جمعه، اردیبهشت ۱۸، ۱۳۸۳

سنگر نوراني ي من




آسمان صاف و آرام است.ماه هم هست.مهتاب چيزي مثلا.و همه چيز آرام.هيچ صدايي به گوش نميرسد.اما اگر چشمهايم را ببندم همه ي صداها باز طنين انداز ميشوند.تمام اشيا و موجودات اطرافم شروع ميكنند به صدا كردن:
يك سنگر است با صداي حركت خاك وقتي كه تنها و پاها راه ميگيرند و مي لغزند رويش.بعد صداي آر پي جي هفت كه مدام است.صداي تانك؛ آرامش لحظه اي وقتي كه دارد لوله را تنظيم ميكند با صداي خش خش خشك حركت لوله.صداي شليك و صداي فرياد يكي و صداي افتادنش.صداي نفس هاي تند و ممتد و سپس صداي سكوتش...اين صحنه ها را بارها خواب ديدم. ولي اينها كه صحنه نيستند.داستان زندگيند.داستان مرگ محمد رضا.سرش تو دست خودم بود كه صداي نفس نكشيدنش را شنيدم.....
آسمان صاف و آرام است.نماز را كه بخوانم ديگر بايد راه بيفتم براي گشت.گشت شبانه.عمدا هم مسيرم را كج ميكنم ببينم بقيه ي بچه هاي گردان را ميتوانم ببينم يا نه.سه نفر بوديم.من و محمد رضا و ناصر.بعد از نماز شب بيسيم ميزدنند كه راه بيفتيد براي گشت.سه تايي راه مي افتاديم.سنگر خالي ميماند.روشن بود.حالا بگويم نوراني از نور منور.سنگر خودمان بود.چراغ قوه هم برميداشتيم با ژ سه هامان بر دوش.تا خود صبح گشت ميزديم.صداي خمپاره مي آمد.و پراكنده شدن تركشها.نور چراغها مي افتاد روي سبزه ها.چمن هاي خشك يا سيمهاي خاردار.يك وقتها زخمي ي يا مورد مشكوكي ميديديم كه يكي مان ميبرد به خود گردان تحويل ميداد.از خود گردان چند كيلومتري فاصله داشتيم.ديده بان بوديم.وقتهاي عمليات ميرفتيم جلو براي كشيك.بعد ميگفتيم گردان مي آمد.
حالا ديگر گردان نيست.همه رفته اند.ما رفتيم جلو.سه تايي.طبق دستور.بيسيم زديم كه بياييد.دو تا دسته امد پشت سرش چند تا گروهان .هسته ي اصلي با تاخير رسيد به انجايي كه گفته بودند. يك ميدان مين بود كه فني مهندسي داشت پل ميزد تا گردان از ان رد شود.دسته ها داشتند هماهنگ ميشدند كه بروند جلو.چند تايي رفتند كه از سه طرف حمله كردند.شايد يكي ماموريت را لو داده بود.دو تا نارنجك زدند وسط پل فكر ميكنم دو تا گروهان رويش بود.وقتي تير اندازي كردند وسط جمعيت همه متفرق شدند جان پناه هم نبود.سرباز بود كه مثل پر مي افتاد زمين.آنهايي هم كه مانده بودند انقدر عرصه ي محاصره تنگ شد كه خودشان ميرفتند تو ميدان مين.
صبح با نور تيز خورشيد بيدار شدم.با يك حسي مثل باور مردن.نمرده بودم ولي ناصر را كنار دستم پيدا كردم.سينه اش خوني بود گوشه ي لبانش خون دلمه بسته بود.گريه كه دردي دوا نميكند.چه فرقي ميكند دو تا برادر رفته باشند يا هر سه تاشان.من كه وسطي هستم.بودم.ناصر بزرگترمان.مهندس مكانيك بود.دخترش را گذاشته بود حديث. تازه چند ماهش بود...من ديگر چرا ماندم.سر محمد رضا رفتم سراغ ناصر.پيدا كردنش تو همان شلوغي سخت نبود.من كه نميتوانستم خبر بدهم.تمام شب يك چيزي افتاده بود روي گلويم.فكر ميكردم محمد رضا ايستاده دم در سنگر و دارد نگاهم ميكند.انگار ازم دلخور بود.ياد بچگيمان افتادم.تو خانه يادم نيست افتادم دنبالش بزنمش فرار كرد جفت پا گرفتم خورد زمين سرش درست لب به لب گوشه ي ديوار آمد.انقدر ترسيده بودم كه هر چي عكس برگردان ماشين داشتم دادم بهش.هميشه چشممش دنبالشان بود.دو سال ازم كوچكتر بود.ديپلم رياضي گرفته بود براي كنكور ميخواند كه آمد اينجا چشمش به ما دو تا بود.من و ناصر با هم آمديم.ناصر خبر را داد.خودش رفت.من نتوانستم چشم تو چشم پدر و مادر شوم.كوچك خانه بود.حالا ميگويند سگ محله باشي كوچك خانه نباشي.حس ميكردم از چشم من ميبينند.زنم نامه داده بود كي مي آيي؟به فكر من باش به فكر مادر و پدرت از وقتي محمدرضا رفته از صداي زنگ در ميترسند.تلفن را برنميدارند.يك جوابي دادم.چي داشتم كه بنويسم...چند وقت بعد دوباره نوشت كي مي آيي؟
آسمان صاف و آرام است..يادم باشد اول صبح بروم صندوق نامه ها را نگاه كنم.اين جا يك صندوق داريم كه بچه هاي نامه رسان نامه ها را از مركز مي آورند اينجا ميريزند.بچه هاي تداركات تقكيك ميكنند و مال هر كي را ميدهند دستش.پايه اش كج شده و درش ديگر قفل نميشود.زنگ زده.يك روز وقت كنم تعميرش كنم.خوب نيست نامه ها ولو باشند باد و باران ميزند خرابشان ميكند به خصوص اگر پيام شكستني توش باشد.الان كه دست تنهام كسي نيست همه ي اين كار ها را بايد خودم بكنم.ولي يك چند سالي ميشود كه ديگر نامه نداريم.تمام اين مدت يادم رفت بپرسم چه آدرسي مينويسند پشت اين نامه ها كه مي رسند به اينجا.شايد آدرس يادشان رفته.شايد فكر ميكنند از اين جا رفته ايم.در نامه ي بعدي نوشت اين وضعيت برايم خيلي سخت است ديگر نميتوانم.پدر و مادرت همش بهانه ميگيرند خودم هم ميترسم از همه چيز. دارم مثل آنها ميشوم.ببين من زياد فكر كردم.شايد سخت باشد ولي يك بار است شيون هم يك بار...گفتم برگه هاي طلاق را بفرستد همين جا امضا كنم.ناصر نشست زير پايم كه برو.رفته بود خانه ي خودشان.گفتم عده هم كه نگه نداشتي.اقلا اين يك كار را ميكردي تا عقب نمي افتاديم.گفت:مگر چقدر كنار هم بوديم كه اين حرف را ميزني.گفتم به ما نيست كه دادگاه ايراد ميگيرد.گفت نه نترس.خيلي ناراحت بود.بعدا فكر كردم شاد همه ي آن برنامه ها را چيده بود تا پيشش بمانم.....دورادور خبرش را داشتم.سه ماهي ميگذشت كه گفتند ازدواج كرده........با ناصر تو همان سنگر خلوت كرديم.زير چشمي ميديدم كه منتظر است كاري بكنم.چه ميدانم حرفي حسرتي يا مثلا بغضم بتركد.آمديم بيرون براي گشت از پشت بغلم كرد.دستش را گرفتم.دستش را انداخت دور گردنم.ميخواستم بهش بگويم همين يك برادري كه دارم قدر صد تا دنياست.
ولي از زن ناصر و دخترش خجالت ميكشم.عمويش خبر مرگ باباش را بايد ميداد ديگر جواب نامه هاي خانه را ندادم.حتما يك كساني خبرشان كرده بودند...الان راحت تر ميتوانم فكر كنم.همه فكر ميكنند يك زماني بود كه همه دوست داشتند بروند.اصلا مسئله سر ماندن و رفتن بود.خيلي ها حسودي ميكردند.مثل من به محمد رضا و ناصر....شايد فكر ميكنند من هم......يا اينكه بايد تا آخر عمر چشم به راه بمانند.بهترين رفيقي كه اينجا پيدا كردم همين چيزها بود.هيچ وقت هم را تنها نگداشتيم......الان كه كسي ديگر مرا نميشناسد.چند سال گذشته؟كمتر كسي به ياد مي آورد. ماها كه نميدانيم اين چيزها را.لابد وقتي ببيننمان ازمان فرار ميكنند.من هم نميتوانم تحملشان كنم.همين دخترها و پسرها كه حتما مينشينند حرف ميزنند ميگويند ميخندند ميروند سينما كنسرت.هم سن اينها بودم كه امدم اينجا.آن جا ها ديگر ماند تا امروز كه ديگر نميروم.همينجا مي مانم.بايد بمانم.كجا بروم بدون محمدرضا و ناصر بچه هاي گردان و بقيه؟يك دوره اي بوده من هم مال همان دوره ام. يك وقتهايي گله اي ميكردم كه بقيه تنهام گذاشتند و رفتند.هر جايي.من با خودم عهد بستم كه تنها نگذارم.ماندم. همه رفتند.قطعنامه را كه پذيرفتند...من جاي رفتن نداشتن.شايد هم پاي رفتن...گفتند جمع كن برو ديگر همه چيز تمام شده.
گفتم اين همه را كشتند و رفتند حالا ما هم جمع كنيم برويم؟پس تكليف آنها چي ميشود؟گفتند:جنگ است ديگر.همين هاست.گفتم:همين كه يك چند نفري بميرند؟مگر نگفتيم از تصميميان برنميگريديم؟ديدم شروع نشده بود كه تمام شود....كاش بقيه هم نميرفتند.اگر فرمانده بودم دست كم يك دسته را اينجا نگه ميداشتم اصلا يك گروهان يا خود گردان....كه همه شان افتادند روي خاك.
لا به لاي بچه هاي گردان مانده بودم.همه شان افتاده بودند.گوش تيز كردم شنديم صداي عراقي هاست....يكي شان حتا باهام چشم تو چشم شد.پس چرا جمع ميكردند برگردند انگار نه انگار خاك را گرفتند يا مثلا يكي دو تا اسير.....
آسمان صاف و آرام است.صبح بايد براي نماز بلند ميشوم.همين جا جلوي سنگرمان ميخوانم.تيمم ميكنم.آماده باش با لباس مي ايستم و ديده باني ميدهم...بعد ميروم براي ناهار.خيلي سريع.سر پست ميخورم.بايد بروم گشت.گشت شبانه به جاي خود.حالا كه سر پست نيستم ميروم بچه هاي گردان را پيدا كنم... تا شب.نماز شب را ميخوانم و ميروم براي گشت زني.چراغ قوه خراب است.يك فانوس دارم.با همان.تا سه چهار كيلومتري ميروم هر چي باشد گزارش ميكنم.بيسيمم كار نميكند.يك وقتي خواستم پوكه ها را جمع كنم و باهاش يك سنگر ديگر كنار سنگر خودمان بسازم.تا با محمدرضا و ناصر راحت تر باشيم.ولي وقتش را تا حالا نكردم.اگر شد چند تا هم پلاك مي آورم ميگذارم هركدام را كه خواستيم نوبت به نوبت مي اندازيم گردنمان تا تنوع بشود و دل زده نشويم.ستاره هم كه هست.خيلي زياد است به خصوص شبهاي اول بهار.خودم دولا ميشوم قلاب ميگيرم براي محمدرضا يا ناصر تا بروند يك چند تايي از آن بالا بياورند براي روشنايي سنگرمان تا شبها كه داريم راه مي افتيم قبل از راهي شدن اطرافمان نوراني شود.




تهران/فروردين 83