شب ما سحر ندارد كه كنار ما نشستي
در وصل را گشودي صنمي دگر ببستي
دو جهان به پيش رويت بدهم به رايگاني
كه از آن دو بيش ارزي و از اين تو بيش هستي
دل ما به چشم شستت شده صيدوار خسته
كه گشوده نرگس مست و به ناوكش بخستي
بگشود قلب عاشق به سر ره تو دامي
تو خودت گشوده دامي كه ز دام ما به رستي
شب فرقتت و هجران شده بهر عاشقان تنگ
بنماي از بر صبح جمال خويش دستي
مگر آن كه درد فرهاد به لطف تو بخوبد
كه شفاي درد ما خود نرسد ز كار مستي
شب ما سحر ندارد ز كنار ما گذر كن
كه شب اين چنين نديدست چو تو مهوش و مهستي