چهارشنبه، فروردین ۲۶، ۱۳۸۳

من ابله سفيدي را ميشناسم كه در حوالي ي خيابانهاي خلوت بعد از ظهر راه ميرود و به پنجره هايي فكر ميكند كه نگاهش ميكنند.