پنجشنبه، دی ۱۰، ۱۳۸۳

کاریکلماتور 2



-
هر قابل توجه امروز مضحکه ی فرداست.

-
بهار آیینه ی فرداست.

-
هر درخت کتابی است که روزی سوزانده میشود.

-
عکسی که در فال هر کس می افتد سرنوشتی است که خودش جویا میشده.

-
فردا دروغ بزرگی نیست.

-
عشق میتواند آدم را تا جاهای بلندی ببرد به شرط اینکه باعث غفلت از چیزهای کوچک نشود.

-
آن که روشنی ی یک چراغ را سبب میشود تا کم نوری ناشی از ابرهای روی خورشید را انکار کند به جنگ روز نرفته کافی است پرده ها را برایش کشید تا به نور چراغش عادت کند.

-
صدا سوت زنان از تونل های سکوت عبور میکرد.

-
یک دروغ زیبا بهتر از هزار حقیقت زشت است.

سه‌شنبه، دی ۰۸، ۱۳۸۳

در امتداد....
قتل محمد مختاری



شاعر خفه شده
بارقه رقعه اش بگرفته
در جنب گور آهن و الوارهاست حال
در جهد بی صدایی
نشسته است.
تا گوش زمزمه نبرد زو یکی مقال.

در جنب تونل بر دره
یک بسته ی سکوت
ترکیده ست
و بوی اطلسی ی غنچه ی زندان
در بستر تعفن زنگار لوله ها
آزاد میچمد
آواره میدود.

گفتی که ازدحام موازات منظومه ی تاریکی
اینجا به هم رسیده
و وزن سینه ی گس خورشید
در امتداد قافیه های چلاق شاعر پفیوزی
شلتاق میکند.

بیدار دیر
همراه با خطرات ملاقاتی ضروری
دالان را خروج میکند سوی آفتاب
من نعره میزنم خفه ی سرد خانه را:
دیگر
بمیر.
بمیر...


اردی بهشت 79

جمعه، دی ۰۴، ۱۳۸۳

کریسمس را با کارتون اسکروچ میتوانم به یاد بیاورم و صبح های سرد و بی روح و کم رنگ جمعه.و کودکی که بستنی ی میوه ای-شکلاتی در دست کنار اتومبیلشان که روشن نمیشود ایستاده است.

پنجشنبه، دی ۰۳، ۱۳۸۳

19




نازبو!
سلام چطوری؟اینجا برای کریسمس آماده نمیشوند.راست میگویم.یک سکون خیلی سنگین بر همه چیز حاکم شده که انگار نه انگار در آن سوی دنیا چند میلیارد نفر میخواهند به استقبال سال جدید بروند.من این نوع خموشی و سکوت را که تا سالها پیش حتا در مورد عید زیبای خودمان هم روا میرفت به نوعی عقده ی سنگین اعراب از ما مربوط میدانم.تنها دین و مذهبی که سال جدید را جشن نمیگیرد باری همین اسلام است.وگرنه بقیه ی ادیان(به روی مذهب تاکید دارم از مسیحیت تا مانویت و مهریت و میتراییسم و زردشتی و بودیسم)به این مقوله یعنی وجود نوعی جشن و شادی در بطن استقبال یا تحویل سال پابند بوده اند.حالا وقتی که این قوم خودشان از این شادی و مراسم بی بهره اند خب طبیعی است که جلویش را از سوی دیگران بگیرند.ما تا سالیان دراز شاهد موضع گیری هایی برای از بین بردن نوروز و سایر جشنهای ایرانی بودیم در مبتذل ترین نوع آن مراسم چهارشنبه سوری را به اتش پرستان منسوب نموده اند و آن را ممنوع میدانستند.امروز البته خیالشان از بابت چهارشنبه سوری جمع تر شده.انحرافی که به ان وارد شده و باعث خارج شدن از متن اصلی و آیین های ان شده و به نوعی هرج و مرج و آشوب طلبی از سوی نوجوانان که با درهای بسته ی بی شماری رودر رو هستند و از این طریق خود را نوعا درگیر مبارزه با سیستم یا دستکم مخالفت با ان میدانند همه و همه از آن یک مراسم بسیار سطحی و اشتباه ساخته که میتواند خیلی راحت مورد تکفیر همگان نیز قرار گیرد.به این صورت که خودشان پس از به راه افتادن این ترقه بازی های گوش خراش می آیند و میگویند خلایق چهارشنبه سوری همین است که دیدید.و دو سه تا بی خبر و نادان از همه جا هم گوش کنند و بگویند پس اگر همین است خب تعطیلش کنید.
در اینجا این نکته را هم یادآوری کنم.که الزاما این رفتار نوجوانان و دیگران مورد بحث من نیست ولی خب در صورت وقوع چنین مواردی ما نمیتوانیم آن را رد کنیم.ببین من میگویم برای خر باید طویله درست کرد برای کتابخوان کتابخوانه و سالن مطالعه تازه بالغی هم که پر از شور و مغزش برای هیجان درد میکند خب باید جایی باشد که بدان برسد.عده ای از این افراد سالها بعد به دلمشغولی های دیگری میرسند که خیلی هایشان مثبتند یکی کوه نورد میشود یکی میرود درس میخواند یکی جهانگرد یا استاد کارگر تولیدی...پس این یک دوره ی گذار است و باید باشد و شرایط استفاده ی آن به همه نوع برای همه فراهم شود.و خب عده ای حالتهای هیجانی هیستریک آن دوران را فراوش نمیکنند و شاید به ورطه هایی چون اکستازی غوطه ور شوند.
به هر حال ما پزشک جامعه نیستیم. در یک مملکت سکولار هم نمیتوان جلوی یک چیز را به صرف آن که بد است گرفت چون به هر حال به صورت زیر پوستی هم که شده شاهد رشد و نمای ان خواهیم شد پس چه بهتر که تمام هست و نیستش جلوی چشم خودمان باشد که به وقت واقعه بتوانیم اقدام بکنیم.
ولی برگردیم بر سر بحث خودمان.آری کریسمس در راه است.میدانی؟من خیلی از کریسمس خوشم می آید.بچه که بودم یکی از حسرتهایم همین بود که چرا عید ما کریسمس نیست.دوست داشتم در برف و سرما درخت کاج رنگ رنگ و برق زننده را ببینم و منتظر پاپا نویل بشوم.خوشحالم امروز که ان روزها گذشته و من به ماهیت زیبا و جهان شمول نوروز ناز و دوست داشتنی ی خودمان پی برده ام ولی حالا میگویم کریسمس هم زیباست.و چرا زیبا نباشد وقتی میبینی عده ی زیادی از مردم با شادمانی به انتظار تحویل سال مینشینند و سعی میکنند در سال جدید بهتر از قبل باشند.بله همه ی اینها زیبا ست.حتا وقتی که به این فکر میکنی که به همراه این چند میلیارد نفر که به فرموده ی مسیح یا یکی از حواریون و شاید مرجع تقلیدی در ان شب خاص کباب غاز یا مرغابی یا غیره میل میکنند یک ملیارد نفری هستند که گرسنگی را در تمام ابعادش درک میکنند و باور میکنند.شاید اگر مسیح که امروزه با شواهدی که به دست امده وجود و زندگیش به زیر علامت سوال رفته شخصی حقیقی(و نه مثل حال حقوقی)بود.-حال هر کسی که فقط انسان باشد- می آمد و میگفت:شام کریسمس را بیایید و با بقیه ی مردم این دنیای کوچک تقسیم کنید.آنوقت دنیا کریسمس میشد.
بهت فکر میکنم.

چهارشنبه، دی ۰۲، ۱۳۸۳

-
Every dark time isn't night although each night isn't dark too!

-
She slept and dreamt in own garden has grown wonderful tree and their servant is pouring blood under it.

-
The young man was float in the water with then opens eyes. At first I thought he swam but he had actually died.

-
She usually used her best dishes when she was quests. (I saw her dishes; dirty and beaked.

-
Один Я хотил писать это по-Персидский с Персидскими хорактрами.А здесь эти только хорашо для не всих человеков.не для страны родины и человеков каторых нравится родине что продалжал делат и сичас что говарить:Крамжал!...Жал!!



شنبه، آذر ۲۸، ۱۳۸۳

اشعار نیمه کاره و پراکنده


-
همه درد و همه دشنام
همه ننگ و همه نفرین

-
نه فقط کان مس در ایران است
که ز معدن زمین سرشاری است
درد این مام بی جان است
که امورش به دست بدکاری است

-
برای آزادی:
با وجودی که نیستی به میان
هیچ کس از ما از این جهان نگریخت

-
از روی چه بازی بکردی و بشر را ساختی
آن وقت اموالش به نابازی قماری باختی
آتش دروغ آورد و بادش خشم و طوفان عربده
بنگر چه گرگی را به جان برگان انداختی

-
از خود نوشتن است
شکست را به تیغ مرثیه حربه نکرده ام.

-
و تو از مرزهای توهم به فراتر نمیتوانی رفت.

-
تنها آزاد بودن است و آزاد زیستن.
فازغ ز اصطکاک لغت و قافیه.

-
هزار کوچه ی بیراه جاماندند.
هزار کوچه در راه جا ماندنند.

-
تقتیش که میشوم
چیزی
جر ناگزیر و مثل همیشه نمیتواند بود.

دوشنبه، آذر ۲۳، ۱۳۸۳

همه ی اینها قرار بود داستان بشوند.البته روزی روزگاری.


-
گیج شده بود.یک گیجی مخصوص که انگار اصوات حال و چند لحظه ی بعد{قبل} را با هم میشنید.خواست داد بزند ولی ردپای همه ی فریادها در سرش گم شده بود.

-
درست....بله از همان وقت بود که خودم را از جرگه ی همه ی آدمها و کسانی که با نقابهای رنگارنگ میان مردم جا شده و بر خورده بودند کنار کشیدم.

-
هیچ پنداشته اید چه مصیبتی است تلاش امیدوارانه ی انسان در حالیکه دیگران ایمان به شکست حتمی او دارند و میخواهند یک بار دیگر به او فرصت جبران بدهند.

-
و چند کرکس کثیف و گرسنه اطراف او بال میزدند.

-
و در همه ی آنها تصویر مردی بود که روی نیمکت پارک نشسته بود و یک شیشه جلوی چشمانش نگه داشته بود و به اطراف نگاه میکرد و گاهی می خندید.

پنجشنبه، آذر ۱۹، ۱۳۸۳

اکنون که
شنزارگونه فاجعه ی اختیار را
پاشیده اند.
پاییز انتخاب به لفاف سنتی آویخته است.
نظم زمان عقده ی دیروز حرف را نشخوار کرده است.
آن سان پرنده ناله ی دلدادگی دهد
آن قدر بی صدام که
در گیسوان حرف تو سنجاق نمیشوم.

شایستگی چرای گذشته نیست.
بهار آیینه ی فرداست.
پروانه در میانه ی یک بوم رنگ آشیانه میکند.

اما به رنگ
پنهان بسان کبک از سایه ی عقابی
پنهان پرنده ی دلداده ای.
آسودگی است.
دیروز
امروز
آن گه که جفت سکوت حسرت
بر بستر محرز لبخند آزاد میشود.
با رنگ ها بسیار میتوان نوشت.


تیر 79

چهارشنبه، آذر ۱۸، ۱۳۸۳

عاشقانه



بر سكوي شب نشسته ام
در ساعتهاي بي قراري
در دستانم اين بار چيزي نيست
و فندكم را هم در جيب ندارم
حتا ملوديهاي آسان و سوناتهاي باخ

ببين!دستم را جلو مي آورم تا تكيه گاه سرم بشود
يا اگر شد در آن گم شود.
به اين اميد كه بشنوي
اين بار بشنوي شايد بشنوي
وقتي داري به من فكر نميكني
آهاي!چشمانم وجب به وجب اين تاريكي را گز نميتواند بكند
اما اگر باشي
ميتوانم تا عمق اين سياهچال منفور بروم
اگر دوست داشته باشي برايت يكي از ستاره هاي آن پشت مشتها را هم ميچينم و مي آورم تا باور كني
فقط اگر دستت را بگيرم.
نميدانم آن سوي تاريكي چيست ولي وقتي كه باشي من به ان سوي هيچ چيز فكر نميكنم.
خواهش ميكنم بيا مرا تا عمق تاريكي اين آسمان ببر.

دوشنبه، آذر ۰۹، ۱۳۸۳

در زندگي همانند عقاب باش.بالا بلند و بزرگ پرواز.همچون كلاغ به پستي هاي نزديك زمين تن در مده و راضي مشو ولي هماره به خاطر داشته باش كه تير چون بر بال عقاب نشست لاجرم وي را از اوج زندگانيش با مغز به زمين خواهد كوباند.

یکشنبه، آذر ۰۱، ۱۳۸۳

اگر حرفي در دل داري آن را به زبان بياور.اگر سختي و مشكلي با ان داري باز هم به زبانش بياور.اين سبب ميگردد كه دشواري ي آن بر تو آسان بشود.
فروخوردن حرف بزرگترين خيانت به كسي است كه بايد آن را بشنود.

جمعه، آبان ۲۹، ۱۳۸۳

اگر حرفي در دل داري آن را به زبان بياور.اگر سختي و مشكلي با ان داري باز هم به زبانش بياور.اين سبب ميگردد كه دشواري ي آن بر تو آسان بشود.
فروخوردن حرف بزرگترين خيانت به كسي است كه بايد آن را بشنود.

جمعه، آبان ۲۲، ۱۳۸۳

رفيق بدي نبود.حيف كسي قدرش را ندانست.

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۳

حرفهاي بزرگ از لابه لاي گفتارهاي معمولي روز ساخته ميشوند.

یکشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۳

نا امید




حرف ادما جدايي
خواباشون سياه سفيده
اون همه خاطره هيچه
اين ترانه نا اميده

فاصله قدر کویره
رنگ آبادی ندیده
حرفمون تگرگ و غنچه ست
قصه ي خال و اسيده

توي شهر بيكسيها
توی قلب نا امیدی
با تو خونه ساخته بودم
واسه تو که یک رفیقی

هرم دستای تو خورشید
تو شب سرد زمستون
که تو کرسی ی قدیما
مونده با خاطره مهمون

قسه ی مادربزرگا
قصه ی حرف سلامت
با من اما یه قبیله
فاصله داره کلامت


تو از آسمون رویا
من از آتش زمینم
دست تو حریر خوابه
من پر از تاول و پینم

دوشنبه، مهر ۲۷، ۱۳۸۳

از باغ پاپ لیمویی دزدیدم
پاپ دنبالم کرد
و با چابکی ی که از کهولتش بعید بود
عصای مرصعش را دور سر چرخاند
و به سویم نشانه گرفت.
و به سمتم دوید.
از دیوار باغ بالا رفتم
عصایش را به زمین زد و جست زد بالا
-درست مثل قهرمانان پرش با نیزه-
وقتی که دید دستش به من نمیرسد
نفرینی جانانه کرد
و صلیبی به دورم کشید.

از دیوار پایین پریدم
پایم پیچ مختصری خورد
که دردش در غوزک محبوس شد
سگهای باغ به طرفم هجوم آوردند
و دوره ام کردند:
گویی سربازانی بودند که فرمانده شان مرده بود
و آنها در جدال همیشگی ی دشمن
سعی میکردند روحیه ی خود را تشجیع کنند.
و چشم به کسی داشتند که زود تر از بقیه جان به کف دست مینهد...
و رانهای مرا به دندان میگیرد...

وقتی دوباره چشم گشودم
باغبان پیری با ریش درهم
و نگاه تنفر باری
سعی میکرد سگهای جان بر کف را دور کند.
آخرینشان هنوز داشت ماهیچه ی پشت ساقم را به دندان میکشید.
و دیگری استخوان بیرون زده ی آرنجم را سق میزد.
نگهبان چیزی زمزمه کرد و دور شد.

با آخرین توانی که د وجودم بود
خود را به درب باغ رسانیدم
آنجا نگاههای بی توجهی مرا میپاییدند.
خود را به پشت پرچین های سبر انداختم.
و گریختم.
روسپیان موقوفه ی دیر
به دنبال مادرم رفتند
تا واپسین گروگان دنیا
مگر که قلب پسر را به رحم آورد.
آنها
پیرزن را با بدن چروکیده اش در وسط سالن انداختند.
و جلادی شروع به زدنش کرد.
و از پوست چروکیده اش از محراب آویزان نمودند....

صدای ارگ که روح قدسیان خموش را از دالان های نورگیر به اعماق آسمانهای قبر معراج هدایت میکند
نیایشی دگر به درگاه انر آغازیدن فرمود.
و همگان به ستایش استادند.
و در برابر خالق بی همتایی
که جسم و جان جهان را یگانه آفرید
تعظیم ها نمودند.
و شکر نعمتهایی گذاردند
که ارزانی ی خاک شده بود.
و رمه گان ان بی منتها
بی اجر و منتی
بر آن دست یاز شده بودند.
و سپاس قدرتی نمودند
که اشکهای پیرزنان چروکیده را میشنود
و استغاثه ی بی زبانان را بهتر از خود ایشان میفهمد.
و پیوسته یاد بدنهای لته و استخوانهای بشکسته می باشد.

دوشنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۳

18




نازبو!
چطوری عزیزم!دیگر البته به جوابت عادت کرده ام میدانم که میگوی:بد نیستم تو خوبی؟
هی من هم خوبم امروز رفتم دنبال بلیط همه چیز درست شد و من دارم می آیم.میبینی همه ی آن انتظارهای لعنتی تمام شد.و ما دوباره هم را میبینیم.خب دیگر تو هم باید به تمام قولهایی که دادی وفا کنی.میدانی که کدامها را میگویم.تصمیم دارم اینبار کم برایت بنویسم تا دلت بیشتر تنگ شود و هوس بدجنسی به سرت نزند.کلی حرف باهات دارم و زمانمان هم تقریبا مناسب است پس باید مواظب بود و وقت را از دست نداد.این یک روز باقی مانده هم قول بده دختر خوبی باشی به چیزهای بد فکر نکنی و خودت را اماده ی دیدار دوباره کنی.میدانی که اینجا دلم تو اتظاره/همش بهونه میاره/برای دیدن تو/ازم نشونه میگیره.و باز:
لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام مستم
باز میلرزد دلم دستم
گویی در جهان دیگری هستم
های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ
وای نپریشی صفای زلفکم را دست
وآبرویم را نریزی دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است.
بهت فکر میکنم.

یکشنبه، مهر ۱۹، ۱۳۸۳

17



نازبو!





سلام عزیزم!چطوری؟من خیلی گرفتارم از صبح بیرون بودم بیشتر دنبال کارهای دانشگاه این چند روز وقتی که خانه میرسم دیگر هیچ رمقی برایم باقی نمانده.مرا میبخشی اگر کمتر برایت مینویسم.با این وضعیت دیگر نه فکر کار میکند و نه دست میتواند چیزی بنوسید شاید باید اظهار امیدواری کرد که این شرایط هم مثل دیگر شرایط ناهنجار بگذارد و بگذرد و کارش روی غلتک بیفتد.بگذریم.تو چطوری؟چه خبر؟؟اینجا که خبر خاصی نیست تو در مورد بازی ی ایران-آلمان سوال کرده بودی که ظاهرا ندیده بودی.خب بگذار از اولش برایت بگویم:
از ابتدای صبح به خاطر این بازی نظم شهر بهم خورد ترافیک سنگین سنگین نه وحشتناک حتا در میانه ی بازی هم ادامه داشت من هرچه فکر میکنم نمیتوانم بفهمم دلیل این استقبال چیست؟حالا مگر چه اتفاقی میخواست بیفتد گیرم تیم ملی ده تا گل هم به آلمان میزد ما شیپور برمیداشتیم و تو گوش دنیا جار میزدیم که آره آلمان را لوله کردیم؟از قدیم گفتند هر کی با همقد خودش آلمان هم در بد شرایطی بود شرایط بدی که برایش درست کردیم یا دستکم درست میکردیم.اگر میبرد میگفتیم آلمان خجالت نکشید آمد و ما را برد اگر راست میگوید چرا برزیل را در فینال جام جهانی نبرد چرا زورش را به ضعیف تر از خود نشان میدهد اگر هم میبردیم باز در می آمد که بله آلمان را بردیم.آلمان را سوراخ سوراخ کردیم.حتا نفس بازی ی تدارکاتی هم محل اشکال است ما با چه تیمی بازی میکنیم که هم سطح فوتبال آلمان باشد اگر واقعا به فکر فوتبال بودیم خب تیمهایی بودند که باید میبردیم و نبردیم میشد چین را برد و رفت فینال جام ملتهای آسیا و بعدش رییس محترم فدراسیون نیاید و بگوید مگر دیگر روسای فدراسیون تیم ملی را به جام جهانی برده اند که از من چنین انتظاری دارید؟یادش به خیر آن سالی که تیم بایرمونیخ با تمام مهره هایش مثل فرانتش بکن باور به ایران امد و تیم ملی شش تا گل بهش زد در ان موقع مجید حلوایی ناظم گنجاپور صفر و اگر اشتباه نکنم همایون بهزادی و... گلهای ایران را به ثمر رساندند.
بنابراین باید سر نخ را جای دیگری جستجو کرد.خب دیگر بگذریم به قول معروف:
خامش که بیخودم من ور تو هنر فزایی
قانون بوعلی گو تفسیر بوعلا کن
بهت فکر میکنم.

شنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۳

16



نازبو!



حالت چطور است؟این روزهای آخر احتمالا به کندی خواهند گذشت تا روز موعود فرا برسد.من که خیلی راجع بهش فکر کرده ام اینکه چه کار کنم ولی عزیزم به قول خودت آدم باید در لحظه ی انجام قرار بگیرد آنوقت عکس العمل نشان بدهد چیز مهم این است که برای آن روز خوب بیتابی میکنم.بگذریم بگذار همه چیز خودش جلو بیاید و ما ببینیم در ضیافت این همه لحظه چه دسته گلی به آب خواهیم داد.
از افغانستان خبر میرسد که انتخابات با تحریم و کنار کشیدن تمام نامزدهای انتخاباتی به جز یکی صورت گرفته.آنها این تک نامزد را محکوم کرده اند که در انتخابات فساد یا یک چنین چیزی ایجاد کرده است.فکر نمیکنم نام کسی از آن دیگر نامزدها را بدانیم.میگویم بدانیم چون مطمئنا خود افاغنه از دانستن آن اسامی معذورند حالا چه انتظار بیجایی است اگر قرار باشد بروند و به یک چنین ادمهایی رای هم بدهند.چند نفر مردم افغانستان باسوادند چه مقدار اطلاع رسانی در آنجا صورت میگیرد و دست آخر در کدامین فضا و در چه دوره ای ساکنان این سرزمین بدوی با اصول و مقدمات دموکراسی آشنا شده اند که حالا قرار شده است از طریق یکی از متعالی ترین روشهای موجود یعنی انتخابات Election سرنوشت خود و کشورشان را معلوم کنند.ببین در دنیا حدود صد وچهاده پانزده کشور وجود دارد.از این بین حدود سی چهل امیر نشین شیخ نشین و پادشاه نشین بزن بهادر نشین هست که اصلا نیازی به انتخابات ندارند.صاحب مملکت به عنوان وارث ابدی آن تا آخر عمر سمتی را که به زور پول یا به مدد اعمال نفوذ گروهی فرصت طلب و یا به یاری کودتا بدست آورده حفظ میکند.کمتر از این مقدار کشورهایی هستند که مملکت دست به دست از پدر به پسر میرسد و تا گردن کلفتی از طبقه ی بالا نباشد احتمالا در صورت نبود مردان زنان نیز به میدان می آیند و جریان مافیایی موجود را ادامه میدهند.بعد از اینها کشورهایی هستند که اصلا دولت ندارند یا آنقدر فقیرند که دولت-ولو به ظاهر قدرتمند- به گربه رقصانی میماند که لز سوی شخصیتی دیگر-حتا از سوی دولتی دیگر-به حرکت در می آید و یا بر اثر ضعف این سیستم مرکزی ملوک الطوایفی بر آن حاکم است.پس از این میرسیم به حکومتهایی که با نام کلی ی دموکراسی اداره میشوند و چون یکی از مصادیق حکومت دموکراسی حضور مردم در صحنه ی قدرت است انتخابات نیز به عنوان جز لاینفک این سیستم کشورداری به عرصه پا میگذارد.اما ببشتر از نیم این کشورها عملا در این سیستم نسبتا دموکرات خود الیگارشی و بوروکراسی دارند که عملا برای انجام این فریضه ی مهم از نیروهای حافظ صلح و سازمان ملل کمک میگیرند.حتا در کشور متمدنی چون امریکا کار به دادگاه و رای قانون اساسی میرسد.بنابراین چقدر میتوان به نتیجه ی عادلانه ی شمارش رای امیدوار بود.میان خود این کشورها گروهی هستند که علیرغم پایبندی به اصول این نوع دموکراسی قایل به وجود مقام غیر قابل عزلی در میان هستند.این مقام که عموما به عنوان ارث در خانواده ای-مثل خاندان سلطنتی-دست به دست میشود.دارای ضمانت اجرایی برخورد در برابر نظر جمع نیست اما با اینهمه به عنوان تافته ای جدا بافته پذیرفته شده.این نوع حکومت حالت پیشرفته ی سیستمهای فیودالی-سلطنتی ی قرون وسطا به بعد است که با در نظر گرفتن رای مردم و ارزش قایل شدن حضور انها تغییراتی به خود گرفته است.جالب است که پیشرفته ترین کشورهای دنیا با ثبات ترین انها که بعضا از سرمایه های مالی ی قابل توجهی برخوردارند در این رده قرار میگیرند.انگلستان کشوری که با انقلای صنعتی اروپا را تکان داد سوئد سرزمین ثبات که پس از حدود بیست سال جمعیتش ثابت مانده است.دانمارک قطب دام و لبنیات اروپا فنلاند و نروژ صلح جو ترین کشروهای دنیا همه با این سیستم اداره میشند.هیچ انسان عاقلی نمیتواند به مردم این کشورها اهمیت انتخابات و حکومت دموکرات را یاد آوری کند-منظورم سیستم مملکت داری با نام democratic میباشد-و کسی هم نمیتواند رشد و ثبات –دو عاملی که علت و معلول هم نیز میتواند باشند-این چند کشور را به زیر سوال ببرد.با این تجربه ی چندین ساله شاید بتوان باور کرد حکومتهای سلطنتی انقدرها هم که میگویند بد نیست و با تغییراتی در زیر ساخنتهای ان میتوان به نتایج مطلوبی رسید.
بهت فکر میکنم.

جمعه، مهر ۱۷، ۱۳۸۳

15




نازبو!
خوبی؟سایه ی miss هایت دارد سنگین میشود یاد من هم بکن.البته گفتی دلیلش را ولی خودت میدانی که با آدم زبان نفهمی روبه رو شدی به هر حال من اینجا به تو فکر میکنم و ساعت بیولوژیک بدنم با امواجی که از آن دورها میفرستی تنظیم شده.
امروز جمعه است.متعلق به آقا امام زمان صبح رفتم کلاس.بله رفتم کلاس مجبور شدم از نماز جمعه بزنم و بروم سر کلاس .حالا خودت فکرش را بکن که چه حالی داشتم.این که توی گوشت بپیچد یا ایها الذین امنوا اذا نودی الصلات من یوم الجمعه فاسعوا الی ذکر الله و ذروا البیع ذالکم خیر لکم ان کنتم تعلمون.و انوقت تو داری ترمو دینامیک گوش میکنی.راستی کدامشان بیشتر به ما و به بشر کمک میکنند؟مگر نمیگویند تمام علوم و فنون در این کتاب عزیز نهفته است پس چرا من باید ترمو بخوانم.راستی دیروز بود فکر کنم سر کلاس رآکتور استاد داشت واکنشهای تخمیری را توضیح میداد گفت تخمیر مثل واکنشهای میکروبی انزیمی انوقت کمی مکث کرد و گفت همان که میدانید رو کرد به من یک خنده ای کرد گفت مگه نه؟وقتی شراب درست میکنی...
حالا چرا به من گفت؟مگر فقط من روی پیشانیم داغ دارم.مگر نمیداند که اگر قرار شود که مست گیرند در شهر هر انکه هست باید گیرند تازه من که ساقی نیستم.حالا گیرم باشم اصلا برای چه؟مگر مسلمان نیستیم؟؟آخر برای چی؟مگر این چیزهایی که به ما گفتند دروغ است.مگر نه اینکه باید پنجاه هزار سال کفن به دوش و پا برهنه بایستیم توی صف تا به حسابهایمان رسیدگی شود.آنهم چطوری؟زیر آفتابی که مثل تشت خون است و زمین هم عینهو مس گداخته.تافته.انوقت بیاییم دستی دستی با دست خود معصیت آخرت را بخریم؟آنهم برای جیفه ی مختصر دنیا؟مگر چقدر اثر دارد؟یک دو ساعت سرگرمی به ما که دیگر مستی نمی رسد.خیلی هم که اصرار کنی میشود چهارساعت به همراه تگری.ما که اینهمه صبر کردیم اینهم روش.مگر چقدر دیگر مانده عوضش میرویم بهشت میگویند آنجا جویهای زیادی رد میشود که توی یکیش مثلا معجون است آن یکی شیرموز آن یکی نوشابه یکی هم هست که شراب دارد انهم چه شرابی بهتر از مال خود شامپانی بگیر تر از ویسکی های فرد اعلا اسکاتلند چه میدانم شاید توی یک جوب هم آب جوی بهتر از روسی باشد.حتما هست در این وعده ها که خلل وجود ندارد.یکی میگفت تا گلی مثل خدا هست چرا نگاه به بنده اش کرد؟گفتم خب بنده را ببین تا زیبایی حق توی دلت بنشیند گفت بنده ی نامحرم زیبایی نامحرم همش ارزانی ی آنکه دنیا را میخواهد.راست میگوید بنده ی خدا.حرف حساب میزند که میگوید ما که چند سال صبر کردیم بقیه هم روش عوضش میرویم بهشت آنجا حوریه میدهند که بیا و ببین.شاید مثل Madonna یا Pamela Anderson باشند.شاید چیست؟حتما اصلا حتما چی؟حتما از اینها خوشگل تر و رو فرم ترند.بله؟بله.
دیگر چی می ماند؟چند تا حرف مفت.که مثلا یکی بگوید بگوید؟نه حرف مفت بزند که خب بندگان خدا! همه ی اینکارهایی که تو بهشت میکنید همین ممنوعیات اینجاست خب چرا سیلی نقد را نمیگیرید تا مشغول الذمه ی فاتحه ی حلوای نسیه نشوید؟ یا اینکه بگوید.نه ببخشید حرف مفت بزند که چشم و گوش از حرامیات میبندید که بروید یک جایی و با خیال راحت فعل حرام بکنید.خب حرف است.همش حرف است.میدانی که مایه ی حرف باد هواست.بگذار بزنند.نمیدانند.آن ها هیچ چیز نمیدانند.نمیدانند که وقتی من به سیاه مستی بیفتم و تو نباشی دیگر هیچ چیز نه این جا نه هیچ جای دیگر دلخوشکنک نیست.نمیدانند که قصر حور و خلوت جنان همه در برابر خواستن تو لعبته ای بیشتر نیست.
فردا شنبه است.عید جهودها.
بهت فکر میکنم.

پنجشنبه، مهر ۱۶، ۱۳۸۳

14




نازبو!
سلام!حالت چطور است؟همان جوری که گفتم این جا سعی میکنم یک چیزهایی را که باید از نو شروع کنم خب امروز هم یک کارهایی شد بد نبود به هر حال امیدوارم کارها روی غلتک بیفتد.تو چطوری؟از کابوسهایت چه خبر؟؟نمیدانم راست میگویی که رفتند پی کارشان یا نمیخواهی دوباره بحث و جدل راه بیندازی.به هر حال بازهم امیدوارم که همه ی کارها به خوبی و خوشی راست شود البته این دست خودمان است و من منتظرم که آن روز خیلی زود از راه برسد..ببینم تو تا به حال فکر کرده ای که چقدر وقت و زمان برای این مردم مهم است؟نمیدانم بهت گفتم یا نه ولی به نظر من بی ارزش ترین چیز در این مملکت وقت است.این وقت است که اگر از هر چیزی نتوانیم بزنیم میتوانیم خوب میتوانیم از روی آن جبران کنیم.در کلاس یک خانمی می آید که سال 73 از شریف فارغ التعحصیل شده جالب نیست؟ بعد از ده سال.و در این مدت هم هیچ کاری نمیکرده.یا یک دختر دیگری که سال هفتاد و پنج فارغ التحصیل شده.این یکی چطور است؟هشت سال پیش.و در این مدت بیکار بوده.استاد میگفت تمام فارغ التحصیلان هفتاد و پنج جذب نارگان شدند تو هم شاغلی؟دخترک خیلی ساده گفت نه کار نمیکردم من.یعنی هشت سال تمام به شغل شریف خانه داری مشغول بوده.میگویم شریف ولی خب برای این کار دیگر چه احتیاجی بوده که چهار سال با اعمال شاقه برود دانشگاه همینطوری هم بیکار میشود بود.چیز دیگری که هست این است که من اینطوری فکر میکنم و فکر هم نمیکنم بی ربط باشد که کسی میرود دنبال مدارج بالاتر علمی که خیری یک خیری از پایین ترش دیده باشد.مثلا من میگویم با لیسانس شاغل شدم ماهی سیصد هزار تومن هم مواجب میگیرم ولی همکار ارشد من دارد ماهی هفتصد و پنجاه تومن میگیرد پس من باید خیلی نادان باشم که در یک چنین وضعی به خودم تکان ندهم و نروم بالاتر ولی حالا که تالون تالون آنهم اینطوری و به این صورت است دیگر چه فرقی دارد.مگر برای یک کسی که خب میگوید دستکم شغل دارم هر چقدر هم مواجبش پایین باشد ولی آخر یک آدم بیکار... .بگیریم مدرکش برود بالاتر اینطوری فقط بارش زیاد میشود.طاهره تعریف میکرد که درآلمان وقتی دنبال کار میرود-هنوز که هنوز است بیکار مانده و از آن دکانک کوچک ارتزاق میکند-نمیگوید که دکتر ست.حتا نمیگوید که فوق لیسانس دارم چون سخت تر قبولش میکنند.میدانی که چرا؟ چون مجبورند حقوق بیشتری بدهند.اما اینجا که قانونش با همه جا فرق میکند.از تحصیل گرفته تا کاریابی و غیره اگرچه در عین تمام این تفاوتها همه از یک قاعده ی کلی پیروی میکنند:بازار دنیا اشیاع شده.دنیا در حال انفجار است.همه چیز دارد ته میکشد.
و البته به ما که رسیده همه ی این چیزها تمام شده اند و تازه بهمان گوشزد هم میکنند که برای نسل بعد هم بیاییم و یک چیزهایی بگذاریم.کسی نمیگوید برای ما چی گذاشته اند.من دوران معاصر را عصر فینال میدانم.چه معتقدم پس از این بازی باید از اول شروع شود.بعد از ان که همه چیز تمام شد.عزیزم این نظر من است ما در دوره ی فقر به سر میبریم پس باید تا انجا که میشود گشاده دستی به خرج داد تا اقلا احساس بلند همتی از دست نرود بله من و تو چون:
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
سایه!ز آتشکده ی ماست فروغ مه و مهر
وه از این اتش روشن که به جان من و توست.
بهت فکر میکنم.

چهارشنبه، مهر ۱۵، ۱۳۸۳

13




نازبو!
حالت چطور است؟اینجا سعی دارم همه چیز را به یک روال مناسب بیاورم.این کار فردا هم ادامه خواهد داشت و اگر چند اشتباه زاید را حذف کنم میتوانم بگویم همه چیز درست شده است.بگذریم این که میگویند:
هست اندر صورت هر نکته ای
تیزبینان را زمعنی حصه ای
سخن گزافی نیست.اینجا یک نفر را از کار برکنار کرده اند آنوقت آقا بالا سرش که دیده حنای او هیچ رنگی ندارد برش داشته و گذاشتتش به عنوان مشاور خودش.این نقل و انتقالات هیچ معنا و مفهوم دیگری ندارد به جز یک ایزولاسیون سیاسی.این همان جریانی است که در این پنجاه ساله ی اخیر در تمام شوون سیاسی از احزاب گرفته تا حکومتهای سرکار بدان پایبند بودند.نمونه های کثیف و گمراه کننده ی آن را بیشتر در احزاب سیاسی ی سر کار در این نیم قرن شاهد هستیم.بدترین اینها حزب توده است.نخستین حزب خروجی از شوروی ی کمونیست در همسایه ی ناآگاه و غافل از دنیای جنوبی ی خود از سوی کشوری که مرامنامه اش مذهب را قویا نفی میکند وارد عمل میشود پست ترین انسانهای دنیا با نام عمومی ستون پنجم در ارتش در خدمت این حزب منفور درمی آیند بد سگال ترینشان چون خسرو روزبه به دلاور و قهرمان تغییر نام می یابند و از همه بدتر وقتی است که از آنها عملا به عنوان چماق دار و عمله و اکله ی مورد نیاز در جریان کودتای بیست و هشت مرداد استفاده میشود.میدانی که این کودتا اولین و احتمالا تنها کودتایی بود که سه قدرت دنیا با هم و در کنار هم ان را به جلو پیش بردند نقشه ی عملیات چکمه توسط سیا فراهم شد انگلیس توسط قوای جاسوس خود و به کمک کاشانی به دولت نفوذ کرد و از طریق همین نیروها افکاری را تزریق کرد که باعث متلاشی شدن از درون بشود و شوروی هم حزب نوکرماب خود را به عنوان چاقوکش و حاضر در صحنه به کودتا گسیل کرد.با اینکه انگلیس از طریق روحانیت خیلی راحتتر میتوانست اراذل و اوباشی چون طیب را به صحنه بکشاند ولی باز این مسوولیت خطیر به گردن حزب توده افتاد.اعدامهای متوالی ی افسران خودفروخته در دهه ی سی(خصوصا اواسط آن)نه تنها سر و صدای زیادی به پا نکرد بل که در کمال آرامش و در مقام یک تصفیه ی مورد نیاز در ارتش انجام شد به طوری که از آن وطن فروشان و جاسوسان که اربابشان نیز دیری است به زباله دانی ی تاریخ پناهنده شده تنها ترانه ی مراببوس یادگاری مانده که جوانان دوره ی دلکش و مرضیه با آن برقصند.
این حزب پس از کودتا و تصفیه ها به ورطه ی نابودی رفت و عملا جز در آلبوم خاطرات پیرمردهای دهه ی پنجاه در جای دیگری یافت می نمیشد.تا کم کمک در کنار دیگر احزاب وارداتی از شوروی جان گرفت و سعی کرد بدنامی های گذشته را افتخار و خیانتها را فداکاری جلوه دهد.اما نقطه ی پوست اندازی ی مجدد حزب توده بعد از انقلاب بود در بحبوحه ی تعطیلی و دستگیری ی سایر احزاب این یکی به عنوان مباشر و راهنما در امر معرفی ی چهره های مخالف پا به عرصه گذاشت.اعوان و انصار آن آنقدر خانه لو دادند و آنقدر آدم فروختند که عرصه خالی شد و چون قصه به اینجا رسید اینبار نوبت خود آنها شد که یک به یک بروند.
حزب دیگری که به بیراهه رفت و اصلا از اول خشت خود کج گذاشت نهضت آزادی بود.تلفیق های نابه جای سوسیالیسم و مذهب و ادغام ان با باورهای ملی چنان ملغمه ای ساخت که محصول آن کلمات بی سرو تهی چون مردم سالاری ی دینی بود.دین مجموعه ای از دستورات جبری است که اطاعت بی چون و چرای آن سعادت اخروی ی بشر را تضمین میکند حالا شما بیا و برای دستور لزوم گذاشتن پای راست در مبال شرح علمی بدهید قطعا به قدر پول سیاهی این شرحیات و توصیفات نمی ارزند.چون مجبورید از انها تعریف کنید و صحیح جلوه شان بدهید یعنی اینکه بگویید دین دارای توجیه علمی نیز هست در حالیکه اصلا نیازی به توجیه علمی ندارد چون اگر هم توجیه نداشته باشد یک انسان معتقد به قرآن موظف به اجرای یکایک دستورات دینی و مذهبی هست تا به بهشت برود اگر هم بگویید این دستورات با عقل سازگار نیست پس وارد حوزه ی دیگری شده اید که در فقه اسلامی ارتداد نام دارد.بنابر این دو شاخه پیش روی انسان است قبول این دستورات دینی و یا عدم قبول آنها که پذیرش هر یک خود بابی در برابر بشر مبگشاید میبینی که اندیشه در حیطه ی تایید مذهب راه به جایی نمیبرد .حالا یک عده نشسته اند و میخواهند این دو را با هم یکی بکنند و نتیجه اش میشود نهضت آزادی که نوعا به اسلام روشنفکری نیز میرسد.این روشنفکران اسلامی همانهایی بودند که بعدها به خاطر بوی گند عرق و ته ریش همیشگیشان مردم ازشان فراری شدند.و تجربه ی چندین ساله ی خود را رسما به گور بردند.خیانتکار ترین این حزب پدر و پسر معروف بودند.و شگفتا که بار دیگر ثابت شد که ملا شدن چه آسان است و آدم شدن چقدر مشکل که مردی با تحصیلات عالیه ی دانشگاهی بین اندیشه های مذهبی ی خانواده و رنگ و لعاب تجدد بیرون به چنان دو راهی بماند که تمایلات دو شخصیتی شدن را در یک حالت از خود بروز دهد.جز اینها یکیشان در پست دادستان انقلاب حکم اعدام صادر کرد و سپس به امریکا فرار کرد.آن دیگری نیز به ریاست دانشگاه آزاد رسیده و این است سرنوشت های مختلف شاگردان یک حزب.
اما پر زرق و برق ترین حزب موجود در ایران طی دهه ی پنجاه حزب چریکهای فدایی ی خلق است. سرودهای تهییج کننده که جوانان ساده لوح را به مسلخ میبرد.شعارها مرامنمامه های ترجمه شده از روی بولتن های روسی چشم دوختن به دنیای رویایی که شوروی پیش روی مردم دنیا و از پشت پرده ی آهنین کشیده بود و از همه مهمتر ناآگاهی ی جوانانی که ندانسته و ندیده به جوخه ی مسلسل چشم میدوختند مجموعه ای از دردناک ترین تراژدی ی حزب بازی ی سیاسی در سراسر دنیا را پدید آورد.پسری که از پرت افتاده ترین روستای ایران برای تحصیل به دانشگاه تهران میرود با کمک هزینه ی دانشگاه زندگی ی خوبی درست میکند حتا به خانواده ی فقیرش نیز کمک میکند شبها با دوستانش بیرون میرود استیک میخورد و در بحثهای روشنفکری ی آنها شرکت میکند از آنها کنابهای مارکس و انگلس را میگیرد پس از یک مدت کوتاهی دچار گم کردن شخصیت میشود ممکن است فراموش کند که بوده و اینطوری است که به خود حق اظهار نظر میدهد و چون تنها فاکت از رفیق لنین برایش اورده اند پس ناخوداگاه میشود بلندگوی او.جالب اینکه خود را بزرگترین تیوریسین دنیا یا دستکم ایران میداند و از این هم جالب تر دیگر هیچ نیازی به بررسی ی تاریخ کشور خود آسیب شناسی ی حرکات مردم و جز اینها نمیبیند و این یک قطره چون به دریای همفکران خود میپیوندد اقیانوسی میسازد به عمق یک وجب.
بگذار حرفم را یک بار دیگر به نحوی دیگر بزنم:هرگز نمیشود از روی دست دیگران خصوصا انقلابات و حرکات دیگر کشورها برای یک ملتی نسخه صادر کرد و انتظار بهبودی نیز داشت.تاریخ تکرار میشود اما موقعیت مکانی و زمانی ی دو رویداد ان طبعا شکل هم نیست پس حرکتی که جایی یک جور جواب داده بسیار مبرهن است که در جای دیگر جواب دیگری بدهد منتها این سعادت برای اهالی ی تحقیق هست که آسیب ها را بشناسند و بر اساس نیازهای موجود حرکات را طراحی کنند و این دقیقا نقطه ی ضعف تمام حرکات با اهمیت حداقل یک قرن اخیر در ایران است.
از اینکه بگذریم به مجاهدین میرسید.مجاهدین گور خود را با پناهندگی به عراق در بحبوحه ی شرایط وحشتناک جنگ و سپس دریوزگی و گدایی دشمن در غالب حرکات کوچک مرزی کند.با این حال عملیات مرصاد نه تنها یک فاجعه که یک پیروزی برای مردم بی نیاز از منجی و نه یک فاجعه برای آنها که عاملی برای کاهش بار گناهانشان به حساب می آید.من تازه جزییات این مسئله را نه از دیدگاه درون سازمانی که در رویارویی با مردمی بررسی میکنم که خود انها داعیه ی نوکری و خدمتگزاریشان را داشتند.تمایلات بیمارگونه و سادیسمی گردانندگان اول سازمان تصفیه های گاه به گاه و سرکوب مخالفان و پایمال کردن ساده ترین اصول اخلاقی و تازه نه انسانی چون ازدواج و طلاق و بالا پریدن و پشت پا به دیگری زدن به کمک آن همه و همه در پرونده ی دیوانه ای که خود را چریک-چریم مثل چه گوارا- میداند انوقت خضاب به بروت میگیرد ادله ای ست که هر کس خود میتواند سرنوش محتوم انها را چه در زمان حیات و چه امروز که در یک کما ابدی فرو رفته اند پیش بینی نماید.
میتوان بازهم داد سخن گفت ولی فکر میکنم به قدر کافی سرت را برده باشم تازه اگر به اینجاها رسیده باشی و همان اول کار نرفته باشی اما بگذار فقط یک چیز بگویم.حزب بازی و جریانات جانبی ی آن همه و همه نیازمند یک زیر ساخت اساسی هستند پشت یک دموکراسی ی ساده تجربه ی دویست سال جنگ و خون و خونریزی و انکیزیسیون و کتاب سوزان و دنده های خرد شده قرار دارد.با ده سال وقت میتوان به تکنولوژی ی روز دنیا رسید.در پنج سال میتوان متبحر ترین مهندس ها را تربیت نمود پس از پانزده سال میشود دانش پزشکی را خودکفا نمود ولی برای رسید به دموکراسی تازه اگر در راه باشیم تازه اگر بیراهه ها را بشناسیم تازه اگر به روش به کاربده اعتماد داشته باشیم به ابتدای راه خواهیم رسید.بله جوانان دیروز از پرت افتاده ترین آبادی های کشور آمدند و به دموکراسی ی فرانسه و سوییس و اتریش و کشورهای اسکاندیناوی رسیدند شدند و این تمام دردسرهای ماست.
بهت فکر میکنم.

سه‌شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۳

12




نازبو!
کاش نره پیشم بمونه
سر روشونه هام بذاره
گل کنه مثله یه خنده
مثه گنجیشکا بخونه

خواستنش خونه رو آبه
بودنش اما سرابه
خواب بی اون مثه مرگه
دیدنش تعبیر خوابه

اسم اعظم تو صداشه
آسمون شب چشاشه
یکی بود یکی نبوده
یه بغل قصه باهاشه

شاید از جهان دیگه ست
یا که از تبار نوره
واسه این جاده ی خاموش
مژده دار یک عبوره

با من اما یه قبیله
انتظار و انتظاره
توی چشماش مث رازه
که اونم از این تباره



بهت فکر میکنم.

دوشنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۳

11



نازبو!
یکی از درسهایم را حذف کرده اند.هیچ کسی هم نبود تا کاری انجام دهد من هم راه گرفتم امدم خانه.به راستی این بروکراسی ی موجود در زندگی ی ما خودش در نهایت نظم و دیسیپلین میباشد که دقیقا هر چیزش در جای خود قرار گرفته و دارد.به طوری که یک مقام دون پایه خیلی راحت میتواند تیغ شخص ارشدش را کند نماید.به نظر من فلسقه ی حیات ساخت ما هم نوعا از این نظام بروکراتیک برخوردار است.این سوال میتواند به ذهن هر کسی خطور کند که چرا خدا اگر میخواست با مردم صحبت کند مستقیما جلو نیامد و یک عده را واسطه قرار داد که این واسطه ها خود به نوبه ی خود بعضا واسطه سازی کنند مثل داستان انتخاب قاضی توسط موسا.بگذریم امروز دارای نوعی استرس بودم خصوصا این اواخر شب بیشتر هم شده نمیدانم به چه فکری افتادم.در هر حال عوامل تنش زا هم زیاد در اطراف هستند من نمیخواهم سر صحبت در موردشان را باز کنم بگذاریم اقلا وقتی هم را دیدیم.فکر میکنم که امروز هیچ کار مثبتی انجام ندادم ولی خود را دارم برای کارهای بزرگ اماده میکنم.به هر حال هر کاری از یک جایی جرقه میخورد میفهمی که منظورم چیست من هم آغاز کردم.تا به حال به کسانی فکر کرده ای که در عمرشان به هیچ یک از آرزوهایشان نرسیده اند؟نمیدانم به راستی میشود از روی قیافه ی آدمها به کنه حقیقی شان پی برد یا خیر.ولی پاری وقتها آدم میتواند به یک چهره بند کند و بگوید این بابا به هیچ کدام از آرزوهای عمرش نرسیده.اما به راستی ملاک انتخاب آرزوها و رسیدن به آنها چیست؟امروز صبح در تاکسی یک مردی کنار من نشسته بود.موهای کم سرش پر از شوره و پوسته بود تمام سر طاسش هم پوسته پوسته بود و دستها و گردنش پر از زگیل ولی وقتی که خوب به هیبت مشمئز کننده اش نگاه کردم باز نتوانستم دلیلی بیابم که این مرد با این ظاهر مهوع یک آرزو به دل است تازه بر عکس احساس میکردم به آرزوهای ولو کوچک خودش هم رسیده پس آدمهای آرزو به دل الزاما ظاهر نزار و بد جوری که توی ذوق بزند ندارند تازه برعکس من اعتقاد دارم که این قشر به ظاهرشان خیلی هم-شاید زیاده از حد-میرسند.میتواند مردی باشد که هر روز صبح دوش میگیرد صورتش را اصلاح میکند-به رسم روشنفکران سابق-کیفش را بر میدارد و میرود به محل کار.این آدمها را میتوان اینطور ارزیابی کرد که آن ناکامی ی موجود در اعماقشان را با یک نقاب خوش آب و رنگ پنهان میکنند.ولی من نظر دیگری دارم میگویم که این یک استراتژی است تا خود را با بقیه ی مردم متمایز کنند.من خودم ادمها تر تمیزی زیادی را دیده ام که خود کشی کرده اند شابد بتوان نتیجه گیری کرد که امار مردان خوش تیپ و اتو کشیده ای که دست به خودکشی میزنند خیلی بیشتر از انهایی است که به ظاهر خود اهمیت چندانی نمیدهند.نوعی دیگر از شخصیتهای آرزو به دل البته در مردان و آنهم بیشتر در ایران آنهایی هستند که کوسه می باشند.من نمیدانم چه رازی در این چند موی زنخ نهفته است که نبود یا کمبودش میتواند اینهمه اخلال در شخصیت و منش زندگی ی آدمیزاد ایجاد کند.معلم های امور تربیتی پرورشی دینی قران معارف احکام و......که من همیشه در دوران تحصیلم از انها متنفر بودم همگی کوسه بودند و من به یاد ندارم که آنها هیچ هنر دیگری جز درست ادا کردن مخرج صاد و رعایت قوانین ادغام و ابدال و احتمالا پیاده کردن همان لاس خشکه های مختصر که در دوران تحصیل بزرگان کلاس با آنها اجرا میکردند با بچه های معلوم الحال کلاس توانایی ی دیگری داشته باشند.جدای از اینهمه بوی گلاب یا عطر مشهد شان که به طرز عمیقی با بوی پای نمازخانه ها همراه بود عجین شده بود یک شخصیت منحصر به فردی میساخت که میان همه ی انها مشترک بود.چند سال پیش وقتی برای گرفتن نمره از استادی به نمازخانه ی علم و صنعت رفتم انتظار این نوستالژی را داشتم.
از این چیزها بگذریم پیش مسعود بودم یک اجرایی از Adelita کرد.خوب بود.من همیشه به کارگیری حس و تفکر را در کارهای مسعود تحسین کرده ام به نظرم او بهترین کلاسیک کار حال حاضر در ایران است.میگویم در ایران یعنی جدای از لیلی افشار یا بقراط صادقان.بعد هم به من گفت چیزی بزن من Lagrima را زدم یک جایی از قسمت دوم بود که اصلا اشتباه زدم یک ساخته ی دیگر که من عجیب به کارش بردم فقط یک بار و وقتی خواست دوباره تکرار کنم درستش را زدم خیلی جالب بود خانه که آمدم کلی رویش فکر کردم تا به یادم بیاید چی بوده یک چیزی مشابه ان زدم.دوست دارم راجه بهش فکر کنم.صحبتهایی هم راجع به سیر موسیقی ی کلاسیک در ایران داشتیم دوست دارم دراین باره هم بنویسم باشد در فرصتی مناسب تا به دقت بدان بپردازم.
کاش تو هم با شیما و مریم بیرون میرفتی اینطوری هوایت هم عوض میشد خوشحالم که فکرهای بد را رها کردی امروز خوب صحبت کردی مدتی بود که من حرف میزدم ولی امروز نوبت تو بود.مواظب خودت باش miss یادت نرود.به چیزهای خوب فکر کن.
بهت فکر میکنم.

یکشنبه، مهر ۱۲، ۱۳۸۳

10




نازبو!
از امروز تصمیم گرفتم دوباره همه چیز را شروع کنم.کتابها را از میان کاغذ پاره های میزم برداشتم باز کردم انصافا چند صفحه ای هم خواندم خب به نظرم برای روز اول پربدک نبود.موزیک هم گوش کردم مثل عادت چند وقت پیشم که مرتب بود.حالا می ماند یک وقتی برای نوشتن که امیدوارم خودش یک جایی این میان برای خودش باز کند.امیدوارم کارهای تو هم رو به راه شود.این چیزها را اینجا ازت سوال میکنم چون میدانم در آن فرصت کوتاه مکالمه هیچ معلوم نیست چی به چی میشود و طبیعتا این چیزها از قلم می افتند...من این جا دارم به تو فکر میکنم به نظرم پاییز امسال غم انگیز تر از سالهای پیش است چون من مدام یک فکرهای بیخودی به سرم میزند به خصوص وقتی که هوا تاریک میشود یعنی وقتی که میرود رو به خاموشی شاید بتوان گفت غروبهای اینجا خیلی دلتنگ است حالا نمیدانم اوضاع غروبهای ان دیار یار به چه حالی است یادت باشد برایم تعریف کنی.در این دلتنگی آباد دو تا از هنگهای شادمهر را شنیدم کارهای قشنگی است یکی آن که میگوید:
چند روزه دل دیوونه
میگیره همش بهونه وای
آتیشم میزنه هر شب
جای خالیت توی خونه
دل من هوا تو داره
دیگه طاقت نمیاره
و آن یکی هم این:
اشک من پیرهنتو تر کرده
همه جا عطر تو پیچیده ولی
دل دیگه غربتو باور کرده
مثل اون پرنده ی شکسته بال...
تصمیم دارم آکوردهایش را برای گیتار در بیاورم.
عزیزم تو به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد نکنی هر چیز اراجیفی که توی فال درآمد که نباید تو را ناراحت کند و به فکرهای بیخود ببرد.اینجا همه چیز امن و امان است و ان پیشگویی ی مسخره هم به هچ وجه واقعیت ندارد.اما راجع به سوالی که کرده بودی خب راستش را بخواهی من به فال اعتقاد دارم.بله این درست است بنابراین اگر چنین چیزی در بیاید خب باید دید چه کار میکنم موقعیت عجیبی است و تو بین ان چه به ظاهر اتفاق افتاده و ان چه که ذاتا بدان باور داری بر سر یک دو راهی مانده ای.اینها موقعیتهای گذرایی هستند که در اصل استدال مدارک را به سخره میگیرند و آن لحظه هم اگر از کنار یک چنین مسئله ای بگذری پس از یک مدت معین به این نتیجه خواهی رسید که روی چه دیواری یادگاری نوشتی.بنابراین اگر واقعا منطقی فکر کنی میبینی فقط به چیزی میشود باور کرد که خودت با چشم میبینی.و این تنها معنای صحیح ایمان است.البته منظور من از چشم همین دو دیده ای که همه دارند نیست بل که همان دریافت آنالیز و تصمیم گیری است که در انسان موجود است و مثلا یک گاو از ان محروم است.لذا میبینی که لفظ ایمان هم به زیر هاله ای از ابهام فرو میرود.بله ایمان همان باور یا یقین محکم است.که برای رسیدن به ان یا باید در خود موضوع یعنی بطن ان قرار داشت یا بتوان به نوعی آن سوی وقایع را دید.یعنی به کنه مطالب به صورت صریح و جدا از هرگونه سایه و رنگ دست یافت.ببین مثلا من می آیم و به تو میگویم پشت این دیوار اتاق خوابگاه شما یک اسفنکس نگهداری میشود.تو حق داری که به شهادت من شک کنی همین حق شک کردن تو کل حقانیت سخن مرا زیر سوال خواهد برد چون کافی است فقط یک نفر از این حق طبیعی ی خود استفاده کند پس من به عنوان یک پیام اور دارای صلاحیت جلب ایمان تو نیستم.اما در حالت دیگر یعنی اینکه خودت در بطن موضوع باشی این جوری است که بلند شوی و بروی و اسفنکس را شخصا مشاهده کنی.در این حالت به عنوان یک پیام اور وضعی شبیه من پیدا میکنی که نمیشود به حرفت اعتماد کرد.ولی در عین حال خودت شخصا به یک درک عمیق یا همان ایمان رسیدی. ولی بگذار یک چیزی بگویم مگر میتوان هر کسی را راه انداخت تا برود و به طور اختصاصی و انفرادی به یک ایمان یعنی یک ایمان شخصی برسد.مضاف بر اینکه انسان برای آغاز یک چنین حرکتی نیازمند رسیدن به حدی کافی از شعور هست که خود مزید بر علت میشود.منظورم از شعور یک نوی آگاهی ی دکارتی است. حالا اگر این اسفنکس در جایی باشد که تو خودت نتوانی بروی و ان را مشاهده کنی بگو ببینم تکلیف چیست؟فکر میکنم متوجه منظورم شدی.میخواهم بگویم ما در امور ناشناخته ی زندگی و فلسفه ی این حیات در وضعی قرار داریم که نمیتوانیم به حرف کسی اعتماد کنیم و از این گذشته هیچ وسیله ای برای درک شخصی ی ان نداریم.اینها دیگر همان نتایجی است که خیام هزار سال پیش گرفته و چیز خارق العاده ای هم نیست هر نوع بشری با اندکی تعقل شخصا به ان میرسد.اندیشه تنها معیاری است که هرگز خیانت نمیکند دروغ نمیگوید فریب نمیدهد و سایه ی حقایق را دید میزند.
پس میبینی که آدم نمیتواند به چیزی ایمان داشته باشد مگر این که بار معنایی ایمان را تا حدی کاهش دهیم که تنها هم سنگ نوعی باور یا همان یقین بشود.
مواظب خودت باش راست گفته آن فال که دلم برایت تنگ شده و خیلی دوستت دارم همیشه چیزهای خوب را بگیر به آنها فکر کن و نیروهایت را برای دریافت هر چه بیشتر انها تقویت کن اما افکار پوچ و سمی را بریز دور.بله عزیزم همین کار را بکن.
دوستت دارم.
بهت فکر میکنم.

شنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۳

9


نازبو!




روز خوبی نبود امروز.از صبح دلم گرفته بود.به خصوص وقتی آسمان پاییز را دیدم من همیشه از پاییز خوشم می آمد ولی اینبار خیلی احساس دلتنگی میکنم نمیدانم دلیلش دقیقا چیست هر چی فکر میکنم شاید یک سری زخمهای قدیمی باشند که تازه سر باز کرده اند باز به چیزی نمیرسم.فقط باید ازت تشکر کنم که اقلا miss انداختی و بعدش زنگ زدی....
بوی پاییز که میپیچد من دوست دارم راه بیفتم و بروم.مهم نیست کجا ولی راه میروم من خیلی از سنگفرشهای پاییز را گز کرده ام و جاده های زیادی مسافری را دیده اند که در بحبوحه ی برگ ریزان دارد راه میرود.میبینی اینبار هم تنها باید این کار را بکنم چون تو کنارم نیستی.میدانی تنهایی خاصیتی نیست که تنها با صفت فردیت قابل اندازه گیری باشد این خصلتی است که زمان و مکان و روحیات هم در ان دخیل هستند.و من امروز به شدت احساس تنهایی کردم.راستش از تو چه پنهان سیگار هم کشیدم.با پاییز میروم به گذشته های دور به روزهای مدرسه. دبستان معلم و تاریکای عصر که زنگ خانه را میزدند به یاد آن روزها که تا خانه میلرزیدم سردم میشود به یاد کتک هایی که ظهرش از ناظم سر صف به خاطر بی انظباطی خورده بودم احساس درد در پس گردنم می پیچد انگشتانم از سوزش مدادهایی که معلم ها به خاطر ننوشتن جریمه های علوم و جغرافی لایشان میگذاتند از کار می افتد میبینی من خیلی از این خاطره ها دارم ولی خاطره نیستند روزی روزگاری یک نفر تمام آن نقشها را بازی کرده شاید برای همین هم هست که نمیتوانم بنویسمشان چون بازنویسی ی هر حیاتی نه تنها اثر به درد خوری نیست بل که کیفیت همان حیات را هم به مسخره میگیرد.
من همیشه دوست دارم صدای پای برگهای زرد را زیر پا بشنوم دوست دارم که راه بروم توی پارک وقتی پاییز میشود اگر بودی برایت کلی حرف میزدم ولی انگار این از شانس من است که در این میانه تنها ماندم و دستم از تو کوتاه است.راستش خیلی دوست داشتم یک خانه ی قدیمی داشتم که سالها هیچ کس در آن زندگی نمیکرد حیاتش پر از برگهای زرد و نانجی و قرمز بود و حوضش از زور جلبک و لجن سیاه شده بود تمام لامپهای ایوان و مهتابیش هم یا شکسته بود یا برق نداشت درها همه بسته و هیچ چیز از داخل خانه پیدا نبود میدانی از کدام خانه ها را میگویم؟آن ها که یک حیاط بزرگ دارند با یک حوض گرد وسطش بعد چند تا پله به طرف ایوان و بعد دربهای شیشه ای ی بزرگ برای ورود به خانه اگر راستش را بخواهی من این صحنه را خواب دیده ام بهت بگویم شاید پانزده شانزده سال پیش اما هیچ از خاطره ام پاک نشده احساس عجیبی بود من تک و تنها توی حیاط بودم.خیلی دوست دارم ساعتها در چنین جایی بنشینم و فکر کنم.
میدانی خاصیت عشق چیست؟به آدم نیرویی میدهد که بین بدبختی و سعادت کله ملق بزند....من دقیقه هایی را باور دارم که به خاطر آمدن تو تمام حیاط را آب و جارو میکنم.و ایوان را چراغانی خواهم کرد.
بهت فکر میکنم.

جمعه، مهر ۱۰، ۱۳۸۳

8




نازبو!
مهمانی بد نبود.جایت خالی.من بیشتر از هر کاری نوشیدم گفتم که میخواهم به یاد تو به سلامتی ی تو حسابی مست کنم.وقتی هم باهات حرف میزدم درست و حسابی تو باغ نبودم برای همین فکر کنم خیلی از حرفهایت را نگرفته باشم دوباره باید برایم همه شان را بگویی.ولی من فقط بهت راست گفتم میدانی که مستی است و راستی و این حتما بهت ثابت شده است.
کابوسها را کنار بگذار به چیزهای بد فکر مکن میدانی چرا این کابوسها موقع خواب رهایت نمیکند و وقتی که صبح بلند میشوی انقدر احساس خستگی میکنی؟چون هنگام بیداری خود را با یک سری فکرهای پوچ مشغول میکنی و بازتاب آنها در خواب رهایت نمیکند.دلیل عمده ی همه ی انها هم به عقیده ی من این فاصله ی دور و دراز بین ماست که باعث میشود یک فکرهایی جوانه بزند که خوب نیست.یادت نرفته که به من قول داده بودی دختر خوبی باشی و فکرهای بد به خودت راه ندهی؟
از مهمانی دیگر بگویم...........خب گفتم که دو سری مهمان امده بود چون مهمانی ی مشترک بود اما یک چیز که خیلی جالب بود این بود که مهمانان اصلا با هم قاطی نمیشدند هر گروه فقط با خودشان حرف میزدند و میرقصیدند فقط موقع خداحافظی با هم طرف شدیم انهم چند تایشلن بقیه ترجیح دادند همان جور ندیده و نشناخته همه چیز به خیر و خوشی تمام شود.شب خوبی بود جای تو خالی...با چند نفر راجع به خدمت و وضعیت نظام وظیفه ام حرف زدم باید بشوم پنجاه و پنج کیلو تا معافی بگیرم کار سختی است عبدالله میگوید مریض میشوی ممکن است تا اخر عمر هم خوب نشوی.من هر ورزشی باشد حاضرم انجام دهم ولی جلوی شکمم را نمیتوانم بگیرم اصلا با رژیم نمیتوانم کنار بیایم میگفت شاید مجبور شوی فقط یک وعده بخوری کار من نیست ولی باید ببینم چه کار میتوانم بکنم یکی هم بود که گفت یکی را معرفی میکند او میتواند وزنت را پایین بیاورد حالا ایندفعه ازش میپرسم به سوال و پرس و جویش می ارزد.باز میگویم حالا باید دید چی میشود.مهمانها که رفتند من ماندم همه رفته بودند قلیان چاق کردیم خیلی خوش گذشت نیلوفر داستان هری پاتر و محفل ققنوس را برایم تعریف کرد کتابهایش را هم بهم داد تا بخوانم دو جلد اولش را.حالا تمامشان میکنم.سرعت خواندن کتابهای هری پاتر در من بیشتر از سایر کتابهاست.چه چیزی در این کتابها نهفته است که کوچک و بزرگ را گرفتار خودش میکند فیلمهایش را برای بار دوم نمیشود دید ولی خیلی ها را میشناسم که خط به خط کتابها را حفظ هستند خود نیلوفر میگوید من حتا رنگ تمبون شخصیتهای داستان را میدانم...
راستی امروز قرار بود ان مردک اسمش چی بود....آهان هخا یا یک همچین چیزی بیاید.نمیدانم آن جا خبرها چطوری بود یا شما هم منتظر بودید یا خیر من یکهو یادم افتاد بچه ها گفتند ملت بهش زنگ زدند گفتند نیا فعلا نیا.او هم که متعلق به مردم است گفته ای به چشم هر چی شما بگویید.آن روز هم که رفته بودم دانشگاه بچه ها امدند که آقا قرار است اهورا بیاید....حالا من هی فکر میکنم اهورا کیست؟آخر سر پرسیدم یعنی اهورامزدا می آید؟به نظر من خیلی جالب است یکی بیاید فتح الله را به پارسی ترجمه کند بشود اهورا پیروز آن وقت کم کمک دمبش را بیندازد و بشود اهورا در یک کلام خدا دیگر.یک عده هم بهش اقتدا کردند و بقیه هم ایستادند کنار و دارند دعوا را تماشا میکنند.راستش من اصلا ندیدمش ولی نمیدانم چرا انقدر مطمئنم که طرف یکی از آن ایرانیهای با سابقه ی امریکاست که شغل اصلیش ظرفشویی تو یک رستوران است.نمیدانم چرا هر چی بیشتر ازش حرف میزنند بیشترک مردی مفلوک و بدبخت جلوم ظاهر میشود که در منجلاب فقر و کثافت دست و پا میزند.
ساعت سه و نیم بود رسیدم خانه تازه داشت چشمم گرم میشد که پیمان زنگ زد گفت بیا بریم کله پاچه بخوریم نمیدانم چطوری پیچاندمش اصلا یادم نیست حالا از خودش میپرسم.چند بار زد قطع کردم میخواستم زنگ گوشی را خاموش کنم به خاطر miss های تو این کار را نکردم تا آخر سر دیدم بهتر است جواب بدهم.
کار خوبی نکردی که ان امتحان را کردی.من به تو گفته بودم من نیازم تو رو هر روز دیدنه....ان وقت تو به فکر چیزهای بد هستی. میدانی؟تو در وقتهای بیکاریت به چیزهای بد فکر میکنی و من به چیزهای خوب نظرت را هم که بهم گفتی همین بود یادت هست گفتی من به یک چیز که فکر کنم از دستش میدهم؟این حرفت درست نیست این دفعه را هم اعتماد کن چشمهایت را ببند و با من بیا.من تو را جای بد نمیبرم.به چیزهای قشنگ فکر کن به این که یک روز هم را میبینیم.من هم دلم برایت تنگ شده.
امروز روز خوبی بود حضورت را بیشتر از هر زمانی احساس میکردم دیگر هیچ فاصله ای وجود نداشت خیلی نزدیک شده بودی و این بهترین چیز بود حتا صدایت هم از پشت گوشی وضح تر می آمد انقدر واضح که انگار داشتی بغل گوشم حرف میزدی.من به چیزهای خوب فکر میکنم.
بهت فکر میکنم.

پنجشنبه، مهر ۰۹، ۱۳۸۳

7






نازبو!
هنوز با چشمات میشه عاشقانه موند
به خاطر تو میشه صادقانه موند
منو ببین هنوز مثل گذشته م
مثال عاشقای قصه سرسپرده م
ببین هنوز چه جوری بی قرارم
وقتی که نیستی سر به خاک میذارم
بذار که دستات و ازت بگیرم
آخه بدون دست تو میمیرم


ببین ترانه های من عزیزم
برای تو عریضه ای حقیره
میخوام که شاعر بزرگ قلبم
برای شعر قلب تو بمیره

به اعتماد چشم تو به دنیا
خوب میشه که چشم تماشا گذاشت
هنوز میشه که عینهو گذشته
عاشق که شد فقط فقط تو رو خواست

نگو تموم قصه های قشنگ
پیش پدربزرگ تو آسمونه
نگو که چل گیس دیوه رو دوست داره
شیرین کیه ماه پیشونی کدومه

منو ببین که مثل بچگی ها
میخوام یواشکی تماشات کنم
میخوام تو این قایم موشک بمونم
میخوام که باز دوباره پیدات کنم

نگو تموم قصه های قشنگ
پیش پدربزرگ تو آسمونه
نگو که چل گیس دیوه رو دوست داره
شیرین کیه ماه پیشونی کدومه
نگو...برام جدایی گریه داره
بدون تو دنیا همش میباره



تهران/مهر 83

بهت فکر میکنم.

چهارشنبه، مهر ۰۸، ۱۳۸۳

6




نازبو!
امروز روز شلوغی بود باید به همه ی کارهای از قبل مانده میرسیدیم.اصل کاریش همین پروژه ی لعنتی بود.یک چیزهاییش کم بود باید میرفتم کتابخانه.منابع را آوردم ولی اصلا نمیتوانم کارشان را یکسره کنم.نمیدانم چرا کارش پیش نمیرود البته زیاد هم نیست ولی همین یک ذره را دارم با جان کندن تمام میکنم کاش یک جوری شود که تا شنبه بتوانم نمره اش را بگیرم و قال قضیه کنده شود.کارهای دیگر هم تا میشد رفتند روی غلتک حالا سر یک فرصت دیگر تعریف میکنم که چی شد البته چیز مهمی هم نبود برای ثبت نام کلاس رفته بودم هر کدام میگفتند مال من بهتر است حالا من باید یک تصمیمی بگیرم البته تقریبا معلوم است.
عزیزم از شوخی های به قول خودت شهرستانی ی من دلگیر مشو میدانم یک وقتهایی از شوخی میگذرم و گند همه چیز را در می آورم یک بار هم قبلا بهت قول دادم که دیگر از این شوخی ها نکنم ولی امروز همینطوری افتادم روی صرافت تا بهت گیر بدهم زیاد جدی نگیر من که همینجوریش همش بهت میگویم خوشگله پس دیگر چه حرفی می ماند.میدانم تو خیلی حساسی و توی قلبت چیزی نیست برای همین متوجه بی سر و ته بودنش نمیشوی فکر میکنی همه مثل خودت باید حرفهای حسابی بزنند...حالا دیگر ولش کن.
سرم درد میکند.خسته هم هستم.زنگ هم که زدم بهت گفتم. تو چرا با شک بهم گوش کردی؟و بعد گفتی همین.؟؟من که میدانی باید حرفم را در هر موردی بزنم اما تو خوب گوش کن ولی تردید نکن از کلمات روش فکر میکنم سعی میکنم و مثل اینها خوشم نمی آید.اصلا خوشم نمی آید چون مرا پا در هوا می کنند.میدانی من وقتی روی یک چیزی تمرکز کنم بقیه ی جوانب یادم میرود الان هم یک چنین حالتی پیش آمده.البته باید باهاش کنار آمد ولی بخشی از ان هم مربوط به تو میشود انجایی که باید باور کنی و تردید نکنی من میگویم گفتن با من است خب درصد چندانی نمیتواند داشته باشد اصل کار این است که بگردم و برای این حرفها خریدار خوبی پیدا کنم....
فردا روز مهمانی است.بهم زنگ بزن گفتم که میروم تا بنوشم به یاد تو و به سلامتی ی تو میخواهم انقدر مست کنم که فکر کنم کنارم روی یک صندلی ی خالی نشسته ای.قول و قرارهایت یادم هست میبینی به خودت هم یاد آوری میکنم. یک روز خیلی نزدیک و زود هم را میبینیم و تو مجبوری به همه شان وفا کنی.
دوستت دارم.
بهت فکر میکنم.

سه‌شنبه، مهر ۰۷، ۱۳۸۳

5




نازبو!
عزیزکم!قبل از هر چیز از miss های قشنگت ممنونم.نمیدانم چطوری بهت بگویم که چه انرژی ی فراوانی برایم به همراه داشت.اصلا یادم رفت ازت بپرسم از ساعت چند شروع کردی ولی منتظر بودم گفتم که هر ساعتی که باشد مهم نیست فقط بینداز همین.بازهم میگویم ممنونم ولی عزیزم کاش خودت خود جوش و اتوماتیک وار این کار را بکنی و نیاز به اصرار من نباشد البته اگر تمایل داشتی.اصلا ولش کنیم برویم سر چیزهای دیگر خیلی ممنونم.
عزیزم!از دست من ناراحت مشو حالا هر چی گفته باشم باور کن منظورم آن چیزی نبود که تو فکر کردی احتمالا فکر کردی. اصلا راستش را که بگویم هیچ منظوری نداشتم همین جوری آمد میدانم آدم حرفی را که بدون فکر بزند خب باید تاوانش را هم بدهد ولی فکر کنم دیگر تاوانش را دادم پس فراموشش کن هر کاری حاضرم بکنم تا از دلت در آید می دانم قلبت آنقدر مهربان است که چیزی تویش دلمه نمیبندد اما دوست ندارم حتا برای یک بار ازم دلخور شوی حتا حاضرم همین جا یا هرجای دیگر یک چیزی که فکر میکنی اندازه ی آن باشد بهم بگویی تا مساوی شود همه چیز برگردد سر جای اولش قبول هم دارم عزیزم یکی به نفع تو....
حالم زیاد خوب نیست امروز. دیشب درست نخوابیدم گزارشهای آز عملیات را تکمیل میکردم تمام شد نمیدانم کی ولی نصفه شب رد شده بود خود صبح بود یک خواب ناکافی کردم و رفتم دانشگاه تحویل دادم فکر کنم از مال همه بدتر باشد من همیشه سر تحویل گزارش و این جور چیزها مشکل دارم در عوض یک طومار حسابی برایش نوشتم که شاید اثر کند و نمره کم ندهد.راستی یک چیز جالب وقتی رفتم تو گروه که گزارشها را بگذارم توی باکس استاد چند تا از دخترهای امور مالی و کامپیوتری توی گروه بودند داشتند کارهای انتخاب واحد و از این چیزها را انجام میدادند یک نگاهی به من کردند چیزی نگفتند اصلا سکوت. توی گروه هم هیچ کس نبود دوستم که دم در گروه ایستاده بود ازش پرسیدند ایشون استادن؟
میبینی؟کم کم دارم از دانشجویی در می آیم.دوستم در جوابشان گفته بود:دیگه الان استاد شدن....
بگذریم.امروز میخواستم ترانه را بنویسم ولی لازم شد این حرفها را بنویسم....داشت یادم میرفت خوابت را دیدم بعد از آن نیمه اوقات تلخی ی که کردی نیم چرتی زدم خواب ادامه ی همان برخوردها بود خواب دیدم زنگ زدی ولی من داشتم میدیدمت یعنی دیدم گوشی را برداشتی و حتا لباسی که پوشیده بودی درست مثل اینکه از پنجره ببینمت بله دقیقا همین بود....بله داشتم میگفتم زنگ زدی داشتی مثلا از دلم در می آوردی(میبینی نمیگویم معذرت میخواستی)بعد خیلی بهم نزدیک شدیم من میخواستم ببوسمت که msg تو رسید.بله عزیزم بهترین چیزی که میتوان در این دنیا به ان امید داشت عشق و دوست داشتن است این چیزها انرژی ی منفی ندارند و انسان را آرام میکنند آرامش خیلی خوب است و باعث میشود هیجانهای سمی ی که این روزها خیلی زیاد شده از بین برود من خودم میتوانم ساعتها ماشین را بیندازم در یک لاین و بروم جلو اینطوری حس خوبی دارم از این عادت مردم خوشم نمی آید که تا یک چیز جلویشان سبز میشود سریع فرمان میدهند آن ها هیجان سمی دارند و با این کارشان بخشی از آن را به تو انتقال میدهند.میدانی این چزها در تو نیست هیجان سمی نداری و نگاهت خود آرامش است.حتا وقتی که میخواهی خیلی خوب نباشی.حالم زیاد خوب نسیت سرم از ظهر به این طرف درد میکند و اذیتم میکند شاید فکر کنی دارم هذیان میگویم ولی به خاطر کارهایی که میکنم انتظاری از بقیه ندارم اما حساب تو از بقیه جداست عزیزم:من نیازم تو رو هر روز دیدنه....
میبینی؟دوستت دارم را هم که خودم بهت میگویم.
خوشحالم از اینکه msg میزنی آنجا راحت تری مثل پاری وفتها پشت تلفن ولی از همه بهتر حضورت است.
مواظب خودت باش.خوب بخوابی.
بهت فکر میکنم.


دوشنبه، مهر ۰۶، ۱۳۸۳

4




نازبو!
صبح به امید شنیدن صدای miss در خواب و بیداری ملق زدم.مطمئن بودم که ننداختی ولی باز گوشی را نگاه کردم چقدر بد است وقتی جای miss های تو رویش نیست.حالا میکویم مثل جای بوسه.
میدانی؟ دارد کم کم زمان از دستم در میرود حالا هر چی فکر میکنم یادم نیست اولین زنگ را کی زدی که گفتم بزن خانه ام.اینجا یک چیزی کم است بهت که گفتم.آهان این را میخواستم بگویم من نگویم چرا یادت میرود ولی وقتی که یادت باشد خوب miss می اندازی.دستت درد نکند نمیدانستم یک روز کار به جایی میرسد که باید به این چیزها دل خوش کنم.میدانم خودت هم زیاد دل خوشی نداری ولی تمام میشود بالاخره یکروزی همه چیز می افتد روی غلتک ما هم می افتیم روی سررازیری حالا باید صبر کنی.حس ششم بهم میگوید که آن روز خیلی نزدیک است میدانی؟وقتی بهش برسیم بعد از آن دیگر این روزهای وحشتناک جدایی خیلی زود میگذرند انگار کن همش یک فیلم باشد و ما هی بزنیمش جلو.
دارم گزارشهای آز عملیات را مینویسم یکیش را با هر بدبختی ی بود تمام کردم آن یکی مانده و من فردا باید هر دو را تحویل بدهم.امین زنگ زد و گفت که پیدایش نکرده خودمان باید بنویسیم زحمت مشق نوشتن کم بود دردسر چی نوشتن هم بهش اضافه شد.راستش را بخواهی تنبلی ی خودم بود اگر از روز اول می افتادم دنبالش کاری نداشت ولی همه ی مزه اش به همین دم دمای آخر است.
راستی پیش مسعود بودم داشتیم حرف میزدیم یک تنظیمی کرده از یکی از کارهای Beatles برای گیتار کلاسیک زنگ گوشی را قطع کرده بودم ولی به سرم افتاده بود که حتما miss را انداختی. انداخته بودی.دیدی کم کم باید به نیروهای من ایمان بیاوری؟زنگ هم که زدی گفتم همان موقع ساعت را نگاه کردم و گفتم دیگر وقتش است.
مواظب خودت باش.دوست دارم با تب خال ببینمت ولی آرزو میکنم زود خوب شود میدانم تو حساس تر از اینها هستی برای همین باید احتیاط بیشتری هم بکنی.
دلم برای خنده هایت تنگ شده.نه این خنده ها که پشت گوشی میکنی خودت میدانی کدام را میگویم...سرم خیلی شلوغ بود از صبح سرم را نخاراندم الان دیگر میروم سراغ عکسهایت.
ترانه ای را که صبح برایت گفتم هنوز تصحیح نکردم ولی فکر نکنم چیزیش را بخواهم عوض کنم حالا تا چند ساعت دیگر همه چیز مشخص میشود.اما آن چهار خطی که برایت خواندم را خودم خیلی دوست دارم.
باز میگویم یک روز همه چیز درست میشود.این زمان لعنتی هم که اینطوری جفتک چهارگوش می اندازد آرام میشود آنوقت همه چیز برای ما جلو خواهد رفت:
روز که تو بیایی
برای همیشه بیایی
و من آن روز را انتظار میکشم....
بهت فکر میکنم.

یکشنبه، مهر ۰۵، ۱۳۸۳

3



نازبو!
عزیزم گفته بودی که دیگر برایت off نگذارم چون امکان چک کردن نداری.من میخواستم آنقدر برایت بگذارم که نتعوانی یاهو را بالا بیاوری همینجا همه چیز هنگ کند برود دنبال کارش.میبینی تو هنوز در همین ابتدایی ترین موارد هم منطق را دخیل میکنی.گاهی بهم طعنه هم میزنی که بدجوری تند میروم.حتا حاضر نشدی برای هژده و بیست و دوم شهریور یک قرار همیشگی و ثابت بگذاریم خیلی رک گفتی نه من نمیتوانم قول بدهم این جا باشم تازه خود تو هم نمیتوانی.ولی عزیزم!میدانی که من میتوانم از این قولها بدهم.
از miss هایت بازهم ممنونم خیبلی خوب بود به قول خودت کلی حالشان را بردم.فراموش نکن باز هم از این کارها بکن.میدانی وقتی تماس دومت دیر شد چقدر بهم ریختم؟گفته بودم که سر ساعت منتظرم ولی دیگر نخواه که من زنگ بزنم توی خوابگاه اصلا حرف نمیزنی همش سربالاست میگویی اینجا نمیتوانم.اقلا وقتی خودت تماس میگیری آزادتری.
امروز کار خاصی نکردم گفتم که باید گزارش آمایشگاه عملیات واحد را جمع و جور میکردم رفتم پیش امین از او گرفتم باید تا پس فردا دو تا گزارش بنویسم فقط یکیش را گرفتم ان یکی معلوم نیست شاید بتوانم همین یکی را اقلا امشب تمام کنم.از آنجا رفتیم یک خلوت گیر آوردیم نشستیم به گپ و صحبت حالا بعدا میگویم صحبتهامیان چی بود از چه جنسی...
راستی یادم رفت بگویم میلاد زنگ زد بهش گفتم من ترم آخر هستم نمیتوانم ولی اسم چند تایی از استادهای به دردخور هست که بهت بدهم قرار شد بعدا زنگ بزند بدهم نزد.هنوز که نزده.یادم هم رفت ازش بپرسم چی میخواهد یاد بگیرد پاپ کلاسیک یا اینکه فقط همین میخواهد بخواند این دفعه زنگ زد بیشتر حواسم را جمع میکنم ببینم چی میخواهد خوب راهنماییش کنم.
مواظب باش تا همین یک ذره سرماخوردگیت عود نکند.استراحت کن من که از وقتی که رفتی شربت نخوردم سینه ام هم البته بهتر شده دیدی گفتم من نیاز به قرص و دارو ندارم ولی تو داری از خودت مراقبت کن حیف که از هم دوریم.کاش انقدر فاصله نبود نمیتوانم رو در رو بهت بگویم ممکن است داغ کنی یک چیزی بگویی.
کاش یادت نرود فردا صبح miss بندازی.بهترین رویای امشب که در خواب خواهم دید فردا واقعی شده همین است که زنگ بزنی میبینی؟هیچ وقت این چیزها برای من کهنه نمیشود.اصلا برایم تکراری نیست.
دلم برایت تنگ شده.برای چندمین بار در همین چند روزه میگویم.
بهت فکر میکنم.

شنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۳

2


نازبو!
بعد از چند روز این اولین صبحی است که بدون miss تو بلند میشوم.ولی یک چیزی توی گوشم بود باور کن من صدای زنگ تلفن را شنیدم که انداختی ولی گوشی را که نگاه کردم هیچ چیز نبود.کاش سرت شلوغ بوده باشد.پیش شیما هم نبودی بهش زنگ زدم داشت میرفت خوابگاه گفت دو ساعتی کار داری براش msg گذاشتم وقتی امدی miss بیندازی.چقدر این فاصله ها اذیت میکنند آدم را.باید زنگ بزنی خیلی چیزها هست که باید بگویم احتمالا فقط من حرف میزنم تو گوش میکنی.
عجب همه چیز همان طور که تو میخواهی پیش میرود آنتن نمیدهد یعنی زنگ نمیزنی همه چیز می ماند برای بعد.چقدر زنگ تلفن برایم لذت بخش شده.یادم باشد بهت بگویم دلم برای دستهایت تنگ شده.نه یادم باشد حتما بشنویش.
میدانی؟وقتی صحبت میکنیم دیگر این فاصله ها کشنده نیست تو را کنارم احساس میکنم.ببین! کافی است دستت را دراز کنی تا بگیرم بخندی تا باور کنم نگاه کنی تا بگویم عینکت را در بیاور.
هنوز صدایت توی گوشم است.ممنونم که زنگ زدی...کلی تخلیه شدم....حالت آرامشی است.گفتنی ها را بهت گفتم جز یکی دو مورد که بعدا هم میشود گفت.
ممنون که miss انداختی.
بهت فکر میکنم.

جمعه، مهر ۰۳، ۱۳۸۳

نامه های نازبو


1

ناز بو!
منتظر تلفن تو بودم.وقتی هم زنگ زدی شاید کمتر فکر میکردم تویی که داری خداحافظی میکنی.بعدش هم منتظر بودم که برسی گفتی شش ساعت راه است از شش ساعت بیشتر طول کشید که زنگ زدی گفتی رسیدی.بعدش دوباره منتظر شدم دوباره زنگ بزنی یک شماره تماس چیزی بدهی قرار شد msg بزنی اما همین که miss انداختی فهمیدم خودت هستی.داشتم بهت فکر میکردم.همه چیز را هم که بهت گفتم.آره مست بودم مست سرنشناس پانشناس باید حرف میزدم نه شاید هم تو باید حرف میزدی اصل کار خودت بودی تو که میدانستی من چه میخواهم بگویم.اما هربار یک جور گوش میکنی که بازهم بگویم.باز هم میگویم خوب گوش کن.ولی شک نکن.
یکی دارد می آید اصفهان آخر همین ماه اگر بشود باهاش می آیم ولی کاش تو زودتر خبر بدهی که می آیی.شنیدی رفتم مهمانی یک جور دیگر حرف زدی گفتی فعلا که همه ی قولهلیت را فراموش کردی آن طور که تو فکر میکردی نبود هیچ چیز انجور که فکر میکنی پیش نرفته.باور کن.در عالم مستی دروغ نمیگویم خودت هم که فهمیدی مست مست بودم خودت گفتی مواظب باش حالت به هم نخورد.فکرهای بد را فراموش کن اصلا از این اندیشه ها نکن.یک دختر را آورده بودند تا بهم معرفی کنند.آوردند با هم برقصیم.رقصیدیم من تحویلش نگرفتم انهم که دید اینجوریست گذاشت و رفت.از اول خودش خیلی این در آن میزد....بعد از بار دوم که صحبت کردیم قرار شد miss بندازی وقتی گوشی را از جیبم در اوردم دیدم آنتن ندارم کاش زنگ زده باشی ولی من در دسترس نبوده باشم.
به خانه که رسیدم رفتم سراغ عکسهایت.عکس آتلیه را بوسیدم چند بار یادم نیست ولی خیلی.راستی حالا دارم میگویم آن عکس تو حیاط هم خودش خیلی قشنگ است.دیشب کشف کردم.وفت خواب هم کلی حرف آمد توی ذهنم حالا به خودت میگویم.
بهت فکر میکنم.

جمعه، شهریور ۲۷، ۱۳۸۳

Compy Segundo
این پیرمرد انگار همه ی دردهای ا مریکای مرکزی را در سینه همراه خود دارد.



سه‌شنبه، شهریور ۱۷، ۱۳۸۳

خونه




روی لبهات واسه من شعری نداری
توی چشمات گوله ی ابری نداری
انگاری میونه ما هیچ چیزی نیست
که واسه برگشتنم صبری نداری

خونه بی روی تو ویرونه شده
باغچه سنگ قبر گل پژمرده شده
راستی راستی رفتنت تو باورم نیست
رفتی و تن با غم همخونه شده

من نمیدونستم که تو با رفتنت
خونه رو هم توی رویا میبری
دوست دارم تا آخر دنیا بخوابم
بل که یک شب توی رویام بپری

بی تو این شبا همه چه سوت و کوره
قصه ی رفتن تو مرگ غروره
ممکنه تو کوچه باز بارون بگیره
یادگاری های دیروزو بشوره
واسه من بارون دو قطره اشک شوره
که تو این فاصله ها سنگ صبوره



تهران شهریور 83


خونه تجربه ی واقعی ی رفتن بود.رفتن و ماندن.نمیدانم وقتی که تمام شد
چرا انقدر به یاد شام آخر و شهیارش افتادم.شهیار جایی گفته بود-یا نوشته بود-
که نسخه ی فیلم را سوزانده اند ولی عجیب است که من انقدر مطمئنم که آن را دیده ام
همانطوری که شهیار ترسیم کرده بود.پرویز فنی زاده کنار حوض افتاده بود و در کوچه ی پاییز باد می آمد...
خونه را به همین چیزها تقدیم میکنم به شهیار شام آخر به پرویز آقا مرتضا به واروژان ترانه به... .

دوشنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۳

به توران خانم و وصف شیرازش...




الا اي مونس رحت كجايي
به نزد ما رخ دیگر نمایی
دلم از زهر هجران گشته خسته
مگر از دست تو خیزد دوایی
روا دار از برای ما وصالت
که فرقت جمله باشد ناروایی
سراسر عالمی کردیم خاموش
مگر از تو به گوش آید صدایی
بخند ار طعنه ی ما ار خوش آیی
مگری ار نیست از دوری ملالی
به کوی ما گذر کن از سخاوت
مگر دنیا کند با ما سخایی
بگیرم بهر حاجت دامن تو
که دیبه گرددم کهنه قبایی
ز من آموز آیین محبت
مرام سنگ را باشد جدایی
بگو تا کی برنجانی دل ما
بگو تا چند بامی دو هوایی
خلاف عهد شام ماست کزما
سحرگه در ره دیگر سرایی
مرا یک خوشه از شاخ امل بس
که انگورت شود تاک وصالی
سلام فیک حتا مطلع الفجر
سهل عقده و احلل من لسانی
به غیر از تو که را بخشید فرهاد
از این تحفه غزل های عراقی

شنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۳

خونه ی دل
به یاد آواز خونه خوب شهر ما فریدون فروغی




خونه ی دل خالیه
بی تو این سینه ی بی دل خالیه
نمیشینه دیگه خنده پر گریه
جای شونه هات واسه گریه ی باطل خالیه
دل دیونه بهونه هاتو داره اما
فکر با تو موندنه یه راست عاقل خالیه

هیچ کی مثل تو نبود
مثل من هیچ کسی تنها نموند
کاشکی که تنها بمیره
هر کی منو تنها نشوند

دست تو پر زد از آشیونه ی دستای من
سینه سوخته دل غافل خالیه
روی این خاک خبر؛ نداد یکی نشونیتو
شاید اون پیکره از گل خالیه
چرا دنیا دیگه با من لب خنده نداره
میون خونه ی دل یه قلب مایل خالیه

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۳


غصه ی غم نداریم
منقل و دم نداریم
آفت بم ندارم
درد آدم نداریم
در و داف توپ داریم
رفیقای خوب داریم
غم و ماتم نداریم
پس تو شادی با همیم



هفت سالگی

-هفت سالگی است
و من پسر کثیفی را میبینم
که در سکوت پس از فوتبال تیغی
توپ دو لایه بغل
عطر تو را که یک روز در میان حمام میروی
زندگی میکند....



-انقدر کودکم که خواب ظهر به چشمم نیاید
میخواهم همه ی ابرها را خفه کنم
تا هیچ کس نتواند مرا در خانه نگه دارد...
من که از هر چی ریاضی و جغرافیاست بیزارم
من که جریمه های صفر علوم را نمینویسم
و پنج چوب میخورم تا نمره ی درس املا به ده برسد....
آخر جامه را میشنوم جامعه و خشک را نوشتم خوشک....

میخواهم عاشق معلم کلاس دومم بشوم باز...
و لگد بزنم به ساق پای هرفوتبالیستی که ازم رد شد
ببین چطور شیرجه میزنم تو آب و موج
و پرنده میشوم در آشیان فانوس دریایی
من که نخورده مست میشوم
میخوابم تا جلوی همه ی اهالی ی عباس آباد حدم بزنند
-ودکای نخورده و دهن سوخته-
و میخواهم بالاخره امسال کلمه ی دوزندگی را درست تلفظ کنم...

انگار هیچ تقویمی نیست تا مرا کمی بزرگ کند
پس بگذار در لحظه ی قایم موشک از پشت بغلت بکنم
و از آسمان المپیک سئول همه ی ستاره ها را برای خودم بچینم
آخر
تازه هفت ساله شدم....



تهران مرداد 78- چالوس شهریور 83

پنجشنبه، شهریور ۰۵، ۱۳۸۳

نا امید




حرف ادما جدايي
خواباشون سياه سفيده
اون همه خاطره هيچه
اين ترانه نا اميده

فاصله قدر کویره
رنگ آبادی ندیده
حرفمون تگرگ و غنچه ست
قصه ي خال و اسيده

توي شهر بيكسيها
توی قلب نا امیدی
با تو خونه ساخته بودم
واسه تو که یک رفیقی

هرم دستای تو خورشید
تو شب سرد زمستون
که تو کرسی ی قدیما
مونده با خاطره مهمون

قسه ی مادربزرگا
قصه ی حرف سلامت
با من اما یه قبیله
فاصله داره کلامت


تو از آسمون رویا
من از آتش زمینم
دست تو حریر خوابه
من پر از تاول و پینم

سه‌شنبه، شهریور ۰۳، ۱۳۸۳



روسپی



تن سپید طالع سیاه
رنگ گیس هفت آسمون
گاهی از ته تو تراشیده ای مو
تا بشینی به دلای مهمون

میدونم با اون لبای بسته
سر حرفای زیادی داری
تو دلت قدر تموم دنیا
قدر قلب خودت رازی داری



ای تن تو آشنای است غریب
با تن پر هوسی تازه و نو
بگو قلب تند این بوی عرق
از خجالت گناهست و یا از تن تو

با تو چند فرشته ی آذربان
در شب سرد کدامین زمستان جایی
به کنار تو با یک بقچه ی پر از آتش
آمدند وقتی که میلرزیدی

با درخت ثمر لطف کدامین خدا
تن یغمای تو را وارث دنیا کردند
با تو اما یه سبد نان درخت ممنوع
به ضیافت شب گرسنگیت امده اند

ای تنت رنگ سفارشهای مشتری
مثل اسم آدمیت به زوال
عکس یک ترحم پاره شده
قصه ی عاشقی ی تو یک محال

وقتی که تو قلب تو چیزی نیست
با لبت یه عالمه حکایت مسکوته
میدونی که آیینه ی مادربزرگ مایی
سرنوشت من به تو مربوطه
سرنوشته من به تو مربوطه



فکر روسپی در خیابان خطور کرد.وقتی سیصد چهارصد متر مانده به پل گیشا چشم به راه مشتری ی ظهر خود بود.با تن سپید که موهایش را از ته تراشیده بود تا به دل مهمون بنشیند.

یکشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۳

جنگل



ميون جنگل خاموش سحر
كه پر از اقاقيه و رازقيه
جايي كه شب پره اي
شاعر دقايق عاشقيه

ميون جنگل از بيخ بيفتاده درخت
يه درخت كهنه ميجنگه با دستاي تبر با دست بخت
شاخش و خونه ي امن هوبره كرده ولي
سايه ش و براي رهگذار خسته اي جامه و رخت

گاهي با پرنده ها نازكش و طالب عشق
يه زمون دست به گيسوي مسافرها دراز
روي كنده هاي بي شاخه ي افتاده درختها
پر از عكس قلباي تير خوردست
يا به خط كج و معوج و اريب
روز و تاريخ يه عشق خفته و ديرمردست
كه ذهن كهنه ي درخت پير
زين خيالات غريبه دورست

ببين از ريشه ي افتاده درختها
سركشيده شاخه ي تفنگ و ميوه ي فشنگ
گرچه اندكند و هنگ تيشه ها زياد
شاخه هاشون يه روز بزرگ ميشن

خواب زير سايش و كنار بزار
سبزه برگاش و دلش از قطران
آخه ريشش داره سيراب ميشه از چشمه ي خون
كه به پاي پير اوست در جريان

نگا كن!خيل درختاي جوون
دل نازشون ز حد بيداد كبود
كه تن از تيشه ي جلاد به خون


توي يك كوير داغ يه هبوط
كه پر از ضيافت خستگيه
يه درخت خسته مونده پا بر جا
ولي شاخه اي نداره آشيون باشه واسه فاخته اي
سايه اي نيست واسه چتر نيلوفريه مسافري

زير شنزاراي داغ
كه پر از ترانه ي سخاوته
دست يك نهال تازه افتاده برون
كه تو مشتشش بذر آتش و شهادته

سه‌شنبه، مرداد ۲۷، ۱۳۸۳

قشیری نامه 2



کودکی:
در سوم جمادی الاخر از سال 716 هجری چشم به جهان گشود.زروقی در تصحیح التواریخ می آورد در بیست و هشتم ربیع الاخر از سال 826 هجری.و از همه غریب تر ظبط کریم طالبی است که او را هم دوره ی سلسله ی یولداش باشیان در سبزوار میداند و تاریخ آن را 1269 تا 1279 و نتیجه میگیرد که چون مولف تذکره العرفا از قول سرایداری آورده که سال چهارمش با کسوف همراه بوده وچون تنها کسوف قابل رویت در دامغان و حومه در سنه ی 1279 هجری قمری صورت گرفته این سال را سال صحیح ولادتش میداند و ادامه میدهد که چون تشویشی از قول پنذری آوره که پدرش ربیع الاخر را شهر البنی نامیده بود این ماه را نیز به عنوان ماه تولدش آورده...در این صورت معاصر سلسله ی سلاطین الگشاد دوم بوده سلسله ی کوتاهی که پس از طغیان اردلان میرزا و سرنگون نمودن برادر ارشد ارسلان میرزا آخرین پادشاه یولداش باشیان به قدرت دوباره رسید و بسیار سعی کرد احترام دوره ی اول را تجدید کند.
همانطور که گفته شد کودکی ی وی با افسانه ها و تاریکی تاریخ همانطور که از برای کافه ی نامداران روزگاران دور وجود دارد همراه میباشد.که مثلا آن سالها در قشیر خشکسالی بود و چون او به دنیا آمد سه روز پیوسته باران بارید و آنگاه سه روز آفتاب تابیدن بنمود و مراتع همه روییدند و وفور شد تاهفت سال.در زاد العوضیها تشویشی که غریب دوازده سال پس از این ماجرا از انجا می گذشت نوشته که هنوز سر سبز است و با سبزی ...و یا در جایی دیگر نبشته اند چون متولد شد پوستش همه سیاه بود و چون دیگران او را زنگی خواندند پدر به بالای کوه گمیش بردش مویی از سر بکند و در آتش انداخت تا هفت روز آنگاه نور آتش بالا نیامد و پوستش سفید شد....
این اقوال که با افسانه های دور پیوند خورده حتا اگر به ذهن عقل اندیش صحیح نیاید باری نمایانگر وجود کراماتی خاص در او از همان اوان کودکی است.چنانچه بعضی منابع حالات خاص او را در طفولیت گزارش کرده اند.این که المهجوی مینوسد:کودک بود و احساس پیران داشت...شاید دال بر همین موضوع باشد.همانطور که ضبط پوست چروک و پیرانه ی وی احتمالا خبطی است که بعدها از روی نوشته هایی از این دست صورت و استنباط گرفته.
به هر جهت علوم مقدماتی را نزد ملا قوام بغدادی بیاموخت و به پیش نیای اعلای خود که از متشرعان و مفسران بنام کتاب بوده و تفسیر الفرفری از وی صاحب اسم است به علم کلام و حدیث مشغول شد.شرحی که بر همین تفسیر الفرفری بنام مقامات الفرفریه نوشته را میتوان به مثابه ی پایان نامه ی او در این دوره به حساب اورد.خود نیز در شرح نامه ی حیات می آورد:هنوز لحیه بر عارضم ننشسته بود که منقولات تمام بشد.
از مدارک مستدلی که بر جای مانده میتوان ادعا نمود از طفولیت به شرح و تفسیر نویسی میپرداخته.و شاعری نیز از همین دوران پیشه نموده است همانطور که قصیده ی غرایی در مدح امیر اردلان اول پادشاه دوم سلسله ی سلاطین الگشاد سرود که پادشاه وقت قدردانی را صله به او اعطا کرده.
جوانی:
از آن جایی که بر علوم زمانه مسلط شده بود به دنبال کمال بینهایت راهسپار شد:
رهسپار این خراب آبادم ازیراک
بهر خود جویم جوابی یا کمالی
آوردن جواب در این جا این باور را به ذهن محقق دقیق می اندازد که احتمالا آنچه در گوشش خوانده بودند را به تنهایی باور نمیکرده و در جستجوی راهی برای ادراک شخصی میبوده:
گو که میداند چه میخواندند در گوشم
انا لحق را و ویا لا هو الهی
به هر حال در بیابانهای اطراف دامغان با شیخ ابولهول رازی آشنا شد و نخستین مکاشفات خویش را با او انجام داد.از کیفیت این مکاشفات خبری در دست نیست ولی مشکوکی در رساله ی گرانمایه ی خود احوال الکشوف من الصور مکسوف آورده:دانسته مکاشفه کرد...که به احتمال زیاد بر این موضوع اصرار داشته که به طور آگاهانه و با بینش قبلی تن به ان کار داده و گرنه در گذشته بی آنکه بدان علم داشته باد نیز مکاشفه کرد و این گفتار به اقوال الپخ پخ المهجوی روستایی گوسبندی نزدیک است.
خوش میگوید:
مکاشفات نمودم نه از برای نخست
و لیک علم بیاموختم که چیست همی
کمال کشف جهان را از او کنم چو کنم
مراد اعظم خود شیخ ابوالهول رازی
و به این ترتیب باز به همین میرسیم که او پیشتر نیز مکاشفه کرده ولی نمیدانسه که چیست و احتمالا مکاشفه نام دارد.
پیرامون این شیخ ابولهول رازی نیز اطلاع چندانی در دست نداریم و این که کی و چگونه زندگی میکرده و دانسته های اندک ما مربوط به باب ابولهول نامه ی رساله ی بوق بوق میباشد. وقتی خود قشیری میگوید:
نخست بوده و باشد مراد و مرشد خویش
کزو مکاشفه یرپاست و سرداری
به اندیشه ی بسیاری از آگاهان و محققان می افتد که شاید قشیری اولین و شاید هم آخرین شاگرد این استاد بوده باشد.خصوصا که منقولات ابولهول نامه هیچ نظرگاه کامل و منطقی به دست نمیدهد.کریم طالبی برای فرار از این نا آگاهی او را ابوجهل فراهانی خوانده که درویشی از ناحیه ی فراهان استر آباد بوده که کرامات عجایب و مکاشفات غرایب داشته و چون با روزگاریان خود همکلام شدی و زبانش نفهمیدند نادان و دیوانه اش خطاب کردند و بعضی معنقدند به همین دلیل نامش را چنان گذارده اند.
از این پس زندگی نامه ی او باز میان ابرها میرود و ناپیدایی و ابهام بر ان سایه می اندازد.فرضیه ی خواب دیدن و سپس دیوانه شدنش اگر چه میتوان صحیح باشد گفتارهایی که پیرامونش آورده اند چون نعره زدنها بی شک هنرنمایی قلم افسانه سرایان است و نه تارخ نویسان.از آن که بگذریم باز زوایای روشن زندگیش هویدا میشود آشنایی با بوریس کمپانی که قطعا در کمپانیه ی قشیر صورت گرفته آن سان که خود قشیری گفته:
دست به بالا و به کمپانیه
تا که شوم همدم پیر بوریس
و این که کیفیت استادی شاگردی آنها خیلی زود شکل گرفته و به همین زودی هم به خویشاوندی می انجامد.نگارنده ی رساله ی پربهای بوق بوق در باب کمپانی نامه می آورد:
پیری بود که مجلس تدریس داشت در کمپانیه و آن قریه ایست نزدیک قشیر و ابن بتونه گفته دهاتی در بیست و سه فرسخی عشیر و هفت منزلی ی قشیر.و مردم یکسره او را تکریم کردی و نامش از دیواره های کمپانیه بیرون شدی.ازیرا جوانی به خدمتش درآمد و علوم مکاشفه فراگرفت و اورادی ممارست کردی و به رموز زندگانی واقف گشتی نامش ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی....
بدین صورت سیر انفس کردند و شاگرد جوان در مسیر دیگری شتابان شد.و چون مقامات والای او بر استاد روشن گشت دخت خویش به نکاح او در آورد.که برای قشیری پنج فرزند به دنیا آورد.
امداد بزرگ دیگری که کمپانی در حق شاگرد و داماد خود روا داشت آشنای نمودن او با مجالس سربازی بود.سربازی که اصلا شوریده ای مشهور در نواحی ی دامغان بود مقامات علوم عقلی را از کودکی فراگرفته بود و سپس به آموزش علوم نقلی و تفسیر کتاب مشغول شده بود .از زندگی و روزگارش خبر بیشتری در دست نیست مگر چند صفحه ای که در رساله ی بوق بوق باب سربازی نامه آمده.به هر حال سالهای خدمت قشیری به همنشینی با او گذشته است.
نکته ی اهم زندگانی ی وی در این سالها سفرش به نواحی ی کرمان و همنشینی با باقر استرآبادی صوفی و عارف معروف است.این که او با آشنایی و قصد قبلی راهی آن دیار شده و از قبل طرح همنشینی با استرآبادی را داشته یا خیر جای ابهام است و اگر نخواهیم به دنیای افسانه ها سفر کنیم و اقوال غریب شاعرانه در این باره بشنویم بهتر آنکه تنها قبول کنیم که احتمالا پس از پایان دوره ی خدمت راهی کرمان شده و آنجا با باقر استرآبادی آشنا میشود.و هم اوست که به او لقب پیر میدهد و از گفتار خود قشیری پیداست که این لقبی در حد یا حتا بالاتر از مرشد کاملی است که زودتر از همین استرآبادی گرفته بود.و قطعا مایه ی بزرگیش بوده و او را از دیگر صوفیان و عرفا ممتاز میساخته و شاید هم بر صدر آنان مینشانده به هر حال درجه ای بوداه که باید از بزرگتر مجلس که مقام استادی داشته دریافت گردد:
حکایتی بشنیدم که پیر دیر بگفت
که پیر دیر ندیدم مگر که پیر قشیر
مراحل دل او را جهان دل داند
که کوه موش بزاید ابوتراب حریر
پیری:
با اعطای مقام پیر به نوشتن و انتقال دانسته ها پرداخت.گویی در این موقع مجال گسترده تری داشته که بنویسد.تالیفاتی که در این سالها صورت گرفته آقدر زیاد بوده که باز به افسانه ها و غرایب نزدیک تر است.منشاری میگوید حاصل عمرش دوهزار دفتر....
و در تذکره العرفا امده بیست و در رساله ی بوق بوق بر این اساس نوشته شده:تالیفاتش بسیار بوده و بسیاری تا امروز مفقود شدند اما گویند بیست باشد یا دویست یا دوهزار همینطور بیست هزار...
از این که بگذریم باری دوباره زندگی ی وی به ابهامات و توهمات میگراید خصوصا که صاحب کرامات و مکاشفات نیز شده بود و این دست افسانه سرایان را بیش از قبل در بال و پر دادن پرنده ی رویا فراخ مینمود.از آن جمله که در خشکسالی ی کازرون مکاشفه نموده و هفت روز باران آمده.گروهی نیز گفته اند هفتاد روز...به هر حال میتوان صحت این یکی را پذیرفت که اندکی به سیر آفاق پرداخته آن هنگام که از تالیف مقامات قشیری و دانشنامه ی اوراد کمپانی و احتمالا چند تالیف مختصر فراغت یافت و بقیت عمر به زادبوم برگشت.و تا زمان وفات همانجا به نوشتن و افشای کرامات مشغول بود.و البته نزد امرای محلی همچون اردلان میرزای چهارم واپسین سلطان سلاطین الگشاد دوم و امرای سلسله ی بعد از آن یعنی یولداش باشیان بوده.و قصیده ی معروف او در روی کار آمدن میرآخورلوخان موسس سلسله ی یولداش باشیان و انقراض سلاطین الگشاد معروف است.همانطور که طغرل عوضی از امیران محلی که گهگداری به قشیر توابع نزدیک به قصد باج گیری هجوم می آورد برایش احترام فراوان قایل بوده و حتا در غایله ی حمله المبین به وساطت او از گردن زدن مردم قشیر که در برابر متجاوزین ایستاده بودند صرف نظر کرد.
وفاتش را بین سالهای 782 تا 1358 هجری نوشته اند که با این حساب اطلاع زیادی در مورد سالهای حیاتش به دقت معتدل نداریم.اگر تاریخ میلادش را 716 بگیریم و وفاتش را 782 غریب 66 سال عمر کرده و اگر وفاتش را 1358 بدانیم و میلادش را سال 1275 حساب عمرش 83 میگردد و اگر هم قول کریم طالبی را پذیرا باشیم 89 سال زندگی کرده.به هر حال در قریه ی رستم کوری در نزدیکی ی قشیر به پایان عمر میرسد و گفتند یکهزار و صد نفر بیشتر پیکرش را تشییع کردند و بر او عزاداری کردند.



ادامه دارد...

دوشنبه، مرداد ۲۶، ۱۳۸۳

میلاد



برای جشن میلادم
چه هدیه آورید امشب
که در این جشن افسرده
نبینم لحظه ای در تب

برید از من دل انگیزی
نشسته در غمی دیرین
سپرده سر به سنگی سرد
عزادار شب دوشین

خوش آن دم برکنی پیله
به این جا منزل اندازی
به دور از وحشت طوفان
بر این جا آشیان سازی

چنان افتاده و تنها
چو دشمن مانده در این قوم
در این کهنه کلاف مرگ
جنان بازیچه سردرگم

ببین از چنگ شام ما
چکد خون دل و دلدار
ببین دلتنگ میدارد
سکوتت خفته ی دیوار

در آغاز غروب تو
در استیلای خودسوزی
چنین پوسیده در کابوس
که پیدا نیست نوروزی

بیا بند از تنم بگشا
که دلبندند آزادی
کبوترهای بیدانه
رها در سفره ی بادی

تن من با سکوت تو
فروشنده ست این بازار
خریدارند بهر ما
مسلسل با شب آوار

کنون که هنگ خفاشان
به خاک ذلت افتاده
چرا نوشنده خون خود
دلاور مرد آزاده
چراغ ظلم بر باده



اردیبهشت 83

یکشنبه، مرداد ۲۵، ۱۳۸۳

قشیری نامه 1

به علم خویش اگر غره گشته ای ای دل
برو بشو جهول که به از کردن فخر است
اگر به شاهی این ملک نا سزا شادی

گدا بشو که شهنشاه گنجور صخر است


از چهره های همیشه درخشان وادی عرفان و شریعت عصیان و طرقت غزال صحرای تعبد و سمک دریای تحمد چراغ روشن راهها و زینت جمیع سماها ابوالفضل قشیری مسعودی دامغانی است که نام او بر تارک عرفان و بندگی همیشه نورانی است.
ابوالفضل قشیری در روستایی از توابع قشیر از توابع دامغان دیده به جهان گشود.تاریخ ولادتش بر کسی روشن نیست ولی مورخین معتبر و دلایل منور آن را میان سنوات 716 تا 1275 هجری بیان میدارند.از کیفیت کودکی او نیز اطلاع چندانی در دست نیست مگر این که در طبیعت دوشیزه ی آن خطه سیر آفاق میکده و نزد ملا قوام نامی تلمذ مینموده و بواسطه ی ذکاوت فراوان و حصانت عیان در دیده ی استاد بزرگی یافته و سروری گرفته.چنانچه خود میگوید:
نیامد آن که بیابد به نزد ملاقوام
بخواند و بنوازد بدانسان که منم
و در همین اثنا شعر سروده و یواسطه ی اصلیتش {احتمالا}دامغانی تخلص میکرده:
به نزد دامغانی دامغانی را مجال دامغانی نیست
که ان این دارد و جز آن را ی آنی نیست
که گویی در دعوی با دیگر دامغانی سروده که بر سر تخلص یکسان با او دعوا میکرده.و قول دیگر را در المشاعر سقت تیری ظبط نموده که چون صغارت را لحیه بر گونه نروییده بود الواطی باری مداعبت مینموده و لعبتیش را خواستار بوده که وی نسب خویش را گوشزد میدارد.
در باب حالات و رفتارش اقوال فراوان است و همانطور که از برای کافه ی مشاهیر روایات تفاوت فاحش و تفارق غایش دارند راه بردن به کنه حقیقت او سخت دشوار مینماید.
در جایی او را فیلسوفی خوانده اند که شامی در خواب هاله ای میبیند که از او میپرسد حاصل فلسفه کردنت بازبگو.و فاش کن عمرت را بر چه گذرانده ای...ان گاه هراسان از خواب بیدار میشود و آشفتگی عظیم و جان مردگی الیم بر وی حادث میشود.پیوسته نعره میزده بطوریکه الپخ پخ در رساله ی خورجین خود آورده:سه شبانه روزعربده را چنان بانگ بر آورد که دزدان از شهر همه بشدند و خلق از عطاسی چنین آسوده خسبیدند.و در آن حوالی سارق یافت مینشد...
مولف الپریه نیز آورده:سی روز در فریاد شد که درنیشابود بانگش امیر را از خواب بیدار کرد و فرستاد تا زبان از کام صاحب صدا بکنند.
و بعض آورده اند سیصد روز.تشویشی نیز که در همین ایام از دامغان میگذشت در سفرنامه ی ارجمند خود زاد العوضیها آورده در دامغان و قریات مقربه سارق نباشد.
جایی دیگر وی را از همان عوان جوانی دارای ذوق سرشار دانستند که با او سر علوم عقلی نبوده.هندوجی مینویسد:
هندسه 2 پاس نکردی و با ریاضیات گسسته مشروط شدی.
و در رساله ی گرانمایه ی خورجین آورده شده:ریاضیات را اقبال نمیکرد...
به هر جهت میتوان چنین نتیجه گرفت که در کودکی به علم و معرفت کوشید و علوم شعر را بیاموخت و این جمله ی الخنذری که میگفت:کودکی شاعر بود....احتمالا همین نکته را برمیگرداند.
سپس به سیر آفاق و انفس پرداخته اول سرتاسر قشیر را بگشته و با پیشوایان طریقت آن چون بوریس کمپانی محشور بوده و کمپانی دخت خویش به کابین او درآورده و مقامات تصوف را برایش تفسیر کرده.و انگاه به همراه هم مکاشفات بکردند.میگویند مکاشفه ی معروف کمپانی نخوردن و پس دادن بوده و تا چهل روز چنین میکرده و پیوسته اورادی به زبان جاری میساخته.از معاصرین وی چندتایی شیادش میخواندند که مسهل میخورده و شیاف به اندرون میگذاشته.و تعدادی دیگر چون پشم چین و سربازی کاشفیش دانسته اند که به کشف رموز اوراد میرفته.و همنشینی قشیری با همین سربازی که در سالهای خدمت قشیر در پادگان میسور شد وی را بر آن داشت تا دانشنامه ی معتبر اوراد کمپانی را تالیف کند.مثنوی باد و معده نیز از آثار همین او است که در وصف پدرزن سروده است.
باری اوقات دیگر آن سالها نیز بدینگونه در تحقیق و بعضا تالیفی اندک گذشت.تا سرانجام در حوالی ی کرمان با باقر استرآبادی محشور شد و پیر واقعی خویش را بیافت.و در محضر او به کمالت علم و حمالت حلم تصوف نایل آمد.و از آن پس با نام مرشد کامل پیشوای طریقت شد.و به مسند عرفان بنشست.و تا پایان حیات این عنوان را به همراه داشت.
باری این گوشه هایی مبهم و تاریک از حیات پر ثمر این گرامی عارف نام اور بود حال گوشه هایی دیگر از روزگار باردار او را ورق خواهیم زد.


ادامه دارد...

شنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۳

روزهایی که میگذرد




سيزده به در هم جايي نرفتيم.مانديم خانه.مثل دوازده روز ديگر عيد.به راستي تعطيلات براي آدمهايي مثل ما كه جايي نميتوانند بروند چقدر سخت و خسته كننده است.حامد بي معرفت هم از همان روز اول رفت شمال.فقط شب عيد زنگ زد كه عيدت مبارك و سال خوبي داشته باشي.اصلا نميدانم چرا دارم اين چيزها را مينويسم.همش همینطوری شد.
اين دو ماه آخر خيلي كار داشتم.اصلا همينجوري يكسره سفارش بود كه به دفتر مي آمد.تا ساعت نه حتا ده ميماندم تا طرح ها را كامل كنم.بابا صداش درآمده بود.ميگفت دختر چه معني داره تا ساعت ده سركار باشه. طفلك بهش زنگ ميزدم مي آمد دم شركت دنبالم.پورسانت خوبي میگرفتم.تازه عيدي هم بهمان دادند.ولي وقتي درست حساب كردم ديدم چيز زيادي براي خودم نميماند.تازه لباس و خريد هم داشتم.اي خدا چقدر زندگي براي بعضي ها سخت است.يادش مي افتم كه هرروز از شهرك سوار اتوبوس ميشدم به ولي عصر و از آنجا دوباره به كريمخان انهم در ترافيك صبحا.تازه روزهايي كه خواب ميماندم بايد سوار تاكسي ميشدم.بايد صبر ميكردم ببينم كدام تاكسي عقب جا دارد كه سوار شوم.وگرنه همين كه مينشستم جلو يا بايد يك هيكل گنده را كه بدش هم نمي آيد به هواي دست انداز و پيچ دست و پايش را بمالد به مانتوم را تحمل كنم يا بگويم به جهنم و ضرر آقا راننده دو نفر حساب كنيد.آخر مگر حقوق من در ماه چقدر است كه پانصد تومان فقط براي يك كورس بدهم آنهم روزي.نه سي روز.اي خدا فقط اولهاي ماه است كه هوس ميكنم كمي بيشتر بخوابم و عوضش با تاكسي بروم.تازه تا خود ميدان هم ميخوابم.اين جوري بهتر كار ميكنم.خودم حس ميكردم بهره وري ام بالاتر رفته.شارژ بودم.اي خدا چرا ساعتهاي كاري را كمي عقب نميكشند.با رضا تو همين خط آشنا شدم.نشسته بود وسط. بين راه يك هو از خواب پريدم حس كردم جا ماندم يا نميدانم چي...ازش ساعت پرسيدم.ساعت خودم بندش خراب بود داده بودم عوض كنند.پياده كه شديم.گفت ميتونم مزاحمتون بشم.گفتم:آقا من خيلي كار دارم.
گفت ايراد نداره وقتي كارتون تموم شد زنگ بزنین.يك برگه كاغذ داد دستم.انقدر نزديكم شده بود كه انگار به تمام حركاتم تسلط داشت.برگه را گرفتم.وقتي تو شركت يادش افتادم به نظرم بد نیامد.بعد از ظهر از راه شركت ميرفتم هم را ميديديم يكي دو بار هم مرخصي گرفتم.ولي يك اخلاقهاي عجيبي داشت كه توش ماندم.گير ميداد گه چرا اين روسري را با اين مانتو پوشيدي.اين چه رنگ شلواري است كه كردي پات.به همه چيزم گير ميداد و سوال ميكرد.تا ديدم ديگر نميتوان تحملش كنم.خودش گفت تو چطور اين رفتارهاي مرا تحمل مي كردي؟بعد هم سرو كله ي يكي ديگر پيدا شد.بعد از يكي دو ماه دعوتم كرد خانه.نرفتم.بهش گفتم بهتر است همين جا همه چيز را تمام كنيم.بعدا يادم افتاد كه تو اين دوستيها هيچ حرفي از ازدواج و اين جور چيزها زده نشد من هم دربندش نبودم.پس چه ميخواستم؟اصلا اين كارها كه براي من نيست.كه تا ساعت شش تو شركت كار ميكنم بعد هم انقدر خسته مي آيم كه دوست دارم يك چيزي بخورم يك كم تلويزيون نگاه كنم و بعد بگيرم بخوابم براي فردا.حالا يك شبهايي به سرم ميزند آن لاين شود.ايميلها را كه خب همان جا تو شركت چك ميكنم.از بچه هاوبعضي ها عكس و از اين جور چيزها که میخوانند و میخندند ميفرستند.بعضي شبها چت ميكنم.اولها ميرفتم توي روم ولي الان چند تا از بچه ها آن لاین هستند با همانها.ديگر چه وقتي مي ماند كه با پسر مسر بروم بيرون.تازه تو اين گراني.خودم ميدانم با چه زحمتي پول در مي آورم.حالا بشوم آوار يكي ديگر.انوقت او هم يك توقعاتي برايش پيش بيايد.اگرفقط همين را ميخواست كه دستم را بگيرد يا چه ميدانم دستش را بگزارد روي پام يا لاي پام كه چيزي نبود.همش ميخواست دستش را از مانتوم رد كند تو روي تي شرت و لباس زير و هر كوفت و زهرماري كه بود.آن هم بيرون.تو ماشين كه همه نگاه ميكنند.با اينهمه دلم برايش تنگ شده.
شايد تقصير خودم بود.كه كامپيوتر نرفتم.و امدم گرافيك.آنجا اقلا مهندس ميشدم.ولي خب دانشگاه آزاد بود.بابا هم كه كارش معلوم نبود.دو ماه كار ميكرد سه ماه بيكار.حتا حاضر شدم جابه جايي كنم با يكي كه شهرستان قبول شده بود تا او بيايد جاي من من بروم جاي او.يك پولي هم بدهد كه كمي از خرج تحصيلش در بيايد.نگذاشتند.گفتند نميتوانيد جايتان را عوض كنيد.ولي يكي ميگفت همان معاون كه اين حرف را زد هفت ميليون و نيم ميگيرد مي اورد تهران.من يك ميليون ميخواستم.اين سراسري بود ولي عوضش فوق ديپلم.ميگفتندقبول شدن تو كنكور ليسانسش سخت است.خب عوضش رفتم سر كار.گفتم حقوقم را پس انداز ميكنم يك ماشين ثبت نام ميكنم.ولي مگر اين چاله چوله ها ميگذارند.تو خانه شديم سه تا نان آور ولي مثل اينكه به همين اندازه هم برايمان كيسه باز شده.مامان پايش ناراحت است ميبريمش فيزيوتراپي.تازه نميدانم با اينكه ريخت و پاشمان همان است كه بوده چرا اين قدر خرج رفته بالا.مجبور شدم وام بگيرم براي ثبت نام ماشين...اواخر خرداد امسال بايد تحويل بدهند.ماهي صد تومن قسط ميدهم.نمیدانم ولی خب بابا هم راستش اذیت میکند.خرجش بیشتر شده.خانه که هست عصبانی با کسی حرف نمیزند ولی همین که پا میگذارد بیرون و برمیگردد شاد و شنگول می آید با همه حتا سینا که انقدر عنق است شوخی میکند.مامان هنوز هم یک وقتهایی باهاش دعوا میکند.دیروز پریروزها رفت سراغ عمو جلال.حتما برای گله ای.عمو گفته بود جلیل برای ما مرده دیگه باهاش کاری نداریم.بابا که آمد خانه رفت یک جا نشست نمیدانم چی شد آن مجسمه ی زن و مرد که نشسته اند روی یک چیزی مثل کاناپه و دارند کتاب میخوانند را پرت کرد به مامان که پشت ناهارخوری نشسته بود.مامان جیغ زد:معتاد تریاکی عملی انگل....بابا داد زد انگل پدرته.....بابا به مامان میگوید جنده.میگوید با آتش یکی از همکلاسهای دوره ی دانشگاهش رابطه دارد.

جمعه، مرداد ۲۳، ۱۳۸۳

خوش تر صنمي چون الف يار نديديم
محبوب تر از لحظه ي ديدار نديديم
ما در همه دوران دويديم دويديم
اندوخته اي نيك از اين كار نديديم
هر قدر فراتر به پي كار دويديم
ردي ز يكي كار پديدار نديديم
در ميكده مجموع بگشتيم هشيوار
در مدرسه يك دانه هشيوار نديديم
ما ديده به پيمانه گشوديم از آن رو
در خال لب دوست به جز خار نديديم
هر گوشه ز جانان جدا مانده يكي جان
جز ديده ي گريان و دل زار نديديم
رويا همه در خواب و به بيدار سراب است
چيزي نه به خواب و نه به بيدار نديديم
از پرده ي تقدير بر ديده كشيدند
ورنه ز حقيقت همه آثار نديديم
گردونه به جادو شد و با جمبله چرخيد
چرخاندنش از دو و سه و چار نديديم
فرهاد به ديدار چرا ديده گشودست؟
ما ديده گشوديم و به جز تار نديديم

پنجشنبه، مرداد ۲۲، ۱۳۸۳

ترانه براي مادر



آن سوي پنجره نشسته اي شايد
يا پشت در خانه داري راه ميروي
من كه صداي پايت را مفهمم

در شبهايي كه خانه نمي آمدم
و روز تولدم كه کمتر به خاطر داشتي
در دقایق همیشگی ی سفر و رفتن من...
هيچ وقت آنقدر پول نداشتم كه برايت سوغاتي ي بهتر از كوله بار هميشه بسته ام بياورم.
اما شبهايي كه بالاي سرم مي آمدي را خوب به ياد دارم.

مادر!هيچ وقت فرصت نكردم بهت بگويم چقدر دوستت دارم.
و تو هم هيچ گاه كاغذ پاره هايم را وارسي نكردي تا شعري براي خودت پيدا كني.
مادر! شايد نميداني پسرت چند بار عاشق شده.
و چه شعرهايي براي دخترهايي كه ميشناخته گفته است.
اما حالا
گوش ميكني
مادر!دارم براي تو مينويسم...
كاش يك چمدان كلمه داشتم تا كنار هم ميگذاشتم.
ميداني!دوست داشتم همين الان كنارت نشسته بودم و بهت نگاه ميكردم.
راستش خيلي دوست دارم سرم را بگذارم روي پاهايت و بخوابم
و تر باز برایم قصه ی حسن کچل را بگویی
اما مادر!میداني كه پسرت اصلا بلد نيست يك جا بنشيند
و حتا در زيباترين لحظات زندگي دوست دارد راه بيفتد و برود به جاهاي دور...

سه‌شنبه، مرداد ۱۳، ۱۳۸۳

آره گفتم كارت دارم.يادمه.ولي ولش كن.چيزي نيست.حل شد.آخه چيزي نيست كه بخوام بگم.گفتم كه برطرف شد.خيلي خوب.ميخواستم بگم دوستت دام.بعد از اين چند سال هنوز نتونستم فراموشت كنم.ولي همين كه خواستم بهت بگم ديدن ديگر دوستت ندارم.همين.گفتم كه چيز مهمي نيست.فراموشش كن.

پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳

دكتر گفت:خوب گوش كن چي ميگم.تو ديفتيري گرفتي و ازش ميميري.
من گفتم:اتفاقا چند وقت پيش خواب ديدم مرگ يكي را پيشگويي ميكنم ولي او در جوابم گفت خب تو هم مريض ميشي و ميميري.
دكتر خنديد.
ادامه داد:{اين قسمت از حرفهايش يادم نيست.}پس سعي كن از لحاظ روحي در آرامش{يكي صدايش كرد و رشته ي حرفها از هم گسست.}
هرچند تقريبا معلوم بود چي ميخواهد بگويد.

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۳

خواب ديدم تو يك پارك هستم.نميدانم كدام.ولي جشن بود.از آن كارناوالها.حالا ميگويم پارك ساعي.رفتم سراغ يك دکه ی  اغذيه فروشي دخترك پشت پيشخوان سر تكان داد گفتم يك ساندويچ هبرگر.نداشت گفت فقط اين را داريم.يك اسمي گفت كه تا حالا نشنيده بودم.گفتم يكي بده.و همان لحظه كه مشغول درست كردن شد راه گرفتم به طرف جاهاي ديگر پارك.نميدام چي شد كه رسيدم به يك مكان سرپوشيده.مثل خانه يا سالن جايي.آنجا هر كي بهم ميرسيد آشنايي گرم ميداد.همه مرا ميشناختند ولي من هيچ كدام را به جا نمي آوردم.

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۳

بن بست


من نیازم به تو واسه
ترس من حسرت امروزه
میدونی که رنگ خورشید قشنگ
پیش تو یه پولک بی نوره

تو رو از اتاق اسباب بازیها
میون رفاقتهای کودکی
با خودم به این زمونه میکشم
مث رنگ مهربون پولکی

با تو اون گذشته ها بزرگ شدن
تو با قصه و ترانه اومدی
وقتی رفتی کوچمونو یاد برد
نقب بن بستمونو تو میزدی

دست گرم تو حکایت حدیث
که به تفسیر تنت محتاجه
هنوزم شعرای یادگاریمون
رخت خواب اون درخت کاجه

کشف نازنین لبهای تو شعر
حرف عشق طالع نسل منه
طرح نقش یک سکوته بر لبای در
که رونه به یه عاشقونه ی بن بسته

قصه ی ضرورت این عاشقی
ترس من از حسرت امروزه
میدونی که رنگ اون خاطره ها
از عبور عطر تو جون میگیره

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۳

عزیز من غصه نخور
دنیا همش دو رنگیه
خونه ی دل شکستنه
دنیای سینه سنگیه

امروز منو تنها گذاشت
هرکی بهم خنده میکرد
با قلب دیگر میشینه
تنها منم با قلب سرد

گلوی آواز بیصداست
عشق و رهایی بی معناست
نزدیکیهامون چه کمند
زمونه ی جداییهاست

بادوری خوبن آدما
رفیقت با جداییها
سوار بال من شدن
شکسته قفل در ما

عزیز من رهاییها
با بال هم قفس خوشه
منو نبین که بیپرن
هر کی بی همنفس خوشه

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۳

تنهایی




اي دل ديگه غصه بسه
تا زندي دل به كس نده
هر كه گرفتاره خوشه
بيخيال دنيا رو خوشه

حالا ديگه مثل قديم
قلب عاشق نبيني
تنها تويي كه عاشقي
معني نفرت ندوني

وقتي جووني باهاتعه
تموم دنيا مالته
بسكه قشنگه زندگي
خوب و خوشي احوالته

حالا تو موندي و غمت
رسيده وقت ماتمت
تو موندي و من خراب
ببين چطور شد عالمت

عمر گذشته نمياد
از ديگران جدا شدي
چشمات و باز كن ببيني
از اين به بعد تنها شدي

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۳

زندگی



3
شهرزاد طبقه ي بالا روي تختش نشسته بود.طبيب هنوز قدغن کرده بود که راه برود يا کاري انجام دهد.حتا بعد از اين که معاينه تمام شده بود اسعد خان را به گوشه کشيده بود و گفته بود مجال بياوريد اين ترس مجلس عزا نيندازدش...خود اسعد خان قبل تر به فکرش بود که سر مجلس بفرستدش خانه ي آشنا کسي....همين طور به جلو زل زده بود ولي چيزي نميديد.پوران بانو روي صندلي روبه رويش نشسته بود.نگاهش ميکرد کمي مکث کرد و انوقت گفت:دخترم ديگه وقتشه ناراحتي رو کنار بذاري تموم شد و رفت گوش ميکني؟هر چي بوده تموم شد جووني هنوز بر و رو داري از آب و رنگ نيفتادي که بترسي از چشم شوهرت بيفتي بره سرت يکي ديگه رو بياره حالا اين بار نشد گفتم که هنوز اولشه اونقدر براش بچه مياري که نگو ....قيافه ي مادر مرده ها رو هم به خودت نگير مردها منتظرن ببينن زن از خودش عيب ميگيره يا عيب خودش رو ميدونه تا سوار به خر مرا د شن و هي بتازن حالا نتاز کي بتاز خوب گوش کن چي ميگم يواش يواش بايد از رختخواب بياي بيرون خونه رو بگيري تو دستت بترس از روزي که همين کلفتهاي خونه براي شوهرت چشم نازک کنن قوم و خويشهاش هم بشينن گوشش رو پر کنن چشم باز کني ببيني ديگه از اين اتاق حق نداري بياي بيرون خونه صاحب يه خانم ديگه شده....گوش ميني چي ميگم؟تا بوده همين بوده ميخواد از هر انگشتت اشرفي بباره بازم اگه نتوني دل شوهرتو به دست بياري کار تمومه اداي آدم فرنگي ها رو هم در نيار تو فرنگ بودي که بودي الان داري اينجا زندگي ميکني با دوسال تو فرنگستون که پاريسي نشدي اين جا هم برلين و سن پترزبورگ نيست خب يکيش بچه س دفعه ي بعد که اينطور نميشه الان هم حکمتي توش بوده...
از فردا پا ميشي آروم ولي به همه نشون ميدي که هستي لازم نيست خودت رو خسته کني هنوز تازه زايي ........
شهرزاد آرام گفت:کجا خاکش کردين؟
پوران زاد گفت:دخترکم ديگه بهش فکر نکن ببين هنوز جووني خيلي زوده که براي اين چيزها گريه کني همين من قبل از شيرين زاد و شکر زاد و تو يعقوب و احسان و صفدر دو شکم ديگه زاييده بودم.بچه ي اولم پسر بود.سه تا خواهرهام با خواهرهاي پدرت شکم اول دختر آورده بودن واسه همين مهر من تو دل پدرت حسابي افتاد همه يک جوري نگاهم ميکردن شده بودم آيينه ي دق همه شون .نميدونم کدومشون اومد جادو کرد چي گذاشت زير سرش يا مثلا وقتي بغلش کرده بود تو گوشش ورد خونده بود که به سه ماه نکشيد....تو خواب بالا اورد....برديمش دکتر گفت زردي يه.گفتيم دوا درمون ميکنيم خوب ميشه تا يک هفته يا بالا مي آورد يا اسهال بود سينه ي منو هم ديگه به دندون نميگرفت ...تو بغل خودم تلف شد...بارون مي اومد هواي خونه همچين ناملايم بود من پتو پيچيدم دورش و سفت بغلش کردم داشت ميلرزيد گريه کردم گفتم خدا بچه ام رو نگير...تکون نميخورد...
شهرزاد بدون داري چه کار ميکني بچه ت رفته نذار خونه ت هم بره.از خونه صداي بچه بلند ميشه...
دو گوله اشک از چشمهاي شهرزاد سرازير شد پايين.

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳

به آزاده ی دیروز

آن گاه که شیهه ی باختری بی سوار اسبی دور شنیدم
آونگ ساختم از شعر
گیوتین ساختم از شعر
برای مراسم اعطای مدال ناپلئون
بنیان کوره ی آدم پزی افکندم از شعر
سنگ قبر و جرثقیل
از سنگ و سیانور...
ای یار!
ای با من نگاه و نگاهت همه در من رویایی!
ای
دوست!
ای هم پیاله و پیله!
باید کمک کنی
تا یک به یک
به جا کتابی ی دنیا بازگذاریمشان:
-شه کارهای من-

مسپار گوش
مارش سکوت تو را عربده میکشد
بلوغ نام تو هم قامت اندیشه
تفتیده در ظلامت چربک و بانگ اذان دشمن
باید که یک به یک
شه کارهای سوخته ی این همیشه متهم را
به خورد خلق دهیم
من زنجیر ساختم از شعر
تا مرواریدهای متصل تبعید تند را
در پیچ پیچ باور پر اشتباه خوش باوری
بر گردن تو شلال کنم
ای نام تو...نام تو کنیه ی تو
بیدار باش نشانه
قداست آشفته ی گیسوی تو
نجابتی بچگانه
هوسی کودکانه
پروانه ی تخفیف دار
از سنگسار
اندر زبان و خامه ی من
این رویای کار آمدی است
من زندان و زهر ساختم از شعر
و آن گه که باشیم هم دست
شه کارهای من را به جا کتابی ی دنیا جا کنیم
آنک ببین
چگونه در خلال همین چند سطر جاوید میشوم.

بهمن 79
توضیحات:
شیهه ی باختری....:مقاومت جانانه ی کردها و عواقی ان مد نظرم بوده منتها در طی سالهای 57 تا 63
قبر جرثقیل و...:قتل وحشیانه ی مختاری و پوینده که ظاهرادر چنین جاهایی خفه شدند.مرگ این دو عزیز تلخ ترین فاجعه ی اوان جونی ی من بود.
سیانور و...:قتل سعید امامی از سر قاتلین مختاری و پوینده و چند نفر دیگر که با آن یا داروی نظافت کشته شد تا برای همیشه لب فروبندد الته ماجرا به صورت خودکشی بیان شد.
مرواریدهای متصل تبعید...:اشارتی به محکومیت زنجیره ای عده ای که در کنفرانسی حول و حوش فروردین 79 در برلین و به همین نام بر گزار شد.یعنی مهرانگیز کا شهلا لاهیجی علی افشاری اکبر گنجی عزت الله سحابیو...اگرچه از این ها فقط گنجی تبعید شد.در سطور بعد قصد داشتم نا کارآمدی انحراف و اصلا اصل خیمه شب بازی این شو را تصویر کنم.

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۳

شب است
یک شب خفه ی بیخود
تو خوابیده ای و من بیدار
دوباره انتظار
آخرین انتظار...

سه‌شنبه، تیر ۰۹، ۱۳۸۳

التماس



چشم تو چراغ دنياي سياه
شهر قصه ست لب ململ تو
رنگ سرنوشت من موي سيات
پيرهن خواب منه پوست از مخمل تو


توي تاريكي شب قايم موشك
با تو گرگم به هوا و بچگي
مثل بچگي هام مي موني
پشت كوچه بوسه ي يواشكي

چشمك تو لحظه ي تحويل سال
گرمي ي دست تو كرسي ي بهمن
چشم تو آسمون چارشنبه سوري
نبض تو صداي پاي آمدن

با تو ميگويم كه خاموشي
رپ رپه قلبمو بشنو
همه حرفهاي دلبستن را
با تو ميگويم با تو

طالع تو زيباي خفته
قلب تو راز ارديبهشت
خشتاي كاگلي ي دوري
پيش قصر تو كوچك و زشت

كندن پيله ي تنگ من با تو
كشف دنياي تنت با من
كاخ كاغذ رنگي هارو پاره كن
جستن و دلبستنت با من

اسم تو روياي رهايي
جستن از كابوس و خيالي
آمده با من از كودكي ها
تازه اما چون نگاه اولي