سه‌شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲

ديزين در دلتنگي



ماشين در جاده ها ميپيچه
صداي روز آشنا مي ياد
بوي دل خواه رسيدن
مزه ي برف و سوز زياد

سپيده با خواب ميجنگه
سپيده دشمن سياهي هاست
سپيده ميگه تاريكي
منظره ي بين راهيه

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها

يادت مي ياد سفر ما
تيوپ اسكي اسنو برد
هر كي كه بهتر چرخيد
برنده هركي زمين نخورد

تو ياد برفهاست سفر ما
چه تورهايي كه مي رفتيم
يادته چقدر چرخيديم
چطوري زمين ميخورديم

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها



دست تو گردن تو راه يك نفره
دست گرفتن مردم خنده هاي بي وقفه
جست زدن رو ترك تنسي
ضرب ديدن و سورتمه سواري

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها

ميپيچيديم و راه نميپيچيد
گاه ميخوردي به جلويي
وقتي كمكت ميكردم
با عينك ميبوسيدمت يهويي

دور ميگرفتم و ميچرخيدم
تنه ام نميچرخيد اما
فيكسم آزاد ميشد و ميشكست
كله ميكردم پايين از اون بالا

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها

فصل ما فصل اول اسفند
موسم پوست درآوردن ما
ديزين و جفت گيري سگها
ديدن و خنديدن ما

گذشته از نديدن و ناز كردن
وقت نازكشيدن و تسكين
منع شب دور ماندن ما
انتظامات هتل ديزين

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها


ديزين/اسفند 82

یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲

عذار حسن تو چون در خيال چهره نمود
به صد طريق بر آمد يكيش جلوه نمود
هر آنكه عزم سفر كرد بر حواشي ي عقل
به صد اشاره برون از چنين خطه نمود
طراز پيرهنت فخر داده سدره نشين
قدت نهيب به عرش علاي سدره نمود
نه نورونده به افسون تو گشايد بند
همي به عشوه ي تو پير رهاي حقه نمود
پيام خامشي ي مهر ديده گانت داد
مر احترام ستاره به پات سجده نمود
دل ار چه خوب نداند اطاعت كس را
حلال زين به بعد ار تو راي قبله نمود
ز بينواي دل اي شرح روزگار شنو
كه بذر عشق تو در مزرعش چه كشته نمود:
خبر رسيد ميايي به انتظار نشست
نيامدي و سحر شد ز غصه سكته نمود!

پنجشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۲

ستاره



بين دو خط موازي
ميون صفحه ي تاريک
يه بيابون بي رفيقي
مثه دو پسكوچه باريک

رنگ چشمات رنگ بارون
که تو آسمون خاموش نگات
منو ميبينه که تنها
يه بغل ستاره ميچينم برات

توي هر غروب خورشيد
توي تنهايه ي چشمات
من ميرم پيش ستاره
سر روشونه هاش ميذارم
آسمون برام ميباره

من نميخوام توي چشمات
بشينه نگاه ديگه
يه نفر تو رو ببينه
جز من و به جز ستاره

تو شباي بي ستاره
تو مياي تو آسمونم
منم و دو چشم گريون
که دارم برات ميخونم:

توي چشم خيس کوچه
ميخونم با ساز بارون
آي ستاره آي ستاره
فاصله يه آسمونه
سرنوشتمون همينه

سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۲

دريافت
طرح اين داستان مربوط به سالها پيش است.كه چند خط اولش هم در همان روزها نوشته شد.و بعد به دلايلي كه واضح و مبرهن است به گوشه اي رفت و خاك خورد و زرد شد تا به طوري كاملا اتفاقي تصميم گرفتم به انجامش برسانم.اما اين با آن فرق اساسي در فرم و تكنيك دارد.داستاني كه آن سالها در سر داشتم يك روايت پست مدرن بود:يك داستان با جمله هاي مستقل كه الزاما ارتباطي به هم ندارند.شبيه بعضي كارهاي بارتلمي. حتا چند خط اول داستان همين حال و هوا را دارد.ولي در شروع دوباره عطايش را به لقايش بخشيدم.چون امروز ديگر نوعا از آن جور كارها خوشم نمي آيد.




ولن تاين براي همسرش قبر خريد.اين يك تصميم ناگهاني بود ولي فكر كرد ديد اين طوري هميشه كنار هم هستند.
زنگ زد به دوستش انگار خواب بود.گوشي را برداشت ناله اي شبيه الو در آورد آشنايي ي گرم نداد.چون خواب بود.فقط وقتي ازش تاييد حرفهايي كه گفته بود را ميخواست با صداي كلفت شده -به خاطر خواب زدگي- صوتي مثل گاو در مي آورد.
حرفش را كه زد براي اينكه باور كند كه دوست همه چيز را شنيده ازش خواست دوباره توضيح كوتاهي از كاري كه قرار بود بكند بدهد.دوست دوباره با صوتي شبيه:
هوم يا اوهوم مكالمه را تمام كرد.ولي اصرار داشت كه همه چيز را بگويد تا بداند كه او همه ي كارها را انجام ميدهد.ولي دوست به طرز نامفهومي گفت:فهميدم خيله خب.و گوشي را گذاشت.
هنوز تا چند لحظه متوجه نشده بود كه ارتباط قطع شده و در صدد مجاب كردنش بود.
چاره اي نداشت تا چند روز صبر كرد مگر اين كه دوست كاري كه ازش خواسته بود را انجام دهد.
راه بعدي زدن يك تلفن به اداره ي كفن و دفن بود. اول خطها راه نميداد.وقتي هم كه آزاد ميشد كسي گوش را برنميداشت.بعد هم ظهر شد و انگار براي ناهار رفته بودند.تا يكي برداشت و گفت بايد با يكي از واسطه هاي خريد و فروش تماس بگيرد.شماره شان را خواست كه گفت بايد از مركز تلفن بگيرد.
مركز گفت بايد آدرس را داشته باشد يا دستكم اسم آنجا را بداند.گفت كه فرقي نميكند هر جا باشد فقط شماره اش را بدهد.گفت:همينطوري نميشود جستجو كرد.پرسيد حالا چه كار كنم:گفت ما كاري نمي توانيم بكنيم.
يك نامه نوشت براي وكيل شركتي كه زماني آنجا كار ميكرد بل كه او پي كارها را بگيرد ولي يادش آمد كه نامه ها را چند وقت پيش بردند و تازه به خاطر اينكه عده اي اسرار مگويي را فاش ميكردند بخشنامه صادر شده بود كه تا اطلاع ثانوي ارسال نامه ممنوع است.خيلي خوشحال بود كه چنين دستور ساده لوحانه هاي صادر شده بود ميتوانستند مثل خيلي جاها نامه ها را باز كنند و بخوانند و بعد بفرستند.
بايد مرخصي ميگرفت.الان چند سال ميشد كه ميخواست از مرخصي پنجشنبه اش استفاده كند ولي اجازه نميدادند.درخواستش را نوشت خودش هم همراهش رفت.گفتند درخواست را بگذار خودت برو رسيدگي ميكنيم.گفت:ولي كارم مهم است.گفتند:كار همه مهم است.گفت:حتما بايد بروم مرخصي كار واجبي دارم.گفتند:عرض كردم رسيدگي ميكنم.گفت:كي؟
گفت:تو همين هفته
-كي جواب ميدهيد؟
-تا آخر هفته
-ولي من عجله دارم آخر هفته خيلي دير است زود تر نميشه؟
-راهش همينه نامه ها بايد شماره بخورد تازه فرستاده شود به يك اداره ي ديگر.
-خب من خودم ميبرم.
-نميشه
-آخه من عجله دارم تا دو روزه ديگه بايد برم مرخصي
-تا آخر هفته جواب نامه ها مي ياد.
-حالا موافقت ميشه؟
-معلوم نيست
-آخه خيلي مهمه
فكر كرد فرار كند.موقع رفتنم كه جلويش را نميگرفتند ولي بعد كه برميگشت مشكل بوجود مي آمد.فكر كرد از سربازي بدتر نيست كه بازداشتش ميكردند.يا دانشگاه كه واحدها را حذف ميكردند.توبيخ آنقدر سختي نبايد ميداشت.
رفت جلوي آيينه خيلي سطحي و سريع خودش را مرتب كرد دستي به موهايش كشيد و يقه ي پيرهنش را درست كرد و راه افتاد دودل شد كه چمداني كيفي هم با خودش بردارد ولي ديد اينطوري دست خالي راحت تر است.رفت دم در دربان ايستاده بود و داشت با يكي حرف ميزد.لباس فرم نداشت ولي از ظاهرش حدس زد كه بايد نگهبان باشد.بعد فكر كرد شايد مامور حراست باشد.يك عده ميرفتند و مي آمدند.براي همين دلش محكم شد كه آنجورها هم كه به نظر مي آمده سخت نيست.راه گرفت و آمد بيرون دم در ايستاد تا ببيند با چي خودش را برساند.
ماشيني در كار نبود.راه افتاد پياده.ديد چند تايي هم پياده دارند مي آيند.نگاهشان كرد.جلوي يكي را گرفت:
-ببخشيد!شما از كجا مي ياين؟
-از كجا؟خب معلومه از زمين.مگه تو از كجا اومدي؟؟
-يعني منظورم اينه كه راه همينه؟
-آره
-من چطوري ميتونم راه رو داشته باشم كه گم نشم.
طرف خنده اي كرد و گفت:نترس گم نميشي.
از هم دور شدند.چند نفر ديگر باهم داشتند نزديك ميشدند.دست يكي يك بقچه ي بزرگ بود كه گذاشته بود روي شانه اش و سنگيني آن هيكلش را به طرف راست خم كرده بود.به طرز حمل بقچه دقت زيادي كرد حالت مناسب حمل بار به آن بزرگي برايش جالب بود.
گفت:كمك نميخواهي؟
-نه دست كه دارم.
-منظوري نداشتم
- من با منظور تو كاري ندارم.
به بقيه ي همراهانش نگاه كرد.دو تا زن چادري خپل بودند كه باد چادرشان را بلند ميكيد و دوباره ميخواباند. و يكي دو تا بچه خرده با لباسهاي كثيف.
نگاه به پشت سرش كرد شايد همراه پيدا كند.كسي نبود.از وقتي هم كه راه افتاده بود كسي را نديد كه اينطرفي بيايد.
شايد راه را اشتباه آمده باشم.
ولي نه پس اينها كجا ميرن؟
دنياي آخرت ديگري كه جز اين نيست.
همين يك در هم دارد مطمئنم...
عجله به خرج داد.كم كم به سرازيري ميرسيد.دلش محكم شد.يادش آمد كه روز آمدن از سربالايي طولاني ي گذشته بود و كلي هم خسته شده بود و وسط كار ايستاده بود و نگاه كرده بود به نيمكتهاي اطراف تا جايي براي نشستن پيدا كند كه همه پر بودند و فحش داده بود به زمين و آسمان به خصوص به جماعتي كه به قول خودش مثل گوسفند راه ميرفتند و يك وقتهايي همان وسط مي ايستادند و كلي آدم پشت سرشان مجبور ميشدند راه كج كنند.به ياد مسافركشها افتاد.
يك زن با شكم برامده آرام و سخت به طرفش مي آمد.تو خودش بود و متوجه او نبود.نزديك هم شدند.قطرات ريز و عرق را كه روي پيشانيش برق ميزدند ديد.نا خودآگاه گفت:راه زيادي اومدي؟
زن دهان و لبانش را پايين كش داد و چيني روي چانه اش افتاد.
پرسيد:بارت سنگينه؟
-سنگينيه راهه كه داره خستم ميكنه.
-راه؟
گفت:آره و اشاره اي به شكمش كرد.
-ولي اين كه راه نيست.چون مال خودته.راه اونيه كه تو مجبور شدي توش يا روش راه بري.
-پس با اين حساب تو داري بار ميبري.چون مجبور نيستي اين راه رو بياي.
-خيلي ها اين كاره منو ميكنن.
-خيلي ها؟كو يكيشو نشون بده.ميبيني تو تنهايه تنهايي.تنهاي تنها داري برميگردي.
-چي داري ميگي؟من كار دارم.
-كسي به اين كاري ندارد كار داري يا نداري.
-تو چي؟
-من؟منم دارم راه ميروم.راههاي زيادي رو رفتم تا به اينجا رسيدم.
-چي شد كه گذرت اينجا افتاد؟
-گذر پوست بالاخره به دباغ خونه ميفته.يك ماشين جلويم نگه داشت. وقتي سوار شدم يك نگاه گذري به راننده انداختم. يك دست بيشتر نداشت. رفتيم خانه اش. فكر نميكردم اينطوري شود.وحشيانه خودش را خالي كرد تو من.داد و بيداد كردم.با هم درگير شديم.همان يك دستش را دراز كرد و گلويم را گرفت و فشار داد.داغ شدن حس ميكردم صورتم دارد آتش ميگيرد حتا قرمز شدنم را هم ميتوانستم تجسم كنم.
-خب خودت خواستي.همين...
-شايد اين چيزها را چندميليون سال ديگر بشود توضيح داد. فعلا انگار تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله ي افيون و مواد مخدره است.ولي افسوس كه تاثير اينگونه داروها موقت است و به جاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد.
به آخرهاي سرپاييني رسيده بود.چند تا كوچه و راه ديد و يكي دو تا در هم به نظرش آمد كه ديده.سربالا كرد دوباره دقت كند.ولي هر چه فكر كرد يادش نيامد چه ميخواسته ببيند.
چند رهگذر ميگذشتند.نگاه حريصي بهشان انداخت.توجهي بهش نكردند.جلورفت.نزديك يك چهارراه ايستاد.تمركز كرد ببيند خانه شان كجاست.تا برود.يادش آمد براي كار ديگري آمده.اما يك چيزي نميگذاشت تا با خيال آسوده و از همه مهمتر شوقي كه داشت به آن فكر كند.سعي كرد دليل سردي و فروكش كردن انگيزه اش را پيدا كند.به فكر فرو رفت.اصلا چرا اينهمه راه آمده بود؟چطور حوصله ميكرد اين همه راه را دوباره برگردد.فكري مثل فرشته ي نجات به سرش زد.در ذهنش راه قبرستان را مرور كرد و راه افتاد.تند و بدون توجه به اطراف و قبرهاي فراواني كه آنجا بود از چند پيچ و كرتهاي خيس گذشت تا به قبر خودش رسيد.احساس خوبي داشت كه انقدر دقيق و سريع توانسته آن را پيدا كند.يك قبر دو طبقه كه از سه طرف به قبرهايي كه آنها هم دو طبقه بودند مجاور بود و سمت چهارم فاصله ي باريكي از خيابان داشت.عابري در حاليكه سعي ميكرد نشانيهاي كه احتمالا اولين بار و آخرين باري كه آنجا آمده بود را براي يافتن گمشده اش به ياد بياورد جستي به فاصله ي باريك زد.ته سيگارش را روي قبر انداخت و از آنجا دور شد.
نگاه به آسمان انداخت.فكر كرد.ابر آخرين سرباري است كه رويشان را خواهد شست.


تهران/بهمن 82

یکشنبه، بهمن ۲۶، ۱۳۸۲

دور و نزديك



بعضي ها از دور دل ميبرند و از نزديك زهره.
بعضي ها هم از دور دل ميبرند و از نزديك قلوه.

شنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۲

يادم هست يادت نيست




حال امروز تورا از خويشتن پرسيده ام
ديگر احوال گذشته ام به يادت نيست
نرمي ي پستان تو در يادم باقي مانده است
سختي هجران و زخم غم به يادت نيست
رقص با تو لحظه لحظه در خيالم ميچمد
رقصها را بيش خواه و كم به يادت نيست
ياد دارم خوب گيتار با هم ميزديم
نا بلد!ديگر آن گيتار هم به يادت نيست

پنجشنبه، بهمن ۲۳، ۱۳۸۲

شب بيست و پنج ساله



كوي ها كوچه ها همه بسته
شب و زنجير داده اند پيوند
خانه ها يا اسير خاموشي
يا چراغشان فروشده دربند

مگر از كوچه مست مفلوكي
بگذرد پا پاي صدا
بشكند بل كه مهر سكوت
ببازگردد ديچه اي ز ندا

يا كه مستان را كنند به صف
تازيانه به حد و حق بزنند
مفسدانند و چون مرگشان روا
هشتاد را بجش صد بزنند

يا كه سرب آورند مذاب
بر دهان خدا بچكانند
تا دهان ز حلق باز نشود
بر حلق و به حنجره رانند

يا كه ديوار سازند از ساروج
بر سر پنجره بپوشانند
درب ها قفل بندان كنند
درزها را همه بدوزانند

شامگه زه راه مانده سحر
ز جماعت بياورند نفر
تيربارانشان كنند با تير
گردنشان زننند به تبر

كوچه ها را كنند گرستان
سر هر كوچه نام يكي
شاهد مدعاست گورستان
چه گروهي بوند چه يكي

سنگهاشان همه كنند از جا
خط زنند اسم از برزن
تا كسي نداند اين جا نيز
لاله اي را بريده از گردن



ماجرا چون به اين جا رسيد
كوچه خاموش هنوز
نزده صبح سفيد
و در اين شام سياه
باد آرام پي فاش شدن قصه ي شب ميگذرد.
هم صدايي با خود
شايد هم
با سايه ي من چيزها ميگويد:

گمان كرديم داريم طلوع صبح بيداري خود را خلق را بيدار ميگرديم.
من و تو غرق پيروزي و شيريني ي پيكار خود بوديم.
خمار باده ي دوشين ز سرها نپريده بود
دهان خمره از سرمستي ما لب پريده بود.
كه روزي روز؟نه بي روز روزي از هزاران شام شرم آور سيه تر
خبر دادند:آذر مرد.
چرا؟
گرفتند و بردند و راحت اعدامش كردند.
تو ميدانستي آذر دختر بود؟
نميگفتند مگر در شرع ما اعدام دختر از محالات است.
خيالات است.
حالا شايد محمد توي بحران رسالت خواسته بود باجي به محرومان دهد تا با خويششان كند همراه.
ميان آنهايي كه دختران را زنده زنده خاك ميكردند.
اما منم خواندم در شرع ما اعدام دختر از محالات است.
تو گفتي:ساده بود.
پيشتر گردن كلفتي بي رگي كه مارها انگار عرق تنش را در بدن ميبافت.
بد مستي كه در دلش شكي از شراب شرم و شبنم نيست
به سلولش رفته دختريش را خوب برچيده
و حالا او دگر زن يا نه اصلا فاحشه چيزي است
كه اعدامش صلاح خلق و قوم و مذهب و هرچيز و ناچيزي است.

دو روزي باز نگذشته بود از اين كه گفتي:
ابراهيم دوستمان را كه يادت هست
گفتم:آري
آن يار
همان رعنا ردايي كه
فرياد هزاران روبه و كفتار هيچش نيست
كه خلق آدمي دارد
و خوي شير در پيكار
و از بحر شرافت نكته ي و همي و پيچش نيست.
گفتي: چند وقتي فراري گشته
آن دوران يادت هست؟
گفتم:هست
من و تو آذر ابراهيم
صدامان يك
و مقصد يك
ميخواستيم غول نامردمي را بيرون اندازيم.
ولي از راههايي دگر هر يك ميرفتيم.
يكي مان عاشق توده
يكي ما از جناح اكثريت
يكي ملي گرا و آن يكي گشته مجاهد يار
يكي سمپاد پيكار
ابراهيم هم از براي بچه هاي كوره پزخانه لباس و پول و والور جمع ميكرده و ميبرده.
ميداني؟
همان ها بچه هاي جاده ساوه
بچه هاي كوي اسلامشهر
گرفتند
دست و پاش بستند و تحول دادند.



و به يادم آمد
كه چه سخت است به باران گفتن
كه مبار
يا به سنگ
كه بلرز
و خون كه مريز
و خنجر
كه مبر
و باد
كه مپوي
و چشمان-كه در خيمه ي اين شام سيه ميمويند-
كه مبين.



دهانم را بوييدند.
چند سالي است كه عادت شده اين و چه زشت
در پستو
مي بزنم
و نگوييم سلامت
و نگوييم فدا يا گشت

ميبيني؟
ترك عادت سبب بيماري است.
بي عاري است.
پشتم و كمرم از تپش شلاق دارد ميتركد.
اما اين بد مستي را
خرده نگيريد به من
من كه كه اينك سوگوار هزاران سروم
كه سحرگاه نيامد و به ضلمت سرازير شدند.
و عزادار هزاران غنچه ي نو پر
كاندراين سموم شب پرپر شده اند.
بگذار بگويم كه هراسم نيست.
من ز بخشايش اين جان و تنم.
ليك از فرسايش آن در تگ اين شام شرر ميترسم.
مي لرزم.
بگذار فرياد كنم:
هرچند شايد
مقصد بعد منم.

چهارشنبه، بهمن ۲۲، ۱۳۸۲

اين جا ايران است



گروهي كه معلوم نيست بايد هنرمندنما خواندشان يا فرصت طلب و يا احمق بيشعور در كمال پررويي به صفهاي طويل مردم در برابر سينما و فيلمهاي جشنواره افتخار ميكنند و آن را نمايانگر سطح بالا و ارزندگي ي اين كم مايه ميدانند.بدون توجه به نبود تفريح عمومي براي آن قشري كه در صف ايستاده اند.بسته بودن كانالهاي ديگر امور فرهنگي.نبود نمونه هاي بهتر(در اين جا اختصاصا فيلمهاي روز دنيا) اندك بودن امكانات و مواردي از اين دست كه يك فستيوال فرهنگي را به بازار داد و ستد بليط و وقت كشي و برخورد با مشتي عوامل هميشه در صحنه تبديل مينمايد.خود اين آقايان كه يكسره به جشنواره هاي خارج سر ميزنند لابد قبول دارند كه كسي براي تماشاي فيلمهاي كن ونيز يا مادريد در صف نمي ايستد و وقت تلف نميكند و بليط به پنج شش برابر قيمت نميخرد.مطمئنا كسي كه دوازده سيزده ساعت در صف بليط ايستاده تنها آرزويش ديدن فيلم است.خواه خوب و خواه بد.و ديگر حوصله اي براي نقد آن ندارد.چه رسد به اعتراض و شكايت و بررسي اوضاع.اين دقيقا همان ترفندي است كه چند سال پيش با آن ملت را در صف تخم مرغ و قند و شكر نگاه ميداشتند.
البته حتما ايشان براي اين موضوع هم جوابي در آستين دارند:خب اين جا ايران است.

دوشنبه، بهمن ۲۰، ۱۳۸۲

دستاورد جشنواره ي فيلم امسال اين بود كه سيستم فاسد هنر مملكت آنچنان در هزارتوي تاريكي و ظلمت گرفتار شده كه با هر دست و پايي كه ميزند بيشترك در منجلاب خود فرو ميرود.



گاوخوني:خوب است بعضي ها هم دنيا را داشته باشند و هم عقبا را يعني هم براي خوش آمد و همراهي با گروهي از مجلس استعفا بدهند و هم ديگر فيلم نسازند.بله اين از همه بهتر است.
هم نفس:اين درست است كه هنرپيشه ي خوب فيلم خوب و بد نميشناسد و هرجا كه باشد خود را نشان ميدهد.ولي رويا نونهالي!هنوز خاطره ي حضور كوتاه ولي درخشان تو در بوي كافور عطر ياس در خاطر مانده است.همچنان نگاه نافذ و گوياي تو را در خانه اي روي آب روبه رو نظاره ميكنيم.بضاعت تو سريالهاي در پيت و فيلمهاي بي محتوا نيست.
سربازان جمعه:فيلم ضعيف؛ضعيف است.ميخواهد اسم دهن پر كن داشته باشد؛كارگردانش سلطان و قيصر باشد يا اصلا تيتراژش را كيارستمي يا بگير خود اسپيلبرگ بسازد.
مزرعه ي پدري:پيدا كنيد پرتقال فروش را و كسي كه از مرور جنگ و مصايبش پس از پانزده سال خشنود باشد.بي خود نيست كه هنوز ميگويند مشكلات ما به خاطر جنگ است و تلويزيون هر شب فيلم انقلابي ميگذارد و يك كساني را مي آورد كه ميگويند همه ي مشكلات ما مربوط به دوران طاغوت است.
.
.
.
.
البته نميتوان از حضور ارزنده ي آثاري چون بيل را بكش (يك شاهكار به تمام معنا) ارباب حلقه ها(سه گانه اي كه تنها پيتر جكسون ميتواند بسازد.) دشت باز و حتا وقتي كه آخرين شمشير كشيده ميشود و... به سادگي گذشت.
ضمن اينكه موضوع جديدي به دغدغه هاي فيلمسازان معزز اضافه شده و آن افغانستان است(خواستيد بخوانيد فلسطين!).حالا هم كه دار و دسته و لمپنهاي ارتجاع دم به كول گذاشته اند و گورشان را گم كرده اند ما ول كن معامله نيستيم و بند كريدم بهشان.انگار ماشاالله هزار ماشالله از خودمان بدبخت ترند و كثيف ترند و بهتر ميشود جان فلاكت را در آنها فيلم كرد.بهتر از خودمان.يادم مي آيد چند سال پيش فيلم مشق شب كيارستمي را برده بودند خارج اكران كرده بودند و گفته بودند بله بچه ي ايراني براي درس خواندن بايد اينهمه بدبختي بكشد.

شنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۲

الكل سفيد ميشود در سرم مزه ي رخوت آفتاب زمستان:
كسالت امروز را
و دبشي خون در رگانم:
كسالت زمستانهاي گذشته

چهارشنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۲

انار سرخي ميشكنيم خاموشي ي خون ياران را
هزار انار ميرويد
خرابي ي خون ياران را

یکشنبه، بهمن ۱۲، ۱۳۸۲

كلون مي افته درها وا ميشن
برگا ميرقصن ميشنگن
اونا كه سياهي رو ديدن
با استقبال خورشيد ميرن

گلستون ما با هم گل ميده
عطر آزادي ميپيچه
مي ميره خفاش زندانبان
پرستو رو خونه ميشينه

دي ميره بهارون مي ياد
زمونه ي سختي ميره
مادر اي بهار زيبا رو!
پسرت درختي ميشه

ميتونيم اين جا با هم بمونيم
شعر آزادي بخونيم
گربگيريم از شام سرما
تو صبح فروردين بخونيم

نترس از خشم و فرياد دشمن
دست من رو بگير و بخون
ميترسه دشمن از داد ما
با من داد بزن بمون

دشمن ابليسه سه سر و شش چشم
جاي هر چشمش دو تا در مي ياد
هر سرش رو كه بندازي
سر نو جاش در مي ياد

تو تبر وردار منم غداره
با هم ميريم به جنگ دشمن
تو سرش رو بنداز من چشمش
شكنجش با تو مرگش با من