سه‌شنبه، بهمن ۲۸، ۱۳۸۲

دريافت
طرح اين داستان مربوط به سالها پيش است.كه چند خط اولش هم در همان روزها نوشته شد.و بعد به دلايلي كه واضح و مبرهن است به گوشه اي رفت و خاك خورد و زرد شد تا به طوري كاملا اتفاقي تصميم گرفتم به انجامش برسانم.اما اين با آن فرق اساسي در فرم و تكنيك دارد.داستاني كه آن سالها در سر داشتم يك روايت پست مدرن بود:يك داستان با جمله هاي مستقل كه الزاما ارتباطي به هم ندارند.شبيه بعضي كارهاي بارتلمي. حتا چند خط اول داستان همين حال و هوا را دارد.ولي در شروع دوباره عطايش را به لقايش بخشيدم.چون امروز ديگر نوعا از آن جور كارها خوشم نمي آيد.




ولن تاين براي همسرش قبر خريد.اين يك تصميم ناگهاني بود ولي فكر كرد ديد اين طوري هميشه كنار هم هستند.
زنگ زد به دوستش انگار خواب بود.گوشي را برداشت ناله اي شبيه الو در آورد آشنايي ي گرم نداد.چون خواب بود.فقط وقتي ازش تاييد حرفهايي كه گفته بود را ميخواست با صداي كلفت شده -به خاطر خواب زدگي- صوتي مثل گاو در مي آورد.
حرفش را كه زد براي اينكه باور كند كه دوست همه چيز را شنيده ازش خواست دوباره توضيح كوتاهي از كاري كه قرار بود بكند بدهد.دوست دوباره با صوتي شبيه:
هوم يا اوهوم مكالمه را تمام كرد.ولي اصرار داشت كه همه چيز را بگويد تا بداند كه او همه ي كارها را انجام ميدهد.ولي دوست به طرز نامفهومي گفت:فهميدم خيله خب.و گوشي را گذاشت.
هنوز تا چند لحظه متوجه نشده بود كه ارتباط قطع شده و در صدد مجاب كردنش بود.
چاره اي نداشت تا چند روز صبر كرد مگر اين كه دوست كاري كه ازش خواسته بود را انجام دهد.
راه بعدي زدن يك تلفن به اداره ي كفن و دفن بود. اول خطها راه نميداد.وقتي هم كه آزاد ميشد كسي گوش را برنميداشت.بعد هم ظهر شد و انگار براي ناهار رفته بودند.تا يكي برداشت و گفت بايد با يكي از واسطه هاي خريد و فروش تماس بگيرد.شماره شان را خواست كه گفت بايد از مركز تلفن بگيرد.
مركز گفت بايد آدرس را داشته باشد يا دستكم اسم آنجا را بداند.گفت كه فرقي نميكند هر جا باشد فقط شماره اش را بدهد.گفت:همينطوري نميشود جستجو كرد.پرسيد حالا چه كار كنم:گفت ما كاري نمي توانيم بكنيم.
يك نامه نوشت براي وكيل شركتي كه زماني آنجا كار ميكرد بل كه او پي كارها را بگيرد ولي يادش آمد كه نامه ها را چند وقت پيش بردند و تازه به خاطر اينكه عده اي اسرار مگويي را فاش ميكردند بخشنامه صادر شده بود كه تا اطلاع ثانوي ارسال نامه ممنوع است.خيلي خوشحال بود كه چنين دستور ساده لوحانه هاي صادر شده بود ميتوانستند مثل خيلي جاها نامه ها را باز كنند و بخوانند و بعد بفرستند.
بايد مرخصي ميگرفت.الان چند سال ميشد كه ميخواست از مرخصي پنجشنبه اش استفاده كند ولي اجازه نميدادند.درخواستش را نوشت خودش هم همراهش رفت.گفتند درخواست را بگذار خودت برو رسيدگي ميكنيم.گفت:ولي كارم مهم است.گفتند:كار همه مهم است.گفت:حتما بايد بروم مرخصي كار واجبي دارم.گفتند:عرض كردم رسيدگي ميكنم.گفت:كي؟
گفت:تو همين هفته
-كي جواب ميدهيد؟
-تا آخر هفته
-ولي من عجله دارم آخر هفته خيلي دير است زود تر نميشه؟
-راهش همينه نامه ها بايد شماره بخورد تازه فرستاده شود به يك اداره ي ديگر.
-خب من خودم ميبرم.
-نميشه
-آخه من عجله دارم تا دو روزه ديگه بايد برم مرخصي
-تا آخر هفته جواب نامه ها مي ياد.
-حالا موافقت ميشه؟
-معلوم نيست
-آخه خيلي مهمه
فكر كرد فرار كند.موقع رفتنم كه جلويش را نميگرفتند ولي بعد كه برميگشت مشكل بوجود مي آمد.فكر كرد از سربازي بدتر نيست كه بازداشتش ميكردند.يا دانشگاه كه واحدها را حذف ميكردند.توبيخ آنقدر سختي نبايد ميداشت.
رفت جلوي آيينه خيلي سطحي و سريع خودش را مرتب كرد دستي به موهايش كشيد و يقه ي پيرهنش را درست كرد و راه افتاد دودل شد كه چمداني كيفي هم با خودش بردارد ولي ديد اينطوري دست خالي راحت تر است.رفت دم در دربان ايستاده بود و داشت با يكي حرف ميزد.لباس فرم نداشت ولي از ظاهرش حدس زد كه بايد نگهبان باشد.بعد فكر كرد شايد مامور حراست باشد.يك عده ميرفتند و مي آمدند.براي همين دلش محكم شد كه آنجورها هم كه به نظر مي آمده سخت نيست.راه گرفت و آمد بيرون دم در ايستاد تا ببيند با چي خودش را برساند.
ماشيني در كار نبود.راه افتاد پياده.ديد چند تايي هم پياده دارند مي آيند.نگاهشان كرد.جلوي يكي را گرفت:
-ببخشيد!شما از كجا مي ياين؟
-از كجا؟خب معلومه از زمين.مگه تو از كجا اومدي؟؟
-يعني منظورم اينه كه راه همينه؟
-آره
-من چطوري ميتونم راه رو داشته باشم كه گم نشم.
طرف خنده اي كرد و گفت:نترس گم نميشي.
از هم دور شدند.چند نفر ديگر باهم داشتند نزديك ميشدند.دست يكي يك بقچه ي بزرگ بود كه گذاشته بود روي شانه اش و سنگيني آن هيكلش را به طرف راست خم كرده بود.به طرز حمل بقچه دقت زيادي كرد حالت مناسب حمل بار به آن بزرگي برايش جالب بود.
گفت:كمك نميخواهي؟
-نه دست كه دارم.
-منظوري نداشتم
- من با منظور تو كاري ندارم.
به بقيه ي همراهانش نگاه كرد.دو تا زن چادري خپل بودند كه باد چادرشان را بلند ميكيد و دوباره ميخواباند. و يكي دو تا بچه خرده با لباسهاي كثيف.
نگاه به پشت سرش كرد شايد همراه پيدا كند.كسي نبود.از وقتي هم كه راه افتاده بود كسي را نديد كه اينطرفي بيايد.
شايد راه را اشتباه آمده باشم.
ولي نه پس اينها كجا ميرن؟
دنياي آخرت ديگري كه جز اين نيست.
همين يك در هم دارد مطمئنم...
عجله به خرج داد.كم كم به سرازيري ميرسيد.دلش محكم شد.يادش آمد كه روز آمدن از سربالايي طولاني ي گذشته بود و كلي هم خسته شده بود و وسط كار ايستاده بود و نگاه كرده بود به نيمكتهاي اطراف تا جايي براي نشستن پيدا كند كه همه پر بودند و فحش داده بود به زمين و آسمان به خصوص به جماعتي كه به قول خودش مثل گوسفند راه ميرفتند و يك وقتهايي همان وسط مي ايستادند و كلي آدم پشت سرشان مجبور ميشدند راه كج كنند.به ياد مسافركشها افتاد.
يك زن با شكم برامده آرام و سخت به طرفش مي آمد.تو خودش بود و متوجه او نبود.نزديك هم شدند.قطرات ريز و عرق را كه روي پيشانيش برق ميزدند ديد.نا خودآگاه گفت:راه زيادي اومدي؟
زن دهان و لبانش را پايين كش داد و چيني روي چانه اش افتاد.
پرسيد:بارت سنگينه؟
-سنگينيه راهه كه داره خستم ميكنه.
-راه؟
گفت:آره و اشاره اي به شكمش كرد.
-ولي اين كه راه نيست.چون مال خودته.راه اونيه كه تو مجبور شدي توش يا روش راه بري.
-پس با اين حساب تو داري بار ميبري.چون مجبور نيستي اين راه رو بياي.
-خيلي ها اين كاره منو ميكنن.
-خيلي ها؟كو يكيشو نشون بده.ميبيني تو تنهايه تنهايي.تنهاي تنها داري برميگردي.
-چي داري ميگي؟من كار دارم.
-كسي به اين كاري ندارد كار داري يا نداري.
-تو چي؟
-من؟منم دارم راه ميروم.راههاي زيادي رو رفتم تا به اينجا رسيدم.
-چي شد كه گذرت اينجا افتاد؟
-گذر پوست بالاخره به دباغ خونه ميفته.يك ماشين جلويم نگه داشت. وقتي سوار شدم يك نگاه گذري به راننده انداختم. يك دست بيشتر نداشت. رفتيم خانه اش. فكر نميكردم اينطوري شود.وحشيانه خودش را خالي كرد تو من.داد و بيداد كردم.با هم درگير شديم.همان يك دستش را دراز كرد و گلويم را گرفت و فشار داد.داغ شدن حس ميكردم صورتم دارد آتش ميگيرد حتا قرمز شدنم را هم ميتوانستم تجسم كنم.
-خب خودت خواستي.همين...
-شايد اين چيزها را چندميليون سال ديگر بشود توضيح داد. فعلا انگار تنها داروي آن فراموشي به توسط شراب و خواب مصنوعي بوسيله ي افيون و مواد مخدره است.ولي افسوس كه تاثير اينگونه داروها موقت است و به جاي تسكين پس از مدتي بر شدت درد مي افزايد.
به آخرهاي سرپاييني رسيده بود.چند تا كوچه و راه ديد و يكي دو تا در هم به نظرش آمد كه ديده.سربالا كرد دوباره دقت كند.ولي هر چه فكر كرد يادش نيامد چه ميخواسته ببيند.
چند رهگذر ميگذشتند.نگاه حريصي بهشان انداخت.توجهي بهش نكردند.جلورفت.نزديك يك چهارراه ايستاد.تمركز كرد ببيند خانه شان كجاست.تا برود.يادش آمد براي كار ديگري آمده.اما يك چيزي نميگذاشت تا با خيال آسوده و از همه مهمتر شوقي كه داشت به آن فكر كند.سعي كرد دليل سردي و فروكش كردن انگيزه اش را پيدا كند.به فكر فرو رفت.اصلا چرا اينهمه راه آمده بود؟چطور حوصله ميكرد اين همه راه را دوباره برگردد.فكري مثل فرشته ي نجات به سرش زد.در ذهنش راه قبرستان را مرور كرد و راه افتاد.تند و بدون توجه به اطراف و قبرهاي فراواني كه آنجا بود از چند پيچ و كرتهاي خيس گذشت تا به قبر خودش رسيد.احساس خوبي داشت كه انقدر دقيق و سريع توانسته آن را پيدا كند.يك قبر دو طبقه كه از سه طرف به قبرهايي كه آنها هم دو طبقه بودند مجاور بود و سمت چهارم فاصله ي باريكي از خيابان داشت.عابري در حاليكه سعي ميكرد نشانيهاي كه احتمالا اولين بار و آخرين باري كه آنجا آمده بود را براي يافتن گمشده اش به ياد بياورد جستي به فاصله ي باريك زد.ته سيگارش را روي قبر انداخت و از آنجا دور شد.
نگاه به آسمان انداخت.فكر كرد.ابر آخرين سرباري است كه رويشان را خواهد شست.


تهران/بهمن 82