سیاه مست
ای کبک خوش خرام که خوش می روی بایست   غره مشو که گربه زاهد نماز کرد
چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳
من ابله سفيدي را ميشناسم كه در حوالي ي خيابانهاي خلوت بعد از ظهر راه ميرود و به پنجره هايي فكر ميكند كه نگاهش ميكنند.
پیام جدیدتر
پیام قدیمی تر
صفحهٔ اصلی
بايگانی وبلاگ
◄
2008
(10)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(9)
◄
2007
(15)
◄
اکتبر
(2)
◄
سپتامبر
(1)
◄
اوت
(8)
◄
ژوئیهٔ
(3)
◄
آوریل
(1)
◄
2006
(7)
◄
اوت
(4)
◄
مهٔ
(1)
◄
آوریل
(2)
◄
2005
(75)
◄
اکتبر
(3)
◄
سپتامبر
(10)
◄
اوت
(8)
◄
ژوئیهٔ
(7)
◄
ژوئن
(17)
◄
مهٔ
(12)
◄
مارس
(9)
◄
فوریهٔ
(5)
◄
ژانویهٔ
(4)
▼
2004
(106)
◄
دسامبر
(9)
◄
نوامبر
(5)
◄
اکتبر
(13)
◄
سپتامبر
(11)
◄
اوت
(11)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(6)
◄
مهٔ
(9)
▼
آوریل
(10)
بي تو از كوچه هاي ستم ميترسم تقديم به ايرج جنتي عط...
آدم كه ياد گذشته هاش مي افته من به نيكول كيدمن ...
حرفهاي داغي وجود دارند كه اگر به موقع زده نشوند از...
بساط شب سپيده رفته خاموشه شب از هر كوچه آويزان ...
ميدوني بي تو تو اين پس كوچه گريه م ميگيره ميدوني م...
من ابله سفيدي را ميشناسم كه در حوالي ي خيابانهاي خ...
از دوستت دارم 1 در بامداد امام زاده طاهر با شع...
شب ما سحر ندارد كه كنار ما نشستي در وصل را گشودي ص...
پرادران كارامازوف كتاب دوم فصل هفتم مرد جوان:در را...
غزل مهتاب روي ديواري سخت پنجره بي تپشي گردد باز ...
◄
مارس
(4)
◄
فوریهٔ
(12)
◄
ژانویهٔ
(8)
◄
2003
(150)
◄
دسامبر
(12)
◄
نوامبر
(6)
◄
اکتبر
(15)
◄
سپتامبر
(15)
◄
ژوئیهٔ
(8)
◄
ژوئن
(27)
◄
مهٔ
(17)
◄
آوریل
(19)
◄
مارس
(20)
◄
فوریهٔ
(11)
پیشینه ها
کار بزرگ
خوی خوب خدا
زجر کشی
تاریخ سلسله هاشمیان
اسم اعظم
شاپرک
نوشته های پراکنده
عشق عمومی
روزهایی که می گذرند
کی با سواده
طلوع
و این سال سوم بود
محل گذر
ماشین قراضه
ماجرای شهر قدیمی
یادداشتهای یک دیوانه
سنگر نورانی من
به همبن ساده گی
نزع
دریافت
هیات آسدمهدی
تجلی
مادرمان سرمه
گزارش گرتمان
استخوان فک سگ
شام آخر
مسافر از بهشت می آید
salute
داستان دعا خواستن
خانه کامبیز
آن دو چشم در صفحه سیاه روبه رو
خانه
بیداری
آفرینگان
عکسی برای قاب ما
زنده گی مردم
مدرسه اول
دون ژوان من 2
دون ژوان من 1
متولدین ماه مه
خانه
تماس