خواب غفلت بودم و ميخوام كه بيدار شم
حكايت تاييد گله وار صلاحيت نامزدهاي محترم آنهم به آن سرعت و با اين آب و تاب نقل آن پسر است كه هر شب شيطان به سراغش مي آمد و اغوايش مي نمود و پسرك جايش را خراب ميكرد.القصه كار او آنقدر تداوم يافت كه خانواده اش هر چه داشتند فروختند و صابون خريدند و رختخواب او را شستند و سرانجام ورشكسته شدند.شبي شيطان دوباره به سراغش آمد تا مطابق عادت مالوف فريبش بدهد.پسر به استغاثه افتاد كه تو را به خدا دست از سر من وردار آنقدر صابون خريديم ورشكسته شديم ديگر پول نداريم.شيطان گفت:خب اين كه غصه ندارد بيا بريم بهت صابون بدم.
و راه افتادند و بر بام دكان بقالي رفتند سقف را سوراخ كردند و از نردباني كه شيطان فراهم كرده بود پايين رفتند.پسرك شادان و خندان قالبهاي صابون را برداشت و به بغل گرفت و به همراه شيطان عازم فرار شد كه الحال مرد بقال بيدار شد شيطان از نردبان به بالا جست زد ولي بقال پاي پسرك بينوا را گرفته بود و نميگذاشت فرار كند.شيطان از آن بالا فرياد كشيد:برين رو سرش!برين رو سرش!!
پسر هم كه بهترين راه را همين ديد بلافاصله مشغول كار شد....و درست در همين لحظه از خواب بيدار شد و ديد بله دوباره رختخوابش را به گند كشيده.
حالا كي از خواب غفلت بيدار شوند و ببينند رختخواب به گند زده را ببينند.
سهشنبه، بهمن ۰۷، ۱۳۸۲
لابد همه مثل شما درجه يك نيستند
علي رضا عصار در مصاحبه ي اخير خود بياناتي افاضه كرده كه جاي بسي تامل دارند.
نخست اين كه ايشان معلوم نيست از كه يا كجا شنيده اند كه خواننده ي هاي كلاس و درجه يكي هستند كه با نوعي اظهار لطف اعلام ميكنند همه ي خواننده هاي يك كشور كه نبايد درجه يك باشند.حالا بايد ديد اصلا مرجع علمي كه بر پايه ي نقد صحيح آثار باشد اصلا در ايران وجود دارد يا خير كه بخواهد خواننده هاي درجه يك را مشخص كند.
جاي ديگر فرموده اند مميزي در مورد شعر امري كاملا معقول و منطقي است.و پس از كلي سفسطه ميگويد در مورد شعر اگر صحبت از عشق بود جوري بيان شود كه مخالف عرف و ارزشهاي جامعه نباشد....
اينكه معلوم است در يك اجراي پاپ كسي اشعار سكسي يا پورنو نميخواند پس مشخص نيست منظور ايشان چيست.شايد بايد همه اشعار بي سر و ته و فاقد مضمون و معناي درست حسابي و قابل فهم همچون عشق الهي بخوانند.عشقي كه نه به خدا ميرسد چه اگر برسد مسئله ي تقليد و كپي برداري از ديوان قدما كار را تكراري ميكند.نه در مسير مذهب است چون ميگويد ميرقصم و رقص در اسلام ممنوع است.ميگويد مينوشم و نوشيدن هم در اين دين حرام شده.و نه عشق به همنوع است چون هيچ عاشقي در گوش معشوقه اذان و اقامه تلاوت نميكند.مگر اين كه مرده باشد و بخواهد از جسدش ارواح شيطاني را بيرون كند.و ميدانيم عشق همه زندگاني است.
پس اگرآن جور مميزي در كار باشد اول بايد جلوي اين كارها را بگيرد.كه تاثير عمومي و مثبتي در روند احتمالي! رو به رشد جامعه نخواهد داشت.در همه جاي دنيا عشق به هم نوع مقبول و مورد تحسين است جز اين جا كه خواننده اش اعلام ميكند كه بايد جلوي آن را گرفت.پس ديگر از طبقه ي عوام چه توقعي ميتوان داشت.
آقاي عصار!كسي فراموش نكرده شما هم در كارهايي مثل قدسيان آسمان و عيدانه اداي ابي را در آورديد.پس چه ميگوييد اين حربه ديگر كارايي ندارد؟
ماندگاري يك ترانه همانطور هم كه خودتان فرموديد به عوامل زيادي بسته است.منظور فقط شعاري كار كردن نيست.ممكن است شما يك كار از مولانا بخوانيد و باز ماندگار نشود.و اگر الزاما براي خيابان خوابها ميخوانيد به صرف بيان كردن دردي اجتماعي نميتوانيد اميد به ماندگاري اثر داشته باشيد.لطافت عميق ترانه؛ يك آهنگ زيبا و تنظيمي درست ميتواند باعث ماندگاري ترانه شود.قصه ي دوماهي و بوي خوب گندم پس از سي و هفت هشت سال ماندني شدند.چون اين سه عامل آنها در اوج ميباشند.با اينكه در دو ژانر متفاوت هستند.خواندن در مورد جبهه و جنگ هم صداقت و ماندگاري ترانه هاي شما را نشان نميدهد.اين صرفا كاري است كه انجام ميدهيد.
استقبال مردم از كنسرتهاي شما و نتايج آماري را بايد از جهات ديگر نيز برسي كرد.مردم دوست دارند به كنسرت بروند.چون سي دي كنسرت جنيفر لوپز و بريتني اسپيرز و جرج مايكل و پينك فلويد را ميبينند و چون عصار دم دستشان است آنجا مي آيند.به قول شيخ بهايي:
گر نبود شانه ي عاج بهر ريش/شانه توان كرد به انگشت خويش
به عبارت ديگر شما ميدان را خالي گير آورده ايد و تاخت ميكنيد.
اين از نوع ابراز احساسات و بعضا حركات گروهي از حاضران كاملا مشهود است.وگرنه براي بررسي كار شما در كنار آمار بايد نقد تخصصي اجراهايتان را هم مد نظر داشت.كاري كه در ايران مطلقا باب نيست.
تنها زبان انگليسي عامل پيشرفت خواننده نيست.فاكتورهاي بسيار زياد ديگري دخيل هستند.ليريك خوب(كه بزرگترين ليريك نويسان ما هم به خاطر پايبندي هايي خاص در اين حد نيستند.) آهنگسازي و نوازندگي عالي(كه جز دو سه گيتاريست و يكي دو پيانيست خوب عملا چيز ديگري در چنته نداريم.)
تنطيم مناسب(كه بعد از عالي جناب واروژان تقريبا هيچ تنظيم مناسبي حتا در كارهاي خودمان نداشتيم .مگر در كارهايي از چشم آذر.)و اين ها تازه مراحل اوليه است.وقتي شما از مشهوريت بين المللي صحبت ميكنيد موضوعات ديگري هم پيش مي آيد.مثل فيزيك و جذابيتهاي ظاهري خواننده.جنيفر لوپز يك سوپراستار به تمام معنا از لحاظ فيزيك و اندام مي باشد.بريتني اسپيرز ژيمناست بوده و حركاتش در صحنه پشتوانه ي موفقيت اوست. استينگز داراي فيزيك بدني و صورتي است كه بيننده را به خود جذب كند.و بعد به قول شما بازاريابي و ساخت كليپ.ولي خودتان انصاف دهيد چه كليپي ميتوان از عشق الهي ساخت كه ام تي وي آن را پخش كند و مردم لذت ببرند و فروش خوبي هم بكنند.
كاري كه مدونا با اشعار مولانا كرد اين عوامل را داشت.ضمن اين كه انتخاب دقيقي از كارهاي مولانا صورت گرفته بود كه خواننده را جذب نمود.و اين در كنار ساير عوامل باعث مقبوليت شد.پس به قول خودت (خيال نكن)!ميتوانستي آنچنان كاري بكني و معروفيت هم كسب كني.شك نكن كه كارت به بن بست ميخورد.چون ساير عوامل وجود نداشت.ضمن اينكه پس از كار او شما اين را ميگوييد.از كجا معلوم به ابتكار مدونا غبطه نميخوريد.ضمن اين كه ستارگان دنيا زير سايه ي مدونا و اجراهاي جاودانه اش قرار دارند شما ديگر جاي خود داريد.لطفا خود را با هم اندازگانتان مقايسه كنيد.
و بعد ميرسيم به موضوع فيزيك دوست من! تبليغات در جهاني شدن خيلي مهم است و اين جا ميدان خواستگاري پسر از دختر نيست كه تفاهم و معنويات مهم باشد!خوب است به ظاهرتان برسيد.داريوش اقبالي هم كه نماينده ي اين جور آرايش صورت بود امروزه ريشش را ميتراشد يا اصلاح ميكند.رژيم بگيريد و به استيل و فرم بدنتان بيشتر توجه كنيد.اگر خواستيد يك ايميل به خودم بزنيد تا با يك برنامه ي چهار پنج ماهه سر فرم بياورمتان.
به اميد اينكه موسيقي پاپ مملكت از بحران و بلبشوي خود بيرون بيايد و راه خود را از بيراهه باز شناسد.
موفق باشيد.
علي رضا عصار در مصاحبه ي اخير خود بياناتي افاضه كرده كه جاي بسي تامل دارند.
نخست اين كه ايشان معلوم نيست از كه يا كجا شنيده اند كه خواننده ي هاي كلاس و درجه يكي هستند كه با نوعي اظهار لطف اعلام ميكنند همه ي خواننده هاي يك كشور كه نبايد درجه يك باشند.حالا بايد ديد اصلا مرجع علمي كه بر پايه ي نقد صحيح آثار باشد اصلا در ايران وجود دارد يا خير كه بخواهد خواننده هاي درجه يك را مشخص كند.
جاي ديگر فرموده اند مميزي در مورد شعر امري كاملا معقول و منطقي است.و پس از كلي سفسطه ميگويد در مورد شعر اگر صحبت از عشق بود جوري بيان شود كه مخالف عرف و ارزشهاي جامعه نباشد....
اينكه معلوم است در يك اجراي پاپ كسي اشعار سكسي يا پورنو نميخواند پس مشخص نيست منظور ايشان چيست.شايد بايد همه اشعار بي سر و ته و فاقد مضمون و معناي درست حسابي و قابل فهم همچون عشق الهي بخوانند.عشقي كه نه به خدا ميرسد چه اگر برسد مسئله ي تقليد و كپي برداري از ديوان قدما كار را تكراري ميكند.نه در مسير مذهب است چون ميگويد ميرقصم و رقص در اسلام ممنوع است.ميگويد مينوشم و نوشيدن هم در اين دين حرام شده.و نه عشق به همنوع است چون هيچ عاشقي در گوش معشوقه اذان و اقامه تلاوت نميكند.مگر اين كه مرده باشد و بخواهد از جسدش ارواح شيطاني را بيرون كند.و ميدانيم عشق همه زندگاني است.
پس اگرآن جور مميزي در كار باشد اول بايد جلوي اين كارها را بگيرد.كه تاثير عمومي و مثبتي در روند احتمالي! رو به رشد جامعه نخواهد داشت.در همه جاي دنيا عشق به هم نوع مقبول و مورد تحسين است جز اين جا كه خواننده اش اعلام ميكند كه بايد جلوي آن را گرفت.پس ديگر از طبقه ي عوام چه توقعي ميتوان داشت.
آقاي عصار!كسي فراموش نكرده شما هم در كارهايي مثل قدسيان آسمان و عيدانه اداي ابي را در آورديد.پس چه ميگوييد اين حربه ديگر كارايي ندارد؟
ماندگاري يك ترانه همانطور هم كه خودتان فرموديد به عوامل زيادي بسته است.منظور فقط شعاري كار كردن نيست.ممكن است شما يك كار از مولانا بخوانيد و باز ماندگار نشود.و اگر الزاما براي خيابان خوابها ميخوانيد به صرف بيان كردن دردي اجتماعي نميتوانيد اميد به ماندگاري اثر داشته باشيد.لطافت عميق ترانه؛ يك آهنگ زيبا و تنظيمي درست ميتواند باعث ماندگاري ترانه شود.قصه ي دوماهي و بوي خوب گندم پس از سي و هفت هشت سال ماندني شدند.چون اين سه عامل آنها در اوج ميباشند.با اينكه در دو ژانر متفاوت هستند.خواندن در مورد جبهه و جنگ هم صداقت و ماندگاري ترانه هاي شما را نشان نميدهد.اين صرفا كاري است كه انجام ميدهيد.
استقبال مردم از كنسرتهاي شما و نتايج آماري را بايد از جهات ديگر نيز برسي كرد.مردم دوست دارند به كنسرت بروند.چون سي دي كنسرت جنيفر لوپز و بريتني اسپيرز و جرج مايكل و پينك فلويد را ميبينند و چون عصار دم دستشان است آنجا مي آيند.به قول شيخ بهايي:
گر نبود شانه ي عاج بهر ريش/شانه توان كرد به انگشت خويش
به عبارت ديگر شما ميدان را خالي گير آورده ايد و تاخت ميكنيد.
اين از نوع ابراز احساسات و بعضا حركات گروهي از حاضران كاملا مشهود است.وگرنه براي بررسي كار شما در كنار آمار بايد نقد تخصصي اجراهايتان را هم مد نظر داشت.كاري كه در ايران مطلقا باب نيست.
تنها زبان انگليسي عامل پيشرفت خواننده نيست.فاكتورهاي بسيار زياد ديگري دخيل هستند.ليريك خوب(كه بزرگترين ليريك نويسان ما هم به خاطر پايبندي هايي خاص در اين حد نيستند.) آهنگسازي و نوازندگي عالي(كه جز دو سه گيتاريست و يكي دو پيانيست خوب عملا چيز ديگري در چنته نداريم.)
تنطيم مناسب(كه بعد از عالي جناب واروژان تقريبا هيچ تنظيم مناسبي حتا در كارهاي خودمان نداشتيم .مگر در كارهايي از چشم آذر.)و اين ها تازه مراحل اوليه است.وقتي شما از مشهوريت بين المللي صحبت ميكنيد موضوعات ديگري هم پيش مي آيد.مثل فيزيك و جذابيتهاي ظاهري خواننده.جنيفر لوپز يك سوپراستار به تمام معنا از لحاظ فيزيك و اندام مي باشد.بريتني اسپيرز ژيمناست بوده و حركاتش در صحنه پشتوانه ي موفقيت اوست. استينگز داراي فيزيك بدني و صورتي است كه بيننده را به خود جذب كند.و بعد به قول شما بازاريابي و ساخت كليپ.ولي خودتان انصاف دهيد چه كليپي ميتوان از عشق الهي ساخت كه ام تي وي آن را پخش كند و مردم لذت ببرند و فروش خوبي هم بكنند.
كاري كه مدونا با اشعار مولانا كرد اين عوامل را داشت.ضمن اين كه انتخاب دقيقي از كارهاي مولانا صورت گرفته بود كه خواننده را جذب نمود.و اين در كنار ساير عوامل باعث مقبوليت شد.پس به قول خودت (خيال نكن)!ميتوانستي آنچنان كاري بكني و معروفيت هم كسب كني.شك نكن كه كارت به بن بست ميخورد.چون ساير عوامل وجود نداشت.ضمن اينكه پس از كار او شما اين را ميگوييد.از كجا معلوم به ابتكار مدونا غبطه نميخوريد.ضمن اين كه ستارگان دنيا زير سايه ي مدونا و اجراهاي جاودانه اش قرار دارند شما ديگر جاي خود داريد.لطفا خود را با هم اندازگانتان مقايسه كنيد.
و بعد ميرسيم به موضوع فيزيك دوست من! تبليغات در جهاني شدن خيلي مهم است و اين جا ميدان خواستگاري پسر از دختر نيست كه تفاهم و معنويات مهم باشد!خوب است به ظاهرتان برسيد.داريوش اقبالي هم كه نماينده ي اين جور آرايش صورت بود امروزه ريشش را ميتراشد يا اصلاح ميكند.رژيم بگيريد و به استيل و فرم بدنتان بيشتر توجه كنيد.اگر خواستيد يك ايميل به خودم بزنيد تا با يك برنامه ي چهار پنج ماهه سر فرم بياورمتان.
به اميد اينكه موسيقي پاپ مملكت از بحران و بلبشوي خود بيرون بيايد و راه خود را از بيراهه باز شناسد.
موفق باشيد.
دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲
دفترچه خاطرات 3
بعضي خاطرات را نميشود نوشت.بعضي ها هم به چشم نمي آيند.پس باز نوشته نميشوند.بعضي ها هم سالها بعد يك دفعه-همين طوري-ياد آدم مي آيد.
نميدانم چطوري ولي باز همينطوري آدم هوس ميكند بنويسدشان.حالا هيچ دليلي هم براي نوشتن نباشد.
تو كلاس زبان ديدمش.رويه رو مينشست.يكي دو جلسه ي اول هم هيچ كاري به كار هم نداشتيم.ولي نمي دانم چي شد ديدم وقتي دارد حرف ميزند ميخواهم تك تك كلماتش را گوش كنم.يك روز هم آمد كنفرانس گير دادم بهش كه چرا موهايت انقدر بلند است.تا شانه اش بود.به انگليسي گفتم.جواب داد:پول ندارم كوتاهش كنم.به فارسي گفتم:يعني اگر پول بديم ميزني؟
حالا يادم نيست چي گفت.حرف تو حرف آمد.دانشگاه زبان ميخواند.انگليسي.سطحش بالاتر از ما بود.و يك سالي ازم كوچكتر.
گذشت تا ديدم نگاهمان كه روبه روي هم مينشستيم گهگداري در هم قفل ميشود.آن جورها هم كه فكر ميكردم كوه سنگي ي بي احساس نبود.
انگار در عمق نگاهش يك حرف ناگفته بود و در ميان چشمهايش خنده بود.نه لبخنده بود.
از ميان بچه هاي كلاس چند نفري با هم جور شده بوديم.حس نزديكي بود.استاد هم بينمان بود.قرار ميگذاشتيم و بيرون ميرفتيم.اولين برنامه كافي شاپ بود.نزديك كلاس.كه او هم آمد.كنار هم نشستيم.قشنگ حرف ميزد.از رشته ي من شروع كرد.بعد هم سينما دوست داشت در مورد همه چيز بحث كند.بيشتر هم نگاهش انتقادي بود.همه تقريبا فهميدند ما داريم با هم حرف ميزنيم.جمع بود و ما كناره گرفته بوديم.
چيزهايي بهم ميگفت كه بايد گوش ميكردم.خيلي اوقات همه ي حرفهايي را كه ميخواست از زبانم ميكشيد.
احساس ديگر عوض شده بود.به شوق او كلاس مي آمدم.شايد او هم.در حرفهايي كه سر كلاس بايد به انگليسي ميزديم ديگر نميتوانستيم همه چيز را پنهان كنيم.
حتا يك بار بحث انداختند در مورد عشق دوست دختر دوست پسر تعدادشان و از اين جور چيزها.
من گفتم:مثلا شما مي خواين با يه پسر دوست بشين.فقط همين ولي بعدا اون از شما يه چيزايي ميخواد كه مجبورين تمومش كنين.
خود استاد پرسيد:الان چي؟
گفتم:الان تنهام.
بعدا فكرش را كردم كه چرا اين حرف را زدم.
ولي پشيمان نبودم.دوستم ميگفت تمام آن مدت داشت تو را نگاه ميكرد.
وقتي نوبت او شد نميدانم چرا از جواب دادن طفره ميرفت.از اين كار هم خوب بر مي آمد.بعد كه به خودم آمدم ديدم چند نفر ديگر هم حواسشان پيشش است.اما تمركز نگاهها و چشمهايش پيش من بود.دوستم هم همين را ميگفت.تمركز نگاهش مال من بود.
روزهاي بعد گرماي تابستان بود و سرمازاي اتاق يك پنكه.روي ميز استاد.استاد نمينشست.او هم مثل هميشه دير آمد.چند دقيقه اي نشست روي يكي از صنلي ها.گرمش شد رفت پشت ميز استاد.پنكه را هم فيكس كرد طرف خودش.آنقدر با زرنگي اين كار را انجام داد كه كسي چيزي نگفت.شايد هم نفهميدند.جز من كه حواسم بهش بود.
بهش گفتم. آن خنده ي هميشگي ته چشمهايش بود.بعد هم ازش خواستم جايش را بدهد به من.رفت جاي من نشست.كلاس كه تمام شد آمد پشت ميز.باد پنكه بين دو صورتمان ميوزيد.بعد هم رفتيم بيرون.فكر كنم كافي شاپ.
يك بار هم قرار گذاشتيم برويم دربند.من بودم و دوستم و او و استاد.ناهار رفتيم.يادم هست تو ماشين فريدون فروغي گذاشتيم.او هم خوشش مي آمد.گفتم كه آدمك را دوست دارم.تكه هاييش را خواند.صداش زياد قشنگ نبود ولي به آهنگ مي آمد.جاهاييش هم كه يادش نمي آمد من گفتم.و گفتم تو كيش كنسرت داشته و كاست هايش را هم آنجا فروختند.خوشحال بودم كه خبر نداشت و برايش تازه بود. اولش گفت خود فريدون هم آدمك را از همه ي كارهايش بيشتر دوست دارد.
روز خوبي بود.خيلي هم حرف زديم.برگشتنا پرسيدم چطور بود؟حالا يادم نيست چي گفت.او ازم پرسيد گفتم:من احساس ندامت ميكنم.
پايين كه مي آمديم يك فال خريدم. هنوز ميان بقيه ي فالهايم دارمش.گفت:به اين خرافات اعتقاد داري؟
گفتم: ازت خواهش ميكنم به فالهاي من توهين نكن.
مثل اينكه جلسه ي آخر بود.يادم نبود جلسه ي آخر است.بيرون همه ايستاديم براي خداحافظي.با هم حرف ميزديم.حالا از يك چيزهايي.هنوز نگاهش تا عمق وجودم راه داشت.آرام گفتم:ميتونم بهت زنگ بزنم.گفت:آره....البته.
نگاهش كردم.گوشهايم تيز بود.لحظه ي خداحافظي رسيده بود.ايستاد تا طرف ماشين دوستم بروم.آن وقت تا انتهاي كوچه رفت و در اعماق خيابان شلوغ ميان آدمهاي ديگر ناپديد شد.سعي كردم تا آنجا كه ميشود تعقيبش كنم.
بعضي خاطرات را نميشود نوشت.بعضي ها هم به چشم نمي آيند.پس باز نوشته نميشوند.بعضي ها هم سالها بعد يك دفعه-همين طوري-ياد آدم مي آيد.
بعضي خاطرات را نميشود نوشت.بعضي ها هم به چشم نمي آيند.پس باز نوشته نميشوند.بعضي ها هم سالها بعد يك دفعه-همين طوري-ياد آدم مي آيد.
نميدانم چطوري ولي باز همينطوري آدم هوس ميكند بنويسدشان.حالا هيچ دليلي هم براي نوشتن نباشد.
تو كلاس زبان ديدمش.رويه رو مينشست.يكي دو جلسه ي اول هم هيچ كاري به كار هم نداشتيم.ولي نمي دانم چي شد ديدم وقتي دارد حرف ميزند ميخواهم تك تك كلماتش را گوش كنم.يك روز هم آمد كنفرانس گير دادم بهش كه چرا موهايت انقدر بلند است.تا شانه اش بود.به انگليسي گفتم.جواب داد:پول ندارم كوتاهش كنم.به فارسي گفتم:يعني اگر پول بديم ميزني؟
حالا يادم نيست چي گفت.حرف تو حرف آمد.دانشگاه زبان ميخواند.انگليسي.سطحش بالاتر از ما بود.و يك سالي ازم كوچكتر.
گذشت تا ديدم نگاهمان كه روبه روي هم مينشستيم گهگداري در هم قفل ميشود.آن جورها هم كه فكر ميكردم كوه سنگي ي بي احساس نبود.
انگار در عمق نگاهش يك حرف ناگفته بود و در ميان چشمهايش خنده بود.نه لبخنده بود.
از ميان بچه هاي كلاس چند نفري با هم جور شده بوديم.حس نزديكي بود.استاد هم بينمان بود.قرار ميگذاشتيم و بيرون ميرفتيم.اولين برنامه كافي شاپ بود.نزديك كلاس.كه او هم آمد.كنار هم نشستيم.قشنگ حرف ميزد.از رشته ي من شروع كرد.بعد هم سينما دوست داشت در مورد همه چيز بحث كند.بيشتر هم نگاهش انتقادي بود.همه تقريبا فهميدند ما داريم با هم حرف ميزنيم.جمع بود و ما كناره گرفته بوديم.
چيزهايي بهم ميگفت كه بايد گوش ميكردم.خيلي اوقات همه ي حرفهايي را كه ميخواست از زبانم ميكشيد.
احساس ديگر عوض شده بود.به شوق او كلاس مي آمدم.شايد او هم.در حرفهايي كه سر كلاس بايد به انگليسي ميزديم ديگر نميتوانستيم همه چيز را پنهان كنيم.
حتا يك بار بحث انداختند در مورد عشق دوست دختر دوست پسر تعدادشان و از اين جور چيزها.
من گفتم:مثلا شما مي خواين با يه پسر دوست بشين.فقط همين ولي بعدا اون از شما يه چيزايي ميخواد كه مجبورين تمومش كنين.
خود استاد پرسيد:الان چي؟
گفتم:الان تنهام.
بعدا فكرش را كردم كه چرا اين حرف را زدم.
ولي پشيمان نبودم.دوستم ميگفت تمام آن مدت داشت تو را نگاه ميكرد.
وقتي نوبت او شد نميدانم چرا از جواب دادن طفره ميرفت.از اين كار هم خوب بر مي آمد.بعد كه به خودم آمدم ديدم چند نفر ديگر هم حواسشان پيشش است.اما تمركز نگاهها و چشمهايش پيش من بود.دوستم هم همين را ميگفت.تمركز نگاهش مال من بود.
روزهاي بعد گرماي تابستان بود و سرمازاي اتاق يك پنكه.روي ميز استاد.استاد نمينشست.او هم مثل هميشه دير آمد.چند دقيقه اي نشست روي يكي از صنلي ها.گرمش شد رفت پشت ميز استاد.پنكه را هم فيكس كرد طرف خودش.آنقدر با زرنگي اين كار را انجام داد كه كسي چيزي نگفت.شايد هم نفهميدند.جز من كه حواسم بهش بود.
بهش گفتم. آن خنده ي هميشگي ته چشمهايش بود.بعد هم ازش خواستم جايش را بدهد به من.رفت جاي من نشست.كلاس كه تمام شد آمد پشت ميز.باد پنكه بين دو صورتمان ميوزيد.بعد هم رفتيم بيرون.فكر كنم كافي شاپ.
يك بار هم قرار گذاشتيم برويم دربند.من بودم و دوستم و او و استاد.ناهار رفتيم.يادم هست تو ماشين فريدون فروغي گذاشتيم.او هم خوشش مي آمد.گفتم كه آدمك را دوست دارم.تكه هاييش را خواند.صداش زياد قشنگ نبود ولي به آهنگ مي آمد.جاهاييش هم كه يادش نمي آمد من گفتم.و گفتم تو كيش كنسرت داشته و كاست هايش را هم آنجا فروختند.خوشحال بودم كه خبر نداشت و برايش تازه بود. اولش گفت خود فريدون هم آدمك را از همه ي كارهايش بيشتر دوست دارد.
روز خوبي بود.خيلي هم حرف زديم.برگشتنا پرسيدم چطور بود؟حالا يادم نيست چي گفت.او ازم پرسيد گفتم:من احساس ندامت ميكنم.
پايين كه مي آمديم يك فال خريدم. هنوز ميان بقيه ي فالهايم دارمش.گفت:به اين خرافات اعتقاد داري؟
گفتم: ازت خواهش ميكنم به فالهاي من توهين نكن.
مثل اينكه جلسه ي آخر بود.يادم نبود جلسه ي آخر است.بيرون همه ايستاديم براي خداحافظي.با هم حرف ميزديم.حالا از يك چيزهايي.هنوز نگاهش تا عمق وجودم راه داشت.آرام گفتم:ميتونم بهت زنگ بزنم.گفت:آره....البته.
نگاهش كردم.گوشهايم تيز بود.لحظه ي خداحافظي رسيده بود.ايستاد تا طرف ماشين دوستم بروم.آن وقت تا انتهاي كوچه رفت و در اعماق خيابان شلوغ ميان آدمهاي ديگر ناپديد شد.سعي كردم تا آنجا كه ميشود تعقيبش كنم.
بعضي خاطرات را نميشود نوشت.بعضي ها هم به چشم نمي آيند.پس باز نوشته نميشوند.بعضي ها هم سالها بعد يك دفعه-همين طوري-ياد آدم مي آيد.
جمعه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۲
چهارشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۲
اندوه قايق
به پريسا
ترجمه ي آزادي از شعر قايق بادباني ي لرمانتف.
به رنگ كين كرخت گشته ميزند از دور
تلالو كرچي.
در آستانه ي محراب افتراق نگاه
خموش لنگر انداخته؛به لجه ي موج
گذر كند ز برش ابر لشكر و نرسد عرصه را يكي كف فوج
به سينه گاه طحال چكيده بر دندان
كه ديده را نگاه غمش نميبيند:
نسيم باد ملايم بر او زند از دور
به جز ادامه تمرين قصه ي دل و دريا
نوازشي به تن او نميتند از دور
نه التزام تمتع كزين سپاه كند.
نه اهتمام كه دستي زند به ساغر قطران؛سينه را سياه كند
نگاه ميكند انگار
نه...
-لكه كرده جوابي سوار مد گويد-:
به جستجوي چه اطراف را نگاه كند.
به پريسا
ترجمه ي آزادي از شعر قايق بادباني ي لرمانتف.
به رنگ كين كرخت گشته ميزند از دور
تلالو كرچي.
در آستانه ي محراب افتراق نگاه
خموش لنگر انداخته؛به لجه ي موج
گذر كند ز برش ابر لشكر و نرسد عرصه را يكي كف فوج
به سينه گاه طحال چكيده بر دندان
كه ديده را نگاه غمش نميبيند:
نسيم باد ملايم بر او زند از دور
به جز ادامه تمرين قصه ي دل و دريا
نوازشي به تن او نميتند از دور
نه التزام تمتع كزين سپاه كند.
نه اهتمام كه دستي زند به ساغر قطران؛سينه را سياه كند
نگاه ميكند انگار
نه...
-لكه كرده جوابي سوار مد گويد-:
به جستجوي چه اطراف را نگاه كند.
سهشنبه، دی ۳۰، ۱۳۸۲
اندوه قايق
به پريسا
ترجمه ي آزادي از شعر قايق بادباني ي لرمانتف.
به رنگ كين كرخت گشته ميزند از دور
تلالو كرچي.
در آستانه ي محراب افتراق نگاه
خموش لنگر انداخته؛به لجه ي موج
گذر كند ز برش ابر لشكر و نرسد عرصه را يكي كف فوج
به سينه گاه طحال چكيده بر دندان
كه ديده را نگاه غمش نميبيند:
نسيم باد ملايم بر او زند از دور
به جز ادامه تمرين قصه ي دل و دريا
نوازشي به تن او نميتند از دور
نه التزام تمتع كزين سپاه كند.
نه اهتمام كه دستي زند به ساغر قطران؛سينه را سياه كند
نگاه ميكند انگار
نه...
-لكه كرده جوابي سوار مد گويد-:
به جستجوي چه اطراف را نگاه كند.
به پريسا
ترجمه ي آزادي از شعر قايق بادباني ي لرمانتف.
به رنگ كين كرخت گشته ميزند از دور
تلالو كرچي.
در آستانه ي محراب افتراق نگاه
خموش لنگر انداخته؛به لجه ي موج
گذر كند ز برش ابر لشكر و نرسد عرصه را يكي كف فوج
به سينه گاه طحال چكيده بر دندان
كه ديده را نگاه غمش نميبيند:
نسيم باد ملايم بر او زند از دور
به جز ادامه تمرين قصه ي دل و دريا
نوازشي به تن او نميتند از دور
نه التزام تمتع كزين سپاه كند.
نه اهتمام كه دستي زند به ساغر قطران؛سينه را سياه كند
نگاه ميكند انگار
نه...
-لكه كرده جوابي سوار مد گويد-:
به جستجوي چه اطراف را نگاه كند.
دوشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۲
يك دو سه رباعي
مي ريز و جهان را همه ترغيب بكن
خوان شعف و عيش به ترتيب بكن
چون خاك بود لگد نماي هر پاي
بر خاك كنون رهايي و ريب بكن
دل زين همه خاموش شدن چيست نصيب
چون كه بكند حساب عمر تو حسيب
تا كي پي درمان و دوا از دردي
تا كي بدري مرگ و بجوييش طبيب
اي رفته به سر منشا پيدا كردن
دل بستن و دل دادني آنجا كردن
گر دست بدانجاي رسيدي آنجا
خوش باشد اسرار هويدا كردن
مي ريز و جهان را همه ترغيب بكن
خوان شعف و عيش به ترتيب بكن
چون خاك بود لگد نماي هر پاي
بر خاك كنون رهايي و ريب بكن
دل زين همه خاموش شدن چيست نصيب
چون كه بكند حساب عمر تو حسيب
تا كي پي درمان و دوا از دردي
تا كي بدري مرگ و بجوييش طبيب
اي رفته به سر منشا پيدا كردن
دل بستن و دل دادني آنجا كردن
گر دست بدانجاي رسيدي آنجا
خوش باشد اسرار هويدا كردن
یکشنبه، دی ۱۴، ۱۳۸۲
سياووش قميشي تر از سياووش قميشي
كار جديد سياووش قميشي(بي سرزمين تز از باد) بي شك حركتي نو و بي سابقه در تاريخ آهنگسازي ي ايران است.
بگذاريد اين طور بگويم كه قميشي در طي اين سالها نشان داده كه آهنگسازي تواناست كه با اصوات و معاني ي آنها آشنايي كامل دارد.براي همين صداي سازها و ملودي هاي آنها تاثيري شگرف بر گوش شنونده ميگذارد.و حالا او تصميم گرفته به سبك خودش برسد.سبك كه نه او دارد پاپ ايراني را به طرف موسيقي غرب ميبرد.شايد مقصد بعدي او پس از فلاش راك باشد.در اين مورد بايد به انتظار نشست.او سرمايه اي ارزنده براي آهنگسازي ي امروز ماست.
حرف از بي سرزمين تر از باد است.چند تا از كارها تنظيم خوبي هم دارند كه كار آهنگسازي را تكميل ميكند.اما ضعف عمده اي كه تقريبا تمام آلبوم را فراگرفته فقر شديد ترانه هاي آن است.
بسياري از اين ترانه ها را ميتوان شنيد و پس از آن فراموششان كرد.به راستي از ترانه سراياني كه حاضرند به فرمايش آهنگساز ظرف بيست و چهار ساعت دست در كار خود ببرند تا خواننده بهتر بتواند ملودي ها را بكشد(اين را عينا خود سياووش قميشي در يكي از مصاحبه هايش گفت.) و اجرا كند چه انتظاري ميتوان داشت؟بي شك همين كه ميبينيم.
قصد نقد اين ترانه هارا ندارم كه اين جا مجالش نيست و اصلا بايد ديد ظرفيت نقد شدن دارند يا خير.
اين را زمان پاسخ ميدهد كه مطمئنا پس از چند ماه هيچ كس كاري از اين آلبوم زمزمه نميكند و كم كم از اذهان پاك ميشود.بلايي كه به سر آلبوم نقاب هم آمد.
كاش قميشي با انعطاف بيشتر يه سراغ ترانه سرايان نامدار و جاودانه ي ايران برود.مردم هنوز خاطرات گل و تگرگ را از ياد نبرده اند.
و اين نمايانگر تاثير ترانه در ماندگاري ي اثر است.
كار جديد سياووش قميشي(بي سرزمين تز از باد) بي شك حركتي نو و بي سابقه در تاريخ آهنگسازي ي ايران است.
بگذاريد اين طور بگويم كه قميشي در طي اين سالها نشان داده كه آهنگسازي تواناست كه با اصوات و معاني ي آنها آشنايي كامل دارد.براي همين صداي سازها و ملودي هاي آنها تاثيري شگرف بر گوش شنونده ميگذارد.و حالا او تصميم گرفته به سبك خودش برسد.سبك كه نه او دارد پاپ ايراني را به طرف موسيقي غرب ميبرد.شايد مقصد بعدي او پس از فلاش راك باشد.در اين مورد بايد به انتظار نشست.او سرمايه اي ارزنده براي آهنگسازي ي امروز ماست.
حرف از بي سرزمين تر از باد است.چند تا از كارها تنظيم خوبي هم دارند كه كار آهنگسازي را تكميل ميكند.اما ضعف عمده اي كه تقريبا تمام آلبوم را فراگرفته فقر شديد ترانه هاي آن است.
بسياري از اين ترانه ها را ميتوان شنيد و پس از آن فراموششان كرد.به راستي از ترانه سراياني كه حاضرند به فرمايش آهنگساز ظرف بيست و چهار ساعت دست در كار خود ببرند تا خواننده بهتر بتواند ملودي ها را بكشد(اين را عينا خود سياووش قميشي در يكي از مصاحبه هايش گفت.) و اجرا كند چه انتظاري ميتوان داشت؟بي شك همين كه ميبينيم.
قصد نقد اين ترانه هارا ندارم كه اين جا مجالش نيست و اصلا بايد ديد ظرفيت نقد شدن دارند يا خير.
اين را زمان پاسخ ميدهد كه مطمئنا پس از چند ماه هيچ كس كاري از اين آلبوم زمزمه نميكند و كم كم از اذهان پاك ميشود.بلايي كه به سر آلبوم نقاب هم آمد.
كاش قميشي با انعطاف بيشتر يه سراغ ترانه سرايان نامدار و جاودانه ي ايران برود.مردم هنوز خاطرات گل و تگرگ را از ياد نبرده اند.
و اين نمايانگر تاثير ترانه در ماندگاري ي اثر است.
اشتراک در:
پستها (Atom)