بساط شب
سپيده رفته خاموشه
شب از هر كوچه آويزان
نه نجواي تقاضايي
همش جغد و شباويزان
ببين دستا همه زنجير
تنا از گرده هاشون دور
نديدم گوش بيداري
نه بينايي همه شان كور
تو متن كوچه سلاخا
بساط مرگ آوردن
تقاضامند گرديدند
من و ما را به سر دادن
شباي عاشقي مردند
كجا شد آن همه مردم
به پيچ و تاب نامردي
جوانمردانگي ها گم
ببين ابليسي از دوزخ
به پاي منبر قبر است
جهادش حكم تيرباران
و فتوايش همه صبر است
كجا رفته خدا آخه
كه حتا آه مظلومي
به گوشش راه پيما نيست
يتيمي ميجود چيزي به محرومي:
مگر ما را نميبيني
كه پنداري كه ما خوبيم
ملالي هست انگاري
از اينه كه ز تو دوريم
تو هم شايد تو اين فكري
كه از دوريت غمگينيم
از آنجا كه ز تو دوريم
تبر را يار سر كرديم