جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳

بي تو از كوچه هاي ستم ميترسم
تقديم به ايرج جنتي عطايي
ترانه را با ايرج شناختم.با او تا اعماق بن بست رفتم و باورش نكردم. سقفهاي مقوايي و افقهاي بي نهايت را تجربه نمودم و سفرهاي ساعتهاي عاشقي ام هميشه يكي دو سوغاتي از سرزمين سخاوتش داشته اند.




بي تو از اين همه بن بست ستم ميترسم
من ز دستبند ز پاهاي قلم ميترسم
با من اندر خم اين بد بن بست
ياوري نيست از بيش ز كم ميترسم

بي تو اين خاطره ها خاطره نيست
سخن عاطفه پر عاطفه نيست
به پناهگاه نرسيدم ليكن
هيچ پا همچو مني آبله نيست

از هجوم سخن آوار سترون ميترسم
از فراموشي ي تن من ز من ميترسم
هيچ كس هم غصه ي من اين تن نيست
من ز سرماي نگاه مرد و زن ميترسم

باز نيستي و من اينجا مايوس
چشمهايت كو دگر نيست فانوس
بي تو از اين همه بن بست ستم ميترسم
مانده ام بي تو در اين مرگ سراي منحوس

پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳

آدم كه ياد گذشته هاش مي افته



من به نيكول كيدمن فكر ميكنم.
به دخترهايي كه عاشق تام كروز هستند.
به نگاههايي كه متوجه نشدم دوستم دارند.
به عشقهايي كه ناخود اگاه در من توليد شد.
بي آنكه دوستم بدارند.
به باران تند
و آسمان هاي گرفته اي كه هيچ وقت نباريد.
به دوستان گذشته
و دنيا كه هيچ گاه دست ياري به سويم نيازيد.
من به حرفهاي شهيار قنبري فكر ميكنم
و به ترانه هاي هفده سالگي ي خودم.
به دخترهايي كه امروز هركدام سايه اي ناشناس شدند.
و چشمهاي خورشيد طرح اندامشان را بر خيابانهاي تند مي گستراند.
راستش درست يادم نيست چند بار شماره تلفن داده ام.
و چند نفر به من چشمك زده اند.
حتا اولين سيگاري كه روشن كرده ام را نميتوانم به ياد بياورم.
و نميدانم كي براي آخرين بار عاشق خواهم شد.
كاش به يادمان بود
يا رهگذري ميگذشت تا مثل پرسش معمولي ي زمان از او ميپرسيديم
چند افق گذشته
چند غروب مانده
و چند آفتاب ديگر ما را نظاره خواهند كرد.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۸، ۱۳۸۳

حرفهاي داغي وجود دارند كه اگر به موقع زده نشوند از دهن مي افتند.

دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

بساط شب



سپيده رفته خاموشه
شب از هر كوچه آويزان
نه نجواي تقاضايي
همش جغد و شباويزان

ببين دستا همه زنجير
تنا از گرده هاشون دور
نديدم گوش بيداري
نه بينايي همه شان كور

تو متن كوچه سلاخا
بساط مرگ آوردن
تقاضامند گرديدند
من و ما را به سر دادن

شباي عاشقي مردند
كجا شد آن همه مردم
به پيچ و تاب نامردي
جوانمردانگي ها گم

ببين ابليسي از دوزخ
به پاي منبر قبر است
جهادش حكم تيرباران
و فتوايش همه صبر است

كجا رفته خدا آخه
كه حتا آه مظلومي
به گوشش راه پيما نيست
يتيمي ميجود چيزي به محرومي:

مگر ما را نميبيني
كه پنداري كه ما خوبيم
ملالي هست انگاري
از اينه كه ز تو دوريم

تو هم شايد تو اين فكري
كه از دوريت غمگينيم
از آنجا كه ز تو دوريم
تبر را يار سر كرديم

جمعه، فروردین ۲۸، ۱۳۸۳

ميدوني بي تو تو اين پس كوچه گريه م ميگيره ميدوني
ميدوني وقتي كه نيستي
تو هواي پر بغض خونه گريه م ميگيره ميدوني
وقتي چشمات با من از يه درده كهنه
توي اين ضيافت فاصله ها حرف ميزنن
غم توي خونه ي چشمات ميمونه گريه م ميگيره ميدوني
ميدوني
ميدوني ميونه شهره ما يه آسمون جداي و جفاست
آسمون شهر تو محبته
توي جشن شهرتون خورشيد آواز ميخونه
صداي خنده ي خورشيد شما تو گوش من
توي اين روزاي تاريك ميپيچه گريه م ميگيره
ميدوني
ميدوني
نميدوني شيشه ي بودن ما
با تگرگ رفتنت ميشكنه
رو سرم آسمونت ميشكنه
پيله ي دوريه تو رو تن خستم ميتنه
نميدوني
همزبون من تو اين فاصله ها
كوچه گردي كوبه كوست
ديگه اسم شب من بدون تو
روح سرد جستجوست

ميدوني بي تو تو اين فاصله ها داره گريه م ميگيره
توي آيينه ي عكس چشات
عكس تنهام توي آيينه ي غريبه
داره ميبينه منو
ميگه وقت رفتنه
توي صبح سرد اين زمستونه نبودنت
پا به پاي راه و همسفر با جاده وقت رفتنه
دم آخر منه
آخره موندمه
تو مرگ لحظه هامون شايد اين صداي گيتار شكسته
آخرين ناله ي تنهايي باشه
كه تو گوش جاده ها داد ميزنه
بي تو اين همه خاموشيه جاده گريم ميگيره

چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳

من ابله سفيدي را ميشناسم كه در حوالي ي خيابانهاي خلوت بعد از ظهر راه ميرود و به پنجره هايي فكر ميكند كه نگاهش ميكنند.

دوشنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۳

از دوستت دارم 1




در بامداد امام زاده طاهر
با شعر شكوه شاملو
در جاده ي كرج
ميان ترافيك اتوبان همت
در دستهاي دوباره مهربان
باليده در دلشوره ي دوباره ديدنت
با غيبت من از سر كلاس ترمو دو
ميان بي انبوهي ي جاده ي قديم شميران ظهر
در گازهاي همبرگر
جا پارك و عجله
در وسوسه ي ورود ممنوع خيابان يخچال
در لذت تاخير در كلاس تو؛
دوستت دارم هايمان
ناگاه
گم شدند.

یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۳

شب ما سحر ندارد كه كنار ما نشستي
در وصل را گشودي صنمي دگر ببستي
دو جهان به پيش رويت بدهم به رايگاني
كه از آن دو بيش ارزي و از اين تو بيش هستي
دل ما به چشم شستت شده صيدوار خسته
كه گشوده نرگس مست و به ناوكش بخستي
بگشود قلب عاشق به سر ره تو دامي
تو خودت گشوده دامي كه ز دام ما به رستي
شب فرقتت و هجران شده بهر عاشقان تنگ
بنماي از بر صبح جمال خويش دستي
مگر آن كه درد فرهاد به لطف تو بخوبد
كه شفاي درد ما خود نرسد ز كار مستي
شب ما سحر ندارد ز كنار ما گذر كن
كه شب اين چنين نديدست چو تو مهوش و مهستي

شنبه، فروردین ۲۲، ۱۳۸۳

پرادران كارامازوف
كتاب دوم فصل هفتم
مرد جوان:در راه زندگي


به صورت اتفاقي لا به لاي كاغذ پاره هايم به صفحاتي از كتاب برادران كارامازوف پرخورد كردم. و از آن جا كه به زبان اصلي(روسي) بودند برايم جالب امد كه روايتي هم من از ان داشته باشم.البته اين باره از خود زبان و نه بواسطه ي يك زبان ديگر مثل فرانسه...با اين همه فقط يك فصل ناقابل از كار بيرون امد. چون هم باقي ي كتاب در دسترسم نيست و هم طبيعتا پرداختن به چنين شاهكاري جداي از حجم زياد فرصت كافي براي پرداخت و ويرايش ميخواهد كه اين جا يافت مي نشود.




آليوشا پدر زوسيما را كمك كرد تا به رختخوابش برود.و باز دست انداخت زير بغلش و همراهيش كرد تا برود سر جايش.اتاق خالي از اثاثه تنها شامل چند تايي ملزومات اجتناب ناپذير زندگي ميشد.از جمله يك تختخواب آهني كه با نمد به جاي تشك پوشيده شده بود. و در گوشه به زير شمايلهاي متعدد يك ميز مطالعه قرار داده بودند كه گاسپيل1 گشوده روي ان بود.
رختخواب محقر يير را در خود گرفت و چون درياي متلاطم انديشه هاي طوفاني فروبلعيد. چشمهاي بي فروغش نيمه باز ماند چند نفس سخت و سنگين كشيد.در همين حالت به آليوشا خيره شد.گويي در جستجوي يافتن معنايي يا حرفي در چشمهايش بود.
برو پسركم!شفقت هايت براي من كافي است.عجله كن.جاي ديگري تو را نياز هست.برو كه پير بزرگ منتظر توست.
آلوشا پاسخ داد:اجازه بدهيد همين جا پيشتان بمانم.
آنجا بيشترك ميتواني مفيد باشي وميداني كه آنجا هم خانه ي صلح و آشتي نيستند برو و خدمت خود را انجام بده.فرزندم فراموش مكن اگر روح شيطاني به تحرك امد به خدا پناه ببر و اين را مكرر كن...پسرك من...
پرمرد به سختي سعي ميكرد رشته ي كلامش را بگيرد و دوباره ببافد با مكث اندكي گفت:
در روزهايي كه مي آيند اينجا براي تو خانه ي خوبي نخواهد بود.وقتي من به ديدار خدا از اين جا رفتم تو هم صومعه را براي روزهاي بهتر ترك كن و به جاي ديگر برو...
دوباره مكث كرد اين بار تقريبا فراموش كرد چي داشته ميگفته:
اوه...چي دارم ميگم...امروز ديگر اين جايگاهي براي تو نخواهد بود.پسركم!من تو را براي خدمات بزرگ به دنيا مقدس ميكنم.تو مسافر روزگاري.ازدواج خواهي كرد.اما مجبوري همه ي انچه برايت رخ داده تا هميشه ي خدا حمل كني.آن كوله بار سنگيني است.اما به تو اعتماد دارم.پسركم!مسيح با توست.او را از خويش دفع مكن.او هم تو را تنها نميگذارد.به تو اندوه تلخي خواهد رسيد و تو در ان ملغمه شادمان خواهي گشت.پسركم!اين آخرين نصيحت من به توست:در اندوهها شادماني بجوي.كار كن.بي وقفه كار بكن حرفهاي مرا به ياد بياور اگرچه شايد باز برايت حرف زدم ولي نه ديگر نه تنها روزهايم كه ساعتهايم عمرم هم به شماره افتاده اند.
آلوشا تمام سعيش را كرد تا احساساتش را پنهان كند.اما گوشه دهانش شروع كرد به لرزيدن و نفهميد كي دوقطره اشك از چشمهايش چكيد روي لحاف پدر زوسيما.
پدر مهربانانه با لبخندي گفت:
چي شده پسرك من؟!ببين. همه ي دنيا به طرف مرگ حركت ميكند.اما ما بايد شادمان باشيم كه به ديدار پروردگارمان ميرويم.بله ما براي چنين خوشبختي شادماني ميكنيم و دعا ميخوانيم.حالا لطفا برو ميخواهم دعا كن...آره عجله كن و به نزد برادرانت برو.اما نه فقط يكي.هر دوتاشان.
پدر دستانش را بالا آرد تا روي سينه ي آليوشا صليب بكشد.آليوشا بي حركت مانده بود.به هر حال در او شور و رقت فراواني توليد شده بود.اشتياق پرسيدن درباره ي ديميتري.سوال نوك زبانش بود ولي جرات نداشت به آن حجم و صدا برهد.اگرچه پدر زوسيما توضيحات زيادي براي اين معماي لاينحل داده بود باز قانع نشده بود.اين حس بر روي آليوشا اثر بدي گذاشته بود.او آن را يك مفهوم كاملا سري ميدانست.بلي سري و حتا وحشتناك.
همين كه از نزد پدر مرخص شد تا در مراسم شام با پدر اعظم شركت كند احساس سوزش عميقي در سينه اش احساس كرد.ايستاد. انگار حرفهاي پدر را داشت دوباره ميشنيد.پيشگويي او در پايان سخنانش.چيزي كه او پيشگويي كرده بود ناگزير بايد به وقوع ميپيوست.آليوشا عميقا به اين اعتقاد داشت.اما او چطور ميتوانست از اينجا برود.پدر گفته بود كه برايش گريه نكند و صومعه را ترك نمايد:خداي من!حالا زمان زيادي ميشد كه آن سوزش را در قلبش احساس ميكرد.حالت ناراحتي بود.
كمي به سرعت خود افزود.از ميان شقايقهايي كه صومعه را از زاويه ي عزلت جدا ميكرد گذشت.به كاجهاي كهنسال دو طرف مسير خيره شد.راه زيادي باقي نمانده بود مثلا پانصد قدم.انتظار اين را نداشت كه در ان ساعت كسي را آنجا ملاقات كند.ولي جلوتر كه رفت متوجه حضور راكيتين شد كه انگار منتظر كسي بود.نزديك هم شدند داكيتين نيشش را باز كرد:
به....داري به ميهماني ي پدر اعظم ميروي؟بعد از بيشوپ و ژنرال پاهاتوف پدر اعضم هيچ ميهمان ديگري نداشته.يادت هست؟من انجا نبودم ولي تو رفتي براي كمك.آلكسي!يه چيزي رو به من بگو...معني ي اين كارها چيه؟
-كدام كارها؟منظورت چيه؟؟
-برادرت را ميگويم خنگه.ديميتري.زانو زدن و پيشاني بر زمين گذاشتن.
-داري راجع به پدر زوسيما حرف ميزني؟
-آره....پدر زوسيما
-پيشاني بر زمين زدن؟
-آره بد منظورم را بيان كردم.خب به هر حال منظورش چي بود؟
-من نميدونم ميشا!
-ميدانم او در مورد كارهايش با تو صحبت نميكند.شايد هم چيز مهمي نباشد.فقط يك نمايش مقدس مابانه از پير دير.ولي در همين نمايش يك چيزي هست.ببين همه ي مردم با اعتقاد شهر دارند درباره ي اين موضوع صحبت ميكنند.قصه اش تو همه ي اطراف پيچيده.همه گوش ميكنند و تعجب ميكنند.ولي من فكر ميكنم پيرمرد شامه ي تيزي دارد.او بوي جنايت را شنيده.بوش هم از خانه ي شما بلند ميشود.
راكيتين خيلي مشتاق به نظر مي امد تا در اين مورد صحبت كنند:
ببين ان در خانه ي شما اتفاق مي افتد.يك جنايت ميان برادرت و پدر پولدار و پيرت.پدر زوسيما هم كه يك چيزهايي گفته حالا بعدها اگر اتفاقي بيفتد همه ميگويند:اوه مرد مقدس همه چيز را قبلا پيشگويي كرده بود.اگر چه اين يك پيش بيني ي كوچك و بي اهميت است.راستي كه مسخره است.ولي مردم خواهند گفت كه در ان نشانه هاي مهمي نهفته است.انها افتخارات پدر را به ياد مي آورند و ميگويند او جنايت و جنايتكار را از قبل مشخص كرد.انها هميشه در اين جور مواقع احمقانه عمل ميكنند:در ميخانه به خود صليب ميكشند و به كليسا سنگ مي اندازند.مثل پير عزيز تو او مردان واقعي را با چوب ميراند ولي در برابر آدمكشها سرتعظيم فرود مي آورد.
-چه جنايتي؟منظورت چيه؟؟
آليوشا منقلب شده بود.راكيتين هم همينطور.
-چه جنايتي؟مثل اينكه از چيزي خبر نداري ولي من مطمئنم قبلا در موردش يك چيزهايي شنيدي.اين خيلي جالبه.به هر حال گوش كن آليوشا
تو هميشه حقيقت را گفته اي.تو هم بهش فكر كردي؟لطفا جواب بده.
آليوشا به آرامي جواب داد:بله فكر كردم.
راكيتين وحشت زده عقب عقب رفت:
-چي؟راست ميگي؟
-من...خب......راستش ...زياد هم نه يعني چطور بگويم درست و حسابي بهش فكر نكردم.
آليوشا آرام آرام گفت.
اما تو خيلي جالب راجع به اين موضوع حرف ميزني.من خيال ميكردم فقط خودم بهش فكر كردم.
-ديدي؟حالا برويم سراغ پدرت و برادرت ميتيا.تو به يك جنايت فكر ميكني.نميكني؟؟
-صبر كن يه لحظه اجازه بده.
آليوشا يه سختي كلام راكيتين را قطع كرد و گفت:
چي باعث شده كه اين همه با اين مسئله دقيق بشي؟كجاش برات جالبه؟؟
-دو پرسش جداگانه و طبيعي.اجازه بده هر كدام را جدا جدا جواب بدهم.راستش من از چيزي خبر نداشتم تا اينكه امروز به طور كاملا اتفاقي به نيت پنهان برادرت ديميتري پي بردم. و آنوقت از روي ان به تمام ويژگيهايش پي بردم.انسانهاي صادق و احساساتي مزاج داراي حريمي هستند كه نبايد از آن تجاوز بكنند.اگر اين طوري شد با يك چاقو به پدرشان حمله ميكنند.اما پدرت يك پير دايم الخمر لاابالي ي گناهكار او هرگز نميتواند خودش را در يك دايره محدود كند.به اين ترتيب اگر برخوردي بينشان رخ دهد بي گمان هر دو نابود ميشوند.
-نه ميشا!نه اگر همه چيز اآنطوري كه تو ميگويي باشد هيچ اتفاقي نمي افتد.
-اگر اينطوري است پس چرا دست و پايت دارند ميلرزد؟بگذار يك چيزي را بگويم.ميتياي شما ممكن است صادق باشد. ببين او احمق است ولي صادق است.بله يك شهوتران واقعي.اين خصيصه ي ذاتي و دروني اوست.اين پدر توست كه او را روي پستي هاي شهوت رانيش ميچرخاند.يك چيزي را ميداني؟آليوشا من در مورد تو در تعجبم.آخر تو چطور ميتواني ايمانت را نگه داري؟ناسلامتي تو هم يك كارامازوف هستي.ميداني؟در خانواده ي شما شهوتراني مثل يك مرض ارثي ميماند.و حالا اين سه شهوتران دارند به همديگر نگاه ميكنند.تازه شمشيرهاشان را هم از رو بسته اند.هر سه تا دارند به همديگر سر تكان ميدهند.ميداني تو هم ميتواني نفر چهارم باشي.
آليوشا با لكنت زبان گفت:
تو در مورد آن زن اشتباه ميكني ديميتري او را تحقير ميكند.
-گروشنكا را ميگويي؟نه برادر من2!ديميتري او را تحقير نميكند.چون به خاطر او نامزدش را رها كرد.او گروشنكا را تحقير نميكند.اما پسر يك نكته اي اينجا هست كه تو نميتواني درك كني:يك مرد محض بعضي زيباييهاي خاص يك زن به دام عشق او مي افتد.مثلا اندامش يا حتا بخشي از اندام او شهوترانان منظور مرا البته بهتر درك ميكنند.چنين عاشقي از فرزندانش به خاطر او دست ميكشد.پدر و مادرش را خواهد فروخت از وطنش روسيه ي عزيز ميگذرد.اگر درستكار باشد دزدي ميكند.اگر انسان باشد جنايتكار ميشود.اگر با وفا باشد فريبكاري ميكند.پوشكين شاعر پاهاي زنان3 اشعار لطيفي براي اين پاها سروده است.ديگران چنين تمجيدهايي را نميكنند اما نميتوانند به آنها نگاه كنند و به رعشه نيفتند.البته فقط پاهاي زنان نيست.تحقير اينجا كاري نميكند.حتا اگر او گروشنكا را تحقير كند.كه نميكند.باز نمي تواند از او دل بكند.
آليوشا گفت: ميفهمم.
راكيتين از روي بدجنسي جواب داد:راست ميگويي؟من اين جرات را دارم كه بگويم كه راستي راستي اينها را ميفهمي.و بالاخره براي اولين بار آن را به زبان آوردي.اين تو را به طور ناخوداگاه نجات ميدهد.اعتراف خودش گنج بزرگي است.اما به بحث خودمان برگرديم.تو گفتي قبلا بهش فكر كردي.منظورم درباره ي شهوت است.اما تو روح دست نخورده اي داري.آليوشا تو مقدسي.اما شيطان خوب ميداند كه داري به چي فكر ميكني.و چه چيزي را از قبل ميدانستي.تو داراي گوهر ناب هستي.اما در قعر فنا فرو رفتي.من زمان طولاني تو را زير نظر داشته ام.تو يك كارامازوف هستي.يك كارامازوف تمام عيار .شك مكن كه تولد و پرورش تو دليل من بر اين مدعا هستند.تو شهوتراني را از پدرت گرفته اي و خرمقدسي ارثيه ي مادرت براي توست.چرا ميلرزي؟درست نميگويم؟؟ميداني؟؟؟گروشنكا به من گفت تو را تنها پيش او ببرم او اين خرقه و ردا را از تنت در مي آورد.نميداني چطور به من التماس ميكرد تا تو را پيشش ببرم.من نميدانم چرا انقدر نسبت به تو علاقمند شده.ميداني او يك زن فوق العاده است.
آليوشا با لبخندي مصنوعي گفت:ازش تشكر كن و بگو من نمي آيم.حالا هم ميشا زودتر اين بحث را تمامش كنيم.من بعدا نظرم را بهت خواهم گفت.
اما چيزي براي تمام كردن وجود ندارد.همه چيز واضح و روشن است.همان داستان قديمي.اگر تو شهوتران باشي انوقت در مورد ايوان چي فكر ميكني؟او هم يك كارامازوف است.چيزي كه در ريشه ي همه ي شما كارامازوف ها هست شهوت دزدي و حماقت است.برادرت ايوان كس شعرهايي به نام مقاله هاي هاي خداشناسانه براي مردم ابله مينويسد.او طبعا براي اين كارش انگيزه ي خاص و شخصي دارد.ولي او يك كافر است.و تصديق خواهد كرد كه اين كارها كلك اوست.اين هم از برادرت.او سعي ميكند تا نامزد ميتيا را غر بزند.و من گمان ميكنم موفق بشود.اما همين كار را هم با رضايت ميتيا انجام خواهد داد.او نامزدش را تقديم ايوان خواهد كرد تا از او فرار كند و به گروشنكا التجا ببرد.و او اين كار را با همه ي اصالت و بي علاقگيش انجام خواهد داد.حالا ميبيني.اينها آدمهاي خطرناكي هستند.كه شيطان را درس ميدهند.او پستي خود را نشان ميدهد و با گروشنكا ميرود.اما پيرمرد؛ پدرت را ميگويم.او سر راه ميتيا قرار دارد.او هم گرفتار برق نگاه گروشنكا شده.آب دهانش از روياي دخترك از لب و لوچه آويزان است.معلوم بود كه اين همه سر و صدا را به خاطر او به راه انداخته.چون ميوسوف او را هرزه خواند.حالا هم بدتر از يك گربه ي كثيف گرفتار عشق دختر شده.ابتدا او را به خاطر رسيدگي به امور ميخانه و پاره اي از معاملات مشكوك استخدام كرد اما ناگهان فهميد طرف عجب تكه ايست.و شروع كرد به ابراز علاقه به او و صد البته هيچ ادب و احتياطي را رعايت نميكند.و به اين ترتيب پدر و پسر روبه روي هم قرار ميگيرند.در يك مسير.اما گروشنكا خواهان هيچكدامشان نيست.او دارد آنها را بازي ميدهد و دستشان مي اندازد.و توجه ميكند ببيند كداميك براي او منفعت بيشتري دارد.ببين.او ميتواند مقدار زيادي پول از بابات دودر كند ولي كارامازوف پير با او ازدواج نخواهد كرد.و شايد هم پيرمرد كيسه ي پولش را محكم بگيرد و خسيس بازي در بياورد و به اين ترتيب همه ي ماجرا تمام شود.در اينجاست كه نقش ميتيا آغاز ميشود.او بدبخت و بي پول است.اما حاضر به ازدواج با اوست.بله حاضر به ازدواج با اوست كه نامزدش را ترك ميكند:دختري با زيبايي كم نظير.كاترينا ايوانوناي ثرتمند.دختر يك سرهنگ.و برود با گروشنكا ازدواج كند.زن بدنام شهردار سابق سامسونوف كثيف و بي فرهنگ.احتمالا كلي بلبشو و بلوا سر اين غايله بلند ميشود و اين چيزي است كه برادرت ايوان منتظرش است.چون كارش حسابي راه مي افتد.اول از همه كاترينا را كه در دوري اش چون ابر بهار اشك ميريزد به دست مي اورد و به جهاز شصت هزار روبلي او ميرسد.اين براي شروع كار مردي كه آه براي سودا كردن با ناله ندارد البته خيلي خوب است.و يك چيز ديگر او با اين كار در حق ميتيا نامردي نكرده است بل كه خدمت بزرگي هم به او رسانده.چون هفته ي پيش وقتي ميتيا در ميخانه همراه با دختران كولي مست كرده بود لابه كرده بوده كه من لياقت ازدواج با كاتيا را ندارم و اين حق ايوان است.او مردي است كه شايستگي ي كاتيا را دارد.و كاترينا هم دست رد به سينه ي جواني چون ايوان نخواهد زد.همين الان هم او بين آن دو مردد است.ايوان بين بين همه ي شما بله بين همه ي شما او برنده ي واقعي است.باور نميكنيد؟او همه ي شما را مسخره ميكند و با پول شما عشق و حال دنيا را ميكند.
آليوشا تند و جدي پرسيد:تو چي ميداني؟چطور اينهمه با اطمينان حرف ميزني؟؟
-حالا چرا به من ميپري؟دعوا كه نداريم.اين نشان ميدهد كه من دارم حقيقت را ميگويم.
-تو ايوان را نميشناسي او با پول فريفته نميشود.
-راست ميگويي؟زيبايي ي كاترينا ايوانونا چطور؟؟فقط صحبت پول نيست شصت هزار روبل يك چيز ديگر است.
-حساب ايوان بالاتر از اين حرفهاست.او به خاطر پول رنگ عوض نميكند.او دنبال پول نيست.به دنبال رفاه و آسايش هم نيست.شايد دنبال رنج و درد باشد.
-امان از دست شما اشراف زاده ها چه چرت و پرتهايي ميگويي...
-آه ميشا!او روح پرتلاطمي دارد.خاطر او در بند چيزي است.او اسير معماي بزرگ و لاينحل ترديد شده است.او از ان آدمهايي است كه ميليونها روبل ثروت نميخواهد ولي آرزو دارد به پاسخ پرسش هايش برسد.
راكيتين با بدجنسي در حالي كه رنگ صورتش برگشته بود و لبهاي بالاييش ميلرزيد فرياد زد:آليوشا اين ديگر سرقت ادبي4 است.تو داري يكي از سخنراني هاي پيرت را قرقره ميكني.ايوان تو را جادو كرده.و يك انسان جادو شده ديگر يك احمق است.مغزت را به كار بنداز خودت ميفهمي.مقاله ي او يك مزخرف است كه به جفنگي ي او تا حالا چيزي نخوانده اي. اصلا مقاله اش را خواندي:اگر جاودانگي نبود پرهزگاري هم نبود.و همه چيز مجاز ميبود.به هر حال گريه زاري يه ميتيا را به ياد مي اوري كه ضجه ميزد:به ياد خواهم داشت؟يك تيوري ي جذاب براي قشر اراذل.
مي دانم بد حرف زدم.نه براي ارازل براي آدمهاي فضل فروش كه با ان ژست بگيرند و مردم را سر كار بگذارند.سرتاسر اين مقاله فريب است:‍بشريت بدون اعتقاد به بازگشت نيز قدرت زندگي كردن براي رستگاري را خواهد داشت.ان در عشق مساوات و برادري تجلي مي يابد.
راكيتين به سختي ميتوانست جلوي هيجانش را بگيرد.اما ناگهان ياد چيزي افتاد و كلامش را قطع كرد:
خيلي خوب.كافيه...
و انوقت لبخند ژوكوندي زد و گفت:چيه؟چرا ميخندي فكر ميكني زده به سرم؟
-نه فكر نميكنم زده به سرت.تو باهوشي ميشا اما...ولش كن.اشتباه از من بود كه خنديدم.ميشا هيجان تو را درك ميكنم.و حدس ميزنم اين هيجان به خاطر اين است كه خودت هم نسبت به كاترينا بي تفاوت نيستي.من مدت زيادي است كه اينها راميبينم .آيا اين دليلش نيست كه تو از ايوان خوشت نمي آيد:آيا به او درمورد كاترينا حسودي نميكني؟
-به پول كاترينا هم حسودي ميكنم؟همين را ميخواستي بگويي نه؟؟
-من درباره ي پول صحبت نميكنم.قصد ندارم بهت توهين كنم.
-حرفت را باور ميكنم.ولي بيخيال تو و برادرت.اصلا تو ميداني مسئله ي نفرت من از برادرت جداي موضوع كاتريناست؟اصلا من چرا بايد شيطاني مثل او را دوست داشته باشم؟؟او مرا لجن مال ميكند پس چرا من او را لجن مال نكنم؟؟؟
-من تا حالا نشنيدم او چيزي راجع به تو بگويد.خوب يا بد.او اصلا درباره ي تو صحبت نميكند.
اما شنيدم كه پريروز در خانه ي كاترينا نشسته و كلي مرا ضايع كرده.ميبيني؟او انقدربه حاجيت علاقمند است.خب حالا بگو ببينيم كي به ديگري حسادت ميكند؟برادر!من چيزي نميتوانم بگويم.او اينطوري درافشاني كرده كه اگر من در آينده ي نزديك راهب نشوم قطعا به سن پترزبورگ خواهم رفت و منتقد ادبي ي يكي از مجلات آنجا خواهم شد.يك ده سالي مطلب خواهم نوشت و آنوقت خودم صاحب مجله ميشوم.كه داراي ساختار روشنفكري ملحدانه است به همراه عقايد سوسياليستي و شرح هايي بر آن.و اين يك رويه براي اغفال مردم نادان است.و البته عقايد سوسياليستي ي من مانع نميشود كه به توصيه ي يك شخص جهود سرمايه گزاري نكنم و در پايان يك خانه ي بزرگ در پترزبورگ ميخرم و دفتر و تشكيلات مجله را به آنجا انتقال ميدهم و اتاقهاي خالي ي آن را هم اجاره ميدهم.او حتا آدرس خانه را هم گفته جنب پل سنگي رودخانه ي نوا كه در پترزبورگ ساخته شده است.
آليوشا كه نمي توانست جلوي خنده اش را بگيرد گفت:اما ميشا!يك يك اين كلماتي كه گفتي تحقق خواهند يافت.
-باشه آلكسي فيودوروويچ تو هم به من زخم زبان ميزني؟
-نه نه شوخي كردم.ببيخشيد.چيز ديگري تو ذهنم بود.بگذريم.ببينم چه كسي اين حرفها را به تو زده؟تو كه خودت نميتواني وقتي ايوان اين حرفها را ميزده پيش كاترينا ايوانونا بوده باشي.
-من انجا نبودم ولي ديميتري فيودوروويچ بود.و به من گفت كه خودم با گوشهايم خودم شنيدم.البته من اينها را از خودش نشنيدما كه فال گوش ايستادم چون در آن لحظه در اتاق خواب گروشنكا گير افتاده بودم و ديميتري در اتاق ديگر بود.
-اوه بله من فراموش كرده بودم كه تو از بستگان گروشنكا هستي.
-چي؟من از بستگان گروشنكا هستم؟؟ديووونه شدي؟؟؟؟عقلت را از دست دادي؟؟؟؟
-چرا؟مگر او از نزديكان شما نيست؟؟من خودم اين را شنيدم.
-از كي شنيدي؟شما كارامازوف ها چنان كلاسي ميگذاريد كه هر كه نداند فكر ميكند يكي از ان خانواده هاي اصيل و قديمي هستيد در حالي كه پدرت كارش دلقك بازي سر ميز براي بقيه ي مهمانان بود.و فقط گاهي از سر لطف كاري در آشپزخانه به او داده ميشد.ممكن است من پسر كشيشي بيش نباشم و به چشم تو كثيف و آشغال بيايم اما هيچ توهيني را نسبت به خودم نميپذيرم.من انسان شرافتمندي هستم آلكسي فيودوروويچ و هرگز نميتوانم با يك جنده ي خياباني مثل گروشنكا فاميلي داشته باشم.لطفا اين را بفهم.
راكيتين با چنان التهابي حرف ميزد كه صورتش سرخ شده بود.
-ببخش.راستش منظوري نداشتم.ولي تو چطور به او ميگويي جنده؟راستي او چنين زني است؟؟ببين من بازم ميگويم من شنيدم كه تو با او نسبت فاميلي داري.تو اغلب به ديدنش ميروي و به من گفته اي كه رابطه اي بينتان نيست.من نديدم كسي قدر تو او را خراب كرده باشد.او واقعا شايسته ي اين همه توهين است؟
-براي ملاقات او حتما دليل داشتم.اين به خودم مربوط است.اما در مورد نسبت فاميلي پدر و برادرت بيشتر از من به فاميلي با او ميخورند.
خب بسه.بهتر است كه به آشپزخانه بروي.اوه آن جا را نگاه كن.چي شده؟يعني ما انقدر دير رسيديم كه شام را تمام كرده باشند؟؟؟يا كارامازوف ها دوباره گندكاري بالا آورده اند؟؟؟؟شك ندارم كه همين طور است.ايناها!او پدرت هست و انهم ايوان كه پشت سرش دارد مي آيد.دارند از اتاق پير اعظم بيرون مي آيند.نگاه كن پدر ايسيدور هم داردبهشان فحش ميدهد. بابات را نگاه كن معلوم است او هم دارد جواب ميدهد.ميوسوف هم انجاست دارد ميرود سوار كالسكه اش شود.آنهم ماكسيموف پير كه دارد فرار ميكند.پس از شام خبري نبوده.فكر كنم پدر را هم كتك زده اند.
هيجان راكيتين همچين بي دليل هم نبود.اتفاق افتضاح و عجيبي رخ داده بود.






پانوشتها:
1 گاسپيل:انجيل.و صحيح تر چهار كتابي كه زندگي و تعليمات مسيح را در خود دارند و عبارتند از:متا مرقس لوقا يوحنا.
2 به كار بردن لفظ برادر در ادبيات و فرهنگ روسي بسيار رايج است.چه در دوران تزاري با زندگي ي دهقاني-فيودالي و چه بعدها در سيستم سوسياليستي و باورهاي خاص خودش از جمله رفيق بازي!و اين خطاب دوستانه است.
3 آلكساندر سرگيوويچ پوشكين 1799 تا 1837.بزرگترين شاعر كلاسيك روسيه.غزليات او در وصف و مدح زنان زيبا و جالب است.او توانايي و دل بستگي ي مثال زدني در توصيف يك جز از اندام؛به خصوص پا و پاي زنان داشت.
Plagiarism (Плагиат) 4

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۳

غزل مهتاب


روي ديواري سخت
پنجره بي تپشي گردد باز
ميچكد ماه ز دشت بالا
روي بي رويايي
تا لبالب نفس وي و شب شام بگردد دمساز


ژاله و شبنم نيست
نسترن خشكيدست
كمكي نيست مگر
سردي ي دسته ي در
كه مثالي ز پريشاني ي زندان باشد
برده آمال رهاييش ز سر

در زندان به سكوت دم اهلش پير است
ميله هايش خسته
رستنش تصوير است