دوشنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۲
یکشنبه، تیر ۰۸، ۱۳۸۲
پنجشنبه، تیر ۰۵، ۱۳۸۲
Once again
مسافر خسته و خاك آلود از اسبش پياده شد.شاخه اي كه به لب گذاشته بود را به زمين انداخت كلاهش را از سر برداشت و خودش را با آن باد زد.نگاهش را بر مناظر اطراف گذراند.پيرمرد زير سايبان چوبي ي اتاقك نشسته بود و چپق چاق ميكرد.نزديكش رفت.براي مدتي چيزهايي بينشان ردوبدل شد.آن وقت مرد برگشت سوار اسبش شد و به راه ادامه داد.
مسافر خسته و خاك آلود از اسبش پياده شد.شاخه اي كه به لب گذاشته بود را به زمين انداخت كلاهش را از سر برداشت و خودش را با آن باد زد.نگاهش را بر مناظر اطراف گذراند.پيرمرد زير سايبان چوبي ي اتاقك نشسته بود و چپق چاق ميكرد.نزديكش رفت.براي مدتي چيزهايي بينشان ردوبدل شد.آن وقت مرد برگشت سوار اسبش شد و به راه ادامه داد.
سهشنبه، تیر ۰۳، ۱۳۸۲
دوشنبه، تیر ۰۲، ۱۳۸۲
شام آخر
آن قدر ملموس و باور كردني بود كه واقعا نميتوانست بدان فكر كند يا مجالش نبود.ديگر جاي آخر بود.از وقتي در اين اتاقك را ميبستند يك خط ساخته ميشد يا نيمخط كه انتهايش چند قدم آن طرفتر حتما بسته ميشد.در را قفل كرده بودند.
نفس عميقي كشيد.طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش...
آن روز اول هم كه وارد آمفي تاتر شده بود همين كار را كرد.چه بويي بود كه مجذوبانه بلعيد و بالاخره ماندگار شد؟بوي مدرنيته و حركات خارج از سبكهاي قديمي كه روي انواع جديدتر چسبانيده بودند يا آن چند تايي كه تقريبا به طور ثابت حرف ميزدند؟و بله كتابهايي كه آمدند به سويش.اسامي شان را نميتوانست تكرار كند ولي يك تصور كلي از همه شان در سرش بود.همه شان در همان تصور خلاصه ميشدند.
بعد معرفش شدند به يك خانه.همان رفقاي دانشگاهيش . كتاب خواندن -آنجور كتابخواندن-را از آنها ياد گرفته بود.پول به اندازه بود تازه از بچه ها هم ميشد گرفت.
بادوستان ميرفتند بيرون.عصرها معمولا تاتر و بعد هم توي كافه مينشستند.چندتاشان پيشترها هم بودند.راه بلد.اولها كه اين مسايل ريخت و رنگ داشت دخترها هم مي آمدند منتها با ماركهاي خودشان.مثلا خواهر و برادر.اولش با ژستهاي جواني همراه بود و بعد نفهميد كي چشم بست كه با هم ازدواج كردند.
پدر ميگويد:امروزه روز آدم هارو از خونوادشونم نميشه شناخت چه برسه به خودشونو و عقايدشون.چشاتو واكن پسر دوره دوره ي سابق نيست ها...
چشم گشود.بچه داشت ونگه ميزد.
روي تخت دراز كشيد و به موزاييكهاي پاخورده ي كف نگاه كرد اصلا خطوط بينشان مجزا نبود.انگار يكي انتظارش را با قدم هاي متوالي رويشان سر كرده باشد.
جلسه ها متناوب بودند و هر بار يك جا.اين اواخر حس كرده بود زاغش را ميزنند.زنش را فرستاده بود بيرون تا ببينيد كسي دنبالش ميرود.چند تا از رفقا هم بودند.خودش مانده بود و بچه كه بهانه ي مادر را ميگرفت.
دير كرده بود.نگران خودش را انداخت روي مبل.بچه را زمين خوابانده بود.روي تشكچه.روي ميز دو تا كتاب گذاشته بودند.
پاها را جمع كرد و دستش را روي ساقها قلاب كرد.استرس كم شده بود.بود. ولي با نفس هاي آرامش آرامتر ميشد.آيينه نبود كه خودش را نگاه كند با آن صورت از ريخت جواني درآمده و شكم زده بيرون.گويي ترسش خيلي دون شانش بود.
ريخته بودند توي خانه.بچه از سرو صدا ترسيده بود و صدايش در نمي آمد يا خواب خواب بود.زن كه جايي قرار نبود برود كه دنبالش بروند و بريزند آنجا قرار بود فقط بچرخاندشان.دو سه نفر از رفقا هم مراقب بودند.حتما خسته شان كرده بود و اينها از كوره در رفته بودند و ريخته بودند تو.يا مشكوك شده بودند.يا...
همه ي كتابها را نبردند.پدر هنوز خبر نداشت مادر ميدانست.خودش به پدر گفت بل كه كس و كاري پيدا كند.كسي كه كاري از دستش بربيايد.انگار يادش نبود كه از خانه ميرود اداره و يكراست برميگردد.مگر كي را داشت؟چند نفر كه دمخور بودند.اوضاع احوالشان بد نبود ميگذشت.پسر هم اوايل ماهانه ي دانشجويي داشت بعد هم رفت سركار.زنش هم كار ميكرد.
ملاقات دنگ و فنگ داشت.اول كه اصلا نميشد.خودش آن تو افتخار ميكرد.چند تا از بچه ها هم بودند.زن با گريه ميگفت:پس اين بچه چي؟از الان شده بي صاحاب؟
ميخواست جواب دهد وقتي بزرگ شد حتما افتخار ميكند.ولي ديد هيچكدام حال اين حرفها را ندارند.
زن ميخواست از وضع داخل زندان بپرسد.شنيده بود چه شكنجه هايي ميكنند.گفته بودند يك سرهنگي بوده به خصوص براي دانشجوها و افراد تازه كار يك كم واجبي ميداده بخوردشان و آنها هم استفراغ و تب تا چند روز.تازه اگر گير كسان ديگر مي افتاد يعني سابقه دار بود جورهاي ديگري رفتار ميكردند.در جلسات ديده بود بچه هايي كه كف پاهاشان را سوزانده بودند.
رفقا گم و گور شده بودند.فقط يكي دو بار آمدند كه توانايي كمك مادي نداريم ولي حمايتتان خواهيم كرد.
زودتر از آنچه فكرش را بكند آمد بيرون.با شخصيتهاي ديگر آشنا شده بود.قول همكاري هم داده بودند.با پدر نيمتوانست بحث كند روي حرف خودش مي ماند.مادر هم پر شده بود.زنش ميگفت:نميتونم ببينيم كارات اينجوري شده.خواهش كرده بود دست از اين چزها بردارد.
بعد از زندان فكر ميكرد چيزهاي قبلي پخته شدند.جواب ميداد:بچه بايد بدونه.يه روز ميفهمه چه كار كرديم.و به بچه نگاه ميكرد.
زن ميگفت:چي رو بايد بدونه اين كه پدرش اون تو بود و گرسنه نموند؟يك زن تنها تونست شكمشو سير كنه؟؟
آرام اين كلمات را به زبان مي آورد.مطمئن نبود بايد به آنها افتخار كند.يادش افتاد مثل او زياد بودند كه بچه هاشان گرسنه نماندند. از هزار كثافت كاري هم ممكن بود.
پدر رفته بود.مادر هم در خانه ي سالمندان دستكم چهار تا هم صحبت داشت.سر كار رفتن با آن سابقه برايش ممكن نبود.به خصوص هر از گاهي مي آمدند سراغش از شهر هم تا اطلاع ثانوي اجازه ي خروج نداشت.براي همين ميرفت ميتينگ.و اميدوارانه ميگفت:ميتوان به ميراثي كه براي فرزندانمان ميگذاريم اعتماد كرد.مردم دسته دسته به ما ميپيوندند.وقت حركت است.ما با مردم حركت كرده ايم.
شب آخري ميتوانست سيگار بكشد.خودش بود و يك اتاق كوچك.ولي سيگار را از خيلي وقت پيش گذاشته بود كنار.مگر ميشود وقتي موضوع جدي ميشود ژست آدمهاي مضطرب را گرفت.خوردن و دستشويي رفتن هم از ياد ميرود.
پسر اما ميراث دار تمام آنچه برايش كوشيدي.براي سپردن به او كوشيدي.آن وقت اين پدر اين پيرمرد بايد طول خانه را گز كند جرات سرزدن به بيرون را نداشت.چطوري توي صورت مادرس نگاه كند.حالا كه نه يال پرزدار اسب ميكنند توي آلت مردها نه با روغن كف پايشان را ميسوزانند.يك حلقه طناب كافي است بيندازند دور گردن و انقدر بكشند كه ....توي سد پيدايش كرده بودند.نه كه چيزي توي جيبش پيدا كنند كه ديگر در سر هم چيزي نميداشت.
خانه هاي رفقا خالي شده بود.راه بلدها رفته بودند جايي كه نادر رفت.ديگر مثل مرده ها بايد تو كوچه و پسكوچه ها راه ميرفت.زنش گفته بود كه هيچ وقت نميبخشدش.وضع خودش هم بدتر بود.دوستان طردش كرده بودند.از وقتي آزاد شده بود ازش ميترسيدند ميگفتند:جاسوس.همه شان بي ثمر شده بودند.نياز به افراد تازه نفس بود كه با جريان روز حركت كنند.نبض ملال و خرف زده ي او با جوانها نميخواند.
شبي كه ريختند خانه زنش آشپزخانه بود.بچه را خوابانده بودند روي يك زيرانداز وصله دار.يك پالتومانند پاره هم تنش كرده بودند.زمستان بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد.اگر غذايي هم بود يك تخم مرغ بود كه آب پز ميدادند او بخورد.خودش راه ميرفت.مقاله مينوشت و بعد پاره ميكرد.كتاب ميخواند.فكر ميكرد.بيكار بود.
نفس عميقي كشيد طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش:پدر كه قانع ميرفت اداره و برميگشت.و اگر ميخواست پيش از موعد بازنشست شود بايد راضي ميشد دوگروهش را بگيرند.دخترهاي دسته كه چه بيحرمتي ها ميديدند و ساكت ميشدند. يا تمام زندگيشان اين بود كه بروند توي كوره پزخانه يا زورآباد براي پخش كردن كمك و لباس به مردم.آن وقت چه شبها كه توي برف و كولاك گير نميكردند.و زنش را ميديد با آن صورت ملتمس و زنهاي نجيب ديگر كه افتادند توي زيرزمينهاي نمور با كرايه هاي هفت هشت ماه عقب مانده و نگاهها و توقعات صاحبخانه.و در پايان پسر كه ميراث بود و ديگر نبود.
از دريچه ي بالاي سلول بيرون را ميتوانيس ببيند.آسمان ستاره باران بود و مهتابي.حس كرد نسيم ميوزد.روي تخت طوري ايستاد كه در مسير باد باشد ولي خفه بود هوا.نگاهش به پرده ي شب افتاد.رنگ رو رفته بود و نه روشن تر.بايد صبر ميكرد صداي باز شدن قفل را هم ميشنيد.عجله اي در كار نبود.
آن قدر ملموس و باور كردني بود كه واقعا نميتوانست بدان فكر كند يا مجالش نبود.ديگر جاي آخر بود.از وقتي در اين اتاقك را ميبستند يك خط ساخته ميشد يا نيمخط كه انتهايش چند قدم آن طرفتر حتما بسته ميشد.در را قفل كرده بودند.
نفس عميقي كشيد.طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش...
آن روز اول هم كه وارد آمفي تاتر شده بود همين كار را كرد.چه بويي بود كه مجذوبانه بلعيد و بالاخره ماندگار شد؟بوي مدرنيته و حركات خارج از سبكهاي قديمي كه روي انواع جديدتر چسبانيده بودند يا آن چند تايي كه تقريبا به طور ثابت حرف ميزدند؟و بله كتابهايي كه آمدند به سويش.اسامي شان را نميتوانست تكرار كند ولي يك تصور كلي از همه شان در سرش بود.همه شان در همان تصور خلاصه ميشدند.
بعد معرفش شدند به يك خانه.همان رفقاي دانشگاهيش . كتاب خواندن -آنجور كتابخواندن-را از آنها ياد گرفته بود.پول به اندازه بود تازه از بچه ها هم ميشد گرفت.
بادوستان ميرفتند بيرون.عصرها معمولا تاتر و بعد هم توي كافه مينشستند.چندتاشان پيشترها هم بودند.راه بلد.اولها كه اين مسايل ريخت و رنگ داشت دخترها هم مي آمدند منتها با ماركهاي خودشان.مثلا خواهر و برادر.اولش با ژستهاي جواني همراه بود و بعد نفهميد كي چشم بست كه با هم ازدواج كردند.
پدر ميگويد:امروزه روز آدم هارو از خونوادشونم نميشه شناخت چه برسه به خودشونو و عقايدشون.چشاتو واكن پسر دوره دوره ي سابق نيست ها...
چشم گشود.بچه داشت ونگه ميزد.
روي تخت دراز كشيد و به موزاييكهاي پاخورده ي كف نگاه كرد اصلا خطوط بينشان مجزا نبود.انگار يكي انتظارش را با قدم هاي متوالي رويشان سر كرده باشد.
جلسه ها متناوب بودند و هر بار يك جا.اين اواخر حس كرده بود زاغش را ميزنند.زنش را فرستاده بود بيرون تا ببينيد كسي دنبالش ميرود.چند تا از رفقا هم بودند.خودش مانده بود و بچه كه بهانه ي مادر را ميگرفت.
دير كرده بود.نگران خودش را انداخت روي مبل.بچه را زمين خوابانده بود.روي تشكچه.روي ميز دو تا كتاب گذاشته بودند.
پاها را جمع كرد و دستش را روي ساقها قلاب كرد.استرس كم شده بود.بود. ولي با نفس هاي آرامش آرامتر ميشد.آيينه نبود كه خودش را نگاه كند با آن صورت از ريخت جواني درآمده و شكم زده بيرون.گويي ترسش خيلي دون شانش بود.
ريخته بودند توي خانه.بچه از سرو صدا ترسيده بود و صدايش در نمي آمد يا خواب خواب بود.زن كه جايي قرار نبود برود كه دنبالش بروند و بريزند آنجا قرار بود فقط بچرخاندشان.دو سه نفر از رفقا هم مراقب بودند.حتما خسته شان كرده بود و اينها از كوره در رفته بودند و ريخته بودند تو.يا مشكوك شده بودند.يا...
همه ي كتابها را نبردند.پدر هنوز خبر نداشت مادر ميدانست.خودش به پدر گفت بل كه كس و كاري پيدا كند.كسي كه كاري از دستش بربيايد.انگار يادش نبود كه از خانه ميرود اداره و يكراست برميگردد.مگر كي را داشت؟چند نفر كه دمخور بودند.اوضاع احوالشان بد نبود ميگذشت.پسر هم اوايل ماهانه ي دانشجويي داشت بعد هم رفت سركار.زنش هم كار ميكرد.
ملاقات دنگ و فنگ داشت.اول كه اصلا نميشد.خودش آن تو افتخار ميكرد.چند تا از بچه ها هم بودند.زن با گريه ميگفت:پس اين بچه چي؟از الان شده بي صاحاب؟
ميخواست جواب دهد وقتي بزرگ شد حتما افتخار ميكند.ولي ديد هيچكدام حال اين حرفها را ندارند.
زن ميخواست از وضع داخل زندان بپرسد.شنيده بود چه شكنجه هايي ميكنند.گفته بودند يك سرهنگي بوده به خصوص براي دانشجوها و افراد تازه كار يك كم واجبي ميداده بخوردشان و آنها هم استفراغ و تب تا چند روز.تازه اگر گير كسان ديگر مي افتاد يعني سابقه دار بود جورهاي ديگري رفتار ميكردند.در جلسات ديده بود بچه هايي كه كف پاهاشان را سوزانده بودند.
رفقا گم و گور شده بودند.فقط يكي دو بار آمدند كه توانايي كمك مادي نداريم ولي حمايتتان خواهيم كرد.
زودتر از آنچه فكرش را بكند آمد بيرون.با شخصيتهاي ديگر آشنا شده بود.قول همكاري هم داده بودند.با پدر نيمتوانست بحث كند روي حرف خودش مي ماند.مادر هم پر شده بود.زنش ميگفت:نميتونم ببينيم كارات اينجوري شده.خواهش كرده بود دست از اين چزها بردارد.
بعد از زندان فكر ميكرد چيزهاي قبلي پخته شدند.جواب ميداد:بچه بايد بدونه.يه روز ميفهمه چه كار كرديم.و به بچه نگاه ميكرد.
زن ميگفت:چي رو بايد بدونه اين كه پدرش اون تو بود و گرسنه نموند؟يك زن تنها تونست شكمشو سير كنه؟؟
آرام اين كلمات را به زبان مي آورد.مطمئن نبود بايد به آنها افتخار كند.يادش افتاد مثل او زياد بودند كه بچه هاشان گرسنه نماندند. از هزار كثافت كاري هم ممكن بود.
پدر رفته بود.مادر هم در خانه ي سالمندان دستكم چهار تا هم صحبت داشت.سر كار رفتن با آن سابقه برايش ممكن نبود.به خصوص هر از گاهي مي آمدند سراغش از شهر هم تا اطلاع ثانوي اجازه ي خروج نداشت.براي همين ميرفت ميتينگ.و اميدوارانه ميگفت:ميتوان به ميراثي كه براي فرزندانمان ميگذاريم اعتماد كرد.مردم دسته دسته به ما ميپيوندند.وقت حركت است.ما با مردم حركت كرده ايم.
شب آخري ميتوانست سيگار بكشد.خودش بود و يك اتاق كوچك.ولي سيگار را از خيلي وقت پيش گذاشته بود كنار.مگر ميشود وقتي موضوع جدي ميشود ژست آدمهاي مضطرب را گرفت.خوردن و دستشويي رفتن هم از ياد ميرود.
پسر اما ميراث دار تمام آنچه برايش كوشيدي.براي سپردن به او كوشيدي.آن وقت اين پدر اين پيرمرد بايد طول خانه را گز كند جرات سرزدن به بيرون را نداشت.چطوري توي صورت مادرس نگاه كند.حالا كه نه يال پرزدار اسب ميكنند توي آلت مردها نه با روغن كف پايشان را ميسوزانند.يك حلقه طناب كافي است بيندازند دور گردن و انقدر بكشند كه ....توي سد پيدايش كرده بودند.نه كه چيزي توي جيبش پيدا كنند كه ديگر در سر هم چيزي نميداشت.
خانه هاي رفقا خالي شده بود.راه بلدها رفته بودند جايي كه نادر رفت.ديگر مثل مرده ها بايد تو كوچه و پسكوچه ها راه ميرفت.زنش گفته بود كه هيچ وقت نميبخشدش.وضع خودش هم بدتر بود.دوستان طردش كرده بودند.از وقتي آزاد شده بود ازش ميترسيدند ميگفتند:جاسوس.همه شان بي ثمر شده بودند.نياز به افراد تازه نفس بود كه با جريان روز حركت كنند.نبض ملال و خرف زده ي او با جوانها نميخواند.
شبي كه ريختند خانه زنش آشپزخانه بود.بچه را خوابانده بودند روي يك زيرانداز وصله دار.يك پالتومانند پاره هم تنش كرده بودند.زمستان بود و هوا بس ناجوانمردانه سرد.اگر غذايي هم بود يك تخم مرغ بود كه آب پز ميدادند او بخورد.خودش راه ميرفت.مقاله مينوشت و بعد پاره ميكرد.كتاب ميخواند.فكر ميكرد.بيكار بود.
نفس عميقي كشيد طوري كه بخواهد بوي محلول در هوا را بكشد توي ريه هايش:پدر كه قانع ميرفت اداره و برميگشت.و اگر ميخواست پيش از موعد بازنشست شود بايد راضي ميشد دوگروهش را بگيرند.دخترهاي دسته كه چه بيحرمتي ها ميديدند و ساكت ميشدند. يا تمام زندگيشان اين بود كه بروند توي كوره پزخانه يا زورآباد براي پخش كردن كمك و لباس به مردم.آن وقت چه شبها كه توي برف و كولاك گير نميكردند.و زنش را ميديد با آن صورت ملتمس و زنهاي نجيب ديگر كه افتادند توي زيرزمينهاي نمور با كرايه هاي هفت هشت ماه عقب مانده و نگاهها و توقعات صاحبخانه.و در پايان پسر كه ميراث بود و ديگر نبود.
از دريچه ي بالاي سلول بيرون را ميتوانيس ببيند.آسمان ستاره باران بود و مهتابي.حس كرد نسيم ميوزد.روي تخت طوري ايستاد كه در مسير باد باشد ولي خفه بود هوا.نگاهش به پرده ي شب افتاد.رنگ رو رفته بود و نه روشن تر.بايد صبر ميكرد صداي باز شدن قفل را هم ميشنيد.عجله اي در كار نبود.
یکشنبه، تیر ۰۱، ۱۳۸۲
به پيشگاه مبارك و اثيري حضرت هميشه كشك
كون و مكان جهان جمله اسير تو شد
يا همه ديوانه وار جمله عبير تو شد
هر صنم ماه رو لاله وش راه جو
شمع خمير تو شد جمله نظير تو شد
باد به هر بارگاه ميكشد از خويش آه
تا كه شود راه خواه زان چه ضمير تو شد
هلهله و چهچهه از گلگان و رمه
سبزوش مزرعه جمله حقير تو شد
پاي به بيرون گذار عاشق و آه و هوار
قلب شده خود نذار بس كه اسير تو شد
طاهره ي ماه رو ساحره ي جاه جو
كم مشود راه جو كه دم تير تو شد
روي به ديگر مكن بند دو لب از سخن
يار ببسته زبن سار دبير تو شد
بس كه خرابات وار ميروي از كوچه سار
شام شده باردار روز صغير تو شد
قلب شده بهره مند عقل به گرداب و گند
چون كه ز ميناي خند مست و سكير تو شد
عقل به ديوانه گفت:هل همه بيزا ر و خسب
عقل وزير تو شد چرخ مجير تو شد
شور گفت به زهر خند لب ز چنيني ببند
آن كه ز خود دل نكند پند پذير تو شد
حضرت والاي كشك خلق شده غرق رشك
همچو كره توي مشك شير و پنير تو شد
حضرت جان!احتراما پس از دگرديسي حقير طلب را عينا در بحر چرت مشوش مگنود بپردازيد.
به جاي مقدمه:
اين شايد اولين-اگر بخواهم از آن مرد بزرگ نقل قول كنم-ركاكت من است.ركاكتي كه نميدانم قباحت و وقاحت هم دارد يا نه ولي كاشا رجالت نداشته باشد.
به هرحال هرچه فكر كردم كه چكار كنم كه كاري باشد كارستان مغزك ياري بنكرد و ناچار كلون خانه ي دل را زده و او بفرمايي داد و در مساعده مبالغتها كرد و خودش تا پايان يك كاركهاي كرد.
اگرچه خوب و بدش را نميتوانم خودم بگويم چون اين بزرگ-قلبم را عرض ميكنم-دقيقه اي ميگويد:خوب و لحظه اي بعد ميفرمايد:بد.
علي هذه قرار نبود اين ركاكت بشود كه شد.البته اساتيد امر مستحضر خواهند شد كه هيچ توهين و افترايي به شخص شخيصي نشده فقط يك ساختماني دارد كه هي...كمكي با تغزلات ديگر مشابه زمانه نميخواند.
براي همين هم نامش را ركاكت گذاشتم.دليلش هم اين بود كه خواستم روراستي به خرج بدهم چون حقيقتا من در لحظه ي خلق آن كون و مكان جهان را اسير و عبير كسي نميديدم جز يك نفر كه چون چشم دل گشودم ديدم بله انصافا و الحق حضرت كشك كون و مكان جهان را اسير و عبير خودش كرده و چه بهتر كه ارادت خودم را نشانش دهم تا روز مبادا او هم هوايي از بنده داشته باشد.
از حضرت كشك بعدها بيشتر ميگويم و اميدوارم عزيزان كه شما باشيد بيشتر بشنويد زيرا:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر قلم پاك خطاپوشش باش
تهران
بهمن 78
كون و مكان جهان جمله اسير تو شد
يا همه ديوانه وار جمله عبير تو شد
هر صنم ماه رو لاله وش راه جو
شمع خمير تو شد جمله نظير تو شد
باد به هر بارگاه ميكشد از خويش آه
تا كه شود راه خواه زان چه ضمير تو شد
هلهله و چهچهه از گلگان و رمه
سبزوش مزرعه جمله حقير تو شد
پاي به بيرون گذار عاشق و آه و هوار
قلب شده خود نذار بس كه اسير تو شد
طاهره ي ماه رو ساحره ي جاه جو
كم مشود راه جو كه دم تير تو شد
روي به ديگر مكن بند دو لب از سخن
يار ببسته زبن سار دبير تو شد
بس كه خرابات وار ميروي از كوچه سار
شام شده باردار روز صغير تو شد
قلب شده بهره مند عقل به گرداب و گند
چون كه ز ميناي خند مست و سكير تو شد
عقل به ديوانه گفت:هل همه بيزا ر و خسب
عقل وزير تو شد چرخ مجير تو شد
شور گفت به زهر خند لب ز چنيني ببند
آن كه ز خود دل نكند پند پذير تو شد
حضرت والاي كشك خلق شده غرق رشك
همچو كره توي مشك شير و پنير تو شد
حضرت جان!احتراما پس از دگرديسي حقير طلب را عينا در بحر چرت مشوش مگنود بپردازيد.
به جاي مقدمه:
اين شايد اولين-اگر بخواهم از آن مرد بزرگ نقل قول كنم-ركاكت من است.ركاكتي كه نميدانم قباحت و وقاحت هم دارد يا نه ولي كاشا رجالت نداشته باشد.
به هرحال هرچه فكر كردم كه چكار كنم كه كاري باشد كارستان مغزك ياري بنكرد و ناچار كلون خانه ي دل را زده و او بفرمايي داد و در مساعده مبالغتها كرد و خودش تا پايان يك كاركهاي كرد.
اگرچه خوب و بدش را نميتوانم خودم بگويم چون اين بزرگ-قلبم را عرض ميكنم-دقيقه اي ميگويد:خوب و لحظه اي بعد ميفرمايد:بد.
علي هذه قرار نبود اين ركاكت بشود كه شد.البته اساتيد امر مستحضر خواهند شد كه هيچ توهين و افترايي به شخص شخيصي نشده فقط يك ساختماني دارد كه هي...كمكي با تغزلات ديگر مشابه زمانه نميخواند.
براي همين هم نامش را ركاكت گذاشتم.دليلش هم اين بود كه خواستم روراستي به خرج بدهم چون حقيقتا من در لحظه ي خلق آن كون و مكان جهان را اسير و عبير كسي نميديدم جز يك نفر كه چون چشم دل گشودم ديدم بله انصافا و الحق حضرت كشك كون و مكان جهان را اسير و عبير خودش كرده و چه بهتر كه ارادت خودم را نشانش دهم تا روز مبادا او هم هوايي از بنده داشته باشد.
از حضرت كشك بعدها بيشتر ميگويم و اميدوارم عزيزان كه شما باشيد بيشتر بشنويد زيرا:
پير ما گفت خطا بر قلم صنع نرفت
آفرين بر قلم پاك خطاپوشش باش
تهران
بهمن 78
شنبه، خرداد ۳۱، ۱۳۸۲
استخوان فك سگ
اولين كسي كه استخوان فك سگ را در اختيار داشت معلم كلاس چهارم خودم بود.او هم موقع مردن آن را به دخترش بخشيد.
طبق آخرين اخباري كه به من ميرسيد در حال خروج از كشور در فرودگاه آن را از اموال ملي تشخيص دادند و نگذاشتند خارج شود.از آن پس دختر معلم من از شوهرش جدا شد؛نرخ سهامش در بازار بورس نزول كرد و او هم منقولات را فروخت و با دخترش به وطن بازگشت.
من هم بازي دخترش بودم يا از آن پسركهايي كه از مامان بازي با دخترها در تاريكه هاي كوچه لذت ميبرد.
ما يك قرار گذاشتيم با يك دختر و همينطور يك پسر چاق با شكم برآمده و اندام خيلي سفت تر از من تا شبانه دستبردي به موزه بزنيم و استخوان را برداريم.يك شب به جاي آن كه در ساعت هميشگي برگرديم خانه هايمان چهارتايي راه گرفتيم.تند و مسلط. من از همه خوشحال تر بودم انگار در مهمترين كار زندگيم شركت ميكنم.در صورت و اطوار بقيه حالتي از بي تفاوتي بود طوري كه گاهي من هم حس ميكردم بايد از شوقي كه در وجودم بود كم كنم.انگار چها تا بچه راه افتاده اند تا در پارك پايين خانه شان چرخ و فلك سوار شوند و احيانا چيزهايي را كه يكي شان در فيلمي كه مامان و بابا ميديدند دزدكي ديده بود تكرار كنند.
به موزه هم كه رسيديم باز انگار نه انگار كارمان جدي است تا اين كه من خودم را بيخيال نشان دادم و در اين لحظه صداي بقيه درآمد كه اگر نميخواستم در عملياتشان شركت كنم پس چرا پا به پايشان آمدم.
پسرك شكم گنده به من نگاه كرد.ذختر به دختر معلم پسرك خنديد من گفتم چه كار كنيم؟و پسر با همه ي زوري كه داشت مرا هل داد طرف ديوار.شايد پرزور نبود ولي راحت حريفم ميشد.من تنها هنر و قدرتم اين بود كه سر كلاس روي شيشه هاي عينكي كاغذ سفيد بگذارم يا برعكس به چشمم بزنمش و يا اين كه از پشت شيشه ها چشمهايم را چپ كنم و زبانم را تاه كنم و بچه ها بخندند.تازه اينها را هم يك بار مجبورم كردند و من از ترس اينكه دوباره كتك بخورم قبل از اشاره و ايماي آنها زود كار خودم را ميكردم.
ولي حالا ازم ميخواستند از ديواري بالا بروم كه در روز هم اگر ميخواستم و سعي ميكردم بازوانم مثل پاهاي ملخ لگدخورده به هم ميرفت و گره وار كوششي بيهوده ميكرد و ميخوردم زمين.
مرد جوان كچل و از قضا عينكي همين موقع ها نيشگوني از پاهاي لاغرم گرفت و پس گردنيم زد.دستم را هم گرفت و پيچاند.با پسرك شكم گنده دهن به دهن ميگذاشت پسرك از رو نميرفت.و او هم جرات نميكرد دست به رويش بلند كند.من تكان نميخوردم زورش بهم ميرسيد.تا در پاسگاه رهايم كرد.اول به حرفهايمان خنديدند ولي بعد اوضاع فرق كرد.
و ما حتما بايد ميمانديم تا كس و كارمان پيدا شود و ما را با خودش ببرد.از فردا همسالان مجربمان ميگفتند رفته بودند شورت هم را نگاه بكنند.دختر معلم فقط چشم غره اي رفت و دست دخترش را گرفت و برد.برعكس من كه مثل هميشه از پدرم كتك خوردم و حتا تهديد شدم كه اجازه نميدهد ديگر مدرسه بروم.
سالهاي بعد وقتي از شهرستان محل كارم به تهران آمدم و در يكي از كافه هاي قديمي چيزي ميخوردم-خواهرم زياد دوست نداشت خانه شان رفت و آمد كنم.-دستي به پشتم خورد.زني با صورتي كه شبيه پنج ضلعي نامنتظم بود؛بدون خنده اي كه انتظار سالها را زنده كند و رشته موهاي پريشان كه از زير روسري بيرون ريخته بود گفت:
يدي افندي!-بچگي به خاطر ضعف چشمانم يدي نديدي صدايم ميكردند.-استخوان را قبل از آنكه من به دنيا بيايم پيوند زده بودند به مادرم.
اولين كسي كه استخوان فك سگ را در اختيار داشت معلم كلاس چهارم خودم بود.او هم موقع مردن آن را به دخترش بخشيد.
طبق آخرين اخباري كه به من ميرسيد در حال خروج از كشور در فرودگاه آن را از اموال ملي تشخيص دادند و نگذاشتند خارج شود.از آن پس دختر معلم من از شوهرش جدا شد؛نرخ سهامش در بازار بورس نزول كرد و او هم منقولات را فروخت و با دخترش به وطن بازگشت.
من هم بازي دخترش بودم يا از آن پسركهايي كه از مامان بازي با دخترها در تاريكه هاي كوچه لذت ميبرد.
ما يك قرار گذاشتيم با يك دختر و همينطور يك پسر چاق با شكم برآمده و اندام خيلي سفت تر از من تا شبانه دستبردي به موزه بزنيم و استخوان را برداريم.يك شب به جاي آن كه در ساعت هميشگي برگرديم خانه هايمان چهارتايي راه گرفتيم.تند و مسلط. من از همه خوشحال تر بودم انگار در مهمترين كار زندگيم شركت ميكنم.در صورت و اطوار بقيه حالتي از بي تفاوتي بود طوري كه گاهي من هم حس ميكردم بايد از شوقي كه در وجودم بود كم كنم.انگار چها تا بچه راه افتاده اند تا در پارك پايين خانه شان چرخ و فلك سوار شوند و احيانا چيزهايي را كه يكي شان در فيلمي كه مامان و بابا ميديدند دزدكي ديده بود تكرار كنند.
به موزه هم كه رسيديم باز انگار نه انگار كارمان جدي است تا اين كه من خودم را بيخيال نشان دادم و در اين لحظه صداي بقيه درآمد كه اگر نميخواستم در عملياتشان شركت كنم پس چرا پا به پايشان آمدم.
پسرك شكم گنده به من نگاه كرد.ذختر به دختر معلم پسرك خنديد من گفتم چه كار كنيم؟و پسر با همه ي زوري كه داشت مرا هل داد طرف ديوار.شايد پرزور نبود ولي راحت حريفم ميشد.من تنها هنر و قدرتم اين بود كه سر كلاس روي شيشه هاي عينكي كاغذ سفيد بگذارم يا برعكس به چشمم بزنمش و يا اين كه از پشت شيشه ها چشمهايم را چپ كنم و زبانم را تاه كنم و بچه ها بخندند.تازه اينها را هم يك بار مجبورم كردند و من از ترس اينكه دوباره كتك بخورم قبل از اشاره و ايماي آنها زود كار خودم را ميكردم.
ولي حالا ازم ميخواستند از ديواري بالا بروم كه در روز هم اگر ميخواستم و سعي ميكردم بازوانم مثل پاهاي ملخ لگدخورده به هم ميرفت و گره وار كوششي بيهوده ميكرد و ميخوردم زمين.
مرد جوان كچل و از قضا عينكي همين موقع ها نيشگوني از پاهاي لاغرم گرفت و پس گردنيم زد.دستم را هم گرفت و پيچاند.با پسرك شكم گنده دهن به دهن ميگذاشت پسرك از رو نميرفت.و او هم جرات نميكرد دست به رويش بلند كند.من تكان نميخوردم زورش بهم ميرسيد.تا در پاسگاه رهايم كرد.اول به حرفهايمان خنديدند ولي بعد اوضاع فرق كرد.
و ما حتما بايد ميمانديم تا كس و كارمان پيدا شود و ما را با خودش ببرد.از فردا همسالان مجربمان ميگفتند رفته بودند شورت هم را نگاه بكنند.دختر معلم فقط چشم غره اي رفت و دست دخترش را گرفت و برد.برعكس من كه مثل هميشه از پدرم كتك خوردم و حتا تهديد شدم كه اجازه نميدهد ديگر مدرسه بروم.
سالهاي بعد وقتي از شهرستان محل كارم به تهران آمدم و در يكي از كافه هاي قديمي چيزي ميخوردم-خواهرم زياد دوست نداشت خانه شان رفت و آمد كنم.-دستي به پشتم خورد.زني با صورتي كه شبيه پنج ضلعي نامنتظم بود؛بدون خنده اي كه انتظار سالها را زنده كند و رشته موهاي پريشان كه از زير روسري بيرون ريخته بود گفت:
يدي افندي!-بچگي به خاطر ضعف چشمانم يدي نديدي صدايم ميكردند.-استخوان را قبل از آنكه من به دنيا بيايم پيوند زده بودند به مادرم.
جمعه، خرداد ۳۰، ۱۳۸۲
گزارش گرتمان
پسرم سلام!
اين نامه را پس از مدتها بي خبري برايت مينويسم.در اين مدت به وسيله ي ديگري دسترسي نداشتم.ما در پناهگاه سوم از جاده اتراق كرده ايم.اين جا موبايل آنتن نميدهد و نامه رساني كه پيغام ها را مي آورد هر ماه يك بار از اين جا ميگذرد.براي همين تا آن موقع بايد صبر كرد.
امروز مسوول خط پيشم آمد و با من روبوسي كرد و در حاليكه تمام آن مدت مجبور بودم بوي دهان ناشتايش را تحمل كنم يك پاكت سيگار در جيب پشتش گذاشتم و او همانطور كه دستم را فشار ميداد برگه ي حركت را در دستم گذاشت.
با اين حساب وقفه اي كه در سفرمان پيش آمد به آخر رسيده و ما دوباره حركت ميكنيم.
پسرم!گوش كن.مي خواهم چيزهايي را برايت توضيح دهم.ميداني كه من راننده ام.پدرم هم راننده بود و همين طور شغل پدر او هم رانندگي بود.و كار همه ي ما اين بوده كه صبحها در گرگ و ميش مردگان را به سرزمينشان حمل كنيم.براي همين ساعت چهار چهار و نيم صبح مردگان را سوار اتوبوس ميكنيم.آخر راه طول و درازي در پيش است و بايد از زمان استفاده ي خوب كرد.
من از چهارده سالگي كمك پدرم كردم.تابستانها با هم راه مي افتاديم.من آب دست مسافران ميدادم.او وقتي گروهي را ميبرد كه پدرش هم در آن بود از كارش دست كشيد.
من اين بار منظره ي عجيبي ديدم.بگذار از اول تعريف كنم.
روز حركت از ساعت سه و پنجاه دقيقه منتظر مسافران بودم.تا چهار و ربع تقريبا همه آمدند.وقتي آتش كردم خبر رسيد گروه ديگري هم در راهند و قرار است به ما ملحق شوند.و ما بايد صبر كنيم.اين انتظار تا ساعت هفت طول كشيد.من هرچه گفتم كه حالا نميتوانيم راه بيفتيم اصرار كردند كه چاره اي نيست.معلوم بود به تاريكي ميخوريم.اقرار ميكنم تا حالا آن گذرگاهها را در سياهي شب طي نكرده بودم.ولي نسيم خنكي مي آمد كه ترس را با لرزه هاي خنكش بازپس ميراند و شور مسافرت را در مخيله ي مسافران شعله ور ميكرد.
در رديف هاي آخر مسافران دست ميزدند و ميرقصيدند.مشروب هم داشتند.براي شام كه نگه داشتم براي من هم ريختند.در ميان مسافران يك دختر بود كه آرام روي صندليش كز كرده بود و با كسي حرف نميزد.بعد از مدتي نشانه هاي دلتنگي مثل بغض فروخفته اي در چشمهايش پيدا شد.زني كه كنارش نشسته بود گفت:دلت براي دوست پسرت تنگ شده؟
همه خنديدند.
دوباره زن گفت:آنجا هم پيدا ميكني.
باز همه خنديدند.
ديگر هوا تاريك تاريك شده بود گذرگاهها به منازل اشباحي ميمانستند كه ماشين را در خود ميبلعيدند.ناچار بودم سرعتم را كم كنم.اين جزو مقرارات ماست كه با چراغ خاموش و دور از هر وسيله اي ديگر كه جلب توجه كند به راهمان ادامه دهيم.از طرفي هر چه به مقصد نزديكتر ميشديم فاصله ي زاويه اي شكلمان نسبت به ماه و ستاره ها رسيدن نورشان را دشوارتر ميكرد.به طوري كه وقتي آخرين پيچ جاده تمام شد تاريكي مطلق همه جا را فراگرفت.فقط از روي تجربه هاي قبلي سعي ميكردم راه را پيدا كنم اما خيلي اوقات برداشتهاي گذشته در موقعيتهاي مشلبه صد در صد سودمند نمي افتد.ما گم شده بوديم و بيجهت پرسه ميزديم.تا اتفاقي به پست بازرسي نيروهاي گشت برخورديم.چون مجوز حركت شب نداشتم از حركتمان جلوگيري كردند.طبق مقرارات اين كار جرم محسوب ميشود و محكوميت سنگيني دارد.تو خودت ميتواني مجازات حركت در تاريكي را حدس بزني؟
مسوول پناهگاه ضمن يادآوري وضع پيش آمده اضافه كرد كه بخت يارمان بوده كه به بازرسي برخورديم.
با اين حساب تا چند ساعت ديگر به دروازه هاي دنياي ديگر ميرسيم.حلا بگذار خوابي را كه ديشب ديدم برايت تعريف كنم.
خواب ديدم در خانه مان روي صندلي راحتي نشسته ام.ولي فضاي اطرافم اتاقي بود كه اينجا عادتا در آن استراحت ميكنيم.آن وقت براي چند لحظه پدرم با هيبت آن سالها در آستانه ي در ظاهر شد و در حاليكه دستش را به سينه زده بود نزديك تر مي آمد و تصويرش واضح تر ميشد.سپس رو به من گفت:من نگران آينده ات نبودم اما اين كه بعدها چه خواهي كرد هميشه آزارم ميداد ولي تو اين دغدغه را همواره خواهي داشت كه از نفر بعدي كه كارت را خواهد كرد بي خبري. با اين همه مثل اين كه راحت همه چيز را پذيرفته اي....
بله پسرم ما در دنياي مردگان زندگي ميكنيم و با هر قدم به مرگ نزديكتر ميشويم.
پسرم سلام!
اين نامه را پس از مدتها بي خبري برايت مينويسم.در اين مدت به وسيله ي ديگري دسترسي نداشتم.ما در پناهگاه سوم از جاده اتراق كرده ايم.اين جا موبايل آنتن نميدهد و نامه رساني كه پيغام ها را مي آورد هر ماه يك بار از اين جا ميگذرد.براي همين تا آن موقع بايد صبر كرد.
امروز مسوول خط پيشم آمد و با من روبوسي كرد و در حاليكه تمام آن مدت مجبور بودم بوي دهان ناشتايش را تحمل كنم يك پاكت سيگار در جيب پشتش گذاشتم و او همانطور كه دستم را فشار ميداد برگه ي حركت را در دستم گذاشت.
با اين حساب وقفه اي كه در سفرمان پيش آمد به آخر رسيده و ما دوباره حركت ميكنيم.
پسرم!گوش كن.مي خواهم چيزهايي را برايت توضيح دهم.ميداني كه من راننده ام.پدرم هم راننده بود و همين طور شغل پدر او هم رانندگي بود.و كار همه ي ما اين بوده كه صبحها در گرگ و ميش مردگان را به سرزمينشان حمل كنيم.براي همين ساعت چهار چهار و نيم صبح مردگان را سوار اتوبوس ميكنيم.آخر راه طول و درازي در پيش است و بايد از زمان استفاده ي خوب كرد.
من از چهارده سالگي كمك پدرم كردم.تابستانها با هم راه مي افتاديم.من آب دست مسافران ميدادم.او وقتي گروهي را ميبرد كه پدرش هم در آن بود از كارش دست كشيد.
من اين بار منظره ي عجيبي ديدم.بگذار از اول تعريف كنم.
روز حركت از ساعت سه و پنجاه دقيقه منتظر مسافران بودم.تا چهار و ربع تقريبا همه آمدند.وقتي آتش كردم خبر رسيد گروه ديگري هم در راهند و قرار است به ما ملحق شوند.و ما بايد صبر كنيم.اين انتظار تا ساعت هفت طول كشيد.من هرچه گفتم كه حالا نميتوانيم راه بيفتيم اصرار كردند كه چاره اي نيست.معلوم بود به تاريكي ميخوريم.اقرار ميكنم تا حالا آن گذرگاهها را در سياهي شب طي نكرده بودم.ولي نسيم خنكي مي آمد كه ترس را با لرزه هاي خنكش بازپس ميراند و شور مسافرت را در مخيله ي مسافران شعله ور ميكرد.
در رديف هاي آخر مسافران دست ميزدند و ميرقصيدند.مشروب هم داشتند.براي شام كه نگه داشتم براي من هم ريختند.در ميان مسافران يك دختر بود كه آرام روي صندليش كز كرده بود و با كسي حرف نميزد.بعد از مدتي نشانه هاي دلتنگي مثل بغض فروخفته اي در چشمهايش پيدا شد.زني كه كنارش نشسته بود گفت:دلت براي دوست پسرت تنگ شده؟
همه خنديدند.
دوباره زن گفت:آنجا هم پيدا ميكني.
باز همه خنديدند.
ديگر هوا تاريك تاريك شده بود گذرگاهها به منازل اشباحي ميمانستند كه ماشين را در خود ميبلعيدند.ناچار بودم سرعتم را كم كنم.اين جزو مقرارات ماست كه با چراغ خاموش و دور از هر وسيله اي ديگر كه جلب توجه كند به راهمان ادامه دهيم.از طرفي هر چه به مقصد نزديكتر ميشديم فاصله ي زاويه اي شكلمان نسبت به ماه و ستاره ها رسيدن نورشان را دشوارتر ميكرد.به طوري كه وقتي آخرين پيچ جاده تمام شد تاريكي مطلق همه جا را فراگرفت.فقط از روي تجربه هاي قبلي سعي ميكردم راه را پيدا كنم اما خيلي اوقات برداشتهاي گذشته در موقعيتهاي مشلبه صد در صد سودمند نمي افتد.ما گم شده بوديم و بيجهت پرسه ميزديم.تا اتفاقي به پست بازرسي نيروهاي گشت برخورديم.چون مجوز حركت شب نداشتم از حركتمان جلوگيري كردند.طبق مقرارات اين كار جرم محسوب ميشود و محكوميت سنگيني دارد.تو خودت ميتواني مجازات حركت در تاريكي را حدس بزني؟
مسوول پناهگاه ضمن يادآوري وضع پيش آمده اضافه كرد كه بخت يارمان بوده كه به بازرسي برخورديم.
با اين حساب تا چند ساعت ديگر به دروازه هاي دنياي ديگر ميرسيم.حلا بگذار خوابي را كه ديشب ديدم برايت تعريف كنم.
خواب ديدم در خانه مان روي صندلي راحتي نشسته ام.ولي فضاي اطرافم اتاقي بود كه اينجا عادتا در آن استراحت ميكنيم.آن وقت براي چند لحظه پدرم با هيبت آن سالها در آستانه ي در ظاهر شد و در حاليكه دستش را به سينه زده بود نزديك تر مي آمد و تصويرش واضح تر ميشد.سپس رو به من گفت:من نگران آينده ات نبودم اما اين كه بعدها چه خواهي كرد هميشه آزارم ميداد ولي تو اين دغدغه را همواره خواهي داشت كه از نفر بعدي كه كارت را خواهد كرد بي خبري. با اين همه مثل اين كه راحت همه چيز را پذيرفته اي....
بله پسرم ما در دنياي مردگان زندگي ميكنيم و با هر قدم به مرگ نزديكتر ميشويم.
پنجشنبه، خرداد ۲۹، ۱۳۸۲
در هجو علي شريعتي
پيچاند مر كلام و دو اسمي به هم نمود
آيا به كنه قصه رسيده شريعتي
هر آنچه بوده حق معاني بگفته يا
هر آنچه خورده بوده نريده شريعتي
توضيح اصطلاحات و لغات محجور:
هر چه خوردن نريدن:بسيار سنگين وزن و چاق بودن.عموما به فرد چاق آنهم در مقام استهزا افاده ميشود.مرادف با هرچه خوردن پس ندادن.
مثلا:عباس رو ببين چقدر خرسه انگار هرچي خورده نريده.(يا هرچه خورده پس نداده.)
پيچاند مر كلام و دو اسمي به هم نمود
آيا به كنه قصه رسيده شريعتي
هر آنچه بوده حق معاني بگفته يا
هر آنچه خورده بوده نريده شريعتي
توضيح اصطلاحات و لغات محجور:
هر چه خوردن نريدن:بسيار سنگين وزن و چاق بودن.عموما به فرد چاق آنهم در مقام استهزا افاده ميشود.مرادف با هرچه خوردن پس ندادن.
مثلا:عباس رو ببين چقدر خرسه انگار هرچي خورده نريده.(يا هرچه خورده پس نداده.)
چهارشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۲
سهشنبه، خرداد ۲۷، ۱۳۸۲
دوشنبه، خرداد ۲۶، ۱۳۸۲
ز خانه بوي ني و نان و نور مي آيد
نواي تار و صداي چگور مي آيد
فتوح رستن غنچه مي آيد از نزديك
صبوح آهن و خنجر ز دور مي آيد
به قلب خويش جلا داده منزلي روشن
دلش ز كنج اتاقي نمور مي آيد
اگرچه مام منش طفل صالح آوردست
پدرنما ز فراقش صبور مي آيد
فقط ز دشت پر از لاله و شقايق او
نگاه روبه و سم ستور مي آيد
به زير سم ستوران خاك او اما
به احتفاظ سطورش جسور مي آيد
از استحاله ي قلبش به باد رفت تنش
كه گه صبا و گهي هم دبور مي آيد
دفاتر زمنش را چو باز مي بكني
پيام اين چنين از زبور مي آيد:
به هر كرانه ي جسمم مصيبتي كشتند
كه بوي مرگ و برات فجور مي آيد
به دستمال بسي گرچه رفته ام باري
هنوز عزت عرقم طهور مي آيد
مرا مقاومت و حفظ غيرتش به خوشي است
تو را سعادت نامش غرور مي آيد
بيا كه حس وطن خواستن به سينه ي ماست
كه افتخار بزرگيش وفور مي آيد
هنوز چشم وطن بر سلوك سينه ي ماست
كه انتظار وطن مهد و گور مي آيد
اميد قلب فسردش به گرم گاري ماست
كه التهاب درونمان تنور مي آيد
به شكر وحدت دستانمان نگاش بكن
كه بر جهان به چه جاي و چه جور مي آيد
من و تو محرم و اهل سرادقات وييم
چه شرم پيكرمان لخت و عور مي آيد
به مويه هاي وطن با وجود گوش بده
كه اضطرار دليري ضرور مي آيد
نگاه كن كه سرش را به خشت خام نهاد
كه سوگوار عزيزان؛ نه سور مي آيد
نگاه كن كه ز لاش پسر نشانش نيست
ببين كه دخترش از گريه شور مي آيد
نجات مام وطن در ورق نميبينم
كه غصه ي دل مادر كرور مي آيد
ببين كه مام وطن با تو مهر ساز كند
كه مهر مام وطن ماه و نور مي آيد
عظام باليه ات را وطن دوام دهد
ز احتشام وطن پر سرور مي آيد
ز مهرباني تو كار بسته باز شود
دوباره گردد و لطفش مرور مي آيد
بيا من و تو كه دستان هم رها نكنيم
كه هم نوايي و ميل حضور مي آيد
دو دست خويش به ياري به هم دراز كنيم
بساط فسق و فساد و فجور اندازيم
نواي تار و صداي چگور مي آيد
فتوح رستن غنچه مي آيد از نزديك
صبوح آهن و خنجر ز دور مي آيد
به قلب خويش جلا داده منزلي روشن
دلش ز كنج اتاقي نمور مي آيد
اگرچه مام منش طفل صالح آوردست
پدرنما ز فراقش صبور مي آيد
فقط ز دشت پر از لاله و شقايق او
نگاه روبه و سم ستور مي آيد
به زير سم ستوران خاك او اما
به احتفاظ سطورش جسور مي آيد
از استحاله ي قلبش به باد رفت تنش
كه گه صبا و گهي هم دبور مي آيد
دفاتر زمنش را چو باز مي بكني
پيام اين چنين از زبور مي آيد:
به هر كرانه ي جسمم مصيبتي كشتند
كه بوي مرگ و برات فجور مي آيد
به دستمال بسي گرچه رفته ام باري
هنوز عزت عرقم طهور مي آيد
مرا مقاومت و حفظ غيرتش به خوشي است
تو را سعادت نامش غرور مي آيد
بيا كه حس وطن خواستن به سينه ي ماست
كه افتخار بزرگيش وفور مي آيد
هنوز چشم وطن بر سلوك سينه ي ماست
كه انتظار وطن مهد و گور مي آيد
اميد قلب فسردش به گرم گاري ماست
كه التهاب درونمان تنور مي آيد
به شكر وحدت دستانمان نگاش بكن
كه بر جهان به چه جاي و چه جور مي آيد
من و تو محرم و اهل سرادقات وييم
چه شرم پيكرمان لخت و عور مي آيد
به مويه هاي وطن با وجود گوش بده
كه اضطرار دليري ضرور مي آيد
نگاه كن كه سرش را به خشت خام نهاد
كه سوگوار عزيزان؛ نه سور مي آيد
نگاه كن كه ز لاش پسر نشانش نيست
ببين كه دخترش از گريه شور مي آيد
نجات مام وطن در ورق نميبينم
كه غصه ي دل مادر كرور مي آيد
ببين كه مام وطن با تو مهر ساز كند
كه مهر مام وطن ماه و نور مي آيد
عظام باليه ات را وطن دوام دهد
ز احتشام وطن پر سرور مي آيد
ز مهرباني تو كار بسته باز شود
دوباره گردد و لطفش مرور مي آيد
بيا من و تو كه دستان هم رها نكنيم
كه هم نوايي و ميل حضور مي آيد
دو دست خويش به ياري به هم دراز كنيم
بساط فسق و فساد و فجور اندازيم
یکشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۲
شده ايم از خونه بيرون
گشته ايم بي يار و تنها
توي هر شهري غريبه
كه پر از غم شده دلها
ميشينيم و ميكنيم ياد
كه تو خونه بوديم اين طور
ميكشيم آه و با حسرت
ميگيم امروز شديم اين جور
سرنوشت ما بزرگه
ميشه تاريكي نباشه
ميشه پربگيره بالا
تا بر ماه و ستاره
من و تو مثل خداييم
راي ما راي هميشه س
اگه دستامون يكي شن
مشتمون گرزه و تيشه س
ميتونيم از كوچه بازار
راه بگيريم تا به خورشيد
بشكنيم سنت شب رو
آسمون آبي رو ديد
ميتونيم از در خونه
پل بسازيم تا به رويا
بپريم با بال فرياد
بگذريم از بوم دنيا
حالا كه ابليس دشمن
آخر عمرش رسيده
دست ما بايد يكي شه
زندونو به هم بريزه
دربياد خورشيد از اون تو
اون بالا بازم بمونه
واسمون تو آسمونا
شعر آزادي بخونه
كي ديده سياهي شب
واسه ي هميشه باشه
كي ديده شب سياهي
گرد غم رو ماه بپاشه
حالا كه داره ميميره
ماه يواش مياد به بالا
مردن غمو ميشينه
با ستاره ها تماشا
هممون بيرون مياييم
يه بغل ترانه ميشيم
واسه ي جشن رهايي
من و تو با هم ميرقصيم
گشته ايم بي يار و تنها
توي هر شهري غريبه
كه پر از غم شده دلها
ميشينيم و ميكنيم ياد
كه تو خونه بوديم اين طور
ميكشيم آه و با حسرت
ميگيم امروز شديم اين جور
سرنوشت ما بزرگه
ميشه تاريكي نباشه
ميشه پربگيره بالا
تا بر ماه و ستاره
من و تو مثل خداييم
راي ما راي هميشه س
اگه دستامون يكي شن
مشتمون گرزه و تيشه س
ميتونيم از كوچه بازار
راه بگيريم تا به خورشيد
بشكنيم سنت شب رو
آسمون آبي رو ديد
ميتونيم از در خونه
پل بسازيم تا به رويا
بپريم با بال فرياد
بگذريم از بوم دنيا
حالا كه ابليس دشمن
آخر عمرش رسيده
دست ما بايد يكي شه
زندونو به هم بريزه
دربياد خورشيد از اون تو
اون بالا بازم بمونه
واسمون تو آسمونا
شعر آزادي بخونه
كي ديده سياهي شب
واسه ي هميشه باشه
كي ديده شب سياهي
گرد غم رو ماه بپاشه
حالا كه داره ميميره
ماه يواش مياد به بالا
مردن غمو ميشينه
با ستاره ها تماشا
هممون بيرون مياييم
يه بغل ترانه ميشيم
واسه ي جشن رهايي
من و تو با هم ميرقصيم
شنبه، خرداد ۲۴، ۱۳۸۲
جمعه، خرداد ۲۳، ۱۳۸۲
قطره بارانم
ميهماني داشت تمام ميشد كه با فرزان و شادي زديم بيرون تا هوا بخوريم.شادي گفت:چقدر بوي مشروب ميدين.فرزان جواب داد:تازه كجاش رو ديدي؟الان سه تايي پرواز ميكنيم تا خود ماه.
راست ميگفت.چه سفري مشد.بدر تمام بود.چهارده ژوئن و ماه شب چارده.به كاپوت ماشين تكيه داديم.من چشمانم را بستم و با خودم يا خيالم-درست يادم نيست-گفتم:اي كاش قطره بودم.قطره بوديم.آن وقت آرام رها ميشديم در رگ شب شهرك خواب زده.
شايددر آن لحظه همه ي كساني كه مثل من داغ بودند همين آرزو را داشتند چون ناگهان چك چك نامفهومي مثل خس خس سينه و بعد صداي خروشي عجيبي در مغزم پيچيد.انگار همهي قطره ها در خيابان اصلي دريا شده بودند.و در بستري ساكن آرام حركت ميكردند.
چشم كه باز كردم.فرزان طرف جوب رفته بود تا سياه مستي ي طول شبش را تگري بزند.
ميهماني داشت تمام ميشد كه با فرزان و شادي زديم بيرون تا هوا بخوريم.شادي گفت:چقدر بوي مشروب ميدين.فرزان جواب داد:تازه كجاش رو ديدي؟الان سه تايي پرواز ميكنيم تا خود ماه.
راست ميگفت.چه سفري مشد.بدر تمام بود.چهارده ژوئن و ماه شب چارده.به كاپوت ماشين تكيه داديم.من چشمانم را بستم و با خودم يا خيالم-درست يادم نيست-گفتم:اي كاش قطره بودم.قطره بوديم.آن وقت آرام رها ميشديم در رگ شب شهرك خواب زده.
شايددر آن لحظه همه ي كساني كه مثل من داغ بودند همين آرزو را داشتند چون ناگهان چك چك نامفهومي مثل خس خس سينه و بعد صداي خروشي عجيبي در مغزم پيچيد.انگار همهي قطره ها در خيابان اصلي دريا شده بودند.و در بستري ساكن آرام حركت ميكردند.
چشم كه باز كردم.فرزان طرف جوب رفته بود تا سياه مستي ي طول شبش را تگري بزند.
پنجشنبه، خرداد ۲۲، ۱۳۸۲
در آبزني فرو رو
ضحاك را مانند
تدبير را ظهور شنيع سرانجام است
زان سان كه از محله ي گرسنه ي روسپيان
بانگ تشهدت
سكوت دره ي مرگ را تكبير كند.
توضيح:در داستانهاي ايراني آمده است كه پيشگويان؛آخرين چاره ي بازماندن حكومت ضحاك را چنين نسخت دادند كه آنقدر گردن بزنند تا از خون مردم حوضي پر شود و پادشاه در آن آب تني كند.
ضحاك را مانند
تدبير را ظهور شنيع سرانجام است
زان سان كه از محله ي گرسنه ي روسپيان
بانگ تشهدت
سكوت دره ي مرگ را تكبير كند.
توضيح:در داستانهاي ايراني آمده است كه پيشگويان؛آخرين چاره ي بازماندن حكومت ضحاك را چنين نسخت دادند كه آنقدر گردن بزنند تا از خون مردم حوضي پر شود و پادشاه در آن آب تني كند.
چهارشنبه، خرداد ۲۱، ۱۳۸۲
جملگي رفته اند از ياد
روزهاي طراوت ديروز
در خيال غمين دلتنگي
گشته رويايمان همه پرسوز
ديگر از يادمان نمي گذرد
شعله ي خنده ي هاي شورانگيز
با دل ما نميشود همراه
نوبهاري به جز دم پاييز
ديگر از عشقهاي طوفاني
در نگاهي نشان نميبينم
زان جنون و جوانگي ديگر
آشكار و نهان نميبينم
مانده در ديدگان چه به جز
خنده اي گرم و ليك پوشالي
ميكند سرسري نظاره يكي
قلب از عشق او ولي خالي
با يكي دل نگشته هم خانه
خانه ها عرصه ي تهي دلند
خانه اي مانده سرد و بي رونق
با دلي كه در او شده دربند
ياد باد آن كه كودكي بوديم
از شب و روز اين جهان خشنود
روزها خنده و سلام ما
شب خيال و به خواب ديدن بود
شانزده سالگي چو از ما رفت
آتش عشق شد به خاموشي
مانده در يادمان نامي زان
گشته از قلبها فراموشي
قلبهامان بزرگ شدند ولي
در جهان بزرگمان تنها
رفته از قلب ما همه ديروز
گشته با فكر و چاره ي فردا
در هوامان دلي نمي گذرد
تا كه شيرين نام او بنهاد
دل به بازارمان نياوردند
تا گذارند ناممان فرهاد
روزهاي طراوت ديروز
در خيال غمين دلتنگي
گشته رويايمان همه پرسوز
ديگر از يادمان نمي گذرد
شعله ي خنده ي هاي شورانگيز
با دل ما نميشود همراه
نوبهاري به جز دم پاييز
ديگر از عشقهاي طوفاني
در نگاهي نشان نميبينم
زان جنون و جوانگي ديگر
آشكار و نهان نميبينم
مانده در ديدگان چه به جز
خنده اي گرم و ليك پوشالي
ميكند سرسري نظاره يكي
قلب از عشق او ولي خالي
با يكي دل نگشته هم خانه
خانه ها عرصه ي تهي دلند
خانه اي مانده سرد و بي رونق
با دلي كه در او شده دربند
ياد باد آن كه كودكي بوديم
از شب و روز اين جهان خشنود
روزها خنده و سلام ما
شب خيال و به خواب ديدن بود
شانزده سالگي چو از ما رفت
آتش عشق شد به خاموشي
مانده در يادمان نامي زان
گشته از قلبها فراموشي
قلبهامان بزرگ شدند ولي
در جهان بزرگمان تنها
رفته از قلب ما همه ديروز
گشته با فكر و چاره ي فردا
در هوامان دلي نمي گذرد
تا كه شيرين نام او بنهاد
دل به بازارمان نياوردند
تا گذارند ناممان فرهاد
سهشنبه، خرداد ۲۰، ۱۳۸۲
ترانه ي كوچك غربت
نگر كه ديده دل آزار دشنه و شيشه ست
نگر كه سينه بستر زخم و انديشه ست
در اين عصر ترحم
كه اين زن مسير ساعت پنج كركسها را خوابيده است.
انگار در كلاف شبي پيچيده ايم.
كه سازه هاي توهم در انتهاي دشت رهايي سر كشيده
و راهها به بن بست انزجار ختم ميشوند.
از ژاندارمهاي يخ زده؛ نشان فراكسيون آدمها را مي پرسيم.
و كمپ آدمكهايي كه كينه از جنس طراران دارند.
پروانه ها را ميبينيم كه چرخ دنده هاي زمانه بالهاشان را پيرايش ميكند.
در عمق دره ي آهن
جرثقيل مسلخ تو؛ مرا سلام مي دهد
وز پشت اين حجاب پنجره ؛زني در رختخواب برهنه ي خود به ما چشمك ميزند.
نگاه مهر دل افروز
ز خانه در شده است
دورتر شده است...
و چند ديده ي وحشت نما و مرگ سراي
به كوچه مينگرند.
نگر كه ديده دل آزار دشنه و شيشه ست
نگر كه سينه بستر زخم و انديشه ست
در اين عصر ترحم
كه اين زن مسير ساعت پنج كركسها را خوابيده است.
انگار در كلاف شبي پيچيده ايم.
كه سازه هاي توهم در انتهاي دشت رهايي سر كشيده
و راهها به بن بست انزجار ختم ميشوند.
از ژاندارمهاي يخ زده؛ نشان فراكسيون آدمها را مي پرسيم.
و كمپ آدمكهايي كه كينه از جنس طراران دارند.
پروانه ها را ميبينيم كه چرخ دنده هاي زمانه بالهاشان را پيرايش ميكند.
در عمق دره ي آهن
جرثقيل مسلخ تو؛ مرا سلام مي دهد
وز پشت اين حجاب پنجره ؛زني در رختخواب برهنه ي خود به ما چشمك ميزند.
نگاه مهر دل افروز
ز خانه در شده است
دورتر شده است...
و چند ديده ي وحشت نما و مرگ سراي
به كوچه مينگرند.
دوشنبه، خرداد ۱۹، ۱۳۸۲
نظريات عين الله پاشازاده پيرامون سينماي امروز ايران
بحثي كه امروز در محافل سينمايي كشور رايج است موضوع ورود يا منع ورود فيلمهاي خارجي است.بر هيچ كس پوشيده نيست كه رقابت تا چه حد در پيشبرد و كمك به بهبود تواناييهاي طرفين موثر است.اگرچه بايد به امكانات و شرايط يكسان طرفين نيز توجه كرد.اما بحث رقابت در مورد هنر امر خنده داري است.حتا ميتوان گفت فاقد هيچ تعقل و انديشه اي مي باشد.
هنر با روح آدمي سر و كار دارد و روح بنياني است بي پايان كه پيش ميرود و جلوتر ميرود.يعني نياز امروز آن بازيچه ي فردايش خواهد بود.بسيارند آنها كه كتابخواني را با رمانهاي آبكي آغاز كردند و به داستايووسكي رسيدند.پس در رقابت هنري نه تنها نميتوان به تشابه امكانات و ابزار و عوامل آن توجه كرد كه اصلا پرداختن به آن نوعي ممنوعيت و سانسور به حساب مي آيد.اربابان سينما خود اذعان ميكنند كه به هيچ وجه من الوجوه نميتوانند با فيلمهاي خارجي رقابت كنند.حالا بگذريم كه بخشي از اين ناتواني مربوط به كمبود امكانت و شرايط حاكم است و بخشي ديگر منوط به ضعف هنري.ولي بحث بر سر اين نكته است كه اظهار ميكنند: مردم! حالا كه ما نميتوانيم با آنها رقابت كنيم شما هم آقايي كنيد و آن فيلمها را نبينيد.تا بازار ما كساد نشود.
مجيد مجيدي كه فقر و فلاكت و تاريكي را به پرده ميكشد و به روشنگري و روشن بيني اش افتخار ميكند به شدت به واردات فيلمهاي خارجي حمله ميكند خود لابه لاي سخنانش ابراز مي نمايد كه فيلمهاي ايراني ابدا در حد و اندازه هاي آثار خارجي نيستند.
عليرضا داوود نژاد كه با اهل بيت و آشنايان به سر صحنه ميرود و كارهايي كم خرج از اين لحاظ آماده ميكند ؛با واردات فيلم مخالفت ميكند.اينان خود عيب كارشان را ميبينند ولي حاضر به رفع آن نيستند.شايد به اندازه هاي خود واقفند و ميدانند بيش از اين شدن نه راه ثواب است و نه راي الوالباب.كدام فيلم مجيدي ميتواند با نمونه هاي خارجي رقابت كند؟رنگ خدا چه به بيننده منتقل ميكند كه بتواند با دار و دسته ي نيويوركيها دعوي نمايد؟اگر اين فيلم به جاي بهره گيري از طبيعت سرسبز شمال در كويري از بلوچستان ساخته ميشد باز ميتوانست مخاطب جلب كند؟اگر در جشنواره هاي خارجي مورد تمجيد قرار ميگيرد به خاطر قدرت كارگرداني ي آن است؟يا از تصويربرداري ي زيبايي برخوردار است؟؟در مملكتي كه بينايان براي گذران زندگي ي خود با صدها عسر و حرج برخوردارند استقلال و امنيت و نابينايان چه معضلي به شمار مي آيد؟آيا اينان از اين ميترسند كه اگر سليقه ي بيننده به حد Hours و Chicago برسد ديگر به باران و بهشت از آن تو نگاه هم نميكند؟
آيا نه اين كه اين دسته از فيلمها به تلقي ي غرب و در راس آن آمريكا در مورد ايران و زندگي ي ايرانيان عينيت ميبخشد و به اين خاطر مورد اقبال قرار ميگيرد؟خانه ي دوست كجاست در چه حدي قرار دارد و Pianist در چه اندازه اي؟؟آيا به صرف جايزه ي مشتركي كه برده اند ميشود هر دو را هم سطح قرار داد؟
قصدم تخطئه نيست.ولي با نگاهي گذرا به اختلاف فاحش اين دو گروه پي ميبريم.اين درست كه بايد شرايط و امكانات طرفين را نيز در نظر داشت.ولي استعداد و تواناييهاي ذاتي مهمترين خصيصه ي تفوق يكي و تنزل ديگري است.چگونه است كه از دل اين سينما بهمن قبادي زماني براي مستي اسبها را ميسازد كه اوقاتي براي سرمستي همين سينما فراهم مي آورد.آوازهاي سرزمين مادري ام نيز در همين سينما ساخته شده است و در بالاترين سطوح ممكن قرار ميگيرد.محسن مخملباف بودجه و امكاناتي بيش از ديگران دارد كه حرفهاي براي گفتن دارد و به جايگاهي رسيده كه ميتوان اولين و تنها فيلمساز بين المللي ايران خواندش؟
فرق اينها در كجاست؟چه چيز كم و زياد دارند كه اين همه تفاوت در آنها ديده ميشود؟شايد گروه دوم حضور فيلمسازان برتر در آن سوي زمين را باور دارند.
بحثي كه امروز در محافل سينمايي كشور رايج است موضوع ورود يا منع ورود فيلمهاي خارجي است.بر هيچ كس پوشيده نيست كه رقابت تا چه حد در پيشبرد و كمك به بهبود تواناييهاي طرفين موثر است.اگرچه بايد به امكانات و شرايط يكسان طرفين نيز توجه كرد.اما بحث رقابت در مورد هنر امر خنده داري است.حتا ميتوان گفت فاقد هيچ تعقل و انديشه اي مي باشد.
هنر با روح آدمي سر و كار دارد و روح بنياني است بي پايان كه پيش ميرود و جلوتر ميرود.يعني نياز امروز آن بازيچه ي فردايش خواهد بود.بسيارند آنها كه كتابخواني را با رمانهاي آبكي آغاز كردند و به داستايووسكي رسيدند.پس در رقابت هنري نه تنها نميتوان به تشابه امكانات و ابزار و عوامل آن توجه كرد كه اصلا پرداختن به آن نوعي ممنوعيت و سانسور به حساب مي آيد.اربابان سينما خود اذعان ميكنند كه به هيچ وجه من الوجوه نميتوانند با فيلمهاي خارجي رقابت كنند.حالا بگذريم كه بخشي از اين ناتواني مربوط به كمبود امكانت و شرايط حاكم است و بخشي ديگر منوط به ضعف هنري.ولي بحث بر سر اين نكته است كه اظهار ميكنند: مردم! حالا كه ما نميتوانيم با آنها رقابت كنيم شما هم آقايي كنيد و آن فيلمها را نبينيد.تا بازار ما كساد نشود.
مجيد مجيدي كه فقر و فلاكت و تاريكي را به پرده ميكشد و به روشنگري و روشن بيني اش افتخار ميكند به شدت به واردات فيلمهاي خارجي حمله ميكند خود لابه لاي سخنانش ابراز مي نمايد كه فيلمهاي ايراني ابدا در حد و اندازه هاي آثار خارجي نيستند.
عليرضا داوود نژاد كه با اهل بيت و آشنايان به سر صحنه ميرود و كارهايي كم خرج از اين لحاظ آماده ميكند ؛با واردات فيلم مخالفت ميكند.اينان خود عيب كارشان را ميبينند ولي حاضر به رفع آن نيستند.شايد به اندازه هاي خود واقفند و ميدانند بيش از اين شدن نه راه ثواب است و نه راي الوالباب.كدام فيلم مجيدي ميتواند با نمونه هاي خارجي رقابت كند؟رنگ خدا چه به بيننده منتقل ميكند كه بتواند با دار و دسته ي نيويوركيها دعوي نمايد؟اگر اين فيلم به جاي بهره گيري از طبيعت سرسبز شمال در كويري از بلوچستان ساخته ميشد باز ميتوانست مخاطب جلب كند؟اگر در جشنواره هاي خارجي مورد تمجيد قرار ميگيرد به خاطر قدرت كارگرداني ي آن است؟يا از تصويربرداري ي زيبايي برخوردار است؟؟در مملكتي كه بينايان براي گذران زندگي ي خود با صدها عسر و حرج برخوردارند استقلال و امنيت و نابينايان چه معضلي به شمار مي آيد؟آيا اينان از اين ميترسند كه اگر سليقه ي بيننده به حد Hours و Chicago برسد ديگر به باران و بهشت از آن تو نگاه هم نميكند؟
آيا نه اين كه اين دسته از فيلمها به تلقي ي غرب و در راس آن آمريكا در مورد ايران و زندگي ي ايرانيان عينيت ميبخشد و به اين خاطر مورد اقبال قرار ميگيرد؟خانه ي دوست كجاست در چه حدي قرار دارد و Pianist در چه اندازه اي؟؟آيا به صرف جايزه ي مشتركي كه برده اند ميشود هر دو را هم سطح قرار داد؟
قصدم تخطئه نيست.ولي با نگاهي گذرا به اختلاف فاحش اين دو گروه پي ميبريم.اين درست كه بايد شرايط و امكانات طرفين را نيز در نظر داشت.ولي استعداد و تواناييهاي ذاتي مهمترين خصيصه ي تفوق يكي و تنزل ديگري است.چگونه است كه از دل اين سينما بهمن قبادي زماني براي مستي اسبها را ميسازد كه اوقاتي براي سرمستي همين سينما فراهم مي آورد.آوازهاي سرزمين مادري ام نيز در همين سينما ساخته شده است و در بالاترين سطوح ممكن قرار ميگيرد.محسن مخملباف بودجه و امكاناتي بيش از ديگران دارد كه حرفهاي براي گفتن دارد و به جايگاهي رسيده كه ميتوان اولين و تنها فيلمساز بين المللي ايران خواندش؟
فرق اينها در كجاست؟چه چيز كم و زياد دارند كه اين همه تفاوت در آنها ديده ميشود؟شايد گروه دوم حضور فيلمسازان برتر در آن سوي زمين را باور دارند.
یکشنبه، خرداد ۱۸، ۱۳۸۲
من در بطري
*اگر تخم ودكا و جين را ملخ بخورد.ميپرم از داروخانه ي ........ دو بطر الكل سفيد ميخرم.
*آنقدر الكل سفيد خورده ايم كه ديگر مغزي برايمان باقي بنماند.
*يكي ميگفت بهترين عرق همان الكل سفيد است.چون 96 درجه قدرت دارد و باصرفه هم هست.
*و بالاخره
يكي ميگفت پدرمان به ما اجازه داد يك خلاف بكنيم و ما(منظورش خودش بود) مايعات را انتخاب كرديم.
دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد
شد بر محتسب كار به دستوري كرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا نگويند حريفان كه چرا دوري كرد
*اگر تخم ودكا و جين را ملخ بخورد.ميپرم از داروخانه ي ........ دو بطر الكل سفيد ميخرم.
*آنقدر الكل سفيد خورده ايم كه ديگر مغزي برايمان باقي بنماند.
*يكي ميگفت بهترين عرق همان الكل سفيد است.چون 96 درجه قدرت دارد و باصرفه هم هست.
*و بالاخره
يكي ميگفت پدرمان به ما اجازه داد يك خلاف بكنيم و ما(منظورش خودش بود) مايعات را انتخاب كرديم.
دوستان دختر رز توبه ز مستوري كرد
شد بر محتسب كار به دستوري كرد
آمد از پرده به مجلس عرقش پاك كنيد
تا نگويند حريفان كه چرا دوري كرد
شنبه، خرداد ۱۷، ۱۳۸۲
جمعه، خرداد ۱۶، ۱۳۸۲
آن دو چشم در صفحه ي سياه روبه رو
به اردشير نقايي
برادرجان سلام!
حال شما؟اگر از احوالات من بپرسي هيچ ملالي نيست جز دوري شما.
خوب ميدانم كه ميداني اين جا ميهماني نيامدم كه بگويم جايت خالي ست.ولي خب آن قدرها هم كه ميگويند بد نيست.
راستش زندان ما يك ساختمان مسكوني است كه من در طبقه ي سوم زنداني هستم.يك آپارتمان يك خوابه كه در خوابش با يك چيزي مثل مفتول بسته شده.و با آشپزخانه ي نيم ديواره اي.از همان ها كه ميگويند open.و يك حمام و دستشويي دم راهروي مستطيل شكل با در شكلاتي.ولي از حمام اين جا نميتوانم استفاده كنم.
آن وقتها كه مي آمدند اين جا براي سووال يك صندلي از ناهارخوري مي گذاشتند وسط.خودشان هم روي چهار صندلي ي پشت به ديوار مينشستند روبه روي من.
يكيشان- حالا يادم نيست-فكر كنم ته ريش بزي داشت با عينك چند گوش سبز رنگ.فكر كنم بقيه ي جاهاي صورتش كوسه بود.به من گفت:مگر خواهر مادر نداري هر كوفت و زهر ماريت هست باشد.گورت را گم ميكردي يك خراب شده اي خودت را خالي ميكردي.يك نجيبه از دم پاركي پاساژي برميداشتي چه ميدان برايت برقصد يا آنقدر غلغلكش ميدادي تا از خنده ريسه برود و بيفتد.يعني چه؟بنشيني هرجايي يك زن بكشي با سينه هاي لخت و لنگر روي تنش و چشمهايي كه خمار شده و از خماري هم رد كرده...چه مي دانم دو نا طره بكشي برايش كه ريخته روي صورت بعد شكم را به طرف ناف سايه بزني.مثل گرداب.عكسي كه سر كلاس تحليل كشيده بودم را ميگفت.جلوش بود.ميخواست بداند چرا از اين طرحها ميزنم.يكي كه بغل دستش نشسته بود گفت:خب بگو شايد نيت خيري داشتي.
از ته ميز يكي درآمد:نه آقا!اين ها مشكلشون چيز ديگه س.همين كه بخوابوني چند تا بزني بهشون يا كاه و يونجشون رو قطع كني...
بعد آن يكي را آوردند.همان كه يك پا تا نيمه ي ران از پنجره پيدا ست و موها آبشار ريخته پايين.
ميگفت:بي غيرت يكي ناموس خودت رو ديد ميزد و عكس مي انداخت...
گفتم:من عكس نينداختم.همش طرح است.خودم كشيدم.
گفت:جواب نده.نشستي يك كارهايي كردي حالا داري توجيه ميكني.
يك زن هم بينشان بود كه بلند گفت:بله.
يادت هست كه كدام را ميگويم؟گير داده بودي عكس ليلاست.حالا من ميگفتم من اصلا پرده را نميزنم كنار كه بخواهم پنجره هاي مردم را ببينم.تازه از اتاق من هم پنجره ي ليلا معلوم نيست.
آن اوايل كه هنوز به اين جا نيامده بودم.جايي-نميدانم كجا-بهم گفتند:بلايي به سرت مياريم كه نقاشي كردن از يادت بره.با هر چي بازي؟
خيلي ترسيده بودم.از يكيشان پرسيدم مثلا چه كارم ميكنند؟يك خنده كرد كه اميدوار شدم.بعد گفت:اول بايد بهش فكر ميكردي.
الان ديگر نميترسم.يادم هم مي افتد خنده ام ميگيرد.مثلا ميخواستند چه كار كنند.حالا هم البته ديگر تمام شده.ميگويند دارم اصلاح ميشوم.بيمار بودم و قابل درمان بوده.ميگويند حرفهاشان موثر بوده.خيلي از پيشرفتم راضيند.ميگويند ديگر تمام شده.يك برنامه هم دارم كه از آن تمرين ميكنم.اوايل فقط تو سلولم بايد مي ماندم.اما بعد كم كم هفته اي بيست دقيقه تنفس دادند.دو روز هم ميروم از رييس اين جا طرح بزنم.البته نه لخت نه آن جوري.فقط از صورتش آن هم درشت بعد سايه ميزنم. با ذغال.بهش ميگويند:پرتره.
حمام هم ميتوانم بكنم.با بقيه.فكرش را بكن.اوايل اصلا اجازه نميدادند يك جا تنها باشم.هميشه يكي از خودشان بود.روزهاي اول كه آمدم اين جا يك جفت چشم گذاشتندوسط هال.-از وسط كمي نزديك تر به ديوار-هميشه خواب ميديدم همانطور كه دراز كشيدم دستم را مي آورم جلو و ميتركانمشان. فقط يكيش را.نيستند ديگر.ميدانند خطا نميكنم.ديگر هم نميترسم.گفتم كه آن اوايل خيلي ميترسيدم.خيال ميكردم-الان ميگويم خيال ولي براي خودم يك واقعيت زنده بود-كه دستهايم را از مچ بريده اند.هي فكر ميكردم ميديم هيچ جايي اين قانون نيست.قاعدتا نبايد ببرند.باز وحشت داشتم.راستش نه از اين كه ديگر نتوانم نقاشي كنم اصلا آن وقت ميرفتم دنبال يك كار ديگر.يك كتاب برميداشتم و همش را ميخواندم روي نوار.باور كن همين هم برايم بس بود.حالا كه ديگر اين چيزها نيست.ولي وقتي از تنفس برميگردم دلم ميگيرد.انگار يك چيزي را براي هميشه از دست داده باشم.
خب ديگر.همين هاست.و البته يك چيز ديگر.آن روز كه تو و زن داداش و ميترا رفتيد نوشهر.من همان ايزدشهر ماندم.داستانش را البته نگفتم ولي آن چيزي كه باعث شد با شما نيايم.آن چشمهايي كه از پشت پنجره خيره مانده بود.و هنوز هم دارد مرا نگاه ميكند.
آن وقت....ولش كن.ميترسم چيزي بنويسم كه مجبور شوم خطش بزنم.نميداني به قلم خوردگي ايراد ميگيرند.ميگويند:حاصل فرآيند يك كشش ناكام.ناكام يا ناتمام حالا يادم نيست.
البته گفتم كه ديگر شك ندارند.به من شك ندارند.
خب بماند.زياد شد.به زن داداش و خواهرش هم سلام برسان.اميدوارم سر آن تصوير از دستم دلخور نباشند.خيلي بود همين چند لحظه كه كنار تو بودم.شرمنده كردي.قربانت...
به اردشير نقايي
برادرجان سلام!
حال شما؟اگر از احوالات من بپرسي هيچ ملالي نيست جز دوري شما.
خوب ميدانم كه ميداني اين جا ميهماني نيامدم كه بگويم جايت خالي ست.ولي خب آن قدرها هم كه ميگويند بد نيست.
راستش زندان ما يك ساختمان مسكوني است كه من در طبقه ي سوم زنداني هستم.يك آپارتمان يك خوابه كه در خوابش با يك چيزي مثل مفتول بسته شده.و با آشپزخانه ي نيم ديواره اي.از همان ها كه ميگويند open.و يك حمام و دستشويي دم راهروي مستطيل شكل با در شكلاتي.ولي از حمام اين جا نميتوانم استفاده كنم.
آن وقتها كه مي آمدند اين جا براي سووال يك صندلي از ناهارخوري مي گذاشتند وسط.خودشان هم روي چهار صندلي ي پشت به ديوار مينشستند روبه روي من.
يكيشان- حالا يادم نيست-فكر كنم ته ريش بزي داشت با عينك چند گوش سبز رنگ.فكر كنم بقيه ي جاهاي صورتش كوسه بود.به من گفت:مگر خواهر مادر نداري هر كوفت و زهر ماريت هست باشد.گورت را گم ميكردي يك خراب شده اي خودت را خالي ميكردي.يك نجيبه از دم پاركي پاساژي برميداشتي چه ميدان برايت برقصد يا آنقدر غلغلكش ميدادي تا از خنده ريسه برود و بيفتد.يعني چه؟بنشيني هرجايي يك زن بكشي با سينه هاي لخت و لنگر روي تنش و چشمهايي كه خمار شده و از خماري هم رد كرده...چه مي دانم دو نا طره بكشي برايش كه ريخته روي صورت بعد شكم را به طرف ناف سايه بزني.مثل گرداب.عكسي كه سر كلاس تحليل كشيده بودم را ميگفت.جلوش بود.ميخواست بداند چرا از اين طرحها ميزنم.يكي كه بغل دستش نشسته بود گفت:خب بگو شايد نيت خيري داشتي.
از ته ميز يكي درآمد:نه آقا!اين ها مشكلشون چيز ديگه س.همين كه بخوابوني چند تا بزني بهشون يا كاه و يونجشون رو قطع كني...
بعد آن يكي را آوردند.همان كه يك پا تا نيمه ي ران از پنجره پيدا ست و موها آبشار ريخته پايين.
ميگفت:بي غيرت يكي ناموس خودت رو ديد ميزد و عكس مي انداخت...
گفتم:من عكس نينداختم.همش طرح است.خودم كشيدم.
گفت:جواب نده.نشستي يك كارهايي كردي حالا داري توجيه ميكني.
يك زن هم بينشان بود كه بلند گفت:بله.
يادت هست كه كدام را ميگويم؟گير داده بودي عكس ليلاست.حالا من ميگفتم من اصلا پرده را نميزنم كنار كه بخواهم پنجره هاي مردم را ببينم.تازه از اتاق من هم پنجره ي ليلا معلوم نيست.
آن اوايل كه هنوز به اين جا نيامده بودم.جايي-نميدانم كجا-بهم گفتند:بلايي به سرت مياريم كه نقاشي كردن از يادت بره.با هر چي بازي؟
خيلي ترسيده بودم.از يكيشان پرسيدم مثلا چه كارم ميكنند؟يك خنده كرد كه اميدوار شدم.بعد گفت:اول بايد بهش فكر ميكردي.
الان ديگر نميترسم.يادم هم مي افتد خنده ام ميگيرد.مثلا ميخواستند چه كار كنند.حالا هم البته ديگر تمام شده.ميگويند دارم اصلاح ميشوم.بيمار بودم و قابل درمان بوده.ميگويند حرفهاشان موثر بوده.خيلي از پيشرفتم راضيند.ميگويند ديگر تمام شده.يك برنامه هم دارم كه از آن تمرين ميكنم.اوايل فقط تو سلولم بايد مي ماندم.اما بعد كم كم هفته اي بيست دقيقه تنفس دادند.دو روز هم ميروم از رييس اين جا طرح بزنم.البته نه لخت نه آن جوري.فقط از صورتش آن هم درشت بعد سايه ميزنم. با ذغال.بهش ميگويند:پرتره.
حمام هم ميتوانم بكنم.با بقيه.فكرش را بكن.اوايل اصلا اجازه نميدادند يك جا تنها باشم.هميشه يكي از خودشان بود.روزهاي اول كه آمدم اين جا يك جفت چشم گذاشتندوسط هال.-از وسط كمي نزديك تر به ديوار-هميشه خواب ميديدم همانطور كه دراز كشيدم دستم را مي آورم جلو و ميتركانمشان. فقط يكيش را.نيستند ديگر.ميدانند خطا نميكنم.ديگر هم نميترسم.گفتم كه آن اوايل خيلي ميترسيدم.خيال ميكردم-الان ميگويم خيال ولي براي خودم يك واقعيت زنده بود-كه دستهايم را از مچ بريده اند.هي فكر ميكردم ميديم هيچ جايي اين قانون نيست.قاعدتا نبايد ببرند.باز وحشت داشتم.راستش نه از اين كه ديگر نتوانم نقاشي كنم اصلا آن وقت ميرفتم دنبال يك كار ديگر.يك كتاب برميداشتم و همش را ميخواندم روي نوار.باور كن همين هم برايم بس بود.حالا كه ديگر اين چيزها نيست.ولي وقتي از تنفس برميگردم دلم ميگيرد.انگار يك چيزي را براي هميشه از دست داده باشم.
خب ديگر.همين هاست.و البته يك چيز ديگر.آن روز كه تو و زن داداش و ميترا رفتيد نوشهر.من همان ايزدشهر ماندم.داستانش را البته نگفتم ولي آن چيزي كه باعث شد با شما نيايم.آن چشمهايي كه از پشت پنجره خيره مانده بود.و هنوز هم دارد مرا نگاه ميكند.
آن وقت....ولش كن.ميترسم چيزي بنويسم كه مجبور شوم خطش بزنم.نميداني به قلم خوردگي ايراد ميگيرند.ميگويند:حاصل فرآيند يك كشش ناكام.ناكام يا ناتمام حالا يادم نيست.
البته گفتم كه ديگر شك ندارند.به من شك ندارند.
خب بماند.زياد شد.به زن داداش و خواهرش هم سلام برسان.اميدوارم سر آن تصوير از دستم دلخور نباشند.خيلي بود همين چند لحظه كه كنار تو بودم.شرمنده كردي.قربانت...
پنجشنبه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۲
زمستونه زمستونه
دلم از زندگي خونه
كسي عاشق نميمونه
يكي رسوام نميدونه
ببين مردان در بندن
زنا ديگه نميخندن
اگه نزديك مردم شي
دراي بازو ميبندن
براي جشن دلبستن
نوار نوحه آوردن
آخه دل دادگي جرمه
دراي قلب و هم بستن
گل گلخونه ها خاره
نگاه باغبون زاره
آخه دلها همه خونن
شديم تنها و آواره
آخه تو سفره ها خونه
كه تو فكر ميكني نونه
كنار نعش نوباوش
مامان لالايي ميخونه
فقط ويروني آباده
فقط دلتنگي دلشاده
ببين عفريت شب بيدار
به جون مردم افتاده
مگه چشم خدا بسته؟
مگه مرده؟مگه رسته؟
نميبينه خدانامي
چشاي خورشيدو خسته؟
ره خورشيد ما دوره
چشا از تيرگي كوره
حالا كه بودن اين جوره
مگه موندن آخه زوره؟
دلم از زندگي خونه
كسي عاشق نميمونه
يكي رسوام نميدونه
ببين مردان در بندن
زنا ديگه نميخندن
اگه نزديك مردم شي
دراي بازو ميبندن
براي جشن دلبستن
نوار نوحه آوردن
آخه دل دادگي جرمه
دراي قلب و هم بستن
گل گلخونه ها خاره
نگاه باغبون زاره
آخه دلها همه خونن
شديم تنها و آواره
آخه تو سفره ها خونه
كه تو فكر ميكني نونه
كنار نعش نوباوش
مامان لالايي ميخونه
فقط ويروني آباده
فقط دلتنگي دلشاده
ببين عفريت شب بيدار
به جون مردم افتاده
مگه چشم خدا بسته؟
مگه مرده؟مگه رسته؟
نميبينه خدانامي
چشاي خورشيدو خسته؟
ره خورشيد ما دوره
چشا از تيرگي كوره
حالا كه بودن اين جوره
مگه موندن آخه زوره؟
چهارشنبه، خرداد ۱۴، ۱۳۸۲
گر مسلمان از اين است كه حافظ دارد...
از كرامات جديد و جالب جعبه ي جادويي معرفي ي يك شهيد ديگر به دنياي جان سپاران ساختگيش بود.اين بار از نوعي ديگر و جايي ديگر.شهيدي از ايتاليا به نام ادواردو آنيليEdoardo Agneli.
پسرك پولداري كه پس از انواع تفريحات و سرگرمي ها از قمار و مخدر و هم همجنس بازي و غيره زده و خسته شده اين بار تفريح ديگري را جستجو كرده:بازي با مذهب.تا براي مدتي سختي هاي ساختگي و از پيش تعيين شده اي را پيش روي خود متصور كند و به اين ترتيب براي روح خود مازوخيستي موقتي دست و پا كند چرا كه ديگر هيچ لذت زميني ي وي را ارضا نميكند.اين يك اصل روان شناسي است كه انسان پس از تجربه ي انواع تفريحات در خويش علاقه ي فراواني به سركوب و سرخوردگي حس ميكند.كه حالت افراطي آن خودكشي و در اندازه هاي كمتر خودآزاري است.مانند Madonna ستاره ي پرآوازه ي جهان كه پس از سالها اجراي شوهاي سوپر سكسي و انتخاب مكرر به عنوان كثيفترين هنرمند آمريكا و دريافت جايزه ي تمشك زرين؛براي مدتي به عرفان مولانا آنهم به شكل رياضت گونه اش علاقمند شد.
فلسفه ي اسلام آوردن پسر صاحب كارخانه ي فيات را چه چيز جز اين ميتوان انگاشت؟تعقل و تفكر و انتخابي از روي غريزه؟؟خب صد البته تفكر بوده كسي كه به مدد پول پدرش آنقدر بيكار است تا كتب فلسفي بخواند و بحث روشنفكري نمايد.و سرانجام درآن غرق شود.به قول ناپلئون كسي كه زياد فكر ميكند كمتر عمل ميكند.ولي چه چيز در اين دين جستجو مي كرد؟
او كه در مصاحبه اي خود را مبرا از جامعه ي آلوده ي مادي دنيا ميداند ولي به خاطر از دست دادن شانس رياست كارخانه ي فيات اينگونه به آب و آتش ميزند و حرص ميخورد.اگر اسلام را دين وارستگي از وابستگي يافته ديگر رياست به چه كارش مي آيد؟چون امورش به دست كسي قرار است باشد كه به جنبه ي مادي و پيشرفت كار توجه دارد.يراي آزمودن مسلماني او كافي نبود پول توجيبيش قطع شود؟
حتا از اينها گذشته او در راس فساد يافت ميشود.همراه گروهي كه مخدر دارند و مصرف ميكنند و حالا بايد شتابزده او را تبرئه كرد.به راستي آدم انقدر بداقبال ميشود كه در اكيپي اينچنين بر بخورد.يا اينكه بايد خود ريگي به كفش داشته باشد؟
و جالب تر از همه واقعه ي مرگش.كه گروهي ميخواهند شهادت جلوه اش بدهند.او هنگام مرگ صد و بيست كيلوگرم وزن داشته! و باز در كمال وقاحت وي را مسلماني راستين ميخوانند.معلوم نيست به راستي با اين آسودگي و تن آساني الگوي وي در مسلماني محمد و ابوذر بوده اند يا چهره ي ديگري؟
از كرامات جديد و جالب جعبه ي جادويي معرفي ي يك شهيد ديگر به دنياي جان سپاران ساختگيش بود.اين بار از نوعي ديگر و جايي ديگر.شهيدي از ايتاليا به نام ادواردو آنيليEdoardo Agneli.
پسرك پولداري كه پس از انواع تفريحات و سرگرمي ها از قمار و مخدر و هم همجنس بازي و غيره زده و خسته شده اين بار تفريح ديگري را جستجو كرده:بازي با مذهب.تا براي مدتي سختي هاي ساختگي و از پيش تعيين شده اي را پيش روي خود متصور كند و به اين ترتيب براي روح خود مازوخيستي موقتي دست و پا كند چرا كه ديگر هيچ لذت زميني ي وي را ارضا نميكند.اين يك اصل روان شناسي است كه انسان پس از تجربه ي انواع تفريحات در خويش علاقه ي فراواني به سركوب و سرخوردگي حس ميكند.كه حالت افراطي آن خودكشي و در اندازه هاي كمتر خودآزاري است.مانند Madonna ستاره ي پرآوازه ي جهان كه پس از سالها اجراي شوهاي سوپر سكسي و انتخاب مكرر به عنوان كثيفترين هنرمند آمريكا و دريافت جايزه ي تمشك زرين؛براي مدتي به عرفان مولانا آنهم به شكل رياضت گونه اش علاقمند شد.
فلسفه ي اسلام آوردن پسر صاحب كارخانه ي فيات را چه چيز جز اين ميتوان انگاشت؟تعقل و تفكر و انتخابي از روي غريزه؟؟خب صد البته تفكر بوده كسي كه به مدد پول پدرش آنقدر بيكار است تا كتب فلسفي بخواند و بحث روشنفكري نمايد.و سرانجام درآن غرق شود.به قول ناپلئون كسي كه زياد فكر ميكند كمتر عمل ميكند.ولي چه چيز در اين دين جستجو مي كرد؟
او كه در مصاحبه اي خود را مبرا از جامعه ي آلوده ي مادي دنيا ميداند ولي به خاطر از دست دادن شانس رياست كارخانه ي فيات اينگونه به آب و آتش ميزند و حرص ميخورد.اگر اسلام را دين وارستگي از وابستگي يافته ديگر رياست به چه كارش مي آيد؟چون امورش به دست كسي قرار است باشد كه به جنبه ي مادي و پيشرفت كار توجه دارد.يراي آزمودن مسلماني او كافي نبود پول توجيبيش قطع شود؟
حتا از اينها گذشته او در راس فساد يافت ميشود.همراه گروهي كه مخدر دارند و مصرف ميكنند و حالا بايد شتابزده او را تبرئه كرد.به راستي آدم انقدر بداقبال ميشود كه در اكيپي اينچنين بر بخورد.يا اينكه بايد خود ريگي به كفش داشته باشد؟
و جالب تر از همه واقعه ي مرگش.كه گروهي ميخواهند شهادت جلوه اش بدهند.او هنگام مرگ صد و بيست كيلوگرم وزن داشته! و باز در كمال وقاحت وي را مسلماني راستين ميخوانند.معلوم نيست به راستي با اين آسودگي و تن آساني الگوي وي در مسلماني محمد و ابوذر بوده اند يا چهره ي ديگري؟
سهشنبه، خرداد ۱۳، ۱۳۸۲
تو را چه سود فخر به فلك بر فروختن
هنگامي كه
هر غبار راه نفرين شده نفرينت ميكند
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي
آنجا كه قدم بر نهاده باشي
گياه از رستن تن ميزند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي
پدر و مادر!ميبينيد؟ما هم داريم در راه خودمان حركت ميكنيم.حالا چه فرق ميكند راهي كه شما مي خواستيد نيست؟ميبينيد كه تا به حال هم چيزيمان نشده باقيش هم باكيمان نيست.هيچ كعبه ي آمالي هم نداريم كه وقتي فروريخت يا پوشالي يا بت از آب درآمد ماتم بگيريم و برويم در زاويه مان قايم شويم و نظريه بدهيم.زاويه هم نداريم براي خودمان نداريم.فقط براي چيزهايي كه شما درست نميدانيد مجبور شديم زاويه بسازيم.خب درست ندانيد باز هم باكيمان نيست.ما كه درست ميدانيم.همه ي آن چيزهايي را كه از بر كرديد ما هم دست كم يك دور خوانده ايم.با اين فرق كه نگاهمان براي خودمان است هيچ نيرويي بر ما نميتواند فشار بياورد.حافظ را ميخوانيم براي دل خودمان فال ميگيريم.حضرت هم جوابمان را ميدهد.اگر فردوسي بود هم ميخوانيم.مگر زمان شما بوده كه بخواهيد سركوفتش را به ما بزنيد؟نه ما يادمان نرفته كه نگذاشتيد حتا در قبرستان دفنش كنند.ديگر از ما چه انتظاري داريد؟ما اولش را ديديم آخرش را هم ديديم.اين هم گفتم كه بدانيد بي خبر نيستيم.
حالا ديديد؟پدر مادر شما مقصريد.شما اشتباه كرديد و حالا پايش نمي ايستيد.ما اگر هم اشتباه كنيم به قول شما اشتباه كنيم چوبش را با ميل نوش جان مي كنيم.باور نميكنيد بياييد و ببينيد چه طور ام الخبائث ميخوريم و دراز ميكيشيم تا حدمان بزنند.يا اينكه نصف شب به خاطر اين كه جنسمان با سرنشين ديگري يكي نيست نگهمان ميدارند هر چيز ميخواهند بارمان ميكنند و هر جايي را كه بخواهند مي گردند.ولي ما خيالمان نيست.بگذار بكنند.حتا اگر ابراهيم هم بود باز همين كار ما را ميكرد.
هنگامي كه
هر غبار راه نفرين شده نفرينت ميكند
تو را چه سود از باغ و درخت
كه با ياس ها
به داس سخن گفته اي
آنجا كه قدم بر نهاده باشي
گياه از رستن تن ميزند
چرا كه تو
تقواي خاك و آب را
هرگز
باور نداشتي
پدر و مادر!ميبينيد؟ما هم داريم در راه خودمان حركت ميكنيم.حالا چه فرق ميكند راهي كه شما مي خواستيد نيست؟ميبينيد كه تا به حال هم چيزيمان نشده باقيش هم باكيمان نيست.هيچ كعبه ي آمالي هم نداريم كه وقتي فروريخت يا پوشالي يا بت از آب درآمد ماتم بگيريم و برويم در زاويه مان قايم شويم و نظريه بدهيم.زاويه هم نداريم براي خودمان نداريم.فقط براي چيزهايي كه شما درست نميدانيد مجبور شديم زاويه بسازيم.خب درست ندانيد باز هم باكيمان نيست.ما كه درست ميدانيم.همه ي آن چيزهايي را كه از بر كرديد ما هم دست كم يك دور خوانده ايم.با اين فرق كه نگاهمان براي خودمان است هيچ نيرويي بر ما نميتواند فشار بياورد.حافظ را ميخوانيم براي دل خودمان فال ميگيريم.حضرت هم جوابمان را ميدهد.اگر فردوسي بود هم ميخوانيم.مگر زمان شما بوده كه بخواهيد سركوفتش را به ما بزنيد؟نه ما يادمان نرفته كه نگذاشتيد حتا در قبرستان دفنش كنند.ديگر از ما چه انتظاري داريد؟ما اولش را ديديم آخرش را هم ديديم.اين هم گفتم كه بدانيد بي خبر نيستيم.
حالا ديديد؟پدر مادر شما مقصريد.شما اشتباه كرديد و حالا پايش نمي ايستيد.ما اگر هم اشتباه كنيم به قول شما اشتباه كنيم چوبش را با ميل نوش جان مي كنيم.باور نميكنيد بياييد و ببينيد چه طور ام الخبائث ميخوريم و دراز ميكيشيم تا حدمان بزنند.يا اينكه نصف شب به خاطر اين كه جنسمان با سرنشين ديگري يكي نيست نگهمان ميدارند هر چيز ميخواهند بارمان ميكنند و هر جايي را كه بخواهند مي گردند.ولي ما خيالمان نيست.بگذار بكنند.حتا اگر ابراهيم هم بود باز همين كار ما را ميكرد.
دوشنبه، خرداد ۱۲، ۱۳۸۲
سرود سه نگاه خيابان
1
در خيابانهاي بسياري قدم زده ام كه خاطراتش تا هميشه همراهم باقي خواهد ماند.آيا آن خيابانها هم سابقه ي مرا به خاطر خواهند داشت؟
2
بعضي وقتها مي آيم و در خيابان محل سكونتتان راه مي روم.برايم مهم نيست تو را دست در دست ديگري ببينم.چون مطمئنم اين بار كه بيايم دستهايت را به من هديه ميكني و من به تو خواهم گفت چقدر دوستت دارم.
3
يك روز خيابانهاي فرعي ي محل ما شورش كردند و با هم متحد شدند تا روي خيابان اصلي را كم كنند.ولي شهرداري آمد و همه شان را صاف كرد و داد برج بسازند.
1
در خيابانهاي بسياري قدم زده ام كه خاطراتش تا هميشه همراهم باقي خواهد ماند.آيا آن خيابانها هم سابقه ي مرا به خاطر خواهند داشت؟
2
بعضي وقتها مي آيم و در خيابان محل سكونتتان راه مي روم.برايم مهم نيست تو را دست در دست ديگري ببينم.چون مطمئنم اين بار كه بيايم دستهايت را به من هديه ميكني و من به تو خواهم گفت چقدر دوستت دارم.
3
يك روز خيابانهاي فرعي ي محل ما شورش كردند و با هم متحد شدند تا روي خيابان اصلي را كم كنند.ولي شهرداري آمد و همه شان را صاف كرد و داد برج بسازند.
یکشنبه، خرداد ۱۱، ۱۳۸۲
يك قرباغه ي قورقورو
در ساحل رود
دختر كوچولو
وقتي قورباغه آواز بخواند
ميگويد كه سردش است...
ميگويد كه سردش است...
ميگويد كه سردش است...
ميگويد كه سردش است...
آهاي دكتر با توام!ميشنوي؟ميدانم داري به حرفهايم گوش ميكني.بگذار ببينم از كجا شروع كنم.ول كن.بگو آخر چرا؟چرا اين كار را كردي؟داري ميگي به تو مربوط نيست؟پس چرا ياد گذشته ها انداختيم؟من كه كاري نداشتم.حالا نميگويم يادم رفته بود ولي ديگر باهاش كاري نداشتم.
بگو چطور اين كار را كردي؟
كي بود كه هم را ديديم؟سه سال پيش........خيلي زود گذشت؟چه خاطراتي.حالا فقط همين ها مانده.يادت هست رفتيم سينما؟چه فيلمي بود؟رنگ خدا.سپيده.صف را يادت هست؟ميگفتي من سينما را فقط با صف بليطش دوست دارم.حالا من هم سينما را با صف بليطش ميخواهم.مهرتاش و حميدرضا و بهرنگ هم بودند و از دخترها نسيم و فرانك و راضيه و زن تو.يك فيلم ديگر هم با هم ديديم.تو عصر جديد.من و تو و محمدرضا و نسيم.چي بود؟اعتراض؟؟يادت هست ميترا حجار آمد از پله ها بيايد پايين پايش گير كرد و كله پا شد؟اول تو زدي زير خنده.بعد من قهقهه زدم كه نسيم چشم غره رفت.نه تو اين كاره نبودي.
ديدي؟اين همه خاطره داشتيم.نميشد كمكت كرد؟مگر چه اتفاقي افتاده بود كه بهم زنگ بزنند آن هم وقتي همه چيز تمام شده؟ميخواستي چي را ثابت كني؟كه از همه شجاع تري؟كه از همه بيشتر جرات داري؟ميدانستي سودابه هم همين كار را كرد؟با قرص. ديگر از بين شما فقط من ماندم.
جايي خواندم كه ترسوترين ها جان به در ميبرند.
اقلا بگو چطور؟با بنزين؟الكل و تينر كه خيلي فرارند.خانه را ميبرند هوا.خب تو دكتر بودي شايد يك چيز ديگري بوده اصلا.رفتي تو حمام.برق را هم قطع كردي.چه ميدانم.موبايلت را خواهرت بر ميدارد.چقدر دلم ميخواست دست كم تو بيمارستان كنارت باشم. خواهرت چيزي رك و راست نميگويد.ميگويم از زنت ميپرسم.جوري حرف ميزند انگار آتشها زير سر اوست.پيدايش هم نيست.بگو كبريت را كي كشيد؟بگو چي به فكرت آمد كه اين كار را كردي؟اقلا همين يك كلمه را بگو.صدايم را ميشنوي؟آهاي باتوام دكتر.....
در ساحل رود
دختر كوچولو
وقتي قورباغه آواز بخواند
ميگويد كه سردش است...
ميگويد كه سردش است...
ميگويد كه سردش است...
ميگويد كه سردش است...
آهاي دكتر با توام!ميشنوي؟ميدانم داري به حرفهايم گوش ميكني.بگذار ببينم از كجا شروع كنم.ول كن.بگو آخر چرا؟چرا اين كار را كردي؟داري ميگي به تو مربوط نيست؟پس چرا ياد گذشته ها انداختيم؟من كه كاري نداشتم.حالا نميگويم يادم رفته بود ولي ديگر باهاش كاري نداشتم.
بگو چطور اين كار را كردي؟
كي بود كه هم را ديديم؟سه سال پيش........خيلي زود گذشت؟چه خاطراتي.حالا فقط همين ها مانده.يادت هست رفتيم سينما؟چه فيلمي بود؟رنگ خدا.سپيده.صف را يادت هست؟ميگفتي من سينما را فقط با صف بليطش دوست دارم.حالا من هم سينما را با صف بليطش ميخواهم.مهرتاش و حميدرضا و بهرنگ هم بودند و از دخترها نسيم و فرانك و راضيه و زن تو.يك فيلم ديگر هم با هم ديديم.تو عصر جديد.من و تو و محمدرضا و نسيم.چي بود؟اعتراض؟؟يادت هست ميترا حجار آمد از پله ها بيايد پايين پايش گير كرد و كله پا شد؟اول تو زدي زير خنده.بعد من قهقهه زدم كه نسيم چشم غره رفت.نه تو اين كاره نبودي.
ديدي؟اين همه خاطره داشتيم.نميشد كمكت كرد؟مگر چه اتفاقي افتاده بود كه بهم زنگ بزنند آن هم وقتي همه چيز تمام شده؟ميخواستي چي را ثابت كني؟كه از همه شجاع تري؟كه از همه بيشتر جرات داري؟ميدانستي سودابه هم همين كار را كرد؟با قرص. ديگر از بين شما فقط من ماندم.
جايي خواندم كه ترسوترين ها جان به در ميبرند.
اقلا بگو چطور؟با بنزين؟الكل و تينر كه خيلي فرارند.خانه را ميبرند هوا.خب تو دكتر بودي شايد يك چيز ديگري بوده اصلا.رفتي تو حمام.برق را هم قطع كردي.چه ميدانم.موبايلت را خواهرت بر ميدارد.چقدر دلم ميخواست دست كم تو بيمارستان كنارت باشم. خواهرت چيزي رك و راست نميگويد.ميگويم از زنت ميپرسم.جوري حرف ميزند انگار آتشها زير سر اوست.پيدايش هم نيست.بگو كبريت را كي كشيد؟بگو چي به فكرت آمد كه اين كار را كردي؟اقلا همين يك كلمه را بگو.صدايم را ميشنوي؟آهاي باتوام دكتر.....
اشتراک در:
پستها (Atom)