تغييري خانه را فراگرفته بود
رنگي خشك در ترديد دست و پا مي زد
و دستها هر يك به كار خود مشغول
بيرون
حركت تند كندي سنگفرش را صدا كرد
و
ستاره اي كورسوزنان پنهان شد:
شايد ديكتاتور مرده باشد
كسي چه نميداند ولي احتمالا آن روزها صدام هرگز باور نميكرد كه روزي وارد اين بازي خطرناك كه بازنده اش از همان نخست پيدا بود بشود.
شايد فكرش را هم نميكرد كه اين بازي يك مسابقه ي فرسايشي و فرمايشي نيست.
شايد آنقدر خرف شده بود كه ديگر مشاعرش ياري نميكرد كه بفهمد بايد از جايش برخيزد.
شايد فكرش را هم نميكرد كه بايد آواره ي كوه و بيابان شود.
چقدر بدبختي ديد.
حتا اهالي ي تكريت كه اينهمه به شكمشان ريخت.سامان كردها را غارت كرد و بدانها بخشيد ياريش نكردند.
گذاشتند چون وحشي زاده اي بدون ماوا در غار و شكاف كوه بماند تا بميرد يا به از مرگ پست تر تسليم شود.
اي كاش كمي آگاه تر بود.سرگذشت ميلياردر بدبخت و بي خانمان سعودي را درك ميكرد و عبرت ميگرفت.
حتا يارانش هم پناهش ندادند.
بزرگترين چماق داران اطرافش هم حاضر به راه دادنش نشدند.
اين همه مايه ي عبرت و چه معدود پندپذيران.كه سرگذشت هم قطارانشان را به هيچ ميگيرند تا روزي خود سرمشق ديگران باشند.
اي كاش ديگر صداميان و بن لادن روشان به خود مي امدند.پيش از انكه آيينه ي ديگران بشوند.
حالا كه يك به يك بايد از جا برخيزند و به آن را بدروند كه كشته اند.
باشند تا نفرين دوزخ ازشان چه بسازد.