دوشنبه، بهمن ۰۶، ۱۳۸۲

دفترچه خاطرات 3



بعضي خاطرات را نميشود نوشت.بعضي ها هم به چشم نمي آيند.پس باز نوشته نميشوند.بعضي ها هم سالها بعد يك دفعه-همين طوري-ياد آدم مي آيد.
نميدانم چطوري ولي باز همينطوري آدم هوس ميكند بنويسدشان.حالا هيچ دليلي هم براي نوشتن نباشد.
تو كلاس زبان ديدمش.رويه رو مينشست.يكي دو جلسه ي اول هم هيچ كاري به كار هم نداشتيم.ولي نمي دانم چي شد ديدم وقتي دارد حرف ميزند ميخواهم تك تك كلماتش را گوش كنم.يك روز هم آمد كنفرانس گير دادم بهش كه چرا موهايت انقدر بلند است.تا شانه اش بود.به انگليسي گفتم.جواب داد:پول ندارم كوتاهش كنم.به فارسي گفتم:يعني اگر پول بديم ميزني؟
حالا يادم نيست چي گفت.حرف تو حرف آمد.دانشگاه زبان ميخواند.انگليسي.سطحش بالاتر از ما بود.و يك سالي ازم كوچكتر.
گذشت تا ديدم نگاهمان كه روبه روي هم مينشستيم گهگداري در هم قفل ميشود.آن جورها هم كه فكر ميكردم كوه سنگي ي بي احساس نبود.
انگار در عمق نگاهش يك حرف ناگفته بود و در ميان چشمهايش خنده بود.نه لبخنده بود.
از ميان بچه هاي كلاس چند نفري با هم جور شده بوديم.حس نزديكي بود.استاد هم بينمان بود.قرار ميگذاشتيم و بيرون ميرفتيم.اولين برنامه كافي شاپ بود.نزديك كلاس.كه او هم آمد.كنار هم نشستيم.قشنگ حرف ميزد.از رشته ي من شروع كرد.بعد هم سينما دوست داشت در مورد همه چيز بحث كند.بيشتر هم نگاهش انتقادي بود.همه تقريبا فهميدند ما داريم با هم حرف ميزنيم.جمع بود و ما كناره گرفته بوديم.
چيزهايي بهم ميگفت كه بايد گوش ميكردم.خيلي اوقات همه ي حرفهايي را كه ميخواست از زبانم ميكشيد.
احساس ديگر عوض شده بود.به شوق او كلاس مي آمدم.شايد او هم.در حرفهايي كه سر كلاس بايد به انگليسي ميزديم ديگر نميتوانستيم همه چيز را پنهان كنيم.
حتا يك بار بحث انداختند در مورد عشق دوست دختر دوست پسر تعدادشان و از اين جور چيزها.
من گفتم:مثلا شما مي خواين با يه پسر دوست بشين.فقط همين ولي بعدا اون از شما يه چيزايي ميخواد كه مجبورين تمومش كنين.
خود استاد پرسيد:الان چي؟
گفتم:الان تنهام.
بعدا فكرش را كردم كه چرا اين حرف را زدم.
ولي پشيمان نبودم.دوستم ميگفت تمام آن مدت داشت تو را نگاه ميكرد.
وقتي نوبت او شد نميدانم چرا از جواب دادن طفره ميرفت.از اين كار هم خوب بر مي آمد.بعد كه به خودم آمدم ديدم چند نفر ديگر هم حواسشان پيشش است.اما تمركز نگاهها و چشمهايش پيش من بود.دوستم هم همين را ميگفت.تمركز نگاهش مال من بود.
روزهاي بعد گرماي تابستان بود و سرمازاي اتاق يك پنكه.روي ميز استاد.استاد نمينشست.او هم مثل هميشه دير آمد.چند دقيقه اي نشست روي يكي از صنلي ها.گرمش شد رفت پشت ميز استاد.پنكه را هم فيكس كرد طرف خودش.آنقدر با زرنگي اين كار را انجام داد كه كسي چيزي نگفت.شايد هم نفهميدند.جز من كه حواسم بهش بود.
بهش گفتم. آن خنده ي هميشگي ته چشمهايش بود.بعد هم ازش خواستم جايش را بدهد به من.رفت جاي من نشست.كلاس كه تمام شد آمد پشت ميز.باد پنكه بين دو صورتمان ميوزيد.بعد هم رفتيم بيرون.فكر كنم كافي شاپ.
يك بار هم قرار گذاشتيم برويم دربند.من بودم و دوستم و او و استاد.ناهار رفتيم.يادم هست تو ماشين فريدون فروغي گذاشتيم.او هم خوشش مي آمد.گفتم كه آدمك را دوست دارم.تكه هاييش را خواند.صداش زياد قشنگ نبود ولي به آهنگ مي آمد.جاهاييش هم كه يادش نمي آمد من گفتم.و گفتم تو كيش كنسرت داشته و كاست هايش را هم آنجا فروختند.خوشحال بودم كه خبر نداشت و برايش تازه بود. اولش گفت خود فريدون هم آدمك را از همه ي كارهايش بيشتر دوست دارد.
روز خوبي بود.خيلي هم حرف زديم.برگشتنا پرسيدم چطور بود؟حالا يادم نيست چي گفت.او ازم پرسيد گفتم:من احساس ندامت ميكنم.
پايين كه مي آمديم يك فال خريدم. هنوز ميان بقيه ي فالهايم دارمش.گفت:به اين خرافات اعتقاد داري؟
گفتم: ازت خواهش ميكنم به فالهاي من توهين نكن.
مثل اينكه جلسه ي آخر بود.يادم نبود جلسه ي آخر است.بيرون همه ايستاديم براي خداحافظي.با هم حرف ميزديم.حالا از يك چيزهايي.هنوز نگاهش تا عمق وجودم راه داشت.آرام گفتم:ميتونم بهت زنگ بزنم.گفت:آره....البته.
نگاهش كردم.گوشهايم تيز بود.لحظه ي خداحافظي رسيده بود.ايستاد تا طرف ماشين دوستم بروم.آن وقت تا انتهاي كوچه رفت و در اعماق خيابان شلوغ ميان آدمهاي ديگر ناپديد شد.سعي كردم تا آنجا كه ميشود تعقيبش كنم.
بعضي خاطرات را نميشود نوشت.بعضي ها هم به چشم نمي آيند.پس باز نوشته نميشوند.بعضي ها هم سالها بعد يك دفعه-همين طوري-ياد آدم مي آيد.