه حتا اسمش را نميدانم.
روزها اينگونه ميروند.استادمان نيامده.همه فكر ميكنند رفته دياليز ولي من ميدانم مادرش مرده.كليه اش ناراحت بود.شايد هم از پله ها لكه كده و پرت شده پايين.شايد همه بخواهند بروند سر عزايش ولي من دوست دارم اين جا بنشينم بل كه دوباره ان قطعه را تمرين كردند.
عرق كرده ام.مثل اين كه جرم سنگيني از ترديد و علاقه روي خرخره ام را فشار ميدهد.سر عزا كه آن آهنگ را نميخوانند.
الان هم كلاس دوباره شلوغ شده.شايد بخواهند دوباره آن را بنوازند.آن وقت يك دختري كه پايش شكسته از كلاس آمد بيرون.از پله ها رفت بالا.لنگ لنگ نميزند ولي پايش را گچ گرفته.دوستش همراهش است با يك جلد پاره ي تار.و انگار زير لب دارد يك آهنگ محلي زمزمه ميكند.
دنبالشان رفتم.ناگهان برگشت.صورتش عرق كرده بود.آن وقت خندان گفت:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پر كين و سلوكي نرم.
وه به اين آزرم.
من ناخودآگاه گفتم ولي هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.
دخترك عقب عقب رفت.و ناپديد شد.لنگ لنگ نميزد ولي پايش را گچ گرفته بود.رفت و رفت تا خورد با نرده ها و لكه كرد...پايين.
به خودم كه آمدم يك قاب پاره ي تار در دستم بود.به نظرم با خودم گفتم:هر دستي در هر لحظه ممكن است همان كاري را انجام دهد كه به نظرش درست است.
دورتر از من انگار كسي داشت يك آهنگ محلي را با سوت تكرار ميكرد.
تهران/خرداد 79