شب بيست و پنج ساله
كوي ها كوچه ها همه بسته
شب و زنجير داده اند پيوند
خانه ها يا اسير خاموشي
يا چراغشان فروشده دربند
مگر از كوچه مست مفلوكي
بگذرد پا پاي صدا
بشكند بل كه مهر سكوت
ببازگردد ديچه اي ز ندا
يا كه مستان را كنند به صف
تازيانه به حد و حق بزنند
مفسدانند و چون مرگشان روا
هشتاد را بجش صد بزنند
يا كه سرب آورند مذاب
بر دهان خدا بچكانند
تا دهان ز حلق باز نشود
بر حلق و به حنجره رانند
يا كه ديوار سازند از ساروج
بر سر پنجره بپوشانند
درب ها قفل بندان كنند
درزها را همه بدوزانند
شامگه زه راه مانده سحر
ز جماعت بياورند نفر
تيربارانشان كنند با تير
گردنشان زننند به تبر
كوچه ها را كنند گرستان
سر هر كوچه نام يكي
شاهد مدعاست گورستان
چه گروهي بوند چه يكي
سنگهاشان همه كنند از جا
خط زنند اسم از برزن
تا كسي نداند اين جا نيز
لاله اي را بريده از گردن
ماجرا چون به اين جا رسيد
كوچه خاموش هنوز
نزده صبح سفيد
و در اين شام سياه
باد آرام پي فاش شدن قصه ي شب ميگذرد.
هم صدايي با خود
شايد هم
با سايه ي من چيزها ميگويد:
گمان كرديم داريم طلوع صبح بيداري خود را خلق را بيدار ميگرديم.
من و تو غرق پيروزي و شيريني ي پيكار خود بوديم.
خمار باده ي دوشين ز سرها نپريده بود
دهان خمره از سرمستي ما لب پريده بود.
كه روزي روز؟نه بي روز روزي از هزاران شام شرم آور سيه تر
خبر دادند:آذر مرد.
چرا؟
گرفتند و بردند و راحت اعدامش كردند.
تو ميدانستي آذر دختر بود؟
نميگفتند مگر در شرع ما اعدام دختر از محالات است.
خيالات است.
حالا شايد محمد توي بحران رسالت خواسته بود باجي به محرومان دهد تا با خويششان كند همراه.
ميان آنهايي كه دختران را زنده زنده خاك ميكردند.
اما منم خواندم در شرع ما اعدام دختر از محالات است.
تو گفتي:ساده بود.
پيشتر گردن كلفتي بي رگي كه مارها انگار عرق تنش را در بدن ميبافت.
بد مستي كه در دلش شكي از شراب شرم و شبنم نيست
به سلولش رفته دختريش را خوب برچيده
و حالا او دگر زن يا نه اصلا فاحشه چيزي است
كه اعدامش صلاح خلق و قوم و مذهب و هرچيز و ناچيزي است.
دو روزي باز نگذشته بود از اين كه گفتي:
ابراهيم دوستمان را كه يادت هست
گفتم:آري
آن يار
همان رعنا ردايي كه
فرياد هزاران روبه و كفتار هيچش نيست
كه خلق آدمي دارد
و خوي شير در پيكار
و از بحر شرافت نكته ي و همي و پيچش نيست.
گفتي: چند وقتي فراري گشته
آن دوران يادت هست؟
گفتم:هست
من و تو آذر ابراهيم
صدامان يك
و مقصد يك
ميخواستيم غول نامردمي را بيرون اندازيم.
ولي از راههايي دگر هر يك ميرفتيم.
يكي مان عاشق توده
يكي ما از جناح اكثريت
يكي ملي گرا و آن يكي گشته مجاهد يار
يكي سمپاد پيكار
ابراهيم هم از براي بچه هاي كوره پزخانه لباس و پول و والور جمع ميكرده و ميبرده.
ميداني؟
همان ها بچه هاي جاده ساوه
بچه هاي كوي اسلامشهر
گرفتند
دست و پاش بستند و تحول دادند.
و به يادم آمد
كه چه سخت است به باران گفتن
كه مبار
يا به سنگ
كه بلرز
و خون كه مريز
و خنجر
كه مبر
و باد
كه مپوي
و چشمان-كه در خيمه ي اين شام سيه ميمويند-
كه مبين.
دهانم را بوييدند.
چند سالي است كه عادت شده اين و چه زشت
در پستو
مي بزنم
و نگوييم سلامت
و نگوييم فدا يا گشت
ميبيني؟
ترك عادت سبب بيماري است.
بي عاري است.
پشتم و كمرم از تپش شلاق دارد ميتركد.
اما اين بد مستي را
خرده نگيريد به من
من كه كه اينك سوگوار هزاران سروم
كه سحرگاه نيامد و به ضلمت سرازير شدند.
و عزادار هزاران غنچه ي نو پر
كاندراين سموم شب پرپر شده اند.
بگذار بگويم كه هراسم نيست.
من ز بخشايش اين جان و تنم.
ليك از فرسايش آن در تگ اين شام شرر ميترسم.
مي لرزم.
بگذار فرياد كنم:
هرچند شايد
مقصد بعد منم.