كي باسواده
نادي و كاتي سوار بر اتوبوس از كلاس اول به خانه برميگشتند.هر دو بر صندلي ي نشسته بودند كه بالايش نوشته بود:صندلي ي كودكان.به حقوقشان احترام بگذاريد.
اتوبوس در ايستگاه ترمز كرد و مادربزرگ سوار شد.پيرزن آرام آرام راه گرفت و به اميد پيدا كردن جايي براي نشستن نزديك بچه ها شد.كاتي با صداي جيغ مانندش كه همكلاسيهايش ميگفتند بلندگو قورت داده فرياد زد:آهاي!چه كار ميكني مادربزرگ؟اينجا صندلي هاي بچه هاست.
نادي بلند شد و گفت:ببخشيد مادربزرگ كاتي تو كلاسمون از همه بيسواد تره.بفرماييد بنشينيد.
پيرزن نشست نفس عميقش را بيرون داد و گفت:اشكالي ندارد.زندگي او را باسواده باسواد ميكند.
اتوبوس ايستاد و نادي و كاتي پياده شدند.كاتي گفت:تو نميتوني بخوني؟مگه بالاي صندلي ي ما ننوشته بود صندلي ي كودكان.
نادي گفت:چرا من ميتونم بخونم ولي تو نميدوني كه پيرزنها بچه هايي كه جا بهشون ندن رو ميخورن.