غزل مهتاب
روي ديواري سخت
پنجره بي تپشي گردد باز
ميچكد ماه ز دشت بالا
روي بي رويايي
تا لبالب نفس وي و شب شام بگردد دمساز
ژاله و شبنم نيست
نسترن خشكيدست
كمكي نيست مگر
سردي ي دسته ي در
كه مثالي ز پريشاني ي زندان باشد
برده آمال رهاييش ز سر
در زندان به سكوت دم اهلش پير است
ميله هايش خسته
رستنش تصوير است