جمعه، اردیبهشت ۱۱، ۱۳۸۳

بي تو از كوچه هاي ستم ميترسم
تقديم به ايرج جنتي عطايي
ترانه را با ايرج شناختم.با او تا اعماق بن بست رفتم و باورش نكردم. سقفهاي مقوايي و افقهاي بي نهايت را تجربه نمودم و سفرهاي ساعتهاي عاشقي ام هميشه يكي دو سوغاتي از سرزمين سخاوتش داشته اند.




بي تو از اين همه بن بست ستم ميترسم
من ز دستبند ز پاهاي قلم ميترسم
با من اندر خم اين بد بن بست
ياوري نيست از بيش ز كم ميترسم

بي تو اين خاطره ها خاطره نيست
سخن عاطفه پر عاطفه نيست
به پناهگاه نرسيدم ليكن
هيچ پا همچو مني آبله نيست

از هجوم سخن آوار سترون ميترسم
از فراموشي ي تن من ز من ميترسم
هيچ كس هم غصه ي من اين تن نيست
من ز سرماي نگاه مرد و زن ميترسم

باز نيستي و من اينجا مايوس
چشمهايت كو دگر نيست فانوس
بي تو از اين همه بن بست ستم ميترسم
مانده ام بي تو در اين مرگ سراي منحوس