پنجشنبه، اسفند ۲۸، ۱۳۸۲

سرود تازه ي هفت سين



اي امير!ما را مكش
گو چه كرديم ما با تو
كه اينهمه تو خونمان را تشنه اي تو تشنه
من با ور دارم
تو هم باور كن
خونمان رنگي نيست
و ز خون همه ي آن كه كشتي هيچ سياووشي نروييده

پس دگر ما را مكش
چه كسي گفته كه ما
از تن آدمي نيستيم
گيرم اينطور باشد
آنقدر كه تو به ابليسي مشهوري هيچ يكمان ذات زشتي نيستيم

هيچ آيا به چشمان كساني كه به مردن فرمودي
چشم كردي؟
ديده اي از تنشان ز چه رو خون و عرق ميريزد؟
شده قالبهاي يخي ي اشكت را برداري بشكني در قدحي
كه خودش آب حياتي ز خون و عرق است
گو چرا جز به خون و عرق ما نميگردي مست

اي امير ما را مكش!
من خودم عاشق اندامي چشماني شده ام
كه دو چشمش تنها
جايي را مينگرد كه نبينند مرا
پس چرا نزد تو بي مايه ترين حرف دوست داشتن است
كم ترين مرگ
لاله انگاشتن است؟
از چه تا حال به جز خون و عرق عاشق چيزي نشدي؟


هر درختي كه به بي برگي ي باغستان ما
ميرويد
دستهايي از ماست
كه تو آن را بستي
يا تو از شاخه ي نازش رسني مي آويزي
با تو از رستن يك برگ
در قبرستان حياط
يا رسيدن تا خدا يا رويا
با پر حجم حباب
از درخشيدن سنگ
در درخشاني ي عشق
از سر آوردن ماهي از آب
با تو از رقص بهار نارنج
در ظرف گلي
از نماز سمنو و بهار سنجد
از صداي نفس هفت سين روي عسلي
حرف آوردن چه خطاست
بي جاست
ميخواهي باز بكش.