پرده ي دوم
ازاله ي بكارت(بر اساس يك داستان واقعي)
چهره ها به ترتيب اجرا:
منشي
زن ميانسال
زن
قاضي
فوتباليست معروف
صحنه:
ساحت دادگاه؛زني بر صندلي هاي مياني نشسته است.پرهيب همه در چادر فرورفته.
{منشي وارد ميشود.دفتر و دستك را ميگذارد روي ميز اما نمينشيند.لختي پابه پا ميكند آنگاه به طرف صندلي هاي روبه رو رفته كنار زن مينشيند.}
منشي:چرا انقدر ناراحتيد؟
{زن جواب نميدهد}
منشي:گفتم شايد كمكي بتونم بكنم.{برميگردد و سرجايش مينشيند.}
{زن ميانسال وارد ميشود.}
زن ميانسال{به زن}:بيا جلو بشين
زن{به آرامي}:حالا ميام
زن ميانسال{انگار نشنيده}:ها؟
زن{شمرده ولي آرام}:الان ميام.شما بشين.
زن ميانسال{مكث ميكند؛با لحني دلدارانه ولي تند}:چرا ناراحتي؟
زن{عصباني}:خب{برميخيزد و جلو ميرود.
{قاضي وارد ميشود.}
منشي:قيام كنيد.
{فقط زن بلند نميشود.}
قاضي{مينشيند}:بفرماييد موضوع را قرايت كنيد.
منشي:اجازه بفرماييد.{دفتر روبه رويش را ورق ميزند.}موضوع شكايت بانو از يك فوتباليست معروف.
قاضي:كي؟
زن:آقاي قاضي!به خاطر ملاحظات اجتماعي نامش را تو شكايت ننوشتم.
قاضي:خواهر!نام را ما اگر صلاح دانستيم از پرونده حذف ميكنيم.
زن ميانسال:آقاي قاضي!حق بدين.اگه اسمشو ميگفت ماجراشون كشيده ميشد به روزنامه ها.
منشي{دخالت ميكند}:به هرحال نام بايد در پرونده قيد شود.
زن ميانسال:خب خودشونو بخواين اسمشو بگه.
قاضي:بسيار خب بگين تشريف بيارن.
{منشي صدايش ميكند}
{فوتباليست معروف وارد ميشود.}
قاضي:شما خوانده هستيد.شاكيه از بردن نام شما در پرونده امتناع كردن.
فوتباليست معروف:آقاي قاضي!من تو اين پرونده هيچ تقصيري ندارم.
زن ميانسال:آقاي قاضي ايشون با نقشه ي قبلي اين بلا رو سر دختر من آوردن.با كاري كه كرد دخترم روي برگشتن به خونه رو نداشت.
فوتبالست معروف:من هيچ نقشي نداشتم.دوستانم بودن.
قاضي:پس شما از كجا خبر داريد؟
زن ميانسال:آقاي قاضي خود ايشون بود.
قاضي:خانم!اجازه بدهيد.{به فوتباليست معروف}بفرماييد.
فوتباليست معروف:عرض كنم آقاي قاضي بنده با دوتا از دوستام رفتيم شمال.
قاضي:كجا؟
فوتباليست معروف:شمال.....رامسر.تو راه اين خانوم رو با يكي از دوستاش ديديم.{ساكت ميشود}
قاضي:ادامه بديد
فوتباليست معروف:تمام ماجرايي كه من توش بودم همين بود.بعد دوستام طرح آشنايي با اين خانوم و دوستشو ريختن.
قاضي:اما شكايت خانوم از شماست.
فوتبالست معروف:نه آقاي قاضي دو تا دوست من چن وقت پيش دستگير شدن بعد هم منو لو دادن.
قاضي:صحيح ولي اون با اين شكايت مربوط نيست.دوست شما در بازجويي شما را شريك جرم خودش قلمداد كرده.ضمنا يكي از آن دو متواري است.
فوتباليست معروف:آقاي قاضي!من فقط به خاطر خواهشي كه ازم كردن آپارتمانمو در اختيارشون گذاشتم.
قاضي:بسيار خب خانوم سخنان خوانده را شنيديد.ايشون نسبتي را كه شما در پرونده ي جاريه به ايشان داديد انكار ميكنن.
زن ميانسال:آقاي قاضي!دخترم همه چي رو نوشته.لطفا ملاحظه كنين.
قاضي:خانوم ايشون انكار ميكنن.لطفا توضيح دهيد.
زن:اون روزي كه با هم آشنا شديم ايشون جلوي ما نگه داشت و ازمون خواست سوار شيم با هم باشيم.
قاضي:چن نفر بودن؟
زن:فقط خودش بود.
قاضي:ادامه بديد.
زن:بعد شهر رو گشتيم.موقع خداحافظي دم هتل دو تا از دوستاشو به ما معرفي كرد.بعد هم شمارشونو دادن.
ما هم وقتي برگشتيم باهاشون تماس گرفتيم.
قاضي:شما فرموديد با دوستتون بوديد.ايشان كجاست؟
زن ميانسال:آقاي قاضي!ايشون هنوز خجالت ميكشه برگرده خونه.قبلا هم عرض كردم خدمتتون.دختر من هم تا چند روز روي برگشتن خونه را نداشت.
قاضي:خانواده ي ايشان هم با شما بود؟
زن ميانسال:آقاي قاضي!ما همراهشون نبوديم.
فوتباليست معروف:آقا!بپرسيد دو تا دختر تنها تو شمال چه كار ميكردن.
زن ميانسال{با مكث}:به خاطر مشكلي كه با پدراشون داشتن چن وقت از خونه رفته بودن.
قاضي{بازدم طولاني ي ميكند}:بسيار خب...در هر صورت مدارك ناقصه.گواهي ي پزشكي قانوني داريد؟
زن:همونجاس
منشي:مدارك پزشكي قانوني كمك نكرد.حتا با فردي هم كه اعتراف كرده مطابق نيست .
قاضي:بسيار خب ختم جلسه را اعلام ميكنم.تا اعلام راي نهايي.
پرده مي افتد.
پايان پرده ي دوم
سهشنبه، اردیبهشت ۰۹، ۱۳۸۲
نمايشنامه دادگاه
پرده ي اول
طلاق
چهره ها به ترتيب اجرا:
منشي
قاضي
مرد
زن
وكيله
صحنه:
ساحت دادگاه؛مرد بر صندلي ي اول نشسته و با يك اختلاف زن روي صندلي ديگر.آن سوي زن وكيله اش نشسته.منشي روبه رويشان
{قاضي وارد ميشود.}
منشي:قيام كنيد.
{همه بر ميخيزند.}
منشي{مي ايستد}:در اين خانه ي عدل كه شكايت هيچ ستمديده اي به منظر اغماض ديده نخواهد شد.{قاضي حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي منشي!احترامات معموله به جا.مرحمت فرموده موارد را قرايت كنيد.
منشي:به چشم
قاضي:موضوع
منشي:طلاق
{قاضي دندان قروچه ميكند}
منشي:ا...بين زوجه شميرا صنوبري و آقاي پريم{با من من}پريا
مرد:پريام
منشي:وكيليان{با مكث ادامه ميدهد}دادخواست طلاق به خواست زوجه به خاطر اص....{قاضي حرفش را ميبرد}
قاضي:آقاي منشي!التفاتات معقوله به جا.مرحمت فرموده زوجه مراتب را شخصا بيان كنند.
منشي:به چشم
زن:{با ترس ناشي از اظطراب برميخيزد و من من ميكند.}
وكيله{برميخيزد با لبخند}:آقاي قاضي!من صحبت ميكنم.موكل من از زندگي با اين مرد به ستوه آمده و طبق خواست حقيقي اش درخواست طلاق داده.اين زن بارها و بارها توسط شوهرش مورد آزارهاي روحي و جسمي قرار گرفته....{مرد حرفش را ميبرد.}
مرد{رو به زن}:سميرا آره؟
قاضي:آقاي وكيليان!نوبت شما هم ميرسد عجالتا صبر كنيد.
وكيله{دوباره لبخند ميزند}:بله آقاي قاضي!موكل من مانند بسياري ديگر از انسانها تنها به خاطر و به جرم زن بودن گويي اين حق را به ديگران داده است كه او را از طبيعيترين حقوقش محروم كنند.و اگر به زبان آمده از آن جا كه از اندازه هاي خود عدول كرده با زباني كه شايسته ي حيوانات است با او حرف زده اند:كتك.....اين قامت شكسته ي زن آيا تاب طعنه هاي تازيانه دارد؟و از شما ميپرسم به چه جرمي؟چه خطايي كرده است؟آيا به ناروا رفته؟{دوباره لبخند ميزند.}متشكرم آقاي قاضي.
قاضي:بسيار خب زوجه درخواست خود را مختصرا بيان كنند.
زن{من من ميكند}
وكيله{به زن و به آرامي}اگه الان حرف نزني ديگه نميشه.پاشو تمومش كن.من اينجام.هر جا نتونستي كمكت ميكنم.{دستش را ميگيرد}حرفهاي تو خيلي موثره.
زن{بر ميخيزد.در حالايك سعي ميكند به خود مسلط باشد.}آقاي قاضي!متاسفانه احساس ميكنمازدواج من و اين آقا اصلا صحيح نبوده.
مرد:هنوز هيچي نشده من آقا شدم؟
قاضي:آقاي محترم نوبت شما هم ميرسد.{به زن}ادامه بدهيد.
زن{سعي ميكند به بغضش غلبه كند.}:منم ميخوام زندگي كنم.ميگم بريم بيرون زود پاتوق مجرديشو ميگه.
مرد:بد ميكنم جا به اون دنجي و قشنگي ميبرمت؟
زن:با تفريحاي شخصي ي منم كار داره...
مرد:اون شر مرارو خب اگرم اسمشو ميذاري تفريح بايد بذاريشون برا يه وقتي كه من نباشم.مگه خودت نميگي تفريح شخصي؟پس چرا هر وخ من ميرسم خونه تو ميري سراغ تفريحاي شخصيت؟
زن:{اين بار به مرد}ما با هم حرفي نداريم.تو مگه نميري دنبال چيزايي كه دوست داري؟مگه اون چيزا رو من دوست دارم؟مگه تو چقدر براي من براي چيزايي كه دوست دارم ارزش قايلي؟
مرد:تو چقد قايلي؟
زن:چقد به ارزشهاي من اهميت ميدي؟چقدر بهم محبت كردي؟؟
مرد:تو چقد محبت كردي؟{رو به قاضي}ازش بپرسين چند بار اومدم خونه و با روي خندون ديدمش.
زن{پوزخند سردي به گوشه ي لبش مينشيند}خب براي اين ميگم ازدواج ما اصلا مناسب نبوده.نه توقعات نه علايق ته تحصيلات.
مرد:يه جور حرف نزن كه انگار من چوپونم.منم پشت همون ميزايي كه بهشون مينازي درس خوندم.ولي ديدم پول تو بازاره ولش كردم.بدون پول مگه بساط فرهنگ و علاقه ي تو مهيا ميشه؟ها؟ميشه؟
زن:ميبينين چه جوري فكر ميكنه؟اون وقت ميخواد منم اين جوري باشم.{هق فروخورده اش را ميكشد در گلويش}
{ادامه ميدهد}منم ميخوام زندگي كنم.ميخوام دوسم داشته باشن.ميخوام محبت كنم.ميخوام بهم محبت كنم.من زندگي رو اين طوري ميخوام.{به گريه مي افتاد}
{وكيله دستش را ميگيرد.}
{زن دستش را روي صورتش ميگيرد و از صحنه خارج ميشود.}
مرد{روبه زن كه حالا از صحنه خارج شده است}:من پي؟همش خودت؟؟دوسم داشتي كه دوست داشته باشم؟محبت كردي كه منم بهت محبت كنم؟آقاي قاضي!ازش بپرسين....{قاضي كه تازه به خود آمده حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي محترم يك بار عرض كردم نوبت شما هنوز نرسيده.در زمان مقتضي افاضه كنيد.
وكيله{برميخيزد}آقاي قاضي!با توجه به صحبتهاي خواهان از ساحت مقدس دادگاه خواهش ميكنم به فرياد اين زن رنجديده پاسخ دهيد.و به پايان آنچه به آزارش ميپردازد و راه ترقي و خويشتن يابي ي او را مسدود كرده اقدام كنيد.
مرد{برميخيزد}آقاي قاضي!من به حقوق خودم آشنام.زنمو طلاق نميدم.هيچ كاريم نكردم كه بخواد بره ازم شكايت كنه.
{قاضي آماده ي رفتن ميشود.}
منشي:حكم خواسته ي خواهان در اسرع وقت صادر و به اطلاع طرفين دعوا خواهد رسيد.
{قاضي برميخيزد و از صحنه خارج ميشود.}
{منشي كاغذها را زير بغل ميزند و از صحنه خارج ميشود.}
مرد{انگشت به وكيله دراز ميكند}:من طلاقش نميدم.هيچ كاريم از دستش برنمياد.
وكيله{به همان لبخند}:آقاي وكيليان!{خودش را به مرد ميرساند}خواهش ميكنم توجه كنين اون علاقه اي به اين زندگي نداره.تمام احساساتي هم كه شما بهش دارين براش بي اهميته.فكرنميكنين بهتر باشه شما هم راه ديگه اي رو انتخاب كنين؟{خجولانه ميخندد}راستش من به حكم كارم در جريان زندگيتون هستم.....م م..اگه تمايل داشته باشين ناهار مهمون من....
پرده مي افتد.
پايان پرده ي اول
پرده ي اول
طلاق
چهره ها به ترتيب اجرا:
منشي
قاضي
مرد
زن
وكيله
صحنه:
ساحت دادگاه؛مرد بر صندلي ي اول نشسته و با يك اختلاف زن روي صندلي ديگر.آن سوي زن وكيله اش نشسته.منشي روبه رويشان
{قاضي وارد ميشود.}
منشي:قيام كنيد.
{همه بر ميخيزند.}
منشي{مي ايستد}:در اين خانه ي عدل كه شكايت هيچ ستمديده اي به منظر اغماض ديده نخواهد شد.{قاضي حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي منشي!احترامات معموله به جا.مرحمت فرموده موارد را قرايت كنيد.
منشي:به چشم
قاضي:موضوع
منشي:طلاق
{قاضي دندان قروچه ميكند}
منشي:ا...بين زوجه شميرا صنوبري و آقاي پريم{با من من}پريا
مرد:پريام
منشي:وكيليان{با مكث ادامه ميدهد}دادخواست طلاق به خواست زوجه به خاطر اص....{قاضي حرفش را ميبرد}
قاضي:آقاي منشي!التفاتات معقوله به جا.مرحمت فرموده زوجه مراتب را شخصا بيان كنند.
منشي:به چشم
زن:{با ترس ناشي از اظطراب برميخيزد و من من ميكند.}
وكيله{برميخيزد با لبخند}:آقاي قاضي!من صحبت ميكنم.موكل من از زندگي با اين مرد به ستوه آمده و طبق خواست حقيقي اش درخواست طلاق داده.اين زن بارها و بارها توسط شوهرش مورد آزارهاي روحي و جسمي قرار گرفته....{مرد حرفش را ميبرد.}
مرد{رو به زن}:سميرا آره؟
قاضي:آقاي وكيليان!نوبت شما هم ميرسد عجالتا صبر كنيد.
وكيله{دوباره لبخند ميزند}:بله آقاي قاضي!موكل من مانند بسياري ديگر از انسانها تنها به خاطر و به جرم زن بودن گويي اين حق را به ديگران داده است كه او را از طبيعيترين حقوقش محروم كنند.و اگر به زبان آمده از آن جا كه از اندازه هاي خود عدول كرده با زباني كه شايسته ي حيوانات است با او حرف زده اند:كتك.....اين قامت شكسته ي زن آيا تاب طعنه هاي تازيانه دارد؟و از شما ميپرسم به چه جرمي؟چه خطايي كرده است؟آيا به ناروا رفته؟{دوباره لبخند ميزند.}متشكرم آقاي قاضي.
قاضي:بسيار خب زوجه درخواست خود را مختصرا بيان كنند.
زن{من من ميكند}
وكيله{به زن و به آرامي}اگه الان حرف نزني ديگه نميشه.پاشو تمومش كن.من اينجام.هر جا نتونستي كمكت ميكنم.{دستش را ميگيرد}حرفهاي تو خيلي موثره.
زن{بر ميخيزد.در حالايك سعي ميكند به خود مسلط باشد.}آقاي قاضي!متاسفانه احساس ميكنمازدواج من و اين آقا اصلا صحيح نبوده.
مرد:هنوز هيچي نشده من آقا شدم؟
قاضي:آقاي محترم نوبت شما هم ميرسد.{به زن}ادامه بدهيد.
زن{سعي ميكند به بغضش غلبه كند.}:منم ميخوام زندگي كنم.ميگم بريم بيرون زود پاتوق مجرديشو ميگه.
مرد:بد ميكنم جا به اون دنجي و قشنگي ميبرمت؟
زن:با تفريحاي شخصي ي منم كار داره...
مرد:اون شر مرارو خب اگرم اسمشو ميذاري تفريح بايد بذاريشون برا يه وقتي كه من نباشم.مگه خودت نميگي تفريح شخصي؟پس چرا هر وخ من ميرسم خونه تو ميري سراغ تفريحاي شخصيت؟
زن:{اين بار به مرد}ما با هم حرفي نداريم.تو مگه نميري دنبال چيزايي كه دوست داري؟مگه اون چيزا رو من دوست دارم؟مگه تو چقدر براي من براي چيزايي كه دوست دارم ارزش قايلي؟
مرد:تو چقد قايلي؟
زن:چقد به ارزشهاي من اهميت ميدي؟چقدر بهم محبت كردي؟؟
مرد:تو چقد محبت كردي؟{رو به قاضي}ازش بپرسين چند بار اومدم خونه و با روي خندون ديدمش.
زن{پوزخند سردي به گوشه ي لبش مينشيند}خب براي اين ميگم ازدواج ما اصلا مناسب نبوده.نه توقعات نه علايق ته تحصيلات.
مرد:يه جور حرف نزن كه انگار من چوپونم.منم پشت همون ميزايي كه بهشون مينازي درس خوندم.ولي ديدم پول تو بازاره ولش كردم.بدون پول مگه بساط فرهنگ و علاقه ي تو مهيا ميشه؟ها؟ميشه؟
زن:ميبينين چه جوري فكر ميكنه؟اون وقت ميخواد منم اين جوري باشم.{هق فروخورده اش را ميكشد در گلويش}
{ادامه ميدهد}منم ميخوام زندگي كنم.ميخوام دوسم داشته باشن.ميخوام محبت كنم.ميخوام بهم محبت كنم.من زندگي رو اين طوري ميخوام.{به گريه مي افتاد}
{وكيله دستش را ميگيرد.}
{زن دستش را روي صورتش ميگيرد و از صحنه خارج ميشود.}
مرد{روبه زن كه حالا از صحنه خارج شده است}:من پي؟همش خودت؟؟دوسم داشتي كه دوست داشته باشم؟محبت كردي كه منم بهت محبت كنم؟آقاي قاضي!ازش بپرسين....{قاضي كه تازه به خود آمده حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي محترم يك بار عرض كردم نوبت شما هنوز نرسيده.در زمان مقتضي افاضه كنيد.
وكيله{برميخيزد}آقاي قاضي!با توجه به صحبتهاي خواهان از ساحت مقدس دادگاه خواهش ميكنم به فرياد اين زن رنجديده پاسخ دهيد.و به پايان آنچه به آزارش ميپردازد و راه ترقي و خويشتن يابي ي او را مسدود كرده اقدام كنيد.
مرد{برميخيزد}آقاي قاضي!من به حقوق خودم آشنام.زنمو طلاق نميدم.هيچ كاريم نكردم كه بخواد بره ازم شكايت كنه.
{قاضي آماده ي رفتن ميشود.}
منشي:حكم خواسته ي خواهان در اسرع وقت صادر و به اطلاع طرفين دعوا خواهد رسيد.
{قاضي برميخيزد و از صحنه خارج ميشود.}
{منشي كاغذها را زير بغل ميزند و از صحنه خارج ميشود.}
مرد{انگشت به وكيله دراز ميكند}:من طلاقش نميدم.هيچ كاريم از دستش برنمياد.
وكيله{به همان لبخند}:آقاي وكيليان!{خودش را به مرد ميرساند}خواهش ميكنم توجه كنين اون علاقه اي به اين زندگي نداره.تمام احساساتي هم كه شما بهش دارين براش بي اهميته.فكرنميكنين بهتر باشه شما هم راه ديگه اي رو انتخاب كنين؟{خجولانه ميخندد}راستش من به حكم كارم در جريان زندگيتون هستم.....م م..اگه تمايل داشته باشين ناهار مهمون من....
پرده مي افتد.
پايان پرده ي اول
دوشنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۲
دوست عزيزم سلام!
چيزي است كه بايد برايت تعريف كنم.اما بيشتر از هرچيز نگران اظهار نظرت هستم.
پريشب بود يا پس پريشب كه در عالم مريضي روي تخت افتاده بودم.ميداني كه عادت ندارم تمارض كنم.مگر زمان از زير كار در رفتن.ولي ميدانم كه ميداني هيچ زير كار در رفتني نبوده. در آن حال يك كابوس يا هرچه كه اسمش را بگذاري ديدم:
داشتم لباس ميپوشيدم و آماده ميشدم بروم جايي.صدايي پرسيد كجا ميروي؟گفتم به ديدن معشوق.(مطمئنم كه اين كلمه را نگفتم ولي چيزي در اين وزن بود.مثل معبود.ولي اين هم نبود.)صدا دوباره گفت:الان كه حالت خوب نيست.صبر كن بهتر كه شدي برو.من جواب دادم لذتش به اين است كه با اين حال بروم.(حالا كه فكر ميكنم يادم مي آيد گفتم كيفش به اين است...)
گفت:بگذار كمكت كنم.گفتم:نه چهار دست و پا هم كه شده ميروم.بعد يك سنگ ديدم كه نامم را رويش كنده بودند.ولي تاريخ تولد و وفاتش يكي بود.حالا نميدانم چه ميگويي يا ميخواهي بگويي.يادت كه نرفته چند روز ديگر تولدم است.ولي ميداني كه شناسنامه گرفتن ما روي حساب كتاب دقيق نبوده.اخوي هم كه پارسال عمرش را داد به شما همين مشكل بود.آنها كه يادشان مي آمد ميگفتند تاريخ شناسنامه درست نيست.نشان به آن نشان كه وقتي به دنيا مي آمده مردم دسته ميشدند بروند ميدان شهر نماز بخوانند.و صلات ظهر بوده.پس نميتوانسته نماز عيد باشد يحتمل آيات بوده.پس ميشود كسوف سال 48 يا اگر قبل تر به دنيا آمده 28.يا 75 يا 78 يا چه ميدانم 87 يا اصلا 1408 يا بگير تمام گرقتگي هاي دنيا.
چيزي است كه بايد برايت تعريف كنم.اما بيشتر از هرچيز نگران اظهار نظرت هستم.
پريشب بود يا پس پريشب كه در عالم مريضي روي تخت افتاده بودم.ميداني كه عادت ندارم تمارض كنم.مگر زمان از زير كار در رفتن.ولي ميدانم كه ميداني هيچ زير كار در رفتني نبوده. در آن حال يك كابوس يا هرچه كه اسمش را بگذاري ديدم:
داشتم لباس ميپوشيدم و آماده ميشدم بروم جايي.صدايي پرسيد كجا ميروي؟گفتم به ديدن معشوق.(مطمئنم كه اين كلمه را نگفتم ولي چيزي در اين وزن بود.مثل معبود.ولي اين هم نبود.)صدا دوباره گفت:الان كه حالت خوب نيست.صبر كن بهتر كه شدي برو.من جواب دادم لذتش به اين است كه با اين حال بروم.(حالا كه فكر ميكنم يادم مي آيد گفتم كيفش به اين است...)
گفت:بگذار كمكت كنم.گفتم:نه چهار دست و پا هم كه شده ميروم.بعد يك سنگ ديدم كه نامم را رويش كنده بودند.ولي تاريخ تولد و وفاتش يكي بود.حالا نميدانم چه ميگويي يا ميخواهي بگويي.يادت كه نرفته چند روز ديگر تولدم است.ولي ميداني كه شناسنامه گرفتن ما روي حساب كتاب دقيق نبوده.اخوي هم كه پارسال عمرش را داد به شما همين مشكل بود.آنها كه يادشان مي آمد ميگفتند تاريخ شناسنامه درست نيست.نشان به آن نشان كه وقتي به دنيا مي آمده مردم دسته ميشدند بروند ميدان شهر نماز بخوانند.و صلات ظهر بوده.پس نميتوانسته نماز عيد باشد يحتمل آيات بوده.پس ميشود كسوف سال 48 يا اگر قبل تر به دنيا آمده 28.يا 75 يا 78 يا چه ميدانم 87 يا اصلا 1408 يا بگير تمام گرقتگي هاي دنيا.
جمعه، اردیبهشت ۰۵، ۱۳۸۲
ماشين قراضه
نيم ساعتي از شروع كلاس درس ميگذشت.آفتاب بعد از ظهر در گوشه ي دور افتاده ي شهر در چند قدمي ي قبرستان ماشينها و چند خشت روي هم گذاشته و لجن هاي انباشته در چاله هاي اطراف از پنجره ي كلاس بچه ها را يك به يك نشان ميكرد.انگار چهره ي مات و مبهوت بچه ها به شلاق اول پاييز بد و بيراه ميگفت.
معلم زبان با آب و تاب ميگفت:بعد از افعال توبي فعل اينجي دار مي آيد....
آن وقت به چهره هاي گيج بچه ها نگاه كرد و فهميد دوباره بايد بگويد و جمله اش را تكرار كرد.
يكي از بچه هاي رديف اول كه دهانش از تعجب باز مانده بود آب دهانش از چانه روي مقنعه ي چروك خورده و چركش سرازير شد.
معلم گچ را انداخت و از ليست دانش آموزان نام اسم يكي از بچه ها را خواند و گفت پاي تخته بيايد.آن وقت جمله اي نوشت و گفت:به حال استمراري تبديلش كن...
دانش آموز بعد از اينكه اين پا و آن پا كرد و فهميد گچ را با كدام دستش بگيرد گفت:ااااا....اج...اجاز...اجازه....بعد از افعال توبي فعل اينجي دار مي آيد....
بعد با چند بار پاك كردن آن چه نوشته بود و ساختن كثافتي بر روي تخته بالاخره جمله را نوشت.كه مورد تشويق معلم قرار گرفت.سپس به طرف دفترش خم شد تا بيستي براي او بگذارد.سرش را كه بلند كرد ديد يكي از بچه ها چند سنگ روي ميزش گذاشته و يه قل دو قل بازي ميكند.اطرفيان نيز چنان نگران بازي ي او شده اند كه از كلاس غافل شده اند.معلم فرياد زد:احمق.....بي شعور.....بي عرضه ي تنبل چه غلطي ميكني؟
دخترك كه تازه به خودش آمده بود آرام سرش را بلند كرد تا ببيند سر و صدا از چيست.معلم ادامه داد: علوي!تو هيچ وقت آدم نميشي....تو يك خر نفهم هستي...گوساله...
علوي كه ديگر به چشمهاي معلم دقيق شده بود ميشنيد كه خانم معلم ميگويد:يه كره خر از تو و ننه ي بيسوادت بهتر ميفهمد...اون بابات صبح تا شب تو لجنها بيل ميزنه تا تو.....
دختر كه اين همه لقب و صفت در شناسنامه ي خود و خانواده اش ميديد با صداي لرزان گفت:نه...من خر نيستن..مامانمم بيسواد نيست....
معلم كه از بيتفاوتي و پاسخهاي او بيشتر عصباني شده بود فرياد زد:اگه نبود نكبتي مث تو رو پس نمينداخت...بي مصرف....مث اين ماشينهاي قراضه...
علوي دوباره گفت:نه..من ماشين قراضه نيستم....و همانطوري كه نشسته بود بغض در گلويش شكست.معلم كه بيشتر حريص شده بود گفت:تو هيچ مصرفي نداري...به هيچ دردي نميخوري...
دختر با گريه گفت:چرا ميخورم...
و به دو كلاس را ترك كرد.
به بيرون مدرسه كه رسيد با دقت اطراف را نگاه كرد.پشت تپه ها پدرش داشت لجنها را بيل ميزد.با خودش گفت:بايد نشون بدم كه همه كار ميتونم بكنم.
بعد آرام آرام راه خاكي را پيمود تا به جاده رسيد.ماشينها گاه تند و گاه آرام گاهي باري گاهي سواري از جلويش رد مشدند تا پيغام مصرفي بودن خود را برسانند.به راه آهن رسيد.و از آنجا گذشت تا به خيابان اصلي رسيد.اين همان خياباني بود كه اكثر خريدها را از آنجا ميكردند.زمان بچگي در آنجا به شيشه ي قطارها سنگ پرتاب ميكرد.ولي اين بار بايد به درد ميخورد.آن وقت به اطراف نگاه كرد.چيز عجيبي ديد.بچه ي كوچكي وسط خيابان ايستاده بود و تاكسي ي قراضه اي با سرعت به او نزديك ميشد.و ان يكاد اويزان به آيينه ي ماشين را ديد.بايد يك كاري ميكرد.يادش آمد بايد نشان دهد به درد ميخورئ.موقع اثبات لياقتش بود.به وسط خيابان هجوم برد و بچه را از جلوي ماشين به گوشه اي پرت كرد.اما براي نجات خودش دير شده بود.ماشين بعد از برخورد با او نعش سبكش را چند متري دورتر انداخت.كودك هم آن طرف تر بر اثر برخورد سرش با جدول كنار خيابان روي آسفالت روغن مالي شده آرام جان داد.
آبان 78
نيم ساعتي از شروع كلاس درس ميگذشت.آفتاب بعد از ظهر در گوشه ي دور افتاده ي شهر در چند قدمي ي قبرستان ماشينها و چند خشت روي هم گذاشته و لجن هاي انباشته در چاله هاي اطراف از پنجره ي كلاس بچه ها را يك به يك نشان ميكرد.انگار چهره ي مات و مبهوت بچه ها به شلاق اول پاييز بد و بيراه ميگفت.
معلم زبان با آب و تاب ميگفت:بعد از افعال توبي فعل اينجي دار مي آيد....
آن وقت به چهره هاي گيج بچه ها نگاه كرد و فهميد دوباره بايد بگويد و جمله اش را تكرار كرد.
يكي از بچه هاي رديف اول كه دهانش از تعجب باز مانده بود آب دهانش از چانه روي مقنعه ي چروك خورده و چركش سرازير شد.
معلم گچ را انداخت و از ليست دانش آموزان نام اسم يكي از بچه ها را خواند و گفت پاي تخته بيايد.آن وقت جمله اي نوشت و گفت:به حال استمراري تبديلش كن...
دانش آموز بعد از اينكه اين پا و آن پا كرد و فهميد گچ را با كدام دستش بگيرد گفت:ااااا....اج...اجاز...اجازه....بعد از افعال توبي فعل اينجي دار مي آيد....
بعد با چند بار پاك كردن آن چه نوشته بود و ساختن كثافتي بر روي تخته بالاخره جمله را نوشت.كه مورد تشويق معلم قرار گرفت.سپس به طرف دفترش خم شد تا بيستي براي او بگذارد.سرش را كه بلند كرد ديد يكي از بچه ها چند سنگ روي ميزش گذاشته و يه قل دو قل بازي ميكند.اطرفيان نيز چنان نگران بازي ي او شده اند كه از كلاس غافل شده اند.معلم فرياد زد:احمق.....بي شعور.....بي عرضه ي تنبل چه غلطي ميكني؟
دخترك كه تازه به خودش آمده بود آرام سرش را بلند كرد تا ببيند سر و صدا از چيست.معلم ادامه داد: علوي!تو هيچ وقت آدم نميشي....تو يك خر نفهم هستي...گوساله...
علوي كه ديگر به چشمهاي معلم دقيق شده بود ميشنيد كه خانم معلم ميگويد:يه كره خر از تو و ننه ي بيسوادت بهتر ميفهمد...اون بابات صبح تا شب تو لجنها بيل ميزنه تا تو.....
دختر كه اين همه لقب و صفت در شناسنامه ي خود و خانواده اش ميديد با صداي لرزان گفت:نه...من خر نيستن..مامانمم بيسواد نيست....
معلم كه از بيتفاوتي و پاسخهاي او بيشتر عصباني شده بود فرياد زد:اگه نبود نكبتي مث تو رو پس نمينداخت...بي مصرف....مث اين ماشينهاي قراضه...
علوي دوباره گفت:نه..من ماشين قراضه نيستم....و همانطوري كه نشسته بود بغض در گلويش شكست.معلم كه بيشتر حريص شده بود گفت:تو هيچ مصرفي نداري...به هيچ دردي نميخوري...
دختر با گريه گفت:چرا ميخورم...
و به دو كلاس را ترك كرد.
به بيرون مدرسه كه رسيد با دقت اطراف را نگاه كرد.پشت تپه ها پدرش داشت لجنها را بيل ميزد.با خودش گفت:بايد نشون بدم كه همه كار ميتونم بكنم.
بعد آرام آرام راه خاكي را پيمود تا به جاده رسيد.ماشينها گاه تند و گاه آرام گاهي باري گاهي سواري از جلويش رد مشدند تا پيغام مصرفي بودن خود را برسانند.به راه آهن رسيد.و از آنجا گذشت تا به خيابان اصلي رسيد.اين همان خياباني بود كه اكثر خريدها را از آنجا ميكردند.زمان بچگي در آنجا به شيشه ي قطارها سنگ پرتاب ميكرد.ولي اين بار بايد به درد ميخورد.آن وقت به اطراف نگاه كرد.چيز عجيبي ديد.بچه ي كوچكي وسط خيابان ايستاده بود و تاكسي ي قراضه اي با سرعت به او نزديك ميشد.و ان يكاد اويزان به آيينه ي ماشين را ديد.بايد يك كاري ميكرد.يادش آمد بايد نشان دهد به درد ميخورئ.موقع اثبات لياقتش بود.به وسط خيابان هجوم برد و بچه را از جلوي ماشين به گوشه اي پرت كرد.اما براي نجات خودش دير شده بود.ماشين بعد از برخورد با او نعش سبكش را چند متري دورتر انداخت.كودك هم آن طرف تر بر اثر برخورد سرش با جدول كنار خيابان روي آسفالت روغن مالي شده آرام جان داد.
آبان 78
پنجشنبه، اردیبهشت ۰۴، ۱۳۸۲
محل گذر
در فاصله ي ميان دو گذرگاه كه معبر كوچكي ميسازد و از دو طرف با خيابان هاي شلوغ احاطه ميشود؛پيرمرد كثيف چون خفاشي بر صندلي تاشو نشسته است و با بلندگويي كه در دستع دارد؛ گدايي ميكند.
طبعا من به عنوان يكي از عابران هميشگي از اين وضع خوشحال نيستم.اما صدايش با آن لحن بي تضرع ؛ بل كه روان و طلبكارانه نميگويد چطور و با چه اعتمادي گاهي ظهرها قلكش را كه مردم در آن پول ميريزند همانجا ميگذارد و ميرود.و مردم باز هم برايش پول ميريزند.البته ميدانيم كه سهمي از اين پولها به عنوان حق الحساب به شهرداري و عوامل حافظ نظم آن نقطه عودت ميشود.
او در چهره اش هيچ رنگي از ترحم و جلوه ي شفقت آميز ندارد.و اصلا جز كاري كه دارد ميكند و آن دعوت مردم به كمك كردن است و به كاربردن الفاظ مذهبي فعل ديگري انجام نميدهد.فقط گاهي وقتها با كوليها صحبت ميكند.كوليها در آن اطراف اسپند دود ميكنند و دستهاي عابران را ميچسبند و با كارگران تازه نفس كه صبحدم به سركار ميروند لاس ميزنند و ميشنگند.
روزي كه از آنجا ميگذشتم پيرمرد در حال دعا كردن به جان مردم سكه هاي براق زير طليعه ي سهمگين خورشيد را كه مردم به او داده بودند؛داخل قلكش مي انداخت.گويا براي رهگذران فرصتي نبوده تا به صبر و سلانه سكه هاي ناقابل خود را داخل شكاف تيز و برنده ي قلك آغشته يه رعشه هاي پيرمرد؛هاله هاي دود ماشينها و لكه هاي خون بيماران ايدزي بيندازند.ظاهرا تنها اسكناسها مستقيما جاي در داخل آن خواهند گرفت چون ارزش بيشتري دارند و مسافرين را وادار ميكند تا وقت بيشتري برايش صرف كنند.
اين مردم-گمان نميكنم-به كوليها هم چيزي بدهند يا دستكم از همان اسكناسهاي با ارزش تر به دستشان بدهند.شايد چون پيرمرد دعايشان ميكند و در لحنش هيچ تضرع و ترحمي نيست تا رقت مردم را برانگيزد.به گمانم آنها با ترس و از روي اجبار به او پول ميدهند.ولي چيز ديگري هم در اينجا هست:امروز كسي از بقيه جلوتر است كه صدايش بلندتر باشد و بيشتر حرفهاي دروغ بگويد.
با امروز يك ماهي ميشود كه پيرمرد گدا را در موضع هميشگي اش نميبينم.اگر از رهگذران درباره ي او بپرسم به خنده يا زهر خنده ميگويند:شايد مرده.ولي من-البته نميدانم چرا-حتم دارم كه او سوزاك گرفته است.
در فاصله ي ميان دو گذرگاه كه معبر كوچكي ميسازد و از دو طرف با خيابان هاي شلوغ احاطه ميشود؛پيرمرد كثيف چون خفاشي بر صندلي تاشو نشسته است و با بلندگويي كه در دستع دارد؛ گدايي ميكند.
طبعا من به عنوان يكي از عابران هميشگي از اين وضع خوشحال نيستم.اما صدايش با آن لحن بي تضرع ؛ بل كه روان و طلبكارانه نميگويد چطور و با چه اعتمادي گاهي ظهرها قلكش را كه مردم در آن پول ميريزند همانجا ميگذارد و ميرود.و مردم باز هم برايش پول ميريزند.البته ميدانيم كه سهمي از اين پولها به عنوان حق الحساب به شهرداري و عوامل حافظ نظم آن نقطه عودت ميشود.
او در چهره اش هيچ رنگي از ترحم و جلوه ي شفقت آميز ندارد.و اصلا جز كاري كه دارد ميكند و آن دعوت مردم به كمك كردن است و به كاربردن الفاظ مذهبي فعل ديگري انجام نميدهد.فقط گاهي وقتها با كوليها صحبت ميكند.كوليها در آن اطراف اسپند دود ميكنند و دستهاي عابران را ميچسبند و با كارگران تازه نفس كه صبحدم به سركار ميروند لاس ميزنند و ميشنگند.
روزي كه از آنجا ميگذشتم پيرمرد در حال دعا كردن به جان مردم سكه هاي براق زير طليعه ي سهمگين خورشيد را كه مردم به او داده بودند؛داخل قلكش مي انداخت.گويا براي رهگذران فرصتي نبوده تا به صبر و سلانه سكه هاي ناقابل خود را داخل شكاف تيز و برنده ي قلك آغشته يه رعشه هاي پيرمرد؛هاله هاي دود ماشينها و لكه هاي خون بيماران ايدزي بيندازند.ظاهرا تنها اسكناسها مستقيما جاي در داخل آن خواهند گرفت چون ارزش بيشتري دارند و مسافرين را وادار ميكند تا وقت بيشتري برايش صرف كنند.
اين مردم-گمان نميكنم-به كوليها هم چيزي بدهند يا دستكم از همان اسكناسهاي با ارزش تر به دستشان بدهند.شايد چون پيرمرد دعايشان ميكند و در لحنش هيچ تضرع و ترحمي نيست تا رقت مردم را برانگيزد.به گمانم آنها با ترس و از روي اجبار به او پول ميدهند.ولي چيز ديگري هم در اينجا هست:امروز كسي از بقيه جلوتر است كه صدايش بلندتر باشد و بيشتر حرفهاي دروغ بگويد.
با امروز يك ماهي ميشود كه پيرمرد گدا را در موضع هميشگي اش نميبينم.اگر از رهگذران درباره ي او بپرسم به خنده يا زهر خنده ميگويند:شايد مرده.ولي من-البته نميدانم چرا-حتم دارم كه او سوزاك گرفته است.
چهارشنبه، اردیبهشت ۰۳، ۱۳۸۲
و اين سال سوم بود
سومين سالي كه باران هنوز ميباريد بالاخره از خانه خارج شدند.از فانوسك زنگ زده و زمخت آويخته به سر در؛كشتگاه پيدا بود.شالي ها قد كمرشان بالا آمده بودند و گل و لجن جمع شده در تاريكي ي بنفش از سوسوي مطمئن چراغ به چشم مي آمد.
اين كشتگاه ديگر متعلق به خود آنها بود و ماه بانو حتما صداي گرامافون بزرگشان را پس از سه سال درمي آورد.
سه سال ميگذشت از آخرين باري كه شلتوك ها را با لجن گرفته به آن آوردند و بار ماشين الياس كردند.آن روز عروسي بود و تراكتور از ده بالا ميهمانان را پايين مي آورد.باران هم آمد.ماه بانو با رخت سفيد و چادر گلدار و تور كه صورتش را پوشانده بود خيس شد و آنها وقتي به خود آمدند كه باران تمام جاده را شسته بود و با خود برده بود.آن وقت برفراز يكي از گردنه ها مجبور شدند صبر كنند تا باران بند بيايد و اين صبر كردن سه سال طول كشيد.
اولين روز گفته بودند كه دانه هاي برنج يك ساله ميرسند و در اين مدت يك بار تراكتور الياس از آنجا خواهد گذشت تا شلتوكها را ببرد ولي باران آنقدر محكم زده بود كه تمام لبه ها را گود كرد و دره كرد و تراكتور به ته تاريكي لغزيد.ماه بانو آب كشيده و خونين از ميان تونل تاريك و روشن خيال به سوي منبع نوري شديد رفت و دور شد.و سپس در انديشه اي آرام دستهاي سفيدي را لمس كرد كه ملافه به شانه و كتف نحيفش ميكشيد.
الياس از همان روز تيره و لبري راه گرفت :تپه به تپه تا به دريا رسيد.ذريايي كه آن سوي شيبهاي خطرناك بود و باراني نداشت.حاضران در آنجا با لباده هاي يك دست سفيد دوره اش كردند و او كنار سفره ي گشوده شان نشست.
از آن به بعد هروقت از بيمارستان بيرون مي آمد تا ساعت ملاقات بعدي كنار همان سفره منشست.
روزي كه به خانه برگشتند نشاها يك ساله بودند و باران هنوز ميباريد . آن دو هيچ تعجب نبايد ميكردند كه ضربات پي در پي باران اطراف را شسته و جز كشتگاه و كلبه ي آن ها هيچ جاي ديگري باقي نمانده است.
الياس منتظر ماند و به حركت عقربه ي ثابت نگاه كرد.ماه بانو چشمهاي درشت و خيسش را بر هم گذاشت.به غير از اينها منظره ي گرامافون خراب چشم آسا بود تا مرد را براي هنگامي چند به انتظار نگه دارد.
ماه بانو خنديده بود.چون رقص آب حوض بر سقف سرسرا يا گردش پران اطلسي بر آبي.و همان موقع الياس برخاست و در را گشود.ماه بانو هم به سراغ گرامافون رفت.
الياس نفس زنان در شلال مرواريدهاي باران و ماه بانو به خنده و رديف براق دندانهايش گفتند:اين هم از سال سوم.
سومين سالي كه باران هنوز ميباريد بالاخره از خانه خارج شدند.از فانوسك زنگ زده و زمخت آويخته به سر در؛كشتگاه پيدا بود.شالي ها قد كمرشان بالا آمده بودند و گل و لجن جمع شده در تاريكي ي بنفش از سوسوي مطمئن چراغ به چشم مي آمد.
اين كشتگاه ديگر متعلق به خود آنها بود و ماه بانو حتما صداي گرامافون بزرگشان را پس از سه سال درمي آورد.
سه سال ميگذشت از آخرين باري كه شلتوك ها را با لجن گرفته به آن آوردند و بار ماشين الياس كردند.آن روز عروسي بود و تراكتور از ده بالا ميهمانان را پايين مي آورد.باران هم آمد.ماه بانو با رخت سفيد و چادر گلدار و تور كه صورتش را پوشانده بود خيس شد و آنها وقتي به خود آمدند كه باران تمام جاده را شسته بود و با خود برده بود.آن وقت برفراز يكي از گردنه ها مجبور شدند صبر كنند تا باران بند بيايد و اين صبر كردن سه سال طول كشيد.
اولين روز گفته بودند كه دانه هاي برنج يك ساله ميرسند و در اين مدت يك بار تراكتور الياس از آنجا خواهد گذشت تا شلتوكها را ببرد ولي باران آنقدر محكم زده بود كه تمام لبه ها را گود كرد و دره كرد و تراكتور به ته تاريكي لغزيد.ماه بانو آب كشيده و خونين از ميان تونل تاريك و روشن خيال به سوي منبع نوري شديد رفت و دور شد.و سپس در انديشه اي آرام دستهاي سفيدي را لمس كرد كه ملافه به شانه و كتف نحيفش ميكشيد.
الياس از همان روز تيره و لبري راه گرفت :تپه به تپه تا به دريا رسيد.ذريايي كه آن سوي شيبهاي خطرناك بود و باراني نداشت.حاضران در آنجا با لباده هاي يك دست سفيد دوره اش كردند و او كنار سفره ي گشوده شان نشست.
از آن به بعد هروقت از بيمارستان بيرون مي آمد تا ساعت ملاقات بعدي كنار همان سفره منشست.
روزي كه به خانه برگشتند نشاها يك ساله بودند و باران هنوز ميباريد . آن دو هيچ تعجب نبايد ميكردند كه ضربات پي در پي باران اطراف را شسته و جز كشتگاه و كلبه ي آن ها هيچ جاي ديگري باقي نمانده است.
الياس منتظر ماند و به حركت عقربه ي ثابت نگاه كرد.ماه بانو چشمهاي درشت و خيسش را بر هم گذاشت.به غير از اينها منظره ي گرامافون خراب چشم آسا بود تا مرد را براي هنگامي چند به انتظار نگه دارد.
ماه بانو خنديده بود.چون رقص آب حوض بر سقف سرسرا يا گردش پران اطلسي بر آبي.و همان موقع الياس برخاست و در را گشود.ماه بانو هم به سراغ گرامافون رفت.
الياس نفس زنان در شلال مرواريدهاي باران و ماه بانو به خنده و رديف براق دندانهايش گفتند:اين هم از سال سوم.
سهشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۲
طلوع
اين داستان سال 79 با شكلي تقريبا مشابه فرم امروزش به داريوش مهرجويي تقديم شد.
خيلي وقت است از تو نامه اي نيامده.قرار گذاشته بوديم هر بار يكيمان نامه بفرستد و من هميشه فكر ميكنم قبلا نامه فرستاده ام.هميشه فكر ميكنم تو جواب نامه ام را ندادي.يكي من يكي تو يكي.....
اينجا خبر تازه اي نيست.خرج پدر به دولول رسيده.حالا در بند ذغال تازه هم نيست.گاهي روز ميشود از آن زيرزمين بيرون نمي آيد.سرد نيست هوا.از باد و باران هم خبري نيست.
فرانك ميگويد:كاش يك كاري ميكرديم.مادر مينشيند لب ايوان يا روي پله هاي دم حياط بل كه ابراهيمش برگردد.
كي بود؟نگاه كردي.نگاه كردي و ميخواستي بزني زير خنده.دليلش را نفهميدم هيچ وقت هم نگفتي چرا.
با ديروز يا امروز بايد يازده سال شده باشد.شد يازده سال؟يازده يازده يازده يازده....
هفته ي قبل بود.كارمان پيش نميرفت.در خواندن نسخه ها مانده بوديم.تا بعد غلط گيري كنيم.اصلا خيلي وقتها بايد تغييراتي بدهيم.اصل نوشته ها بدخط است.چند نفري مينشينيم يكي نمونه را ميخواند و آن يكي مينويسد تا بازنويسي كنيم.يشتها نوشته هاي مانوي...اين را خيلي دوست دارم:
بيا اي جان و ديگر مترس
مرگ فرو افتاده است و رنج گريخته است
مداد را برداشتم و ناغافل گوشه ي كاغذ نوشتم:كوچولوي بينوا در بستر سنگفرش خيابان شب در پاييز بي شايبه ي تنهايي كه زمستان را در انتهاي سوز موزي ي خود پرده پرده چهره مينمود ناگهان بي هيچ فكري عاشق شد.راستي نويسنده ها اول داستان خودشان را مينويسند.
از پله ها پايين آمدم يا پله ها پايين آوردند كنار پنجره.پرده را هم كشيدند.پرده پر بود و اندرو پرديس دنياي پرانش بود.ستاره و سحر؛حولها و حسرتهاي پريروزها....تاريك هم بود و تار.صداي اذان را ميشنيدم.از گلدسته ي كوچه ي آن طرفي بود يا همين وري.روشن و روز.
به غزل گفتم برايم چاي ميريزي؟
غزل قصه است و غايت.انديشه و روايت از جنسي كه تو و من يا او و من ترانه ميخوانديم.
نگاش كردم.ميخواست بزند زير خنده.دليلش را نفهميدم هيچ وقت هم نگفت چرا.صاف بود همه چيز.صاف ميماند.از صافي ي صوفي هم صاف تر بود.خسته از خواب بودم گفتم كاش نماز بلد بودم.غزل هم شنيد.
پرده رها شد كه سپيده برگشت داشتم زمين ميخوردم.دست انداخت گردنم تا بالا.حتما گرگ و ميش شده بود.روز هيچ وقت انقدر عجله نميكرد.
تخت تنگ بود.من رها شده بودم.هنوز عطر موهايش پيچيده بود دور دستانم.نگاه نميكرد.نبود.همه رفته بودند پايين.نور مي آمد از آن جايي كه رفته بود.نيمه باز بود در.داغ ميسوختم يا تازه وضو گرفته بودم.اما بوسه بوده باشد انگار.
نور ايستاده بود و روز در حركت و تو تر ميان منبع نور.....و تو.....نرفته بودي.هنوز بودي.
اين داستان سال 79 با شكلي تقريبا مشابه فرم امروزش به داريوش مهرجويي تقديم شد.
خيلي وقت است از تو نامه اي نيامده.قرار گذاشته بوديم هر بار يكيمان نامه بفرستد و من هميشه فكر ميكنم قبلا نامه فرستاده ام.هميشه فكر ميكنم تو جواب نامه ام را ندادي.يكي من يكي تو يكي.....
اينجا خبر تازه اي نيست.خرج پدر به دولول رسيده.حالا در بند ذغال تازه هم نيست.گاهي روز ميشود از آن زيرزمين بيرون نمي آيد.سرد نيست هوا.از باد و باران هم خبري نيست.
فرانك ميگويد:كاش يك كاري ميكرديم.مادر مينشيند لب ايوان يا روي پله هاي دم حياط بل كه ابراهيمش برگردد.
كي بود؟نگاه كردي.نگاه كردي و ميخواستي بزني زير خنده.دليلش را نفهميدم هيچ وقت هم نگفتي چرا.
با ديروز يا امروز بايد يازده سال شده باشد.شد يازده سال؟يازده يازده يازده يازده....
هفته ي قبل بود.كارمان پيش نميرفت.در خواندن نسخه ها مانده بوديم.تا بعد غلط گيري كنيم.اصلا خيلي وقتها بايد تغييراتي بدهيم.اصل نوشته ها بدخط است.چند نفري مينشينيم يكي نمونه را ميخواند و آن يكي مينويسد تا بازنويسي كنيم.يشتها نوشته هاي مانوي...اين را خيلي دوست دارم:
بيا اي جان و ديگر مترس
مرگ فرو افتاده است و رنج گريخته است
مداد را برداشتم و ناغافل گوشه ي كاغذ نوشتم:كوچولوي بينوا در بستر سنگفرش خيابان شب در پاييز بي شايبه ي تنهايي كه زمستان را در انتهاي سوز موزي ي خود پرده پرده چهره مينمود ناگهان بي هيچ فكري عاشق شد.راستي نويسنده ها اول داستان خودشان را مينويسند.
از پله ها پايين آمدم يا پله ها پايين آوردند كنار پنجره.پرده را هم كشيدند.پرده پر بود و اندرو پرديس دنياي پرانش بود.ستاره و سحر؛حولها و حسرتهاي پريروزها....تاريك هم بود و تار.صداي اذان را ميشنيدم.از گلدسته ي كوچه ي آن طرفي بود يا همين وري.روشن و روز.
به غزل گفتم برايم چاي ميريزي؟
غزل قصه است و غايت.انديشه و روايت از جنسي كه تو و من يا او و من ترانه ميخوانديم.
نگاش كردم.ميخواست بزند زير خنده.دليلش را نفهميدم هيچ وقت هم نگفت چرا.صاف بود همه چيز.صاف ميماند.از صافي ي صوفي هم صاف تر بود.خسته از خواب بودم گفتم كاش نماز بلد بودم.غزل هم شنيد.
پرده رها شد كه سپيده برگشت داشتم زمين ميخوردم.دست انداخت گردنم تا بالا.حتما گرگ و ميش شده بود.روز هيچ وقت انقدر عجله نميكرد.
تخت تنگ بود.من رها شده بودم.هنوز عطر موهايش پيچيده بود دور دستانم.نگاه نميكرد.نبود.همه رفته بودند پايين.نور مي آمد از آن جايي كه رفته بود.نيمه باز بود در.داغ ميسوختم يا تازه وضو گرفته بودم.اما بوسه بوده باشد انگار.
نور ايستاده بود و روز در حركت و تو تر ميان منبع نور.....و تو.....نرفته بودي.هنوز بودي.
دوشنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۲
مسافر از بهشت مي آيد
در ايستگاه نشسته ام بر سكوي انتظار.از صداي مرد اطلاعات دهنده ي زمان حركت قطارها خبري نيست و از وقتي كه به ياد مي آورم ديگر هيچ قطاري وارد سكو نشده است.
دسته ي گل را وارونه به دست راست ميدهم و قوز ميكنم بر روي نيمكت كه حالا ديگر هيچ كس جز من بر رويش نيست.انس گرفته به رخوتي كه از خستگي و سكوت اطراف است.چشم به كف سالن دوخته و گوش بر آن چه به صدا ميخواندم.
بالاخره مسافر من رسيد.مسافر من رسيد.با همان پيراهن صورتي كه گاه رفتن داخل شلوارش كرده بود و حالا بيرون انداخته .با يك دسته موي طلايي كه كمند نيست ولي به گرده ي نحيفش حتما سنگيني ميكند.مسافر من از بهشت سرانجام آمد.چمدانش را به زمين ميگذارد وقتي ميرفت تا سوار قطار شود اندامش به جهت مخالف دستي كه حملش ميكرد متمايل شده بود. نگاه ميكند تا با خنده اي كه آغاز گر دوباره ي ماست يك رنگ شويم آغاز گرديم و در هم برويم.هم چون ديواره اي كه به پيچك رقصنده و لرزان سبز تكيه داده و سايه اش همه مامني خنك.به لابه لاي تار و برگكها پرنده اي با جوجه هايش لانه كرده....
امروز باز پنجشنبه است و من پس از پايان آخريم مسير قطار رو تا قبرستان؛ پيرمردي را بر سكوي انتظار ميبينم كه چرت ملولش تازه پاره شده و با دسته گلي سرخ بر دست خميده و خسته برميخيزد و ميرود.
در ايستگاه نشسته ام بر سكوي انتظار.از صداي مرد اطلاعات دهنده ي زمان حركت قطارها خبري نيست و از وقتي كه به ياد مي آورم ديگر هيچ قطاري وارد سكو نشده است.
دسته ي گل را وارونه به دست راست ميدهم و قوز ميكنم بر روي نيمكت كه حالا ديگر هيچ كس جز من بر رويش نيست.انس گرفته به رخوتي كه از خستگي و سكوت اطراف است.چشم به كف سالن دوخته و گوش بر آن چه به صدا ميخواندم.
بالاخره مسافر من رسيد.مسافر من رسيد.با همان پيراهن صورتي كه گاه رفتن داخل شلوارش كرده بود و حالا بيرون انداخته .با يك دسته موي طلايي كه كمند نيست ولي به گرده ي نحيفش حتما سنگيني ميكند.مسافر من از بهشت سرانجام آمد.چمدانش را به زمين ميگذارد وقتي ميرفت تا سوار قطار شود اندامش به جهت مخالف دستي كه حملش ميكرد متمايل شده بود. نگاه ميكند تا با خنده اي كه آغاز گر دوباره ي ماست يك رنگ شويم آغاز گرديم و در هم برويم.هم چون ديواره اي كه به پيچك رقصنده و لرزان سبز تكيه داده و سايه اش همه مامني خنك.به لابه لاي تار و برگكها پرنده اي با جوجه هايش لانه كرده....
امروز باز پنجشنبه است و من پس از پايان آخريم مسير قطار رو تا قبرستان؛ پيرمردي را بر سكوي انتظار ميبينم كه چرت ملولش تازه پاره شده و با دسته گلي سرخ بر دست خميده و خسته برميخيزد و ميرود.
یکشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۲
خانه
به س.ر هم اندازه ي قلب كوچك و ناچارش
ديروز عصر كاميون تمام اثاثيه مان را آورد.خانه ي ما از اين به بعد قرار است اين جا باشد.يعني يك جاي دور از شهر شلوغمان و سر و صداي ماشينها و آدمهايش.
قبل از اين ما هم در شهر پرجمعيتي مثل خيلي هاي ديگر زندگي ميكرديم.تا از يك جايي تصميم گرفتند خياباني كه خانه مان آنجا بود را عريض كنند و اطرافش هم پارك و ساختمانهاي قشنگ بسازند.براي همين خانه ي ما و ديگر كساني كه آنجا بود را خراب كردند.
به ازاي خانه مان كه خراب كردند مبلغي پول بهمان دادند تا با آن جاي ديگر شهر يك خانه ي ديگر بخريم.
از وقتي پدر بازنشسته شد براي زندگي مان كلي كم و كسر داشتيم تا پولي هم كه داده بودند به جايي نميرسيد براي همين رفتيم اجاره نشيني و بقيه ي پول را پدر داد كار كنند تا ببينيم بعدا چه ميشود.تا اين كه طرف پول را برداشت و رفت زندان.ميگقت پول ندارم.الان ندارم. بعد هم آزادش كردند كه برود.
از آن ور سال تمام شده بود. صاحبخانه ميگفت يا پول پيش را زياد كنيد يا خالي كنيد برويد.
پدر هم دستمان را گرفت و آورد اين جا.از شهر خودش يك كم دورتر است.ولي پولمان با فروش چند تا از اثاثيه به خريدن خانه رسيده است.
حالا زمستانها مجبوريم كرسي بگذاريم ولي هنگام بهار باغچه ي رو به بالكن غرق در شكوفه ميشود.
به س.ر هم اندازه ي قلب كوچك و ناچارش
ديروز عصر كاميون تمام اثاثيه مان را آورد.خانه ي ما از اين به بعد قرار است اين جا باشد.يعني يك جاي دور از شهر شلوغمان و سر و صداي ماشينها و آدمهايش.
قبل از اين ما هم در شهر پرجمعيتي مثل خيلي هاي ديگر زندگي ميكرديم.تا از يك جايي تصميم گرفتند خياباني كه خانه مان آنجا بود را عريض كنند و اطرافش هم پارك و ساختمانهاي قشنگ بسازند.براي همين خانه ي ما و ديگر كساني كه آنجا بود را خراب كردند.
به ازاي خانه مان كه خراب كردند مبلغي پول بهمان دادند تا با آن جاي ديگر شهر يك خانه ي ديگر بخريم.
از وقتي پدر بازنشسته شد براي زندگي مان كلي كم و كسر داشتيم تا پولي هم كه داده بودند به جايي نميرسيد براي همين رفتيم اجاره نشيني و بقيه ي پول را پدر داد كار كنند تا ببينيم بعدا چه ميشود.تا اين كه طرف پول را برداشت و رفت زندان.ميگقت پول ندارم.الان ندارم. بعد هم آزادش كردند كه برود.
از آن ور سال تمام شده بود. صاحبخانه ميگفت يا پول پيش را زياد كنيد يا خالي كنيد برويد.
پدر هم دستمان را گرفت و آورد اين جا.از شهر خودش يك كم دورتر است.ولي پولمان با فروش چند تا از اثاثيه به خريدن خانه رسيده است.
حالا زمستانها مجبوريم كرسي بگذاريم ولي هنگام بهار باغچه ي رو به بالكن غرق در شكوفه ميشود.
شنبه، فروردین ۳۰، ۱۳۸۲
ماجراي شهر قديمي
باري بود باري نبود غير از خدا دياري نبود.شهري بود به نام علي آباد كه مردمش عقب مانده و ازگل بودند و چشم ديدن هيچ چيز مدرني را نداشتند.كنار علي آباد شهر حسين آباد بود كه آدمهايش از علي آباديها هم عقب تر بودند.ولي يك مزيت بزرگ داشتند و آن اين بود كه بعضي از مظاهر تمدن را ميگرفتند و در خدمت امور كهنه شان به كار ميبستند.مثلا خيابانهاي الاق رو ساخته بودند.يا اتوبانهايي زده بودند كه يابوها و استرها در آن چهار نعل ميتازيدند.
يك روز يك شيرپاك خورده از اهالي ي حسين آباد بلند شد و تصميم گرفت به همه ي اين عقب ماندگيها پايان دهد.و رفت و ديد مردم جاهاي ديگر سوار ماشين ميشوند.آن وقت از آن ماشينها وارد حسين آباد كرد.
طولي نكشيد كه همه ي چوپانها و چوب دارها و گله دارها گله ها و دامها و رمه هاشان را فروختند و يكي يك ماشين انداختند زير پايشان و در شهر راه افتادند.آن وقت هر چه از گله داري و چوب داري و رمه كشي بلد بودند در رانندگي به كار بردند.براي همين كلي آدم بر اثر برخورد با ماشينها مردند.خود ماشينها به هم خوردند و ماليدند و رفت و آمد در حسين آباد مشكل شد.
در اين موقع يك نفر بلند شد و عزم جزم كرد كه با اين وضعيت مقابله كند.براي همين رفت و سر چهار راه ايستاد و پدر صاحاب متخلفين را در آورد.اگر ماشيني دوبله نگه ميداشت چشم كور صاحبش را در مي آورد.اگر كسي يك خط خيابان را ميبست تا مسافر سوار كند دهانش را سرويس ميكرد.اگر لايي ميكشيد ميداد سر و ته توي پهن هاي آغل آويزانش كنند اگر يك دفعه از خط اول آتش ميكرد و ميرفت خط سوم چوب به ماتحتش ميكرد اگر در اتوبان نگه ميداشت تا جنده سوار كند خواهر مادرش را جلوي چشمش ميكشيد.....و اين طوري متخلفين به وحشت افتادند.و از طرفي چون خيلي عوضي بودند و نميتوانستند مقررات جديد را رعايت كنند يك روز همه جمع شدند و مرد را آنقدر كتك زدند كه جان از صد جايش در رفت.و بعد يكي شان كه از بقيه قلدر تر و بي شعورتر و احمق تر و نفهم تر بود مامور كنترل نظم شهر شد.او هم يك خط از خيابان را داد تا مردم مسافر سوار كنند.سراسر معابر را خطهاي اريب كشيد تا مردم راحت لايي بكشند و دو طرف اتوبان را واحد جنده هاي سيار زد.از ديگر اقداماتش اين بود كه چون ماشينها بر اثر تصادف قراضه و لگن شده بودند و قديمي هم بودند با شركتي كه ماشينها را از آن خريده بودند قرارداد بست تا بيايد و در گله داريها و چوب داري ها و دامداري هاي سابق ماشين بسازد.
تا اين كه يك روز از بس ماشين وارد شهر شد كه ديگر ماشينها نتوانستند از جايشان تكان بخورند.رييس و دار و دسته اش گفتند صبر كنيد بدهيم برايتان راه بسازند.ولي وقتي راه جديد ساخته شد ديدند همه از ماشينهاشان پياده شده اند و رفتند عقب كارشان.
باري بود باري نبود غير از خدا دياري نبود.شهري بود به نام علي آباد كه مردمش عقب مانده و ازگل بودند و چشم ديدن هيچ چيز مدرني را نداشتند.كنار علي آباد شهر حسين آباد بود كه آدمهايش از علي آباديها هم عقب تر بودند.ولي يك مزيت بزرگ داشتند و آن اين بود كه بعضي از مظاهر تمدن را ميگرفتند و در خدمت امور كهنه شان به كار ميبستند.مثلا خيابانهاي الاق رو ساخته بودند.يا اتوبانهايي زده بودند كه يابوها و استرها در آن چهار نعل ميتازيدند.
يك روز يك شيرپاك خورده از اهالي ي حسين آباد بلند شد و تصميم گرفت به همه ي اين عقب ماندگيها پايان دهد.و رفت و ديد مردم جاهاي ديگر سوار ماشين ميشوند.آن وقت از آن ماشينها وارد حسين آباد كرد.
طولي نكشيد كه همه ي چوپانها و چوب دارها و گله دارها گله ها و دامها و رمه هاشان را فروختند و يكي يك ماشين انداختند زير پايشان و در شهر راه افتادند.آن وقت هر چه از گله داري و چوب داري و رمه كشي بلد بودند در رانندگي به كار بردند.براي همين كلي آدم بر اثر برخورد با ماشينها مردند.خود ماشينها به هم خوردند و ماليدند و رفت و آمد در حسين آباد مشكل شد.
در اين موقع يك نفر بلند شد و عزم جزم كرد كه با اين وضعيت مقابله كند.براي همين رفت و سر چهار راه ايستاد و پدر صاحاب متخلفين را در آورد.اگر ماشيني دوبله نگه ميداشت چشم كور صاحبش را در مي آورد.اگر كسي يك خط خيابان را ميبست تا مسافر سوار كند دهانش را سرويس ميكرد.اگر لايي ميكشيد ميداد سر و ته توي پهن هاي آغل آويزانش كنند اگر يك دفعه از خط اول آتش ميكرد و ميرفت خط سوم چوب به ماتحتش ميكرد اگر در اتوبان نگه ميداشت تا جنده سوار كند خواهر مادرش را جلوي چشمش ميكشيد.....و اين طوري متخلفين به وحشت افتادند.و از طرفي چون خيلي عوضي بودند و نميتوانستند مقررات جديد را رعايت كنند يك روز همه جمع شدند و مرد را آنقدر كتك زدند كه جان از صد جايش در رفت.و بعد يكي شان كه از بقيه قلدر تر و بي شعورتر و احمق تر و نفهم تر بود مامور كنترل نظم شهر شد.او هم يك خط از خيابان را داد تا مردم مسافر سوار كنند.سراسر معابر را خطهاي اريب كشيد تا مردم راحت لايي بكشند و دو طرف اتوبان را واحد جنده هاي سيار زد.از ديگر اقداماتش اين بود كه چون ماشينها بر اثر تصادف قراضه و لگن شده بودند و قديمي هم بودند با شركتي كه ماشينها را از آن خريده بودند قرارداد بست تا بيايد و در گله داريها و چوب داري ها و دامداري هاي سابق ماشين بسازد.
تا اين كه يك روز از بس ماشين وارد شهر شد كه ديگر ماشينها نتوانستند از جايشان تكان بخورند.رييس و دار و دسته اش گفتند صبر كنيد بدهيم برايتان راه بسازند.ولي وقتي راه جديد ساخته شد ديدند همه از ماشينهاشان پياده شده اند و رفتند عقب كارشان.
جمعه، فروردین ۲۹، ۱۳۸۲
تازگي عاشق شده ام
و
لب اگر باز كنم
مردگان نيز به شيدايي و شنگيدن من ميخندند
تازگي عاشق شده ام
و صداي زنگش را ميشناسم
و ميدانم كي به يادم مي افتد
تا دماغم را بخارانم
تازگي عاشق شده ام
و خوش اقبالم چه قدر
كه برايم گه گداري ميخندد
من صداي نفسهايش را دوست دارم
تازگي عاشق شده ام
و بخواهد اگر
حاضرم گريه كنم تا او رسواييم را طعنه زند
تازگي عاشق شده ام
و او گفته كسي ديگر را دوست دارد
و من به او گفتم حتا ناز هم بكند باز دوستش ميدارم
و براي دل پاكش به بهار؛
خواستن را
گل سرخي هديه خواهم برد....
و برايش هر روز
در گريزاني ي سرماي ميان مرداد
هديه اي خواهم برد.
و
لب اگر باز كنم
مردگان نيز به شيدايي و شنگيدن من ميخندند
تازگي عاشق شده ام
و صداي زنگش را ميشناسم
و ميدانم كي به يادم مي افتد
تا دماغم را بخارانم
تازگي عاشق شده ام
و خوش اقبالم چه قدر
كه برايم گه گداري ميخندد
من صداي نفسهايش را دوست دارم
تازگي عاشق شده ام
و بخواهد اگر
حاضرم گريه كنم تا او رسواييم را طعنه زند
تازگي عاشق شده ام
و او گفته كسي ديگر را دوست دارد
و من به او گفتم حتا ناز هم بكند باز دوستش ميدارم
و براي دل پاكش به بهار؛
خواستن را
گل سرخي هديه خواهم برد....
و برايش هر روز
در گريزاني ي سرماي ميان مرداد
هديه اي خواهم برد.
چهارشنبه، فروردین ۲۷، ۱۳۸۲
سهشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۲
دوشنبه، فروردین ۲۵، ۱۳۸۲
بيداري
روزهاي بهار به خاطر حساسيت مزمني كه دارم و به بسته شدن راه نفس كشيدنم منتهي ميشود خوابم به كلي مختل ميشود.
يكي از اين شبهاي گرم كه به هيچ صورتي نميتوانستم بخوابم پنجره ي اتاقم را باز كردم بل كه جريان هواي خنك تر بيرون اجازه ي نفس كشيدن بدهد و بگذارد يك چرت بخوابم.
نميدانم كي بود كه به دنبال صداهاي متناوبي كه بر اثر خوردن شي اي به پنجره به وجود مي آمد ناخود آگاه از خواب پريدم.احساس ميكردم همه ي آن اصوات را در يك خواب آشفته يا دست كم خلسه اي سبك ديده ام ولي پشت پنجره يك سايه بود.يك گربه پشت توري نشسته بود و خودش را به پرده مي ماليد.پرده را كنار زدم تا با ديدن من فرار كند.ولي همانطور سر جايش نشسته بود. شروع به پيش كردنش كردم كه در يك لحظه پشتش را كرد و دمش را بالا برد و اين طوري آماده ي ادرار كردن به طرفم شد.
به آن سرعت امكان بستن پنجره نبود و نميتوانستم از جلويش كنار روم براي همين آرام ولي ناخودآگاه گفتم:نه....اين كار را نكن.
بلافاصله رويش را بهم كرد و گفت:من كاري باهات ندارم...
گفتم:صدات نميذاره بخوابم.تازه تو كه اين جا نشستي موهاتو داري ميكني تو حلقم.من همين طوريش هم نميتونم بخوابم...
گفت:پس شما هم؟
پرسيدم:پس شما هم چي؟
جواب داد:خب من هم مثل شما دچار اين عارضه هستم.راستش را بخواهيد صداي نفس كشيدنتان را شنيدم و آمدم اين جا تا باور كنم.
پرسيدم:چي را باور كني؟
گفت:اين كه شما هم مثل منيد.
متوجه حرفهايش نميشدم.نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و ادامه داد ببينيد هر نشانه اي در دنيا يك جفت ديگر هم دارد كه آن را كامل ميكند.و من فكر ميكنم آن شما هستيد.
گفتم:من از حرفهاي تو چيزي نميفهمم.فقط اين را ميدانم كه تو با سر و صدات نميگذاري بخوابم.حالا هم داري اين چرت و پرت ها را به رويم ميگويي. ميگويي ما جفت هميم...اصلا بگو ببينم تو....يك گربه ي نري يا ماده؟
نگاه معني داري انداخت و با لحن تندي گفت:من دارم برايت يك ماجراي مهم را بازگو ميكنم آنوقت تو از من اين سوالها را ميكني.در حاليكه اصلا مهم نيست. به كله ي بي قدرت خورده يك گربه ي ماده ي چاق و مست نصف شب آمده خودش را بهت تسليم كند.
آن گاه جستي زد و از پنجره پايين پريد و ميان سايه هاي شب ناپديد شد.
روزهاي بهار به خاطر حساسيت مزمني كه دارم و به بسته شدن راه نفس كشيدنم منتهي ميشود خوابم به كلي مختل ميشود.
يكي از اين شبهاي گرم كه به هيچ صورتي نميتوانستم بخوابم پنجره ي اتاقم را باز كردم بل كه جريان هواي خنك تر بيرون اجازه ي نفس كشيدن بدهد و بگذارد يك چرت بخوابم.
نميدانم كي بود كه به دنبال صداهاي متناوبي كه بر اثر خوردن شي اي به پنجره به وجود مي آمد ناخود آگاه از خواب پريدم.احساس ميكردم همه ي آن اصوات را در يك خواب آشفته يا دست كم خلسه اي سبك ديده ام ولي پشت پنجره يك سايه بود.يك گربه پشت توري نشسته بود و خودش را به پرده مي ماليد.پرده را كنار زدم تا با ديدن من فرار كند.ولي همانطور سر جايش نشسته بود. شروع به پيش كردنش كردم كه در يك لحظه پشتش را كرد و دمش را بالا برد و اين طوري آماده ي ادرار كردن به طرفم شد.
به آن سرعت امكان بستن پنجره نبود و نميتوانستم از جلويش كنار روم براي همين آرام ولي ناخودآگاه گفتم:نه....اين كار را نكن.
بلافاصله رويش را بهم كرد و گفت:من كاري باهات ندارم...
گفتم:صدات نميذاره بخوابم.تازه تو كه اين جا نشستي موهاتو داري ميكني تو حلقم.من همين طوريش هم نميتونم بخوابم...
گفت:پس شما هم؟
پرسيدم:پس شما هم چي؟
جواب داد:خب من هم مثل شما دچار اين عارضه هستم.راستش را بخواهيد صداي نفس كشيدنتان را شنيدم و آمدم اين جا تا باور كنم.
پرسيدم:چي را باور كني؟
گفت:اين كه شما هم مثل منيد.
متوجه حرفهايش نميشدم.نگاه عاقل اندر سفيهي كرد و ادامه داد ببينيد هر نشانه اي در دنيا يك جفت ديگر هم دارد كه آن را كامل ميكند.و من فكر ميكنم آن شما هستيد.
گفتم:من از حرفهاي تو چيزي نميفهمم.فقط اين را ميدانم كه تو با سر و صدات نميگذاري بخوابم.حالا هم داري اين چرت و پرت ها را به رويم ميگويي. ميگويي ما جفت هميم...اصلا بگو ببينم تو....يك گربه ي نري يا ماده؟
نگاه معني داري انداخت و با لحن تندي گفت:من دارم برايت يك ماجراي مهم را بازگو ميكنم آنوقت تو از من اين سوالها را ميكني.در حاليكه اصلا مهم نيست. به كله ي بي قدرت خورده يك گربه ي ماده ي چاق و مست نصف شب آمده خودش را بهت تسليم كند.
آن گاه جستي زد و از پنجره پايين پريد و ميان سايه هاي شب ناپديد شد.
یکشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۲
Salute
جشن بود.پدر و پسر منتظر شروع مراسم آتش بازي بودند.پسر روي صندلي نشسته بود.كنار پدر.
-الان شروع ميشه؟
پسر پرسيد و پدر جواب داد:آره پسرم همين الن شروع ميشه.
-بابا!پنجره رو باز كنم؟
-نه پسرم هوا سرده.سرما ميخوري.
-ولي.....آخه اگه شروع بشه ما صداشو نميشنويم...
-چرا عزيزم....ميشنويم تازه از پنجره ميبينيم.
دوباره پسرك پرسيد:
بابايي!بابا بزرگ خيلي پير بود؟
پدر گفت:نه پسرم جوون بود.خيلي هم قوي و شجاع بود.
-اما بابابزرگها كه جوون نيستن....
-چرا بعضي هاشون هستن...
-بابا بزرگ تفنگ هم داشت؟
-نميدونم.....فكر نكنم...
-چرا داشت.
پدر به صورت كوچك پسر نگاه كرد و پرسيد:
تو از كجا ميدوني؟
-ميدونم ديگه....حالا چطور تفنگي داشت؟
-من يادم نيست....آخه اون موقع خيلي كوچيك بودم...هم قد تو...
-بابايي!بابا بزرگ كجا رفت؟
-جنگ....هيچ وقت هم برنگشت.
-چرا برنگشت؟مگه تو براش نامه ننوشتي كه برگرده؟
پدر چيزي نگفت.پسرك دوباره شروع كرد:
تو آدرسشو داري؟ها.....نداري؟
-چرا عزيزم....بهشت...بهشت.
-خب پس بريم پيشش.بهشت كجاست؟
-نميشه اونجا رفت.
-چرا؟ماشين كه داريم.تازه....با اتوبوس هم ميتونيم بريم.من ميدونم كجا نگه ميدارن...تازه...جنگ رو هم ميبينيم...
پدر جواب داد:
جنگ خيلي وقته تموم شده...
پسر باز پرسيد:
پس بابابزرگ كي برميگرده؟
-هيچ وقت...
-هيچ وقت خيلي طول ميكشه؟
-آره...خيلي...
-عيبي نداره منتظرش ميشيم....
پدر عصباني شده بود با صداي بلندتر گفت:
ببين....بابا بزرگ برنميگرده.....اون براي هميشه رفته.
پسر آرام پرسيد:
كجا براي هميشه رفته؟
-جنگ
-خب مگه خيلي وقت نيست كه رفته؟
-چرا خيلي وقته....
-پس بايد زود برگرده.....
-نه پسرم.اون مرده.
مدت درازي بود كه پدر نميخواست اين كلمه را به زبان بياورد. و پسر اين را درك نميكرد....دوباره پرسيد:
همه برميگردن....بابابزرگ هم برميگرده...
-پسرم تو هنوز خيلي كوچيكي.....بعدا متوجه ميشي من چي ميگم...
-چرا...چرا...من خوب هم متوجه ميشم.....بابابزرگ يه تفنگ داشت كه باهاش رفته جنگ...
ساعت نه بود و آتش بازي ديگر شروع شده بود.رنگهاي زيبا كه به اشكال مختلف به آسمان ميرفت و شهر شب را ستاره باران ميكرد.پسر از پنجره بيرون را نگاه كرد.مردم زيادي در خيابان جمع شده بودند.
بابايي!كي اين آتيشا رو ميده هوا؟
-سربازا...
-سربازايي كه از جنگ برگشتن؟
-آره
-چرا صداشون انقدر بلنده؟
-آخه اون صداي توپه....
-اونوقت توپ كجاست؟تو جنگ؟؟
-نه پسرم.....بيرون شهره..تو بيابون..
-ولي فكر كنم اينا صداي همون توپايي كه تو جنگن....بابا.....تو هم تو جنگ بودي؟
-نه.....من اون موقع خيلي كوچيك بودم....هم سن و سال تو...
-ولي توپا دارن از جنگ آتيش ميندازن...
-ممكنه....
حالا پسر به پاسخ پدر گوش نميكرد....شايد سوالي نداشت.گفت:
من ميدونم چرا بابابزرگ از جنگ برنگشت.....اون اونجا مونده تا با توپها براي آتيش بازي آتيش بده هوا.....
پدر چيزي نگفت....ديگر به منظره ي آتش بازي نگاه نميكرد كه به پسر خيره شده بود و به اين فكر ميكرد كه پسر چه چيزي را ميبيند كه او تا به حال نديده است.جنگ را ميديد.سربازاني كه از آن برميگشتند.پدر بزرگ كه برنگشت و حالا غرش توپها هنگامي كه مراسم آتش بازي آغاز ميگشت.
جشن بود.پدر و پسر منتظر شروع مراسم آتش بازي بودند.پسر روي صندلي نشسته بود.كنار پدر.
-الان شروع ميشه؟
پسر پرسيد و پدر جواب داد:آره پسرم همين الن شروع ميشه.
-بابا!پنجره رو باز كنم؟
-نه پسرم هوا سرده.سرما ميخوري.
-ولي.....آخه اگه شروع بشه ما صداشو نميشنويم...
-چرا عزيزم....ميشنويم تازه از پنجره ميبينيم.
دوباره پسرك پرسيد:
بابايي!بابا بزرگ خيلي پير بود؟
پدر گفت:نه پسرم جوون بود.خيلي هم قوي و شجاع بود.
-اما بابابزرگها كه جوون نيستن....
-چرا بعضي هاشون هستن...
-بابا بزرگ تفنگ هم داشت؟
-نميدونم.....فكر نكنم...
-چرا داشت.
پدر به صورت كوچك پسر نگاه كرد و پرسيد:
تو از كجا ميدوني؟
-ميدونم ديگه....حالا چطور تفنگي داشت؟
-من يادم نيست....آخه اون موقع خيلي كوچيك بودم...هم قد تو...
-بابايي!بابا بزرگ كجا رفت؟
-جنگ....هيچ وقت هم برنگشت.
-چرا برنگشت؟مگه تو براش نامه ننوشتي كه برگرده؟
پدر چيزي نگفت.پسرك دوباره شروع كرد:
تو آدرسشو داري؟ها.....نداري؟
-چرا عزيزم....بهشت...بهشت.
-خب پس بريم پيشش.بهشت كجاست؟
-نميشه اونجا رفت.
-چرا؟ماشين كه داريم.تازه....با اتوبوس هم ميتونيم بريم.من ميدونم كجا نگه ميدارن...تازه...جنگ رو هم ميبينيم...
پدر جواب داد:
جنگ خيلي وقته تموم شده...
پسر باز پرسيد:
پس بابابزرگ كي برميگرده؟
-هيچ وقت...
-هيچ وقت خيلي طول ميكشه؟
-آره...خيلي...
-عيبي نداره منتظرش ميشيم....
پدر عصباني شده بود با صداي بلندتر گفت:
ببين....بابا بزرگ برنميگرده.....اون براي هميشه رفته.
پسر آرام پرسيد:
كجا براي هميشه رفته؟
-جنگ
-خب مگه خيلي وقت نيست كه رفته؟
-چرا خيلي وقته....
-پس بايد زود برگرده.....
-نه پسرم.اون مرده.
مدت درازي بود كه پدر نميخواست اين كلمه را به زبان بياورد. و پسر اين را درك نميكرد....دوباره پرسيد:
همه برميگردن....بابابزرگ هم برميگرده...
-پسرم تو هنوز خيلي كوچيكي.....بعدا متوجه ميشي من چي ميگم...
-چرا...چرا...من خوب هم متوجه ميشم.....بابابزرگ يه تفنگ داشت كه باهاش رفته جنگ...
ساعت نه بود و آتش بازي ديگر شروع شده بود.رنگهاي زيبا كه به اشكال مختلف به آسمان ميرفت و شهر شب را ستاره باران ميكرد.پسر از پنجره بيرون را نگاه كرد.مردم زيادي در خيابان جمع شده بودند.
بابايي!كي اين آتيشا رو ميده هوا؟
-سربازا...
-سربازايي كه از جنگ برگشتن؟
-آره
-چرا صداشون انقدر بلنده؟
-آخه اون صداي توپه....
-اونوقت توپ كجاست؟تو جنگ؟؟
-نه پسرم.....بيرون شهره..تو بيابون..
-ولي فكر كنم اينا صداي همون توپايي كه تو جنگن....بابا.....تو هم تو جنگ بودي؟
-نه.....من اون موقع خيلي كوچيك بودم....هم سن و سال تو...
-ولي توپا دارن از جنگ آتيش ميندازن...
-ممكنه....
حالا پسر به پاسخ پدر گوش نميكرد....شايد سوالي نداشت.گفت:
من ميدونم چرا بابابزرگ از جنگ برنگشت.....اون اونجا مونده تا با توپها براي آتيش بازي آتيش بده هوا.....
پدر چيزي نگفت....ديگر به منظره ي آتش بازي نگاه نميكرد كه به پسر خيره شده بود و به اين فكر ميكرد كه پسر چه چيزي را ميبيند كه او تا به حال نديده است.جنگ را ميديد.سربازاني كه از آن برميگشتند.پدر بزرگ كه برنگشت و حالا غرش توپها هنگامي كه مراسم آتش بازي آغاز ميگشت.
سهشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۲
آفرينگان
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
(مولانا)
دور آتش حلقه زده بوديم.نوبت هر كي كه ميرسيد يا جوك ميگفت يا زير آواز ميزد. نوبت مرد جواني كه به خاطر آشنايي با هومن به جمعمان آمده بود رسيد گفت من هيچ داستان قشنگي بلد نيستم.هر وقت هم كه ميخواهم جوك بگويم زودتر خنده ام ميگيريد.صدايم هم اصلا به درد خواندن نميخورد پس اگر اجازه دهيد ماجرايي را برايتان تعريف كنم.ماجرايي كه برايم اتفاق افتاد.
چهارشنبه سوري ي چند سال قبل بود.من دوستم را ميان جمعيت گم كرده بودم و هر جا سرك ميكشيدم تا پيدايش كنم.مردم از آتش ميپريدند يا ترقه و فشفشه بازي ميكردند.ميدانيد كه اينها همه تفريحات مردمي هستند كه از يك رسم قديمي نشات ميگيرد.ولي در آن بحبوحه چشمم به يك پسربچه ي كم سال افتاد كه دورخيز ميكرد و بعد با پرشي كوتاه از وسط آتش ميگذشت و از آن طرفش بيرون مي آمد.اول تصور كردم بر اثر خستگي يا تحت نيروي شلوغي و سروصدا دچار توهم شده ام و صحنه را اشتباهي ميبينم.ولي هربار كه روي پسرك دقيق ميشدم ميديدم همان كار را ميكند.اما اين همه چيز نبود.كمي دورتر از او پيرمردي روبه روي كپه ي آتشي چمباتمه زده بود و با حركات كف دستش كه بالاي آتش گرفته بود شراره هايش را به هرسو كه ميخواست پرتاب ميكرد.آن وقت با يك بازدم به زير آن شعله ها را به بالا و بالاتر فرستاد.تعجبم خيلي بيشتر شده بود ميخواست به بقيه ي رهگذرها نگاه كنم تا ببينم آنها هم مثل من متحير و حيران مانده اند.ولي عجيب تر اين كه چند قدم جلوتر چند تا بچه دور هم جمع شده بودند و دستهاي هم را گرفته بودند و اينطوري يك دايره ساخته بودند و دور كسي كه در حلقه بود ميچرخيدند و چيزهايي ميخواندند.آن وقت در ميان هلهله شان اطراف نفر وسط را آتش زدند.اما او فوت كرد و آتش خاموش شد.
در همين احوال مردي را ديدم كه گوشه ي كوچه در تاريكي ايستاده بود و به مراسم عجيب آتش بازي نگاه ميكرد.خيال كردم عابر حيرت زده اي مثل من است.به سراغش رفتم تا باور كنم چيزهايي را كه ميبينم خواب نيستند.
مرد تكان كش داري به بدنش داد و گفت:شما چطوري اينجا آمديد؟
بعد آرامتر ادامه داد:پس پايانمان نزديك تر از هميشه شده...
كنجكاو شده بودم كه بيشتر برايم حرف بزند.ولي لز طرفي ميديدم بايد حالات دروني اش را درك كنم و به آنها احترام بگذارم.به آرامي و در كمال احترام پرسيدم:ببخشيد مگر شما كي هستيد؟
در حاليكه نزديك ذغالهاي سرخ ميشد تا سيگارش را روشن كند آهي كشيد و گفت:هر چيز داستاني دارد.حتا وقتي به اين ديوار نگاه ميكنيد اگر درست دقيق شويد ميتوانيد داستانش را ببينيد.اين كه اول چي بوده و چي برسرش آمده و حتا چيزهايي را كه ديده....همه را ميتوانيد درك كنيد.منظورم خاطراتي است كه در خاطرش است و ميتواند بگويد.ما هم اينطوري هستيم.همه ي آدمها.روزگاري تاريكي بود و آتش رمز سرخ انسان به شمار مي آمد.مردم سعي در هميشه روشن نگه داشتنش داشتند و نگاهبانانش مقدس و گرامي شناخته ميدند.پرنده هاي افسانه اي از آتش زاده ميشدند و اساطير بدون هيچ هراسي به اعماقش ميرفتند و به تيرگي مي جنگيدند.
پيربزرگ ما روزي كه از سياهي ي زمانه آزرده شده بود در برابر آتش آرزو كرد كه پناهي هميشگي داشته باشد كه آزار زمانه را هموار سازد.از شعله هاي آتش زني پديدار شد كه دست به سويش دراز كرد.پير يزرگ ما شب در بستر زن خوابيد و زن آبستن شد و پسري به دنيا آورد كه چون بالغ شد زن دست انداخت و از ميان آتش دختري بيرون آورد كه پسر يك دل نه صد دل به او عشق ورزيد و با او ازدواج كرد.آنگاه دختر مادر و پدر و خويشان ديگرش را ز آتش بيرون آورد و خانواده ي بزرگي شدند.با اين كه مادر پسر را گفته بود زينهار راز آتش آشكار نسازند.
از آن پس پدر آتش خشم گرفت و هر روز بيشتر روي برگرداند و سردتر شد.پسر براي يافتن جاي بهتري براي خانواده ي بزرگش رهسپار سفر شد.مگر ارمغان سرزمين آسوده تري بياورد.
روح سياهي به هيبت نور درخشاني به حضور دختر رفت و خميره ي آتشينش را يادآور شد و گفت كمكش خواهد كرد تا سرور خانواده شود.
آنگاه پسر را در نزديك تپه ي اي افسون كرد و به خواب عميقي برد.آنگاه صورتش را برداشت و بر چوپاني كه آن اطراف بود گذاشت.زن به خيال اينكه شوهر از سفر بازگشته به سويش دويد ولي صبحگاه كه خواست از آغوشش جدا شود مرد ديگري را كنارش ديد.برخاست و با جيغ بلندي بيرون سراپرده رفت كه همسرش را ديد از دورتر مي آيد.آن گاه به گوشه اي رفت و با خنجر پهلويش را دريد.
اما نطفه اي كه از آن شب بر گرفته بود؛دو روز و دو شب به مدد آتش زنده ماند و طفلي شد.همانگاه نور درخشاني ظاهر شد و به روشنايي سوگند خورد كه از پشت او هر نوبت يك پسر كم كند تا نسلش ببرد.آن گاه پسري بيايد كه هيچ فرزند نياورد و اين سرنوشت زادگان آتش شود.
به آتش خيره شديم.صداي سكوت همه جا را گرفته بود.كيهان جرعه ي ودكايش را سركشيد و گفت:و ما فرزندان آتش هستيم كه افسون مادر مقدس همچنان نفرينمان را شكسته ميدارد.
آتش است اين بانگ ناي و نيست باد
هر كه اين آتش ندارد نيست باد
(مولانا)
دور آتش حلقه زده بوديم.نوبت هر كي كه ميرسيد يا جوك ميگفت يا زير آواز ميزد. نوبت مرد جواني كه به خاطر آشنايي با هومن به جمعمان آمده بود رسيد گفت من هيچ داستان قشنگي بلد نيستم.هر وقت هم كه ميخواهم جوك بگويم زودتر خنده ام ميگيريد.صدايم هم اصلا به درد خواندن نميخورد پس اگر اجازه دهيد ماجرايي را برايتان تعريف كنم.ماجرايي كه برايم اتفاق افتاد.
چهارشنبه سوري ي چند سال قبل بود.من دوستم را ميان جمعيت گم كرده بودم و هر جا سرك ميكشيدم تا پيدايش كنم.مردم از آتش ميپريدند يا ترقه و فشفشه بازي ميكردند.ميدانيد كه اينها همه تفريحات مردمي هستند كه از يك رسم قديمي نشات ميگيرد.ولي در آن بحبوحه چشمم به يك پسربچه ي كم سال افتاد كه دورخيز ميكرد و بعد با پرشي كوتاه از وسط آتش ميگذشت و از آن طرفش بيرون مي آمد.اول تصور كردم بر اثر خستگي يا تحت نيروي شلوغي و سروصدا دچار توهم شده ام و صحنه را اشتباهي ميبينم.ولي هربار كه روي پسرك دقيق ميشدم ميديدم همان كار را ميكند.اما اين همه چيز نبود.كمي دورتر از او پيرمردي روبه روي كپه ي آتشي چمباتمه زده بود و با حركات كف دستش كه بالاي آتش گرفته بود شراره هايش را به هرسو كه ميخواست پرتاب ميكرد.آن وقت با يك بازدم به زير آن شعله ها را به بالا و بالاتر فرستاد.تعجبم خيلي بيشتر شده بود ميخواست به بقيه ي رهگذرها نگاه كنم تا ببينم آنها هم مثل من متحير و حيران مانده اند.ولي عجيب تر اين كه چند قدم جلوتر چند تا بچه دور هم جمع شده بودند و دستهاي هم را گرفته بودند و اينطوري يك دايره ساخته بودند و دور كسي كه در حلقه بود ميچرخيدند و چيزهايي ميخواندند.آن وقت در ميان هلهله شان اطراف نفر وسط را آتش زدند.اما او فوت كرد و آتش خاموش شد.
در همين احوال مردي را ديدم كه گوشه ي كوچه در تاريكي ايستاده بود و به مراسم عجيب آتش بازي نگاه ميكرد.خيال كردم عابر حيرت زده اي مثل من است.به سراغش رفتم تا باور كنم چيزهايي را كه ميبينم خواب نيستند.
مرد تكان كش داري به بدنش داد و گفت:شما چطوري اينجا آمديد؟
بعد آرامتر ادامه داد:پس پايانمان نزديك تر از هميشه شده...
كنجكاو شده بودم كه بيشتر برايم حرف بزند.ولي لز طرفي ميديدم بايد حالات دروني اش را درك كنم و به آنها احترام بگذارم.به آرامي و در كمال احترام پرسيدم:ببخشيد مگر شما كي هستيد؟
در حاليكه نزديك ذغالهاي سرخ ميشد تا سيگارش را روشن كند آهي كشيد و گفت:هر چيز داستاني دارد.حتا وقتي به اين ديوار نگاه ميكنيد اگر درست دقيق شويد ميتوانيد داستانش را ببينيد.اين كه اول چي بوده و چي برسرش آمده و حتا چيزهايي را كه ديده....همه را ميتوانيد درك كنيد.منظورم خاطراتي است كه در خاطرش است و ميتواند بگويد.ما هم اينطوري هستيم.همه ي آدمها.روزگاري تاريكي بود و آتش رمز سرخ انسان به شمار مي آمد.مردم سعي در هميشه روشن نگه داشتنش داشتند و نگاهبانانش مقدس و گرامي شناخته ميدند.پرنده هاي افسانه اي از آتش زاده ميشدند و اساطير بدون هيچ هراسي به اعماقش ميرفتند و به تيرگي مي جنگيدند.
پيربزرگ ما روزي كه از سياهي ي زمانه آزرده شده بود در برابر آتش آرزو كرد كه پناهي هميشگي داشته باشد كه آزار زمانه را هموار سازد.از شعله هاي آتش زني پديدار شد كه دست به سويش دراز كرد.پير يزرگ ما شب در بستر زن خوابيد و زن آبستن شد و پسري به دنيا آورد كه چون بالغ شد زن دست انداخت و از ميان آتش دختري بيرون آورد كه پسر يك دل نه صد دل به او عشق ورزيد و با او ازدواج كرد.آنگاه دختر مادر و پدر و خويشان ديگرش را ز آتش بيرون آورد و خانواده ي بزرگي شدند.با اين كه مادر پسر را گفته بود زينهار راز آتش آشكار نسازند.
از آن پس پدر آتش خشم گرفت و هر روز بيشتر روي برگرداند و سردتر شد.پسر براي يافتن جاي بهتري براي خانواده ي بزرگش رهسپار سفر شد.مگر ارمغان سرزمين آسوده تري بياورد.
روح سياهي به هيبت نور درخشاني به حضور دختر رفت و خميره ي آتشينش را يادآور شد و گفت كمكش خواهد كرد تا سرور خانواده شود.
آنگاه پسر را در نزديك تپه ي اي افسون كرد و به خواب عميقي برد.آنگاه صورتش را برداشت و بر چوپاني كه آن اطراف بود گذاشت.زن به خيال اينكه شوهر از سفر بازگشته به سويش دويد ولي صبحگاه كه خواست از آغوشش جدا شود مرد ديگري را كنارش ديد.برخاست و با جيغ بلندي بيرون سراپرده رفت كه همسرش را ديد از دورتر مي آيد.آن گاه به گوشه اي رفت و با خنجر پهلويش را دريد.
اما نطفه اي كه از آن شب بر گرفته بود؛دو روز و دو شب به مدد آتش زنده ماند و طفلي شد.همانگاه نور درخشاني ظاهر شد و به روشنايي سوگند خورد كه از پشت او هر نوبت يك پسر كم كند تا نسلش ببرد.آن گاه پسري بيايد كه هيچ فرزند نياورد و اين سرنوشت زادگان آتش شود.
به آتش خيره شديم.صداي سكوت همه جا را گرفته بود.كيهان جرعه ي ودكايش را سركشيد و گفت:و ما فرزندان آتش هستيم كه افسون مادر مقدس همچنان نفرينمان را شكسته ميدارد.
دوشنبه، فروردین ۱۸، ۱۳۸۲
يادداشتهاي يك ديوانه
چقدر غروب آفتاب امروز برايم عجيب بود.مثل اينكه تا حالا به آن توجه نداشتم.مدت زيادي ميشود كه خورشيد خود را بالا پايين ميكشد ولي تنها اين چرخش امروزش برايم قابل ديدن بود.انگار تا قبل از اين هيچ وقت چشمم بهش نيفتاده باشد.
گفتم خورشيد نميدانم چي شد ياد خورش آلو افتادم كه امروز دادند به خوردمان.همه اش آب بود با سه چهار آلوي گنده.درست مثل كله ي عليرضا.با آن چشمهاي درشا از كاسه بيرون زده اش چنان بهشان زل زده بود كه گفتي داشت با سرش مقايس ميكرد.شايد هم ميخواست وجه برتري خودش نسبت به آنها را پيدا كند.ولي آخر سر همشان را با هسته قورت داد.ولي من به آلوهايم دست هم نزدم.ميخواستم بدهم عليرضا كه كمك آشپز آمد همه را برد.
مسعود هركدام را كه ميخورد هسته اش را تف ميكرد تو بشقاب روبه روييش كه تازه آمده.مسعود از آن قالتاقهاست.فكر كنم از دكتر هم زرنگ تر باشد.من سهم نانم را به او ميدهم ولي عليرضا و بقيه مجبورند اين كار را بكنند.كمك آشپز ميگويد ميخواسته برادرش را بكشد.ميگفته تاج و تخت سلطنت را از او گرفته.حالا هم ميگويد بايد مثل يك شاه پناهنده حقوق و مستمري مرتب بهش بدهند.به ديدنش كه مي آيند؛بهانه كه بگيرد ميگونيد برايت خلعت مي آوريم.همين روزها هم برميگردي به قصر.
تازه وارد را نميدانم چرا گذرش به اينجا افتاده.صانع ديده بود با يك لباس گله و گشاد و وارفته با يك مرد جوان آمده بود.
كار امشبمان تمام تمام است.همه در اتاق جمع شده اند.بايد آماده ي خواب شويم.نميدانم ساعت چند است.عليرضا مچ دستش را ميمكد و ميگويد اين ساعت است.يكدفعه برايش بند هم كشيد.اما ما بقيه ساعت نداريم.اوايل كه تازه آمده بودم ميخواستم ساعتم را آويزان كنم به ديوار كنار تختم و حركت عقربه ها را ببينم.ولي حكمت آمد و آن را برد.گفت بعدا پس ميدهد.از آن روز تا حالا حتا تختم عوض شده.اول كنار پنجره بود ولي يك روز مسعود آمد و اسبابم را ريخت وسط اتاق و خودش رفت نشست روي تختم.حكمت و آن دو نفر هم آمدند مرا گذاشتند روي تخت مسعود.آنها نديدند ولي من ديدم.تو رختخوابش چند تا ساس و كك بود.ولي همانطوري خوابيدم.صبح همه ي تنم پر از شپش شده بود.تو معاينه ي هفتگي فهميدند.آقاي سعيدي به دكتر گفت كه حساسيت نيست و بقيه هم بايد معاينه شوند ولي حكمت گفت كه نه آقا اين از اول داشت.من هيچ حرفي نزدم.تا حال مسعود بد شد.بردندش مريضخانه ي آسايشگاه.دكتر گفت سفليس....سفليس گرفته.دو سه هفته اي آنجا ماند تا دوباره برگشت و رفت تو رختخواب من.
الان هيچ نشانه اي از مرض ندارد.فقط گرفته تخت خوابيده ولي بقيه بيدارند عليرضا با انگشتانش بازي ميكند.از پايين تو هم ميكندشان و مي آورد بالا آنوقت سعي ميكند انگشتانش را يك به يك تكان دهد بدون اينكه آن يكي ها تكان بخورند.صانع با خودش ميخندد ولي صدايش را انداخته تو گلويش.با آن دستهاي پينه بسته و كت و كلفتش.يك بار آمد حميد را كه گريه ميكرد را نوازش كند.طفلك از خراش تاولها و پينه هاي دست صانع رو صورتش بدتر كرد.تا خون از صورتش زد و حكمت و آن دونفر آمدند يك آمپول به صانع زدند كه گرفت خوابيد.تا فردا يا پس فردا خون خشكيده ي حميد زير ناخنهايش خشك شده بود.
صبح برنامه ي حمام داشتيم.به صف كه شديم سه تا سه تا رفتيم جلو.من با آن تازه وارد و عليرضا بودم.عليرضا يكدفعه شورتش را در آورد.ولي تا آن دو نفري كه با حكمت هستند آمدند طرفش زود پايش كردتازه وارد هم پشت بندش همين كار را كرد ولي اصلا توجه نكرد آن دوتا آنجا هستند.آن دونفر دستهايش را گرفتند و حكمت پايش كرد.ولي من ديدم با چوبي كه دستش بود شورتش را داد بالا و خودش اصلا دست نزد.ميگويند با آن چوب كسي را نميزند.فقط براي كارهايش است.اما صانع ديده كه يك چوب بزرگ ديگر تو اتاقش هست كه با آن هر كه را بخواهد ميزند.
چقدر غروب آفتاب امروز برايم عجيب بود.مثل اينكه تا حالا به آن توجه نداشتم.مدت زيادي ميشود كه خورشيد خود را بالا پايين ميكشد ولي تنها اين چرخش امروزش برايم قابل ديدن بود.انگار تا قبل از اين هيچ وقت چشمم بهش نيفتاده باشد.
گفتم خورشيد نميدانم چي شد ياد خورش آلو افتادم كه امروز دادند به خوردمان.همه اش آب بود با سه چهار آلوي گنده.درست مثل كله ي عليرضا.با آن چشمهاي درشا از كاسه بيرون زده اش چنان بهشان زل زده بود كه گفتي داشت با سرش مقايس ميكرد.شايد هم ميخواست وجه برتري خودش نسبت به آنها را پيدا كند.ولي آخر سر همشان را با هسته قورت داد.ولي من به آلوهايم دست هم نزدم.ميخواستم بدهم عليرضا كه كمك آشپز آمد همه را برد.
مسعود هركدام را كه ميخورد هسته اش را تف ميكرد تو بشقاب روبه روييش كه تازه آمده.مسعود از آن قالتاقهاست.فكر كنم از دكتر هم زرنگ تر باشد.من سهم نانم را به او ميدهم ولي عليرضا و بقيه مجبورند اين كار را بكنند.كمك آشپز ميگويد ميخواسته برادرش را بكشد.ميگفته تاج و تخت سلطنت را از او گرفته.حالا هم ميگويد بايد مثل يك شاه پناهنده حقوق و مستمري مرتب بهش بدهند.به ديدنش كه مي آيند؛بهانه كه بگيرد ميگونيد برايت خلعت مي آوريم.همين روزها هم برميگردي به قصر.
تازه وارد را نميدانم چرا گذرش به اينجا افتاده.صانع ديده بود با يك لباس گله و گشاد و وارفته با يك مرد جوان آمده بود.
كار امشبمان تمام تمام است.همه در اتاق جمع شده اند.بايد آماده ي خواب شويم.نميدانم ساعت چند است.عليرضا مچ دستش را ميمكد و ميگويد اين ساعت است.يكدفعه برايش بند هم كشيد.اما ما بقيه ساعت نداريم.اوايل كه تازه آمده بودم ميخواستم ساعتم را آويزان كنم به ديوار كنار تختم و حركت عقربه ها را ببينم.ولي حكمت آمد و آن را برد.گفت بعدا پس ميدهد.از آن روز تا حالا حتا تختم عوض شده.اول كنار پنجره بود ولي يك روز مسعود آمد و اسبابم را ريخت وسط اتاق و خودش رفت نشست روي تختم.حكمت و آن دو نفر هم آمدند مرا گذاشتند روي تخت مسعود.آنها نديدند ولي من ديدم.تو رختخوابش چند تا ساس و كك بود.ولي همانطوري خوابيدم.صبح همه ي تنم پر از شپش شده بود.تو معاينه ي هفتگي فهميدند.آقاي سعيدي به دكتر گفت كه حساسيت نيست و بقيه هم بايد معاينه شوند ولي حكمت گفت كه نه آقا اين از اول داشت.من هيچ حرفي نزدم.تا حال مسعود بد شد.بردندش مريضخانه ي آسايشگاه.دكتر گفت سفليس....سفليس گرفته.دو سه هفته اي آنجا ماند تا دوباره برگشت و رفت تو رختخواب من.
الان هيچ نشانه اي از مرض ندارد.فقط گرفته تخت خوابيده ولي بقيه بيدارند عليرضا با انگشتانش بازي ميكند.از پايين تو هم ميكندشان و مي آورد بالا آنوقت سعي ميكند انگشتانش را يك به يك تكان دهد بدون اينكه آن يكي ها تكان بخورند.صانع با خودش ميخندد ولي صدايش را انداخته تو گلويش.با آن دستهاي پينه بسته و كت و كلفتش.يك بار آمد حميد را كه گريه ميكرد را نوازش كند.طفلك از خراش تاولها و پينه هاي دست صانع رو صورتش بدتر كرد.تا خون از صورتش زد و حكمت و آن دونفر آمدند يك آمپول به صانع زدند كه گرفت خوابيد.تا فردا يا پس فردا خون خشكيده ي حميد زير ناخنهايش خشك شده بود.
صبح برنامه ي حمام داشتيم.به صف كه شديم سه تا سه تا رفتيم جلو.من با آن تازه وارد و عليرضا بودم.عليرضا يكدفعه شورتش را در آورد.ولي تا آن دو نفري كه با حكمت هستند آمدند طرفش زود پايش كردتازه وارد هم پشت بندش همين كار را كرد ولي اصلا توجه نكرد آن دوتا آنجا هستند.آن دونفر دستهايش را گرفتند و حكمت پايش كرد.ولي من ديدم با چوبي كه دستش بود شورتش را داد بالا و خودش اصلا دست نزد.ميگويند با آن چوب كسي را نميزند.فقط براي كارهايش است.اما صانع ديده كه يك چوب بزرگ ديگر تو اتاقش هست كه با آن هر كه را بخواهد ميزند.
یکشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۲
عشق عمومي
همه دوستش داشتيم.به من ميگفت لبانت تشنگي ي لبهاي مرا باور ميكنند.كشان ديگر هم بودند.بچه هاي ديگر.خودش جلو مي آمد و شماره ميگرفت.فردا نه پس فردا زنگ ميزد.همان تماس اول طولاني ميشد.چهار پنج ساعت.بايد هميشه وسط چند تا پسر تصورش ميكردي كه بود.
آن روز از تاتر كه بيرون آمديم دو نفر منتظرش بودند.با هم صحبت ميكرديم.حرفهاي خصوصي.منتظرش استاده بودند.با اينكه چشمك زد و گوشه چشم بالا انداخت حاضر نشد همراهم بيايد كه راهم با بقيه يكي نبود.آخرين لحظه كه نگاهش كردم وسطشان بود.
وسط ماجرا بود و كوچك هم بود.ولي زنانه رفتار ميكرد.يك شبه راه صدساله رفته بود.جا افتاده بود.
روز قبل يكي از قرارها عهد كردم كارش را تمام كنم.بادآورده را باد ميبرد.شربتي از لب لعلش ميچشيدم و ميرفت آزردني نبود.شربت بود لب لعلش.گفت اينجا نه.گوش ندادم.
مي گفت برايم حرف بزن.
جواب ميدادم از چي.
اصرار داشت آب از چشمه بجوشد.وقتي هم ميجوشيد سيل ميشد و هردومان را ميبرد.روز بعدش ميگفت كه بعد از تو با مثلا سعيد هم حرف زدم.تا ساعت شش صبح.
از اينها ناراحت نميشدم.انتظار نداشت بشويم.اگر زنگ ميزد با اعتماد به نفس ميگفت بروم دنبالش ببرمش فلان جا با فلان پسر قرار دارد.اگر اخم ميكردم تعجب ميكرد.
گفتم كه همه دوستش داشتيم اما به هيچ كس نگفت دوستت دارم.به من كه نگفت.شايد ديگران نميخواستند بشنوند.
آن شب دنبالش رفتم كلاس بود. برنامه ي ميهماني ي فردا را كنار من ميگذاشت.دستم روي پايش بود.به آنطرف خط گفت كه بعدا زنگ بزند خانه.هر ساعتي كه شد.فردا زودتر از بقيه رفته بودند جاي مهماني.شايد همان شب قرارش را گذاشته بودند.گفت كه چهار ساعت زودتر از بقيه اينجا بودند مهرش بيشتر به دلم نشست.راستي ديگر خيلي خيلي بزرگ شده بود.دستم بهش نميرسيد.ملوسانه نگاه ميكرد.ما-اگر ميخواست-پنبه و نوار هم برايش مي آورديم.آوردن كه چيزي نيست امر ميكرد... .همه چيزش با ما بود.از كافي شاپي كه با دوستش برود تا خوراكيهايي كه دلش ميخواست و اكانتي كه با آن با پسرها چت ميكرد.حتا كرم و كرم پودر هم بچه ها از خرج برايش مي آوردند.
چند روز شد كه هم را نديديم.سه چهار ماه بعد زنگ زد كه برويم فلان جا.تنهايي.گفتم كه آن ساعت نميرسم.گفت به چند تا از پسرها ميگويد تا من برسم با آنها باشد.
گفتم كه نگويد.فردا هم رفتيم.فردا بود يا پس فردا؟
وقتي برميگشتم ابر نيلي بود و بنفش و آسمان گرفته بود.
همه دوستش داشتيم.به من ميگفت لبانت تشنگي ي لبهاي مرا باور ميكنند.كشان ديگر هم بودند.بچه هاي ديگر.خودش جلو مي آمد و شماره ميگرفت.فردا نه پس فردا زنگ ميزد.همان تماس اول طولاني ميشد.چهار پنج ساعت.بايد هميشه وسط چند تا پسر تصورش ميكردي كه بود.
آن روز از تاتر كه بيرون آمديم دو نفر منتظرش بودند.با هم صحبت ميكرديم.حرفهاي خصوصي.منتظرش استاده بودند.با اينكه چشمك زد و گوشه چشم بالا انداخت حاضر نشد همراهم بيايد كه راهم با بقيه يكي نبود.آخرين لحظه كه نگاهش كردم وسطشان بود.
وسط ماجرا بود و كوچك هم بود.ولي زنانه رفتار ميكرد.يك شبه راه صدساله رفته بود.جا افتاده بود.
روز قبل يكي از قرارها عهد كردم كارش را تمام كنم.بادآورده را باد ميبرد.شربتي از لب لعلش ميچشيدم و ميرفت آزردني نبود.شربت بود لب لعلش.گفت اينجا نه.گوش ندادم.
مي گفت برايم حرف بزن.
جواب ميدادم از چي.
اصرار داشت آب از چشمه بجوشد.وقتي هم ميجوشيد سيل ميشد و هردومان را ميبرد.روز بعدش ميگفت كه بعد از تو با مثلا سعيد هم حرف زدم.تا ساعت شش صبح.
از اينها ناراحت نميشدم.انتظار نداشت بشويم.اگر زنگ ميزد با اعتماد به نفس ميگفت بروم دنبالش ببرمش فلان جا با فلان پسر قرار دارد.اگر اخم ميكردم تعجب ميكرد.
گفتم كه همه دوستش داشتيم اما به هيچ كس نگفت دوستت دارم.به من كه نگفت.شايد ديگران نميخواستند بشنوند.
آن شب دنبالش رفتم كلاس بود. برنامه ي ميهماني ي فردا را كنار من ميگذاشت.دستم روي پايش بود.به آنطرف خط گفت كه بعدا زنگ بزند خانه.هر ساعتي كه شد.فردا زودتر از بقيه رفته بودند جاي مهماني.شايد همان شب قرارش را گذاشته بودند.گفت كه چهار ساعت زودتر از بقيه اينجا بودند مهرش بيشتر به دلم نشست.راستي ديگر خيلي خيلي بزرگ شده بود.دستم بهش نميرسيد.ملوسانه نگاه ميكرد.ما-اگر ميخواست-پنبه و نوار هم برايش مي آورديم.آوردن كه چيزي نيست امر ميكرد... .همه چيزش با ما بود.از كافي شاپي كه با دوستش برود تا خوراكيهايي كه دلش ميخواست و اكانتي كه با آن با پسرها چت ميكرد.حتا كرم و كرم پودر هم بچه ها از خرج برايش مي آوردند.
چند روز شد كه هم را نديديم.سه چهار ماه بعد زنگ زد كه برويم فلان جا.تنهايي.گفتم كه آن ساعت نميرسم.گفت به چند تا از پسرها ميگويد تا من برسم با آنها باشد.
گفتم كه نگويد.فردا هم رفتيم.فردا بود يا پس فردا؟
وقتي برميگشتم ابر نيلي بود و بنفش و آسمان گرفته بود.
شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۸۲
داستان دعا خواستن
آقا بهزاد آدم بدي نبود
آخر تو فكرهاي بدي و ددي نبود
خلاصه ي كلام مرد خوبي بود
اصليتش از قضا جنوبي بود
فقط يك وقتهايي يك طور ميشد
از دست آدمها همچي دلخور ميشد
سعي ميكرد يك جوري چوب لاي چرخ مردم كند
بعد همه چيز را به هم زده ؛رد گم كند
خلاصه كرمش كه ميگرفت
ميرفت تو اداره شون مينشست
نقشه هاي عجيب ميكشيد
نفس براي كارهاي غريب ميكشيد
راستي!يادم رفت بگويم كه اون
كار ميكرد تو شركت از ما بهترون
آخر تو زندگيش يك وقتهايي شانس مي آورد
چون نان رو هميشه به نرخ روز مي خورد
×
سه سال و سه ماه پيش از اين
كه روزهايي هم رفته بود اينچنين
يك روزي كه آقا بهزاد ويرش گرفته بود
جاي همكار ماموريت رفته اش هم نشسته بود
-حقوق اونو تو اداره ميگرفت
پيمانه ميزد و گل خودشو ميسرشت-
تصميم گرقت كمكي كرم بريزد
نقشه ي خوبي براي اين كار بچيند
براي همين چند تا زا حسابها را وارد نكرد
از ديد ديگران همه را قايم كرد
ولي همه را راست و ريست كرد و فرستاد تو انباره
تا چشم كسي به آنها نخورد به يكباره
انبار هم كه مال خودش نبود
مال باباش هم نبود.مال رييس بود
آنوقت رفت پيش رييس همه را گفت
يك آش حسابي براي همكارش پخت
آقاي رييس هم كه ديد يارو خودش نيست
همه ي كاسه كوزه ها رو سر زنش ريخت
فكر كرد طرف رفته و فلنگو بسته
حب جيم خورده تو طياره نشسته
زن را كشيد اداره و همه چيز را گفت
يارو را ساكت كرد و حسابي شست و رفت
گفت كه از شركت دزدي كرده
ازش نميگذره پدرشو در مياره
زن هم كه ديد كاري از دستش برنمي آد
رو اداخت به آقا بهزاد. زياد
آقا بهزاد اولش كمي ناز كرد
در عشوه اش را به التماس زنك باز كرد
آن وقت گفت:حالا ببينم
دور و ورو بسنجم ولي قولي نميدم...
بعد هم شروع كرد به رفتن
ولي دلش همه بود پيش آن زن
زن از پشت گفت:خدا!
نگهدارد بچه هايت را...
بهزاد كه ازدواج نكرده بود
از طرفي ويرش هم گرفته بود
به حالت عصباني ي ساختگيش
فارغ از همه ي عشق و دلباختگيش
گفت:دعا كن بچه دار نشم
همش الاف و بيزار نشم
و رفت و پشت ميز پاهايش را سست كرد
كار خراب نشده ي همكارش را به خيال زنش درست كرد
آن وقت زن هميشه دعايش كرد
آرزوي آن چيز را برايش كرد
هميشه ميگفت:خدايا!براي آقا بهزاد
تو دنيا هيچ بچه اي نياد...
زد و سه سال و سه ماه از آن روزها گذشت
روزها با سوزها گذشت
تا به فكر آقا بهزاد افتاد
ازدواج كند .سر و سامان بگيراد
اما هرچه صبر كردند
از يك بچه ي كاكل زري اثر نديدند
ديگر صبر هردوشان سر شد
سر همديگر دعوا يكسر شد
هرجا كه رفتند براي معالجه
گفتند كه اين درد اصلا بي علاجه
آخر آقا بهزاد بچه دار نميشد
دايم جلوي فاميلهاي زنش خار ميشد
چون آن زن دعايي برايش كرد
تا عمر داشت شبها هميشه دعايش كرد
آقا بهزاد با كارش شوهر را نعيمش كرد
ولي او با دعا عقيمش كرد
حالا شماها خوب گوش كنيد
از اين چرت و پرت ها پند نيوش كنيد
به جاي گريه كردن و ناله
Думаете об зтом рассказе
ببينيد كه او چه كارها كرد
كه اصلا نبايد ميكرد
مواظب دعا خواستنهاتان باشيد
تا در صف كاميابها جا شيد
جمله ي بالا را هم نوشتم كه بدانيد
روسي بلدم و شايد ندانيد
جز افه و كلاس آوري نيست
والله فحش خواهر مادري نيست.
آقا بهزاد آدم بدي نبود
آخر تو فكرهاي بدي و ددي نبود
خلاصه ي كلام مرد خوبي بود
اصليتش از قضا جنوبي بود
فقط يك وقتهايي يك طور ميشد
از دست آدمها همچي دلخور ميشد
سعي ميكرد يك جوري چوب لاي چرخ مردم كند
بعد همه چيز را به هم زده ؛رد گم كند
خلاصه كرمش كه ميگرفت
ميرفت تو اداره شون مينشست
نقشه هاي عجيب ميكشيد
نفس براي كارهاي غريب ميكشيد
راستي!يادم رفت بگويم كه اون
كار ميكرد تو شركت از ما بهترون
آخر تو زندگيش يك وقتهايي شانس مي آورد
چون نان رو هميشه به نرخ روز مي خورد
×
سه سال و سه ماه پيش از اين
كه روزهايي هم رفته بود اينچنين
يك روزي كه آقا بهزاد ويرش گرفته بود
جاي همكار ماموريت رفته اش هم نشسته بود
-حقوق اونو تو اداره ميگرفت
پيمانه ميزد و گل خودشو ميسرشت-
تصميم گرقت كمكي كرم بريزد
نقشه ي خوبي براي اين كار بچيند
براي همين چند تا زا حسابها را وارد نكرد
از ديد ديگران همه را قايم كرد
ولي همه را راست و ريست كرد و فرستاد تو انباره
تا چشم كسي به آنها نخورد به يكباره
انبار هم كه مال خودش نبود
مال باباش هم نبود.مال رييس بود
آنوقت رفت پيش رييس همه را گفت
يك آش حسابي براي همكارش پخت
آقاي رييس هم كه ديد يارو خودش نيست
همه ي كاسه كوزه ها رو سر زنش ريخت
فكر كرد طرف رفته و فلنگو بسته
حب جيم خورده تو طياره نشسته
زن را كشيد اداره و همه چيز را گفت
يارو را ساكت كرد و حسابي شست و رفت
گفت كه از شركت دزدي كرده
ازش نميگذره پدرشو در مياره
زن هم كه ديد كاري از دستش برنمي آد
رو اداخت به آقا بهزاد. زياد
آقا بهزاد اولش كمي ناز كرد
در عشوه اش را به التماس زنك باز كرد
آن وقت گفت:حالا ببينم
دور و ورو بسنجم ولي قولي نميدم...
بعد هم شروع كرد به رفتن
ولي دلش همه بود پيش آن زن
زن از پشت گفت:خدا!
نگهدارد بچه هايت را...
بهزاد كه ازدواج نكرده بود
از طرفي ويرش هم گرفته بود
به حالت عصباني ي ساختگيش
فارغ از همه ي عشق و دلباختگيش
گفت:دعا كن بچه دار نشم
همش الاف و بيزار نشم
و رفت و پشت ميز پاهايش را سست كرد
كار خراب نشده ي همكارش را به خيال زنش درست كرد
آن وقت زن هميشه دعايش كرد
آرزوي آن چيز را برايش كرد
هميشه ميگفت:خدايا!براي آقا بهزاد
تو دنيا هيچ بچه اي نياد...
زد و سه سال و سه ماه از آن روزها گذشت
روزها با سوزها گذشت
تا به فكر آقا بهزاد افتاد
ازدواج كند .سر و سامان بگيراد
اما هرچه صبر كردند
از يك بچه ي كاكل زري اثر نديدند
ديگر صبر هردوشان سر شد
سر همديگر دعوا يكسر شد
هرجا كه رفتند براي معالجه
گفتند كه اين درد اصلا بي علاجه
آخر آقا بهزاد بچه دار نميشد
دايم جلوي فاميلهاي زنش خار ميشد
چون آن زن دعايي برايش كرد
تا عمر داشت شبها هميشه دعايش كرد
آقا بهزاد با كارش شوهر را نعيمش كرد
ولي او با دعا عقيمش كرد
حالا شماها خوب گوش كنيد
از اين چرت و پرت ها پند نيوش كنيد
به جاي گريه كردن و ناله
Думаете об зтом рассказе
ببينيد كه او چه كارها كرد
كه اصلا نبايد ميكرد
مواظب دعا خواستنهاتان باشيد
تا در صف كاميابها جا شيد
جمله ي بالا را هم نوشتم كه بدانيد
روسي بلدم و شايد ندانيد
جز افه و كلاس آوري نيست
والله فحش خواهر مادري نيست.
اشتراک در:
پستها (Atom)