پنجشنبه، اردیبهشت ۱۰، ۱۳۸۳

آدم كه ياد گذشته هاش مي افته



من به نيكول كيدمن فكر ميكنم.
به دخترهايي كه عاشق تام كروز هستند.
به نگاههايي كه متوجه نشدم دوستم دارند.
به عشقهايي كه ناخود اگاه در من توليد شد.
بي آنكه دوستم بدارند.
به باران تند
و آسمان هاي گرفته اي كه هيچ وقت نباريد.
به دوستان گذشته
و دنيا كه هيچ گاه دست ياري به سويم نيازيد.
من به حرفهاي شهيار قنبري فكر ميكنم
و به ترانه هاي هفده سالگي ي خودم.
به دخترهايي كه امروز هركدام سايه اي ناشناس شدند.
و چشمهاي خورشيد طرح اندامشان را بر خيابانهاي تند مي گستراند.
راستش درست يادم نيست چند بار شماره تلفن داده ام.
و چند نفر به من چشمك زده اند.
حتا اولين سيگاري كه روشن كرده ام را نميتوانم به ياد بياورم.
و نميدانم كي براي آخرين بار عاشق خواهم شد.
كاش به يادمان بود
يا رهگذري ميگذشت تا مثل پرسش معمولي ي زمان از او ميپرسيديم
چند افق گذشته
چند غروب مانده
و چند آفتاب ديگر ما را نظاره خواهند كرد.