دوشنبه، فروردین ۳۱، ۱۳۸۳

بساط شب



سپيده رفته خاموشه
شب از هر كوچه آويزان
نه نجواي تقاضايي
همش جغد و شباويزان

ببين دستا همه زنجير
تنا از گرده هاشون دور
نديدم گوش بيداري
نه بينايي همه شان كور

تو متن كوچه سلاخا
بساط مرگ آوردن
تقاضامند گرديدند
من و ما را به سر دادن

شباي عاشقي مردند
كجا شد آن همه مردم
به پيچ و تاب نامردي
جوانمردانگي ها گم

ببين ابليسي از دوزخ
به پاي منبر قبر است
جهادش حكم تيرباران
و فتوايش همه صبر است

كجا رفته خدا آخه
كه حتا آه مظلومي
به گوشش راه پيما نيست
يتيمي ميجود چيزي به محرومي:

مگر ما را نميبيني
كه پنداري كه ما خوبيم
ملالي هست انگاري
از اينه كه ز تو دوريم

تو هم شايد تو اين فكري
كه از دوريت غمگينيم
از آنجا كه ز تو دوريم
تبر را يار سر كرديم