یکشنبه، اسفند ۰۳، ۱۳۸۲

عذار حسن تو چون در خيال چهره نمود
به صد طريق بر آمد يكيش جلوه نمود
هر آنكه عزم سفر كرد بر حواشي ي عقل
به صد اشاره برون از چنين خطه نمود
طراز پيرهنت فخر داده سدره نشين
قدت نهيب به عرش علاي سدره نمود
نه نورونده به افسون تو گشايد بند
همي به عشوه ي تو پير رهاي حقه نمود
پيام خامشي ي مهر ديده گانت داد
مر احترام ستاره به پات سجده نمود
دل ار چه خوب نداند اطاعت كس را
حلال زين به بعد ار تو راي قبله نمود
ز بينواي دل اي شرح روزگار شنو
كه بذر عشق تو در مزرعش چه كشته نمود:
خبر رسيد ميايي به انتظار نشست
نيامدي و سحر شد ز غصه سكته نمود!