یکشنبه، فروردین ۲۳، ۱۳۸۳

شب ما سحر ندارد كه كنار ما نشستي
در وصل را گشودي صنمي دگر ببستي
دو جهان به پيش رويت بدهم به رايگاني
كه از آن دو بيش ارزي و از اين تو بيش هستي
دل ما به چشم شستت شده صيدوار خسته
كه گشوده نرگس مست و به ناوكش بخستي
بگشود قلب عاشق به سر ره تو دامي
تو خودت گشوده دامي كه ز دام ما به رستي
شب فرقتت و هجران شده بهر عاشقان تنگ
بنماي از بر صبح جمال خويش دستي
مگر آن كه درد فرهاد به لطف تو بخوبد
كه شفاي درد ما خود نرسد ز كار مستي
شب ما سحر ندارد ز كنار ما گذر كن
كه شب اين چنين نديدست چو تو مهوش و مهستي