سه‌شنبه، اسفند ۰۵، ۱۳۸۲

ديزين در دلتنگي



ماشين در جاده ها ميپيچه
صداي روز آشنا مي ياد
بوي دل خواه رسيدن
مزه ي برف و سوز زياد

سپيده با خواب ميجنگه
سپيده دشمن سياهي هاست
سپيده ميگه تاريكي
منظره ي بين راهيه

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها

يادت مي ياد سفر ما
تيوپ اسكي اسنو برد
هر كي كه بهتر چرخيد
برنده هركي زمين نخورد

تو ياد برفهاست سفر ما
چه تورهايي كه مي رفتيم
يادته چقدر چرخيديم
چطوري زمين ميخورديم

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها



دست تو گردن تو راه يك نفره
دست گرفتن مردم خنده هاي بي وقفه
جست زدن رو ترك تنسي
ضرب ديدن و سورتمه سواري

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها

ميپيچيديم و راه نميپيچيد
گاه ميخوردي به جلويي
وقتي كمكت ميكردم
با عينك ميبوسيدمت يهويي

دور ميگرفتم و ميچرخيدم
تنه ام نميچرخيد اما
فيكسم آزاد ميشد و ميشكست
كله ميكردم پايين از اون بالا

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها

فصل ما فصل اول اسفند
موسم پوست درآوردن ما
ديزين و جفت گيري سگها
ديدن و خنديدن ما

گذشته از نديدن و ناز كردن
وقت نازكشيدن و تسكين
منع شب دور ماندن ما
انتظامات هتل ديزين

با تو بود فصل شاديه ما
پيچيده شد بدون تو حس سادگي ها


ديزين/اسفند 82