زندگي
1
تهران سال 1310 هجري خورشيدي
منيژه سلطان آبادي سه روز و نيم پس از تولد در مريضخانه اي در ميانه هاي شهر درگذشت.طبيب بالاي سرش بود و مادرش هنوز نذار و خسته در خانه دراز كشيده بود كه نفسهاي آخر را كشيد.از همان روز تولد سخت نفس ميكشيدد و نفسهاي كوچكش در سينه ميماند و با فشار سرفه مانندي بيرون ميزد.قابله اي كه او را به دنيا آورد-كوكب خاتون-ماماي خانوادگي ي انها كه پيش از او هشت نفر از از زنان خاندان سلطان آبادي را زايانده بود.بچه را از پا اويزان كرد دو تا پشتش زد و صداي مقطع كودك بلند شد.
زنها در اتاق مجاور منتظر بودند و مردها همه بيرون از اتاق در حياط ايستاده.اسعد خان شق و رق وسط حياط استاده بود و چپق ميكشيد كه ذنها كل كشيدند و از خانه ريختند بيرون تا مشتلق بگيرند.
مردها روي اسعد خان را بوسيدند او هم دست كرد در جيب كوچك جليقه اش كه زنجير ساعتي از آن بيرون آمده بود و چند اسكناس تا نخورده ي تميز بيرون اورد و به زنها كه طرفش هجوم اورده بودند داد.زنها جلو مي آمدند يكي ميگفت:
(اسعد خان چراغ خونه ت روشن شد).(اسعد خان دختر هم دم پدره از قديم گفتن دختر مال پدر)(اسعد خان چشمت روشن)اسعد خان خونه ت اباد).
اسعد خان كه خوش اخلاق تر از هميشه شده بود رديف زرد دندانها يش از ميان انبوه سبيلهايش هويدا شد و سعي كرد لبخند بزند اگرچه در اين كار افراط نكرد ولي همين باعث شد چند تا از مردها بهش نزديك شوند و او باهاشان ديده بوسي كنند.
بعد نوبت كوكب خاتون شد كه از همه ديرتر امد بيرون خانه.خود اسعد خان پيشبازش رفت.پيرزن به سختي پله ها را يك به يك و با دقت رد كرد تا از ايوان به حياط برسد در ميانه ي راه با اسعد خان رو به رو شد.مرد دستش را زير بغلش انداخت و كمكش كرد تا پايين بيايد.
پيرزن گفت:(اين آخرين بچه اي ست كه به دنياآوردم ديگر چشمم چيزي رو كه دستام ميگرد نميبينند پاهام هم جون ندارند زياد سر پا بايستم...تو و بابات و حالا اين دختر انگار قسمت من نبود نسل بعدي تورو ببينم......بايد بري سراغ يكي ديگه....)
-چي ميگه خاتون.......هنوز باهات كار داريم از تو بهتر كي ميتونست اين همه سلطان آبادي بزايوند...ميدوني كه زنهاي سلطان آبادي بد ميزان...اين جا هم فقط تو از پسشون بر مياي....دستاي تو بچه هامونو ميكشن بيرون....... و خنده اي آرام كرد.
-پيرزن نفس زنان گفت:خوتو لوس نكن...همين مريضخونه ي روسها كه اينجا درست كردن مگه نيست؟ميگن ماماهاش زناي خوشگل فرنگين كه كلي سفيداب به خودشون ميمالن...لباساي سفيد تميز ميپوشن كه بوي عطر ميده....
-چي ميگي؟اينا مال همون زناي نازك نارنجي ي فرنگيه...نه اين جا براي ايروني....
-تو كه خودت فرنگ رفتي چرا اين حرفها رو ميزني....حالا از منه دهاتي ايرادي نداره ولي تو ديگه چرا؟
-من ديگه چرا نداره......همين جا به دنيا اومدم.....با اهمين روش خب جواب داده ميبيني كه سرپام.حالا فكر كردي فرنگي اونهم روسهاي ناكس ميان براي زناي ما ما دل بسوزونن نيست كه نگرون ناموس مونن....
پيرزن نفس سخت ديگري كشيد.پله ها را همه رد كرده بودند.در جا ايستاد تا خستگي در كند........همانطور نفس زنان و بريده بريده گفت:
چه ميدونم......خدا عالمه.....
اسعد خان دست كرد از جبش چند تا اسكناس در آورد . جلوي كوكب خاتون گرفت و گفت:ما هنوز باهات كار داريم........ان وقت پيشانيش را بوسيد.ان وقت تند دوباره از پله ها رفت بالا به طرف اتاق.