دوستي داشتم كه هميشه ميگفت:
بشاش تو هر چي فيلمه ايرونيه.
یکشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۲
تغييري خانه را فراگرفته بود
رنگي خشك در ترديد دست و پا مي زد
و دستها هر يك به كار خود مشغول
بيرون
حركت تند كندي سنگفرش را صدا كرد
و
ستاره اي كورسوزنان پنهان شد:
شايد ديكتاتور مرده باشد
كسي چه نميداند ولي احتمالا آن روزها صدام هرگز باور نميكرد كه روزي وارد اين بازي خطرناك كه بازنده اش از همان نخست پيدا بود بشود.
شايد فكرش را هم نميكرد كه اين بازي يك مسابقه ي فرسايشي و فرمايشي نيست.
شايد آنقدر خرف شده بود كه ديگر مشاعرش ياري نميكرد كه بفهمد بايد از جايش برخيزد.
شايد فكرش را هم نميكرد كه بايد آواره ي كوه و بيابان شود.
چقدر بدبختي ديد.
حتا اهالي ي تكريت كه اينهمه به شكمشان ريخت.سامان كردها را غارت كرد و بدانها بخشيد ياريش نكردند.
گذاشتند چون وحشي زاده اي بدون ماوا در غار و شكاف كوه بماند تا بميرد يا به از مرگ پست تر تسليم شود.
اي كاش كمي آگاه تر بود.سرگذشت ميلياردر بدبخت و بي خانمان سعودي را درك ميكرد و عبرت ميگرفت.
حتا يارانش هم پناهش ندادند.
بزرگترين چماق داران اطرافش هم حاضر به راه دادنش نشدند.
اين همه مايه ي عبرت و چه معدود پندپذيران.كه سرگذشت هم قطارانشان را به هيچ ميگيرند تا روزي خود سرمشق ديگران باشند.
اي كاش ديگر صداميان و بن لادن روشان به خود مي امدند.پيش از انكه آيينه ي ديگران بشوند.
حالا كه يك به يك بايد از جا برخيزند و به آن را بدروند كه كشته اند.
باشند تا نفرين دوزخ ازشان چه بسازد.
رنگي خشك در ترديد دست و پا مي زد
و دستها هر يك به كار خود مشغول
بيرون
حركت تند كندي سنگفرش را صدا كرد
و
ستاره اي كورسوزنان پنهان شد:
شايد ديكتاتور مرده باشد
كسي چه نميداند ولي احتمالا آن روزها صدام هرگز باور نميكرد كه روزي وارد اين بازي خطرناك كه بازنده اش از همان نخست پيدا بود بشود.
شايد فكرش را هم نميكرد كه اين بازي يك مسابقه ي فرسايشي و فرمايشي نيست.
شايد آنقدر خرف شده بود كه ديگر مشاعرش ياري نميكرد كه بفهمد بايد از جايش برخيزد.
شايد فكرش را هم نميكرد كه بايد آواره ي كوه و بيابان شود.
چقدر بدبختي ديد.
حتا اهالي ي تكريت كه اينهمه به شكمشان ريخت.سامان كردها را غارت كرد و بدانها بخشيد ياريش نكردند.
گذاشتند چون وحشي زاده اي بدون ماوا در غار و شكاف كوه بماند تا بميرد يا به از مرگ پست تر تسليم شود.
اي كاش كمي آگاه تر بود.سرگذشت ميلياردر بدبخت و بي خانمان سعودي را درك ميكرد و عبرت ميگرفت.
حتا يارانش هم پناهش ندادند.
بزرگترين چماق داران اطرافش هم حاضر به راه دادنش نشدند.
اين همه مايه ي عبرت و چه معدود پندپذيران.كه سرگذشت هم قطارانشان را به هيچ ميگيرند تا روزي خود سرمشق ديگران باشند.
اي كاش ديگر صداميان و بن لادن روشان به خود مي امدند.پيش از انكه آيينه ي ديگران بشوند.
حالا كه يك به يك بايد از جا برخيزند و به آن را بدروند كه كشته اند.
باشند تا نفرين دوزخ ازشان چه بسازد.
شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۸۲
پنجشنبه، آذر ۲۰، ۱۳۸۲
سهشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۲
نزع
پنجره بسته است.اين بايد نفس خودم باشد كه به تنم ميخورد.حتما عرق كرده ام.سر تا پايم خيس شده.چون يك جورهايي بر اثر تماس نفسم با پاها و دستهايم سردم ميشود.
چقدر چندش انگيز است.معده ام ترش كرده.عضلات شكمم از حالت طبيعي خارج و گلوله اي شده.زانوهايم مور مور ميشود.پاهايم خواب رفته اند و خيلي..خيلي دوست دارم روي تخت دراز بكشم و غلط بخورم ولي نميدانم چرا نميتوانم.
ميترسم؟شايد وحشت دارم لكه كنم و از آن بالا بيفتم پايين.شايد هم مجبور شده ام.آخر من كه به اينها گفتم هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.پس چرا قبول نكردند.
پيراهنم خيس عرق شده.سردم است.ولي ما كه اين جا پنجره نداريم.
اين اوضاع دوباره ياد چند سال پيش را برايم زنده ميكند.كلاس روبه رويي داشتند تار ميزدند يا تمرين ميكردند.ولي خيلي روان و راحت بود.انگار نه انگار مبتدي باشند.من رفتم و روي تخته با گچ نوشتم:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پركين
و سلوكي نرم
وه به اين آزرم.
پژمان اصلا نميفهمد من چي مينويسم.شروع كرد به مسخره كردن.وقتي نشستم مجيد گفت الان ميرسه به اون ور تخته.
ولي نه راه نميرفت.اصلا هم راه نميرفت و نخواهد رفت.من مطمئنم.ميروم و يك خط باريك بعد از آخرين كلمه ميكشم و تمام زمان كلاس حواسم به آن خواهد بود.كه ببينم راه نميرود.
كلاس اين دفعه طبقه ي بالا تشكيل نميشود.استادمان ناراحتي ي كليه دارد و از پله بالارفتن برايش مثل زهر ميماند.تازه من هم از بالا رفتن بدم مي آيد.سرم گيج ميرود و ميترسم از بالاي نرده ها لكه كنم و پرت شوم پايين.
بعضي وقتها ميروم جلوي در كلاس مي ايستم.ميخواهم ببينم استاد كي مي آيد.با آن ويولون جلد پاره.
پاي يكي از دخترهاي كلاس روبه رو شكسته.ديروز آمدند كلاس ما و ما رفتيم بالا.من نپرسيدم چرا پاش شكسته ولي مطمئنم از بالاي نرده ها لكه كرده و پرت شده پايين.حالا هم حتما ميترسد از پله ها برود بالا.تازه استاد ما هم كليه اش ناراحت است.
كلاس روبه روي ساز ميزنند.يك آهنگ محلي است كه قبلا شنيده ام.ولي نميدانم كجا.شايد در خواب و بيداري ي تاريك دم صبح.حتا آوازش را ميتوانم به ياد بياورم ولي هر چه ميكنم نميتوانم همراهش زمزمه كنم.ما بايد ويولن تمرين كنيم.با ويولن نميشود آن را زد.تازه حتا اسمش را نميدانم.
روزها اينگونه ميروند.استادمان نيامده.همه فكر ميكنند رفته دياليز ولي من ميدانم مادرش مرده.كليه اش ناراحت بود.شايد هم از پله ها لكه كده و پرت شده پايين.شايد همه بخواهند بروند سر عزايش ولي من دوست دارم اين جا بنشينم بل كه دوباره ان قطعه را تمرين كردند.
عرق كرده ام.مثل اين كه جرم سنگيني از ترديد و علاقه روي خرخره ام را فشار ميدهد.سر عزا كه آن آهنگ را نميخوانند.
الان هم كلاس دوباره شلوغ شده.شايد بخواهند دوباره آن را بنوازند.آن وقت يك دختري كه پايش شكسته از كلاس آمد بيرون.از پله ها رفت بالا.لنگ لنگ نميزند ولي پايش را گچ گرفته.دوستش همراهش است با يك جلد پاره ي تار.و انگار زير لب دارد يك آهنگ محلي زمزمه ميكند.
دنبالشان رفتم.ناگهان برگشت.صورتش عرق كرده بود.آن وقت خندان گفت:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پر كين و سلوكي نرم.
وه به اين آزرم.
من ناخودآگاه گفتم ولي هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.
دخترك عقب عقب رفت.و ناپديد شد.لنگ لنگ نميزد ولي پايش را گچ گرفته بود.رفت و رفت تا خورد با نرده ها و لكه كرد...پايين.
به خودم كه آمدم يك قاب پاره ي تار در دستم بود.به نظرم با خودم گفتم:هر دستي در هر لحظه ممكن است همان كاري را انجام دهد كه به نظرش درست است.
دورتر از من انگار كسي داشت يك آهنگ محلي را با سوت تكرار ميكرد.
تهران/خرداد 79
پنجره بسته است.اين بايد نفس خودم باشد كه به تنم ميخورد.حتما عرق كرده ام.سر تا پايم خيس شده.چون يك جورهايي بر اثر تماس نفسم با پاها و دستهايم سردم ميشود.
چقدر چندش انگيز است.معده ام ترش كرده.عضلات شكمم از حالت طبيعي خارج و گلوله اي شده.زانوهايم مور مور ميشود.پاهايم خواب رفته اند و خيلي..خيلي دوست دارم روي تخت دراز بكشم و غلط بخورم ولي نميدانم چرا نميتوانم.
ميترسم؟شايد وحشت دارم لكه كنم و از آن بالا بيفتم پايين.شايد هم مجبور شده ام.آخر من كه به اينها گفتم هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.پس چرا قبول نكردند.
پيراهنم خيس عرق شده.سردم است.ولي ما كه اين جا پنجره نداريم.
اين اوضاع دوباره ياد چند سال پيش را برايم زنده ميكند.كلاس روبه رويي داشتند تار ميزدند يا تمرين ميكردند.ولي خيلي روان و راحت بود.انگار نه انگار مبتدي باشند.من رفتم و روي تخته با گچ نوشتم:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پركين
و سلوكي نرم
وه به اين آزرم.
پژمان اصلا نميفهمد من چي مينويسم.شروع كرد به مسخره كردن.وقتي نشستم مجيد گفت الان ميرسه به اون ور تخته.
ولي نه راه نميرفت.اصلا هم راه نميرفت و نخواهد رفت.من مطمئنم.ميروم و يك خط باريك بعد از آخرين كلمه ميكشم و تمام زمان كلاس حواسم به آن خواهد بود.كه ببينم راه نميرود.
كلاس اين دفعه طبقه ي بالا تشكيل نميشود.استادمان ناراحتي ي كليه دارد و از پله بالارفتن برايش مثل زهر ميماند.تازه من هم از بالا رفتن بدم مي آيد.سرم گيج ميرود و ميترسم از بالاي نرده ها لكه كنم و پرت شوم پايين.
بعضي وقتها ميروم جلوي در كلاس مي ايستم.ميخواهم ببينم استاد كي مي آيد.با آن ويولون جلد پاره.
پاي يكي از دخترهاي كلاس روبه رو شكسته.ديروز آمدند كلاس ما و ما رفتيم بالا.من نپرسيدم چرا پاش شكسته ولي مطمئنم از بالاي نرده ها لكه كرده و پرت شده پايين.حالا هم حتما ميترسد از پله ها برود بالا.تازه استاد ما هم كليه اش ناراحت است.
كلاس روبه روي ساز ميزنند.يك آهنگ محلي است كه قبلا شنيده ام.ولي نميدانم كجا.شايد در خواب و بيداري ي تاريك دم صبح.حتا آوازش را ميتوانم به ياد بياورم ولي هر چه ميكنم نميتوانم همراهش زمزمه كنم.ما بايد ويولن تمرين كنيم.با ويولن نميشود آن را زد.تازه حتا اسمش را نميدانم.
روزها اينگونه ميروند.استادمان نيامده.همه فكر ميكنند رفته دياليز ولي من ميدانم مادرش مرده.كليه اش ناراحت بود.شايد هم از پله ها لكه كده و پرت شده پايين.شايد همه بخواهند بروند سر عزايش ولي من دوست دارم اين جا بنشينم بل كه دوباره ان قطعه را تمرين كردند.
عرق كرده ام.مثل اين كه جرم سنگيني از ترديد و علاقه روي خرخره ام را فشار ميدهد.سر عزا كه آن آهنگ را نميخوانند.
الان هم كلاس دوباره شلوغ شده.شايد بخواهند دوباره آن را بنوازند.آن وقت يك دختري كه پايش شكسته از كلاس آمد بيرون.از پله ها رفت بالا.لنگ لنگ نميزند ولي پايش را گچ گرفته.دوستش همراهش است با يك جلد پاره ي تار.و انگار زير لب دارد يك آهنگ محلي زمزمه ميكند.
دنبالشان رفتم.ناگهان برگشت.صورتش عرق كرده بود.آن وقت خندان گفت:
شكر بايد گفت
آتش كرده ما را گرم
با دلي پر كين و سلوكي نرم.
وه به اين آزرم.
من ناخودآگاه گفتم ولي هر دستي در هر لحظه ممكن است كاري انجام دهد كه به نظرش درست مي آيد.
دخترك عقب عقب رفت.و ناپديد شد.لنگ لنگ نميزد ولي پايش را گچ گرفته بود.رفت و رفت تا خورد با نرده ها و لكه كرد...پايين.
به خودم كه آمدم يك قاب پاره ي تار در دستم بود.به نظرم با خودم گفتم:هر دستي در هر لحظه ممكن است همان كاري را انجام دهد كه به نظرش درست است.
دورتر از من انگار كسي داشت يك آهنگ محلي را با سوت تكرار ميكرد.
تهران/خرداد 79
دوشنبه، آذر ۱۷، ۱۳۸۲
شنبه، آذر ۱۵، ۱۳۸۲
كاريكلماتور
آن كه دلهاي زيادي به دست آورده اين اجازه را دارد كه دلي را بشكند.
يك دروغ بزرگ بهتر از هزار دروغ كوچك است.
نه با يك قاطر ميتوان از كوير گذشت و نه با يك شتر لنگ.
بهترين عادت عادت كردن به بي عادتي است.
نادان كسي نيست كه به ناداني حرف ميزند.اغلب كسي است كه به نادان گوش جان ميسپرد.
حقيقت را باد خودش از جانب دريا مي آورد.
صداي سوت ترن يعني از روي ريل برو كنار.
هميشه آن كه روي لبه ي بلندي راه مي رود در معرض مرگ نيست.شايد كسي زير آن ايستاده باشد.
آن كه دلهاي زيادي به دست آورده اين اجازه را دارد كه دلي را بشكند.
يك دروغ بزرگ بهتر از هزار دروغ كوچك است.
نه با يك قاطر ميتوان از كوير گذشت و نه با يك شتر لنگ.
بهترين عادت عادت كردن به بي عادتي است.
نادان كسي نيست كه به ناداني حرف ميزند.اغلب كسي است كه به نادان گوش جان ميسپرد.
حقيقت را باد خودش از جانب دريا مي آورد.
صداي سوت ترن يعني از روي ريل برو كنار.
هميشه آن كه روي لبه ي بلندي راه مي رود در معرض مرگ نيست.شايد كسي زير آن ايستاده باشد.
جمعه، آذر ۱۴، ۱۳۸۲
دفترچه خاطرات 2
خب هر كس علاقه اي دارد.يك چيزي سرگرمش ميكند.ما هم مثل بقيه.ولي بايد قبول كرد بين جماعت آدميزاد توفير زياد است.
كلانتري ي ولي عصر سرباز كه بوديم.خب آن وقتها آژان يك اهميتي داشت.كلي مردم ازش حساب ميبردند.كافي بود لب تر كنيم تا پول خونشان را بدهند.هي... كارمان هم يك وقتها همين بود.منطقه كه خب ارباب نشين بود.كي؟سال شصت و پنج.
وقتهايي كه شاكي مي آمد دنبالمان؛ ماشينش آخرين سيستم؛ سفارش ميكرد كه مثلا يارو را حتما دستبند بزنيم.يا اطراف را بگرد ممكنه بگويند اين جا نيست.ما هم ديگر رودربايستي نداشتيم ميگفتيم به چشم ولي اول حق حساب را رد كن.
روزهاي دهه ي فجر بود.آماده باش خورده بوديم.گفتند دايره ي گشت زني را وسيع تر كنيد.به من هم گفتند برو تا عباس آباد.حالا ببين چقدر فرق معامله بود.رسيدم در سينما آزادي شلوغ بود.من هم تو فكر كه هر جور شده كاسبي كنم.رفتم داخل سينما لباس آژاني تنم بود كسي مگر جرات ميكرد بگويد خرت به چند؟
يكسره رفتم سراغ مسوول سينما گفتم چه خبره؟
گفت:ده روز تو هر سانس يه فيلم پخش ميكنيم.
پرسيدم:حالا كاري داري من بكنم؟
فهميد چي ميگويم.گفت:ميتوني بليط بفروشي؟
گفتم:چي؟تو دلم هم آمدم كره خر من بيام اين جا بشم بليط فروش تو؟
گفت:آره.ببين هر رديف ماله يه سانسه.ميتوني بفروشي يه دسته بهت بدم.
گفتم:نه آقا ممنون.
راه گرفتم از سالن بيام بيرون.پايم را كه بيرون گذاشتم يك نفر آمد جلو كه آقا ببخشيد ميتونم يه خواهشي بكنم؟ميتونين بليط اين سانس رو برام تهيه كنين؟لطفتونو جبران ميكنم.دست كرد هزار تومن از جيبش در آورد.حالا بليط فقط سيصد بود.
تازه فهميدم طرف چه ميگفت.گفتم يه دقيقه صبر كن.دوباره رفتم تو.طرف مسوول گفتم يكي از آشناهامون بيرونه ميشه اون دسته بليط رو بدين؟
آدم خوبي بود.گفت بيا بگير بده به آشناتون!
خلاصه كاسبي ي خوبي بود.رو هر بليط سه چهار برابر قيمتش ميخوردم.تا آخرين سانس كه بليطها هم تمام شد برگشتم تو سينما.اصل پول را دادم و آمدم بروم كه دم سينما يكي آمد سراغم كه آقا تو رو به خدا اگه امكانش هست يك بليط هم به من بده.پولش هر چي باشه تقديم ميكنم.آخه خيلي دوست دارم اين فيلم رو ببينم.
گفتم چند لحظه صبر كن.برگشتم تو كه آقا اين دوست ما ميخواد فيلم ببينه يه دونه بليط بدين بدم بهش.يارو اول جا خورد.بعد گفت آخه الان كه فيلم نيم ساعته شروع شده ديگه كسي نمياد تو؟
گفتم:حالا چه كار داري يكي بده بهش بدم بره تو.
گفت:آخه مشكوكه.بذار ببينم.باهام تا دم در آمد.
گفت:كي رو ميگي؟
گفتم:اون كاپشن مشكي يه.كه اونجا واساده.
گفت:مرد مومن اون سلطاني گشت آگاهيه.
ريده بودم به خودم.مسوول گفتم كه مرد باحالي بود.در ديگر سينما را نشانم داد.من هم كاپشن را در آوردم.اسمم را هم از سينه كندم.باتون را گذاشتم زير بغلم و پاچه ي شلوارم را هم دادم پايين رو چكمه ها كه كمتر معلوم كند.كلاه را هم به زور چپاندم تو جيبم.كمي فرق كرده بودم.زدم بيرون. دم در اصلي ديدمش هنوز منتظر بود برايش بليط ببرم.
يادش به خير.هنوز هم يك وقتهايي ميروم به همان روزها.
چند وقت پيش يكي از بچه ها آمد كه داداشم را بردند كلانتري.
گفتم:كدوم كلانتري؟
گفت:كلانتري نواب
گفتم:بي خيال.بيا بريم من اونجا آشنا ماشنا دارم.
وسط راه ديدم تو چه مخمصه اي گير افتادم.آخه كي را ميشناختم؟چه كار ميتونستم بكنم.همين طوري يك حرفي آمده بود تو دهنم و پرانده بودمش بيرون.خلاصه نميداني با چه وضعي اوضاع رو به راه شد.
خب هر كس علاقه اي دارد.يك چيزي سرگرمش ميكند.ما هم مثل بقيه.ولي بايد قبول كرد بين جماعت آدميزاد توفير زياد است.
كلانتري ي ولي عصر سرباز كه بوديم.خب آن وقتها آژان يك اهميتي داشت.كلي مردم ازش حساب ميبردند.كافي بود لب تر كنيم تا پول خونشان را بدهند.هي... كارمان هم يك وقتها همين بود.منطقه كه خب ارباب نشين بود.كي؟سال شصت و پنج.
وقتهايي كه شاكي مي آمد دنبالمان؛ ماشينش آخرين سيستم؛ سفارش ميكرد كه مثلا يارو را حتما دستبند بزنيم.يا اطراف را بگرد ممكنه بگويند اين جا نيست.ما هم ديگر رودربايستي نداشتيم ميگفتيم به چشم ولي اول حق حساب را رد كن.
روزهاي دهه ي فجر بود.آماده باش خورده بوديم.گفتند دايره ي گشت زني را وسيع تر كنيد.به من هم گفتند برو تا عباس آباد.حالا ببين چقدر فرق معامله بود.رسيدم در سينما آزادي شلوغ بود.من هم تو فكر كه هر جور شده كاسبي كنم.رفتم داخل سينما لباس آژاني تنم بود كسي مگر جرات ميكرد بگويد خرت به چند؟
يكسره رفتم سراغ مسوول سينما گفتم چه خبره؟
گفت:ده روز تو هر سانس يه فيلم پخش ميكنيم.
پرسيدم:حالا كاري داري من بكنم؟
فهميد چي ميگويم.گفت:ميتوني بليط بفروشي؟
گفتم:چي؟تو دلم هم آمدم كره خر من بيام اين جا بشم بليط فروش تو؟
گفت:آره.ببين هر رديف ماله يه سانسه.ميتوني بفروشي يه دسته بهت بدم.
گفتم:نه آقا ممنون.
راه گرفتم از سالن بيام بيرون.پايم را كه بيرون گذاشتم يك نفر آمد جلو كه آقا ببخشيد ميتونم يه خواهشي بكنم؟ميتونين بليط اين سانس رو برام تهيه كنين؟لطفتونو جبران ميكنم.دست كرد هزار تومن از جيبش در آورد.حالا بليط فقط سيصد بود.
تازه فهميدم طرف چه ميگفت.گفتم يه دقيقه صبر كن.دوباره رفتم تو.طرف مسوول گفتم يكي از آشناهامون بيرونه ميشه اون دسته بليط رو بدين؟
آدم خوبي بود.گفت بيا بگير بده به آشناتون!
خلاصه كاسبي ي خوبي بود.رو هر بليط سه چهار برابر قيمتش ميخوردم.تا آخرين سانس كه بليطها هم تمام شد برگشتم تو سينما.اصل پول را دادم و آمدم بروم كه دم سينما يكي آمد سراغم كه آقا تو رو به خدا اگه امكانش هست يك بليط هم به من بده.پولش هر چي باشه تقديم ميكنم.آخه خيلي دوست دارم اين فيلم رو ببينم.
گفتم چند لحظه صبر كن.برگشتم تو كه آقا اين دوست ما ميخواد فيلم ببينه يه دونه بليط بدين بدم بهش.يارو اول جا خورد.بعد گفت آخه الان كه فيلم نيم ساعته شروع شده ديگه كسي نمياد تو؟
گفتم:حالا چه كار داري يكي بده بهش بدم بره تو.
گفت:آخه مشكوكه.بذار ببينم.باهام تا دم در آمد.
گفت:كي رو ميگي؟
گفتم:اون كاپشن مشكي يه.كه اونجا واساده.
گفت:مرد مومن اون سلطاني گشت آگاهيه.
ريده بودم به خودم.مسوول گفتم كه مرد باحالي بود.در ديگر سينما را نشانم داد.من هم كاپشن را در آوردم.اسمم را هم از سينه كندم.باتون را گذاشتم زير بغلم و پاچه ي شلوارم را هم دادم پايين رو چكمه ها كه كمتر معلوم كند.كلاه را هم به زور چپاندم تو جيبم.كمي فرق كرده بودم.زدم بيرون. دم در اصلي ديدمش هنوز منتظر بود برايش بليط ببرم.
يادش به خير.هنوز هم يك وقتهايي ميروم به همان روزها.
چند وقت پيش يكي از بچه ها آمد كه داداشم را بردند كلانتري.
گفتم:كدوم كلانتري؟
گفت:كلانتري نواب
گفتم:بي خيال.بيا بريم من اونجا آشنا ماشنا دارم.
وسط راه ديدم تو چه مخمصه اي گير افتادم.آخه كي را ميشناختم؟چه كار ميتونستم بكنم.همين طوري يك حرفي آمده بود تو دهنم و پرانده بودمش بيرون.خلاصه نميداني با چه وضعي اوضاع رو به راه شد.
پنجشنبه، آذر ۱۳، ۱۳۸۲
چهارشنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۲
ميگويم:تو اگر ني زني چرا آقا داييت از حصبه مرد؟
من گوش ميكنم.حالا ميدانم چه ميخواهي بگويي ولي مهم نيست بازهم گوش ميكنم.خودت كه قرار نيست متوجه شوي چه ميگويي.
ببين من من مجبورم بگويم البته ببخش ولي حرفهايت يك جور مزخرف و جفنگ است.براي من البته شايد.
شايد كساني با همين به ظاهر مزخرفاتت روزي هفت بار تا عرش آسمان ميروند و برميگردند.اما ببين خودت انصاف بده.چه ميگويي؟
چه ميخواهي؟اصلا هدفت از اين حرفها چيست؟
ببين قبول دارم حرف ماليات ندارد ولي شنونده گناه نكرده.شنونده كه احساسش را به تو ميدهد به حرفهايت به لبهايت پس مگذار تمام اين
مدت به اين فكر كند كه ميانه ي حرفهايت يا سربزنگاه دستش را بگذارد روي شانه ات و با خمي به سر و صورت لبهايت را ميان دهانش محو كند.
آن وقت تو مجبوري به حرفهاي او گوش كني.
حرفهاي قشنگي است.راه چهل ساله ي مكتب.از همين ها.ولي تو نيستي.از جنس لطافت و حسن قلب تو نيست.فقط حرف ميزني.ببين ناراحت مشو حرفهايت يك مشت مزخرف يك مشت دغدغه و غصه هاي دختر هاي مدرسه اي است.
ميداني كه ميدانم اولين شنونده ي حرفهات نيستم.براي خيليها هم از اين حرفها زده اي.ولي چند نفر گوش كرده اند.آخر چند نفرشان يا بگذار بگويم چند نفرمان با اين حرف و حديثها قش و ضعف كرده ايم و پشت حرفهاي بچگانه و ظاهر زنانه ات به عمق ماهيت لطيف قلبت پي برده ايم؟
بگذار من بگويم:شايد نصف انگشتان يك دست.ميبيني؟زياد نيست.ببين ميدانم به اين چيزها توجه نميكني حرفهاي مرا هم احتمالا هيچ نخواهي خواند.گوش هم نميدهي.تو فقط دوست داري يك ريز حرف بزني.حرفهاي دختر مدرسه اي بزني.براي همين مجالي براي گوش دادن ديگران نداري.
نميدانم چند نفر را مجبور كرده اي تا وسط سخن پراكني هايت سرشان را جلو بياورند و در يك لحظه ي كوتاه نقش لبهاي آرامت را ببوسند و تو را به ناچار در سكوتي طولاني فرو ببرند.
من گوش ميكنم.حالا ميدانم چه ميخواهي بگويي ولي مهم نيست بازهم گوش ميكنم.خودت كه قرار نيست متوجه شوي چه ميگويي.
ببين من من مجبورم بگويم البته ببخش ولي حرفهايت يك جور مزخرف و جفنگ است.براي من البته شايد.
شايد كساني با همين به ظاهر مزخرفاتت روزي هفت بار تا عرش آسمان ميروند و برميگردند.اما ببين خودت انصاف بده.چه ميگويي؟
چه ميخواهي؟اصلا هدفت از اين حرفها چيست؟
ببين قبول دارم حرف ماليات ندارد ولي شنونده گناه نكرده.شنونده كه احساسش را به تو ميدهد به حرفهايت به لبهايت پس مگذار تمام اين
مدت به اين فكر كند كه ميانه ي حرفهايت يا سربزنگاه دستش را بگذارد روي شانه ات و با خمي به سر و صورت لبهايت را ميان دهانش محو كند.
آن وقت تو مجبوري به حرفهاي او گوش كني.
حرفهاي قشنگي است.راه چهل ساله ي مكتب.از همين ها.ولي تو نيستي.از جنس لطافت و حسن قلب تو نيست.فقط حرف ميزني.ببين ناراحت مشو حرفهايت يك مشت مزخرف يك مشت دغدغه و غصه هاي دختر هاي مدرسه اي است.
ميداني كه ميدانم اولين شنونده ي حرفهات نيستم.براي خيليها هم از اين حرفها زده اي.ولي چند نفر گوش كرده اند.آخر چند نفرشان يا بگذار بگويم چند نفرمان با اين حرف و حديثها قش و ضعف كرده ايم و پشت حرفهاي بچگانه و ظاهر زنانه ات به عمق ماهيت لطيف قلبت پي برده ايم؟
بگذار من بگويم:شايد نصف انگشتان يك دست.ميبيني؟زياد نيست.ببين ميدانم به اين چيزها توجه نميكني حرفهاي مرا هم احتمالا هيچ نخواهي خواند.گوش هم نميدهي.تو فقط دوست داري يك ريز حرف بزني.حرفهاي دختر مدرسه اي بزني.براي همين مجالي براي گوش دادن ديگران نداري.
نميدانم چند نفر را مجبور كرده اي تا وسط سخن پراكني هايت سرشان را جلو بياورند و در يك لحظه ي كوتاه نقش لبهاي آرامت را ببوسند و تو را به ناچار در سكوتي طولاني فرو ببرند.
سهشنبه، آذر ۱۱، ۱۳۸۲
كي چي ميگويد؟
سگه و گربه و موشه و گندم اي خدا
دختر مال مردم اي خدا
ابراهيم ميرزاپور:مو لرم بلوط مخورم گل مخورم.
علي دايي:خيلي ببخشيد منه نوعي هفتاد هشتاد تا از گلامو به مالديو و نپال و سريلانكا و گوام و ريال اشكول تپه و اف ث يول آباد زدم.وگرنه من كجا مرحوم فرانس پوشكاش كجا.
حسين رضازاده:بو فهميده لار هموسي تانكه داغان ايلور
آغامحمد خان:امردي آمد كه خلايق هماره حسن مرا با وي تفارق گفتي در مصاف وي قبله؛قبر مرا نماز بردندي.
گربه نره:آخرشم نفهميدم چي چي گفتم كه روباهه مكار گفت خفقان و پاش رو كوبوند رو شصت بينواي بنده.
.....(خودتان بگوييد!):اي بخت!گذشت اون دوره كه يه مثقال ترياك رو تو صدتا ماتحتم قايم ميكردم.نه چك زدم نه چونه شدم صاحاب همه چيز.
سگه و گربه و موشه و گندم اي خدا
دختر مال مردم اي خدا
ابراهيم ميرزاپور:مو لرم بلوط مخورم گل مخورم.
علي دايي:خيلي ببخشيد منه نوعي هفتاد هشتاد تا از گلامو به مالديو و نپال و سريلانكا و گوام و ريال اشكول تپه و اف ث يول آباد زدم.وگرنه من كجا مرحوم فرانس پوشكاش كجا.
حسين رضازاده:بو فهميده لار هموسي تانكه داغان ايلور
آغامحمد خان:امردي آمد كه خلايق هماره حسن مرا با وي تفارق گفتي در مصاف وي قبله؛قبر مرا نماز بردندي.
گربه نره:آخرشم نفهميدم چي چي گفتم كه روباهه مكار گفت خفقان و پاش رو كوبوند رو شصت بينواي بنده.
.....(خودتان بگوييد!):اي بخت!گذشت اون دوره كه يه مثقال ترياك رو تو صدتا ماتحتم قايم ميكردم.نه چك زدم نه چونه شدم صاحاب همه چيز.
دوشنبه، آذر ۱۰، ۱۳۸۲
بر سر كوي تو ما را تير باران مبكنند
عاشقان را يكسره اعدام و زندان ميكنند
گفتمت صدبار و گويم باز صد بار دگر
عاقبت اعداميت روزي هزاران ميكنند
در بساط تو به جز خنجر به جز شمشير نيست
نوكرانت قلب ما را خونباران ميكنند
كار ما را بي خدايي خوانده اي اي بيخدا
ميشناسيم آن خدايي را كه شيطان ميكنند
بسته اي با دست اهريمن تو پيماني درست
نام ايزد را به كام اين پيمان ميكنند
تو اسير نفس شيطاني و شيطاني نمط
ني كه در نفس تو نو آموز شيطان ميكنند
كودكان را ديده ام در سوگ مادر يا پدر
ناله ها بشنيده ام در مرگ طفلان ميكنند
فاش گو خواهي كني ضحاك را تو رو سيا؟
كز سيه كاري ي تو افسانه سازان ميكنند
بگذر از اين ملك مفلوك و گزارش با خدا
ورنه كارت با خدا اين خلق حرمان ميكنند
گقته اند اي را بزرگان كه سراسر حكم ملك
از براي مردمان نيك و انسان ميكنند
آدمي را گفته اند اما گذشتي زآدمي
نام تو كوته تر از حيوان و بي جان ميكنند
ننگري زشتي بديده هر كه زشتي پيشه كرد
جلوه ي نيكي فقط از بهر خوبان ميكنند
چشم دل اي كاش بودت تا كه ميديدي يكي
چه به روزشان آمده آنها كه زينسان ميكنند
سرنوشت مملكت افتاده در اوج نشيب
بس كه زين سفره غدا كفتار و خوكان ميكنند
گو چرا از چه ميان عشق را گردن زدي
از چه يارانت به خط عشق پايان ميكنند؟
شك مكن فرجان تلخت موقع آيد يك زمان
وان چه با از تو بتر كردند آنسان ميكنند
عاشقان را يكسره اعدام و زندان ميكنند
گفتمت صدبار و گويم باز صد بار دگر
عاقبت اعداميت روزي هزاران ميكنند
در بساط تو به جز خنجر به جز شمشير نيست
نوكرانت قلب ما را خونباران ميكنند
كار ما را بي خدايي خوانده اي اي بيخدا
ميشناسيم آن خدايي را كه شيطان ميكنند
بسته اي با دست اهريمن تو پيماني درست
نام ايزد را به كام اين پيمان ميكنند
تو اسير نفس شيطاني و شيطاني نمط
ني كه در نفس تو نو آموز شيطان ميكنند
كودكان را ديده ام در سوگ مادر يا پدر
ناله ها بشنيده ام در مرگ طفلان ميكنند
فاش گو خواهي كني ضحاك را تو رو سيا؟
كز سيه كاري ي تو افسانه سازان ميكنند
بگذر از اين ملك مفلوك و گزارش با خدا
ورنه كارت با خدا اين خلق حرمان ميكنند
گقته اند اي را بزرگان كه سراسر حكم ملك
از براي مردمان نيك و انسان ميكنند
آدمي را گفته اند اما گذشتي زآدمي
نام تو كوته تر از حيوان و بي جان ميكنند
ننگري زشتي بديده هر كه زشتي پيشه كرد
جلوه ي نيكي فقط از بهر خوبان ميكنند
چشم دل اي كاش بودت تا كه ميديدي يكي
چه به روزشان آمده آنها كه زينسان ميكنند
سرنوشت مملكت افتاده در اوج نشيب
بس كه زين سفره غدا كفتار و خوكان ميكنند
گو چرا از چه ميان عشق را گردن زدي
از چه يارانت به خط عشق پايان ميكنند؟
شك مكن فرجان تلخت موقع آيد يك زمان
وان چه با از تو بتر كردند آنسان ميكنند
اشتراک در:
پستها (Atom)