شنبه، خرداد ۱۰، ۱۳۸۲

بعضيها سفر نميكنند.
بعضيها فقط به مقصد فكر مي انديشند.
بعضيها در راه چشمها را مي بندند.
بعضيها دل به مقصد ندارند.
بعضيها آرزو ميكنند هيچ وقت نرسند.
بعضيها هم هميشه در سفرند.

یکشنبه، خرداد ۰۴، ۱۳۸۲

انسانهاي كوچك روياهاي بزرگ در سر ميپرورانند.و انسانهاي بزرگ در انديشه ي تحقق روياهاي كوچكشان هستند.

ع.پ.

شنبه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۲

دست ميكشي و باور مي كني
كه در اين جا مردي ظهور كرده
تا عشق را
به رنگ ديگري تحليل كند
و من ميدانم
كز سرخاب روسپيان و خون برادرت گلكون تر است
و انكار را كينه توزانه تر از هر كفران نعمتي

احساس كرده اي و در خواب ديده اي
اين جا طفلي متولد شده است
تا عقوبت را به منزل نجيب انسان نامي
بشارت كند

دست ميكشي و در اين انديشه اي
نگاه كن!در راههاي جاودانه ي پيشانيت
نوازش پينگان دست ها
چاووشي ي سفري دوباره آهنگ كرده است:
بر سر هواي زيستنت نيست
وقت جواب پرسش كيستنت نيست.

پنجشنبه، خرداد ۰۱، ۱۳۸۲

به ساناز و داستان غربتش


كدام پاييز به جستجوي من و توست
راه سپر
كه خانه مان؛در بهار وطن نيز
شاخسار نارنج را با جوانه بوسه نميدهد
و غريبي معجزت ادراك ماست
تا فاصله تنهاترين واژه ي توصيف دست باشد
تا تو دستهايت را سايبان كني و ببيني كه دستهاي من در آشناي وطن نيز غريبه است.

هان!مرا ز پشت كوي فاصله نزديك تر كن
شكستني نيست
نور در جادوي دست تو تثبيت زيباييش را بر ميتابد
جادوي دست توست
كه سايبان غربت خشك را مي افرازد.

چهارشنبه، اردیبهشت ۳۱، ۱۳۸۲

وزن چالوس


صداي نفسهاي تو را مي شنوم
كه در آستانه ي راه من سفر ميكنند.
ليدر؛باريكه موي آب سد كرج را تشريح ميكند
براي دستان ريبن و هندي كم
و پير مرد
كنده ي فلاكت روزانه اش را كول گرفته

من آغاز كرده ام
من آغاز كرده ام

ترانه در صندلي ي پشت آرايش ميكند
و صداي نوش آفرين مي پيچد كه ميخواند:
يه ديوار يه ديوار...

و من در لابه لاي وهم تيره ي دشتي سبز
آغاز كرده ام
با شاخهايش بند و خزگانش طناب
خورشيد را در موضع واماندگيش دار زده اند
و خيال تو را
در گردش شبانه
خواب ميبينند:
دست در ساقه ها گرفته اي
كه من از پشت ميگيرمت

بيا
من شاعر هم جنس بازي را ميشناسم
كه ناگهان
لمس لزوم نيازش را در سايه هاي گياهي خالي نمود

نگاه كن
آنك فانوسش
رواق كلبه ي بي سالوسش
و من آغاز كرده ام

یکشنبه، اردیبهشت ۲۸، ۱۳۸۲

از همان اتوبان پيچيديم داخل شهرك.ظهر نشده بود يا تازه داشت ميشد با نيم نگاهي از سر بيعلاقگي ي عدم پذيرش و پيوستن.انگار كسي آن جا منتظرش نباشد.
گفتيم اول يك دور ميزنيم بعد ميرويم.هر كي ميرود دنبال كارش.
اول يك راه تا بالاي فلامك رفتيم.خبري كه نبود نه پرنده نه پاي رهگذر.از همانجا هم دور زديم به پايين كه ديگر گلستان ميماند و تنها همان مگر خبري باشد.بود.رضا ديد كه از آن طرف خيابان به پا مي آيند.دور زديم كه خودش گفت :چراغ زدند.
دم خيابان چيزي من پراندم.حالا چه بود يادم نيست از همينها كه ميگويند و ميگويند بايد گفت تا گشايش كند يا درآمد كه حاضر شود دست بيندازد به دستگيره ي در ماشين.رد شده بودند.
همه رد ميشوند.بار اول دست كم.
حالا دنده عقب ميگرفتيم يا دور.آن هم در شلوغي ي آن ساعت.خود بلاكشي است براي منزل و مقصود.ولي جلدي غيبشان زد توي گلستان.
راه افتاديم تا انتهاي خيابان و دوباره دور زديم.از وقتي وارد شهرك شده بوديم دختر و پسري ايستاده بودند به حرف زدن.هنوز مشغول بودند.
جلوتر چند تاي ديگر را ديديم.4 تا يا 5 تا حالا يادم نيست.ولي تا ما بهشان برسيم كمترهم شدند.كمي جلوترشان ترمز كرديم.منتظر به نظر مي آمدند.شايد منتظر ما....ما هم منتظرشان مانديم.از انتظار ديگر گذشته بود.حركت كرديم از روي نا اميدي و اينكه بلكه دوباره روبه روشان بياييم.
وقتي برگشتيم سوار پرشيا يا يك چنين چيزي شدند و رفتند.اين هم از اين.
ايران زمين را دوباره تا انتها رفتيم و دور زديم.خبري نبود.مگر اينكه آنقدر بدبخت شده بوديم كه با بچه هاي راهنمايي سربه سر ميگذاشتيم.
اهلش نبوديم.آنها بودند.
بار سوم ميشد كه از جلوي گلستان رد ميشديم.هنوز دختر و پسر مشغول حرف زدن بودند.كمي آنطرفتر دختر ديگري ايستاده بود.بي قراري و حتا عصبانيتي كه ناشي از خستگي و بي حوصلگي بود ميفهماند كه دوست آن دختر است.حالا مانده بود تا اين دو تا به نتيجه كه نه يك پايان مقطعي برسند.سر جايش كه ايستاده بود پابه پا ميكرد.
باز خبري نبود.حتا خيل ماشينها هم كه مي آمدند براي گشتن آب شده بودند زيرزمين.انگار در آن لحظه بي كارترين و فاسدترين انسانهاي زمين ما باشيم.
تا انتها ي خيابان رفتيم.حالا يا بايد ميرفتيم نا بيفتيم تو خيابان اصلي و از آنجا سرازير شويم تو ايران زمين يا دوربزنيم.تا حالا دورزده بوديم اين بار مستقيم رفتيم......پيدا شد.دو نفر بودند.داشتند مي رفتند تو ايران زمين.پياده.قيافه نشان ميداد از همانهايي هستند كه بايد باشند.همراهشان آرام حركت كرديم.رفتند آن ور خيابان.دور زديم.كمي جلوتر ازشان ايستاديم تا برسند.داشتند ميرسيدند.ماشين ديگري جلوتر مان شايد 300 متري ايستاده بود.با يكيشان هم حرف زد.يا من اينطور ديدم.ديگر نزديكشان شديم كه كمي نيش گاز داده بود دوستم.ماشين جلو هم راه افتاد.با دنده عقب ولي و با سرعت.هيوندا بود.با بوق زدن هم نميشد به خودش آورد و حتا با فرياد عصباني ي من.زد.به سپر و راهنما ي جلو.كه شكست.
ميگفت نديده.كور كه نبود.نگاه دخترها كه ديگر ازمان رد شده بودند و ميرفتند به طرف گلستان مشكوك بود.برميگشتند و نگاه ميكردند.خنده اي هم در كاربود.افسر مي آمد ما را مقصر ميكرد.كافي بود بگويد اينها زده اند.ميگفت.شك داشتم كه به گفته ي ان دو تا زده باشد.قرار شد بعدا پيش آشنا كسيش برويم تا سپر را رنگ كند.
راه افتاديم.
داشت ظهر ميشد.گرفته هم بوديم.ميماند فقط ترمز كنيم و سيگار بگيريم.گرفتيم.از همان دكه ي سر راه.
تا سعادت آباد بالا رفتيم.روي پل نيايش بوديم كه متوجه دو تا ديگر شديم.آخر پل صبر كرديم تا برسند.رسيدند.يكيشان هم چراغ زد.به من كه طرفش بودم و خنديد.با دست داخل كوچه را هم نشان داد.
رفتيم.دم خانه اي ايستاده بودند حرف ميزدند.از جلوشان دور زديم تا ببينند.كمي جلوتر ترمز كرديم.
زياد طول كشيد تا بيايند.يكي آمد.همان كه چراغ زده بود.با طرف راننده حرف زد.با رضا.شماره هم داد.
به پايين برگشتيم.از ايران زمين.هنوز آن دختر و پسر با هم حرف ميزدند.صداي اذان هم بلند شده بود.

جمعه، اردیبهشت ۲۶، ۱۳۸۲

آن ها كه در صفحات سررسيدشان يادداشت مينويسند هميشه اين امكان را دارند كه به نقشهايشان در زندگي نگاه كنند و لبخندي از سر پايان بردن آن بزنند.و كساني از اين گروه كه زودتر از روز صفحه ي موعود را سياه ميكنند از اين ميترسند كه نقش براي بازي كردن تمام بشود.

عين الله پاشازاده

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۳، ۱۳۸۲

متولدين ماه مه



گلهاي سفيدي كه بهار در مناطق كوهستاني مي رويد با بوي تاثيرگذارشان بر مخيله ي رهگذران؛خاصيت عجيبي همراه خود داشت.دخترها بر اثر بوي اين گلهاي ساده و فاقد جذابيت ظاهري دچار حالت پرخاشگري ميشدند و اين با گرفتگي ي بيني و بعضا تغيير موقت صدا توام بود.
آلرژي اين گياه با نام عمومي ي تشنج ساده كنجكاوي ي بسياري از متخصصان را برانگيخت و باعث شد تا مدتها آزمايشهاي خود را روي آن متمركز كنند.
راستش روستاي كوچك ما محض برخورداري از طبيعت زيبا و جذاب چندي قبل نيز مورد توجه قرار گرفته بود.وقتي اولين گروه از مسافران تابستان هنگام به اين جا آمدند مجذوب مناظر بكر و نادره اش شدند و خيلي زود نشاني آن ميان همگان دست به دست شد و در ايام تعطيل شاهد حضور عده اي جديد بوديم.كم كم اين مردم كه دلشان سخت گرفتار محيط ما شده بود اقدام به خريد زمين و خانه كردند و به اين ترتيب قيمت خانه و زمين در آنجا رشد فزاينده اي كرد.و البته اين نخستين چيز بود.خيلي زود مغازه هاي محقر و كثيف بقالي و خراطي و سراجي ؛به رستورانها و كافي شاپ هاي شيك و لوكس تغيير كاربري داد و تعدادي انسان بيكار اما صاحب ذوق و هنر به عنوان گيتاريست و پيانيست در آنها به هنرنمايي مشغول شدند.آن موقع بود كه نياز به مراكز تفريحي ي بيشتر و متنوع تر احساس شد.براي همين سبزه زارها و چمن زارها ي چشم نواز به صورت پارك هاي تفريحي مورد بهره برداري قرار گرفت و بعد از چندي براي اين كه طراوت و جذابيت خود را حفظ كند در رستورانهاي آن به طور غيرعلني و البته نه پنهاني انواع آب جو و ويسكي سرو شد.اگرچه ما كه بيشتر عرضه كننده ي اين محصولات بوديم طبيعتا نقش مصرفي ي كمتري هم ايفا ميكرديم براي همين اين شبهه بين تعدادي از نوكيسه ها ايجاد شد كه اصولا راه و علت استفاده ي اين چيزها را بلد نيستيم.ولي وقتي متوجه شدند كه همين افراد چقدر بهتر از خودشان از عهده ي لاس زدن با ناموس و روسپيان همراهشان بر مي آيند نظرشان عوض شد.
با اين وضع خيلي خوب ميتوانيستيم با نمونه هاي مشابه خارجي رقابت كنيم تنها مي ماند تعدادي فاحشه خانه و عشرت كده كه دختركان بومي منطقه در آنها از مردان توريست پذيرايي كنند.و اين طور شد كه دهكده ي ما دوباره در كانون توجه قرار گرفت.

دوشنبه، اردیبهشت ۲۲، ۱۳۸۲

پرده ي سوم
صحنه:همان صحنه ي اول



{فردوسي و سهراب وارد ميشوند}
فردوسي:رود من!ميبيني؟آنچه ميرود از عهده ي من بيرون است.تنها درستي ي من آنجاست كه روزگارتان را بي پيرايه اي روان كنم.
آنك سفينه ي همه ي كردارها و دريافتها؛آرام و سينه كش بر پهنه ي گستره ي اين درك راه ميسپارد.هرچه ديده و بشنوده هرچه رنجه و بخراشيده گرديده همه بر گرده ي ماست.
{تهمينه رستم گردآفريد خشايارشا آريوبرزن و رستم فرخ زاد وارد ميشوند}
{دستها سايبان به دوردست نگاه ميكنند.دست تكان ميدهند.}
{صداي بوق كشتي مي آيد}
{همگي حلقه ميشوند دور سهراب}
{سهراب دراز به دراز مرده}
{حلقه دور سهراب ميچرخد}



پرده مي افتد
پايان پرده ي سوم
پايان

یکشنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۲

پرده ي دوم
صحنه ي اول:
صحنه:دشت؛خيمه هايي در آن برافراشته شده.در دور تر منظره اي از تيسپون


{خشايارشا وارد ميشود تازيانه در دستش.}
خشايارشا:آنك زير قدوم من سرزمين نويافته آرام ميشود.در دستهاي من بشارت فتح را امواج كه از اقيانوسها به اسيري و بيگاري آورديم؛تابش خورشيد كه به پيكان غدر مغلوبش نموديم تعظيم ميكند.آنك سرزمين پيش روي؛جهاز فتح من خشايارشا فرمان گذار بي دليل كه آتش از ره سفر خويش ميزبانان را ره آورد آورده ام.اين هديه ايست كه خودتان نزد ما به امانت گذارديد تا امروز بازپستان بياورم.
صداي آريو برزن:به بازپس دادن امانتي آمده اي كه سالي چند بي دست داري ما نموده شد.{وارد صحنه ميشود}آنك براي دست يافتن به سرزمين نو گذشتن از ديوار ما تو را مانع است.هر چند پيشتر از تو طومار آريوبرزن در جان سپاري ي بيهده ي اين خاك پيچيده آمدست.
تو بايد از ميانه ي ما اداي دين نمايي به امانتي كه به غير تو ارزاني نشده.
{آريو برزن عقب عقب از صحنه خارج ميشود.خشايارشا به دنبالش}
صحنه ي دوم:
{كاروان سياه پوش چاووشيش پسرك كه خاك به اطراف مي پاشد در ميانش كي خسرو.حركت آرام و با طاني}
{سياوش از روبه رو وارد ميشود}
{سياووش و كي خسرو به هم ميرسند.}
سياووش:اي فرزندم!اينك شرمسارم كه ميراثي بهتر از برايت باز نميگذارم.تو نيز چون ديگر همسالانت سزاوار بودي در آغوش من ببالي؛در دامان مادرت با نوازش مهر به خواب روي نه تيغ كين من تو را از خواب معصومانه ات به بختك انتقام بيدار كند.
اي فرزندم!اينك شرمسارم كه نه از دشمن كه از من و خودت انتقام بايد بگيري.
{كاروان سياه پوش و كيخسرو و سياووش در جهت مخالف از صحنه خارج ميشوند.}
صحنه ي سوم:
{صداي آتش از خيمه ها مي آيد}
{رستم فرخ زاد وارد ميشود و به آسمان تاريك نگاه ميكند}
{ملازم او وارد ميشود}
ملازم:سرور من!از آغازين زمان انگاره ي جنگ آشفته تان ميبينم.گويي بويتان خشنودي به پيكار نميدهد.از ستارگان پيامي آمده كه اينسان در انديشه شده ايد؟
رستم:رموز ستارگان نيست كه ما را به فرجام نانيك اين نبرد راه ميبرد.بنگر!سياهي ي آه مردم است كه قامت منحوس بداختري را به خويش بر گرفته.نگاه كن!چاربندي كه به مانند تابوتي هشت گره گرسنگي ي كودكي را نماياند.اسرار اختركان از ماوراي روان ما پيداست.من تيرگي ي امروز تيسپون و تلخي ي دهان كفتاران شكم برآمده را در ستارگان ميبينم.
{صداي الله اكبر از دور مي آيد}
{رستم و ملازم از صحنه خارج ميشوند.}



پرده مي افتد
پايان پرده ي دوم

جمعه، اردیبهشت ۱۹، ۱۳۸۲

صحنه ي دوم:
سهراب:آنك ميخواهم تاريكي را كنار زني وجود ظلمت كن تو ياراي پس زدن تاريكي ي خموش را دارد.بگذار در اين واپسين دم؛در جلوه ي گمان من جاودانه شوي.
{رستم وارد ميشود؛نزديك سهراب ميشود و كنارش مينشيند.}
رستم:گويي تو هيچ نيامده بودي.تو همه در بر من همه فرهيخته و فرانديش گرديدي.در عتاب تو ميتوانستم دوباره جوان شوم.تيغ اگر فرصتي بازم ميداد.دريغ را كاينك به خشت بالين نموده اي.در حال كه شير بودي بايدم اشارت ميدادي تا پور شيرزني سمينه سروي.ميگفتي كه زاده ي رستمي.خواستي و نخواستم.خواستم و نخواستي.گويي كه هيچ نشانه از سرخ مهره ات با بازو بر نيست.حاليا كه بايد ميدانستم يادگار رستم را تو فقط مجاب تواني كرد.
سهراب:مرا راه بسيار ميبايست پيمود.ليك سوگند آنچه در سفتن دريچه ي مسدود قلبت نمودم؛در رنج راه پشيزي بيش نبود.اينك تنها توانمت دلداري داد مگر از كرده ي خود بيشتر دل را به هراس وسوسه نكني.كه منم تنها به وسوسه ي لحظه اي خشنود.چه فردايي در پيش رويم نيست.هان!مگري!سرشك تو مطلوب ژاژخواستاراني است كه مرا خفته بر خاك پسنديدند.جمعيت انديشه شان پس نبود؟تو ديگر مگري!باشد غداره ي ناميمون چرخ زين پس تو را مهربان تر شود.
{رستم خارج ميشود.}
صحنه ي سوم:
سهراب:در اين شوم؛ثمره اگر نبود ره توشه باري در بر بود.خاك خطر چراغ درك مرا به معجرت عشق روشن نمود.اكنون من در پهنه ي پرمرگ عشقي خصوصيم.
اي آهوي رمنده ي من!حال اندرآ تا به واپسين وداع باز بينمت.آنگه با من بگو كجاي وفاداري ما چشم خيانتي بيدار بود كاينسان به هم شد و در هم فروبريخت.
{گرد آفريد وارد ميشود}
گردآفريد:اي جان بيقرار سهراب!ديدار ما زياده در اين سرگذشت كوتاه بود.اي بس عجيب مينمايد پيشينه ي ديدار ما.در روزگار اسارت تو-كاي كاش مستدام بود-جسم را نه به زنجير كشيدي كه در غل وفاي تو اسيري بودم.اي وصل تو شرر وش شهابي گذرا!بگذار تا حسرت نبودن تو جاويد شود.در فرقت شب تو سياه شوم.تا صبح دمان سپيدي بدمد و با عشق نا تمام خود به روشني سپارمت.
سهراب:باري!ديدار ما كوته تر از شرارت شنگول يك شهاب يا رقصيدن بدون سرانجام دسته گلي بر كرانه ي آب بود.ليك از قلعه ي نجابت تو؛من ثمره لعل گوهري نبسته ام طرف كه ناكارايي ي مهره ام را تسكين دهد.اكنون اندر حضيض بلند خاك سربلندم كه اگر مي روم عاشق ميميرم.اي خواب گون رميده با محبت من به فراسوي خوابها بازبگرد.ياد من همواره با تو باد.
{گردآفريد خارج ميشود}
صحنه ي چهارم:
{فردوسي وارد ميشود.با شاهنامه زير بغلش}
{سهراب به خود پيچان بلند ميشود و در برابر فردوسي تعظيم شايسته اي ميكند.}
سهراب:هان اي حكيم!حالا تو گوهر شهنامه را به خون رخشان ميبيني.دوست ميداشتم پاسخم ميدادي.در خون كشيدن سهراب در خم نشاندن رستم كه را خشنود ساخت؟به طبع ناكس چه لئيمي مراد بود؟آيا زين دايره گردنكشي ي من زياده بود؟تا هر كه پنجه در قضاي دلبري و بزم در پناه بود.ليك من سهراب در نوجوانيش بر گرده ي طاق گشته ي خشت بر خويش ميپيچد.چاه شغاد و مرثيه ي ديگر رستم چرا؟كاووس بوده ام يا رستم اشكبوسي ديگر ميمانست؟
فردوسي{گرم و آرام}:سهراب من!تايي به برز و قامت تو نوجوان در تيره ي هم سالگانت نيست كاينك بر خون خود فرشته ي خاموشي هميشه را صداي ميكني.آنچه از خلال خامه ي من جاري آمدست؛از سينه ي نياي من و تو باري آمدست.من حرف خويش را با سند ميزنم كه جاي شبهه و شكي به كس بنماند.نه جبر من رقم زدست اين سرنوشت كه دستهاي طبيعت از بهر تو چنين نوشت.سهراب تا يكي هست در شاهنامه ي من.تو به جز خشت بالين بر زير سر نداري.دستي بر قفاي يار و وفاي دار نداشته اي.اين از مداد روزگار به تو ميراث مانده است.با خامه و روايت من خشم كوشي چرا؟
آمدنت و به خون و خاك غلتيدنت نه كار من؛انجام مهره ي سرخي بود كه تو به بازو بر ياقوت كرده بودي.هر كه را كه درخشش اين مهره در وي است صورت نه كه سيرت را روشن ميدارد.آن گاه نقاش سرنوشت به قدش سرخي ي لعل ديگري از عرق و عشق خواهد نمود.
باري!من نه نخست بار به تو حقيقت خويش نمايانده ام كتاب من با خون و آتش سياووش نيز روشن شده.با حيله و جهالت بي پاياني كه با روشن رواني ستيزه كرده است.تا اين يتيم بي دستمايه-رستم فرخ زاد- نيز در انتظار غارت ديگر رود.
اين هم بسان تو بر دل نه فقط به بازو نشان مهرگكي داشتند كه با اين سوي سرنوشت اشاره شدند.فرجامتان اگر خوب است و گر بذ از عهده ي حمايت من بي نياز مي باشد.حتا فرموده اند حكمش در قلمم جاري شود.
آنك بيا فرزندم.
{سهراب تكيه بر شمشير نزديك فردوسي ميشود.فردوسي دست بر سرش ميگذارد.آن گاه كتابش را باز ميكند.}
فردوسي:بيا روايت خود از حلق ديگران بشنو.


پرده مي افتد
پايان پرده ي اول


ادامه دارد...

چهارشنبه، اردیبهشت ۱۷، ۱۳۸۲

نمايشنامه ي مهره ي سرخ

بر نميشد گر ز بام كلبه ها دودي
يا كه سوسوي چراغي گر پياميمان نمي آورد
رد پايي گر نمي افتاد روي جاده ي لغزان
ما چه ميكرديم در كولاك دل آشفته ي دم سرد
سياووش كسرايي


چهره ها به ترتيب ورود:
سهراب
تهمينه
رستم
گردآفريد
فردوسي
خشايارشا
آريوبرزن
كاروان سياه پوش(مركب از 5 6 زن و مرد)
كي خسرو
سياووش
رستم فرخ زاد
ملازم



پرده ي اول
صحنه ي اول
صحنه:دشت؛سهراب بر زمين غلتيده

سهراب{با تاخير}:دوست مي دارم خامش مانم ليك عطشم مجال پيچيدن سكوت نميدهد.زان رو كه گويي حرف را اندگك سرابي بر سيل تشنگي است.
{سكوت}مرا چون همسالان صحرا و الك دولك ميشايست تا گاهي كه طي راه زانوانم را رنجه كرد به بغل؛مادر بپذيردم.{سكوت}مادر!آه مادر! از چه رو در بدين بيهده بازي مشغوليدم.من كه بر آغوشي دست آويزم نبد جز حالا و پستان گرم و گس مزه ي مرگ.مادر!آه مادر!اين چرمين سفره ي سلاخي ي پنهان را كه در برم افكند؟كز جام خون سيرابم گرداند.آيا اين همه از بركت پهلوي من بارور نامده؟
حالا از گذشته ام ورقي بگشا.زان پهلوان بگو از رستم.زان پورزال دستان بگو...مادر!
{تهمينه وارد ميشود}
تهمينه:اي رود من!بود و نبود من كه در ميان همه بازيگران يكانه بوده اي.نخست باز گو تا از چه روي مهره ي رستم پنهان نموده اي؟پدر را به تا هميشه در خجالت و خذلان نموده اي؟تا باد بوي تو را در زمين دشت پراكنده ميكند.تا خنگ بي خيال مهر با سايه اي به زيستنت مجال نميدهد.تا ابرها ابرها تو را چون حجابي دربر ميگيرند.پدرت از كرده ي تو پشيمانست.كاينك يگانه شناسنده ي تو ناكار گشت.و من تو را بر خاك ميبينم با پوزه ي كهرت كه نميدانم از قطع راه بي تو اندهگين است يا مرا تسلايي پريشان آورده...
سهراب:بسيار بد سگال كه در كمان پدر خدنگ پتياره ي نيرنگ شكوفاندند.كه نوخواسته را نگر شمشير جهل بر كمر و طوق رشكش به بازو بر...
مادر!هر كو با من نكرده اي
هر چي ز با تو نشستنم اندك بده
با رستم بدار كامروز او تنهاترين سردار است.
كه در تقاص كرده ي خويش عزادار است.
اينك تو بگو!از رستم حرف بزن و بيم از دلي ببر
تهمينه:باري رستم كجا و سمنگان ما كجا؟شكار گور چه و خورح از ايران كجا؟آيا تمامت اين افسانه اي نبود تا من صلابت سروي پايدار را باردار شوم؟گفتي كه درد زادني در خواب ميبينم.
جز من كه را شايستگي ي تو رشيد فرزند بود؟جز من كه را اصالت همخوابگي با رستم دليرمند بود؟
آيا تمامت ايت افسانه اي نبود؛تا من برافتدن ياقوت لعل را از شاخه ي كهر محزون ببينم؟
داستان بي تو بودن اي شاه فرزند!مادر! رود من!بود و نبود من!درود بر تو!پروردگار آغوش لطف به روت باز كناد كه تو رستگاري را ستانده اي.
{تهمينه خارج ميشود}


ادامه دارد...

سه‌شنبه، اردیبهشت ۱۶، ۱۳۸۲

نه
يهودا نبوده ام
نه بتي مرا
كه اعتمادش همه فرياد من باشد

آه اي الهگان اميد!
من شوهران شما را نفرين كرده ام
من با صليب كهنه ي خويش
آنك دوباره به ميدان شهر
در همهمه ي بي تفاوت ميلاد

آه اي خدايگان مرگ!
كه وجود دايم مرا
پيوسته انكار نموده ايد

دوشنبه، اردیبهشت ۱۵، ۱۳۸۲

حلول
بي بي!يه چيز تازه بباف فردا تولدمه.
به بهمن فرمان آرا و خانه اي روي آبش


در همسايگي ي ما يك پيرزن زندگي ميكند كه من هرگاه كنار پنجره ميآيم خانه و اثاث كهنه اش را ميبينمو گاهي هم خودش را كه با لباس يك دست سپيد بلند به آرامي اين طرف و آن طرف ميرود.شايد هيچ يك از همسايه ها تا به حال صداي او را نشنيده باشند چه برسد كه به خلوتش رفته باشند و اسرارش را دريافته باشند.براي همين احتمالا من تنها كسي هستم كه از اين موضوع خبر دارم.
روزي پيرزن با همان حركات آرام و پرتاخيرش كه ظاهرا از واريس يا روماتيسمش بود آهسته از آشپزخانه درآمد و به پذيرايي رفت.آنجا يك بوفه ي بزرگ با اشيا مختلف قرارداشت.آنوقت با پارچه اي كه دستش بود مشغول تميزكردن اشياي بلوري ي داخل آن شد.براي يك لحظه متوجه افتادن يكي از آن شيشه ها به زمين شدم.اما در اين كارش هيچ سهوي نبود.مطمئن بودم اگر ميخواست ميتوانست آن را در دستانش نگه دارد.چون طرز گرفتنش از مهارت و تردستي اي كه داشت خبر ميداد.
عصر صداي گريه و جيغ از سركوچه بلند شد.آقا صيفي را ميشناختم.مرد زحمتكشي بود.صبح قلبش درد ميگيرد ميبرندش دكتر ميگويند چيزي نيست.به خانه نرسيده تمام ميكند.جنازه را كه از خانه آوردند ما هم دنبالش رفتيم.ميگويند هفت قدم كافي است تا معاصيمان را باقيات الصالحات كنند.چند روز بعد دوباره لب پنجره آمدم.عادتم است خب چه كار كنم.پيرزن هم آمد.رفت طرف بوفه چيزي هم دستش بود.بسته بندي بود.بازش كرد و گذاشت آن تو.چيزكوچكي بود.شايد مجسمه يا يك دكوري ي ناقابل.شب مامان گفت منيژه خانم در بيمارستان پسر زاييده.
اينها ماندند و من هم رفتم زنجان.آنجا مكانيك قبول شدم.هر چه هم ديده بودم ماند پاي فضولي هايم.تا آن شب كه آن خواب يا هر چه كه اسمش باشد را ديدم.دايي رضا وسط يك باغ سرسبز با گلهاي سرخ و ارغواني دراز كشيده بود.من و مامان و مرجان آمده بوديم ديدنش.بلند شد.من ديدمش ولي مامان هر چه چشم ميگرداند پيدايش نميكرد.دايي هم ما را ميديد.مامان كه ديد نميبيندش گفت برگرديم.دايي صدايش درنميآمد با دست علامت ميداد كه برگرديم.به من نگاه نميكرد ولي عجيب اين كه فقط من ميديدمش شايد او مرا نميديد.از خواب كه پريدم ميخواستم بزنم زير گريه.يادم افتاد هم اتاقم خواب است.ولي چيزي كه بود دقيقا از لحظه ي بيداري تصوير پيرزن جلوي چشمم آمده بود.صبح اول وقت زنگ زدم اهواز.زن دايي گوشي را برداشت گفت دايي ديشب رفته آبادان ماموريت.بيشتر به هم ريختم.
فكر كردم به مرجان بگويم.نخود تو دهنش خيس نميخورد.همه چيز را ميگذارد كف دست مامان.نمونه اش آن روز كه من و با آتوسا ديده بود ميرويم داخل پارك.تئي تاريكي تشخيص داده بود و حتا گفت تو دستت دور كمرش حلقه بوده و ....بعد هم گفت به مامان ميگويم.گفتم عين خيالم نيست.گفت.
فقط ميخواستم بنشيند و از پنجره خانه ي پيرزن را تماشا كند.ميخواستم فقط برايم از پيرزن بگويد.آن هم نه چيزهايي كه از او و بوفه اش بهش ميگويم كه نميگويم.اصلا چه بگويم كه ميهمانانش نامه رسانهايي هستند كه از غيب مي آيند.يا شيشه ي عمر نه تنها چهل گيس كه خود حسن كچل و ديو بد ذات و بقيه دستش است.و بعد كه ترسيد آرامش كنم و بگويم مثل همه ي بي بي ها مهربان است.براي نوه هايش قصه هاي قشنگ ميگويد كه در پايانش همه ي كلاغها به خانه ميرسند و تازه اگر كمي هم غمناك باشد ميريزد توي دلش و عوضش ميكند يا اينكه براي همه بافتني ميبافد آن هم رنگي.

یکشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۲

من اگر روي تو را بوس نمايم چه شود
در نفس عطر تو محبوس نمايم چه شود
ما به يك ديده تورا خواستگار آمده ايم
رد موضوع تو در كوس نمايم چه شود
هر كه در سينه شكايت ز جفايت بكند
شكوه گر زين همه محسوس نمايم چه شود
نام بالاي تو در هيچ لغت نامه اي نيست
نام بالات به قاموس نمايم چه شود
ما كه باديم و به هرم نفست برخيزيم
رو به سوي عرب و روس نمايم چه شود
هر كه از منظر خود بهر تو نازت بكشد
من هم ار باز تو را لوس نمايم چه شود
نازنينا به قشنگي همه مدحت گويند
من هم ار پرده ي سالوس نمايم چه شود
ميروي و ز قفا دست بگيرم پايت
بهر ماندنت اگر افسوس نمايم چه شود

جمعه، اردیبهشت ۱۲، ۱۳۸۲

پرده ي چهارم
تقاضاي فرجام


چهره ها به ترتيب اجرا:
منشي
قاضي
زن
مرد
صحنه:
ساحت دادگاه:منشي سرجايش؛زني بچه بغل بر صندلي ي روبه رو؛با يكي اختلاف مرد نشسته است.



{قاضي دير كرده.با شتاب وارد ميشود.}
منشي{برميخيزد}:قيام كنيد.
{حاضران در كار قيام كردن}
قاضي{وسط حرف منشي با اشارت دست و سر}:بنشينيد.
موضوع دادرسي چيه؟
منشي:فرجام خواهي
زن:آقاي قاضي!ما دو ماه پيش خدمتتون رسيديم براي متاركه.قرار شد بچه پيش پدرش بمونه منم اعتراض كردم.
{قاضي مشغول وارسي ي كاغذهاي روي ميزش است}
{زن ادامه ميدهد}:امروز گفتين بيايم.
{سكوت كوتاه}
مرد:آقا بنده حضانت بچه رو{زن وسط حرفش ميپرد}:نميخوام.
{صداي زن وسط حرف مرد}:من شكايتم رو پس ميگيرم.
قاضي{با طمانينه و در حال مطالعه ي كاغذها}:موضوع شكايتتون....{مكث}
زن:حضانت بچه رو پدرش گرفته بود.
قاضي:بله؟
زن:بچه رو پدرش حضانتش رو گرفته بود منم شكايت كردم.قرار شد امروز بيايم.
قاضي:خب الان مشكل كجاست؟
زن:من شكايتم رو پس ميخوام بگيرم.
قاضي:بسيار خب.آقا شما مشكلي نداريد؟
مرد:آقاي قاضي من كاملا به دادگاه احترام ميذارم تا وقتي شما اجازه نفرمودين صحبت نميكنم.
قاضي:حالا بفرماييد.
مرد:راستش من سرپرستي ي بچه رو نميخوام.يعني نميتونم.آقايي كه شما باشين من يه آدمه اين جوري چه جور ميتونم يه بچه رو هم نون بدم.آقايي كه شما باشين{آب دهانش را قورت ميدهد.}تو پرونده شرح حالم هست.
قاضي{به زن}:ايشون معتادن؟
زن:بله
قاضي:درسته{فكر ميكند}
زن:راستش خودم شكايت كردم بردمش آزمايش.
قاضي:حالا چه طور شد تصميم قبلي را عوض كرديد؟{لبخندي از سر تمسخر}
زن:فكرام رو كردم ديدم نگهداريه بچه برام مشكله.
مرد:عاطفه اي نمونده آقاي قاضي
زن{با لحن تند}:نمونده خودت نگرش دار.
مرد:ننم بود ننه هاي قديم.
زن:مث ننه ي تو كه ولتون كرد رفت زن قصاب شد؟
قاضي:خانوم!مراعاته دادگاه رو بكنين.
زن:من بچه رو نميخوام تقاضاي تجديدنظرم رو پس ميگيرم.
قاضي:ا{مرد حرفش را ميبرد.}
مرد:منم بچه رو نميخوام.
قاضي{زل زده به مرد و مبهوت}:به هر حال حضانت بچه با وضع اعتياد پدر از ايشان ساقط ميشود.
زن:منم كاري ندارم كه بتونم خرجش رو بدم.
قاضي:مشكل شما همينه؟
زن:بله
قاضي{لبخند تمسخرگونه ميزند}:اگه اين موضوع حل شه شما مشكلي ندارين؟
زن{من من ميكند}:چطوري؟
منشي:به هر صورت يه كاري ميكنيم.
{قاضي نگاهي معترضانه به منشي ميكند}
زن:اگه راهي شما ميدونين من قبول ميكنم.{بچه را روي صندلي ميگذارد.}
منشي:دولت ميده.
{كسي به او توجه نميكند.}
{براي لحظه اي سكوت ميشود.}
{زن و قاضي به هم نگاه ميكنند.}
{قاضي به هيزي لبخندي ميزند.}
زن:بفرماييد.{ميخندد}
منشي:آقاي قاضي!تقبل...{حرفش ميماند.}
قاضي:حالا واقعا مشكل شما خرج زندگيه بچه س؟
زن:بله
قاضي:خب خرخ بچه پرداخت ميشه
زن:نه آقا من اصلا بچه رو نميخوام
قاضي:به هر حال شما مادرشين حضانته كودك يا بايد به عهده ي شما باشه يا پدرش.
زن:براي من امكان نگهداريش نيست.به خاطر وضع پدرش من كه مجبور نيستم.
قاضي:قرار سرپرستي رو لطف كنين.
زن:بله؟
منشي{كاغذي به دستش ميدهد.}:بفرماييد.
قاضي:خانوم!نظرتان عوض نشده؟
زن:من نميتونم.
قاضي{با لبخند تحميق كننده}:حضانته بچه تا شش سالگي با مادر خواهد بود.
زن:حالا من بايد چه كار كنم؟
قاضي{مشغول بازي با خودكارش}:عرض كردم حضانته بچه{زن وسط حرفش ميپرد}
زن:متوجهم آقاي قاضي ولي من كه گفتم توانايي نگهداري بچه رو ندارم.
{قاضي لبخندش برميگردد.}
زن{ادامه ميدهد}:قبلا هم گفتم.
مرد:حرفه قانونه ديگه.
زن:من هم قبلا حرفامو زدم.{ناگهان بلند ميشود و از دادگاه خارج ميشود.بچه روي صندلي مانده است.}
مرد:ا......پس منم ميرم.{از صحنه خارج ميشود.}
منشي:ا...حالا تشريف داشتيد.


پرده مي افتد.
پايان پرده ي چهارم
پايان

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۲

پرده ي سوم
نمك زندگي


چهره ها به ترتيب اجرا:
منيژه(زن)
فرزاد(مرد)
منشي
قاضي
صحنه:
ساحت دادگاه



{زن و مرد وارد ميشوند}
زن:فرزاد!مقصر خودتي.خودتم خوب ميدوني نميخواستم كار به اينجا بكشه.راستش من هر كاري كردم ولي تو چي؟
مرد:نميخواستي اين جا بكشه كه كشيد؟منيژه من دوستت داشتم حالا بايد بيام اين جا چون زنم از دستم شكايت كرده؟
{منشي وارد ميشود}
مرد:سلام
منشي:سلام عليكم
مرد:آقا كي شروع ميشه دادگاه؟
منشي{سر پايين و مشغول بازي با دفتردستك انگار برايش مهم نيست}بايد آقاي قاضي تشريف بيارن.
زن:بيا بشين
مرد{به طرفش ميرود.}:بشين.
{اول زن و بعد مرد مينشيند.}
{قاضي وارد ميشود.}
منشي:قيام كنيد.
{همه قيام ميكنند.}
منشي:موضوع دادخواهي شكايت بانو م...{قاضي حرفش را ميبرد.}
قاضي:آقاي منشي اجازه بدهيد جلسه با صورت كامل قانوني روال رسيدگي را طي كند.
منشي:بله. به چشم
{سكوت}
قاضي: لطفا مقدمه ي دادخواهي را قرايت كنيد.
منشي:بله.چشم.در اين محكمه ي عدل كه شكايت هيچ ستمديده اي ناروا به منظر اغماض نگريسته نخواهد شد:ما سعي خواهيم كرد رسالت سنگين خويش را پياده انجام دهيم.تا آن روز كه در پيشگاه صاحبش با خيالي آسوده به زمينش بگذاريم.
قاضي:آمين
منشي:آمين
قاضي{با لبخند يا پوزخند}سپاسگزارم از آقاي منشي كه با لحن شيوا و بليغ مقدمه ي دادگاه را قرايت كنيد.
{منشي به پاسخ سر تكان ميدهد و زير لب چيزي ميگويد.مثل:ممنونم يا خواهش ميكنم.}
قاضي{ادامه ميدهد}:بسيار خب بفرماييد براي چه پا به دادگاه گذاشتيد.به نظر زوج و زوجه مي آييد.
زن:بله
قاضي{رو به مرد}
مرد:جناب!بنده خوانده هستم.شاكي ايشونه.
{سكوت كوتاه}
منشي:موضوع دادرسي به شكايت زوجه به خاطر خيانت زوج به پيوند زناشويي.
قاضي:البته شكايت شما به قوت خود باقي.ولي بهتر است در اين مواقع طرفين رضايت هم را جلب كنند.
مرد:بله آقا!ولي خب لابد لازم بوده اينجا خدمت شما برسيم.
قاضي{با لبخند يا پوزخند}:شما هم حالا بايد جواب بدهيد كه چه كاركردين.به هرحال موضوع شكايت از شماست.
مرد:من در خدمتم.
قاضي:شروع بفرماييد.
مرد:راستش دقيقا نميدونم چي بايد بگم.
زن:آقاي قاضي!با اجازه{بر ميخيزد}شايد كار درستي نكرده باشم از شوهرم شكايت كردم.ولي اگه من اين كارو ميكردم منو كشته بود.غيرتش بود قبول.اما من چي؟
مرد{به مسخره}:تو چي؟
قاضي:اجازه بدهيد آقاي محترم.به نوبت.خانوم علت شكايتتونو بيان كنيد.
زن:چن وقته شوهرم با يه زن رابطه داره.
قاضي:چند وقت؟
زن:دو ماه
مرد:آقاي قاضي!اين موضوع قابل بررسي تو دادگاه نيست.يه امر خصوصيه.من نه ايشونو كتك زدم.نه نفقشو پرداخت نكردم.
زن{زير لب}:فرزاد!
مرد:بله؟من منطق اينجاها صحبت كردن رو بلدم.آقاي قاضي هم حقوقم رو بلدم هم وظيفم رو.
قاضي:آقاي محترم!اجازه بدهيد.خانم شما از كجا متوجه اين موضوع شدن؟اگرچه قبلا هم عرض كردم بهتره اين موضوعات بين زوجين حل شود.چون ما نميتوانيم كار زيادي انجام بدهيم.
زن:آقاي قاضي!من واقعا نميدونستم چه كار بايد بكنم.خب زندگيمو دوست دارم.شوهرمو دوست دارم.نميخواستم يه روز ببينم همه ي چيزايي كه ساختيم داره خراب ميشه.
مرد:تو واقعا فكر ميكني اين جوري همه چيز درست شد؟فكر ميكني واقعا بعد از اين دوست داشتني هم باشه؟
زن:فرزاد!
قاضي:آقا!شما خب به هرحال كاري كرديد كه باعث گلايه ي همسرتان شده است.
مرد:صحيح ولي همونطور كه شما فرمودين بين خودمون حل ميشد.نه اين كه صبح نامه رسون احضاريه بياره در خونمون.
زن:به خودتم گفتم.
مرد:آقاي قاضي!اين جلسه ميتونه ادامه پيدا كنه؟شما ملاحظه كنين آخه چه شكايتي؟
قاضي{با لبخند يا پوزخند}:حالا چه عجله اي داريد؟نفرمودين چي شد كه كارتان به اينجا كشيد؟به نظر مي ياد هنوز به هم علاقمند هستيد.
بفرماييد موضوع شكايت همسرتان را قبول داريد؟
مرد:من اگه بگم بله بايد دنبال چراش بود.
قاضي:بفرماييد.لازم شد به چراش هم مي رسيم.
مرد:اين جا جاي رسيدگي به چراش نيست.
زن:من نميخوام چراش رو بدونم.
مرد:فقط در حد يه دوستي ساده بود.
زن:ولي بعدش از سادگي دراومد.
مرد:تو خودت ميدونستي.مگه خواسته خودت نبود؟بي سروصدا بدون چك و چونه ميخواستي؟آقاي قاضي!مشكل كا سر اين نمك زندگيه.خانوم من بچه دار نميشه.ميدونين؟اصرار كرد از پرورشگاه يكي بياريم.من حوصله ي بزرگ كردن بچه ي ديگري رو ندارم.بعد قرار شد از يك زن ديگه صاحب بچه بشم كه بشه بچه ي جفتمون.البته فكر كنم تعارف كردن.آقاي قاضي!شما كه حرف منو ميفهمين به هر حال هر مردي بايد ميراث زندگيشو به يكي از پشت خودش بسپره.{رو به زن}مگه خودت نگفتي؟كارم شد خيانت؟
زن{انتهاي لحنش تمسخر است با عصبانيتي فروخورده}:خب حالا تونستي ميراثت رو بسپري؟
قاضي:اجازه بدهيد.
{زن دست بر صورت با گريه از صحنه خارج ميشود.}
مرد:منيژه!منيژه!.....{دنبال زن از صحنه خارج ميشود.}


پرده مي افتد.
پايان پرده ي سوم