دوشنبه، اردیبهشت ۱۴، ۱۳۸۳

به همين سادگي
به J.M.Kozzie





قبول موضوع برايم خيلي دشوار بود.حتا در ابتدا مانند شوك عظيمي تمام قدرت استدلال و منطق را ازم گرفت.فكر ميكنم حق هم داشتم كه ببينم همسرم تمايلات شديدي به هم جنس خودش دارد و در عين حال با من زندگي ميكند.
همش همين بود كه زود از سركار به خانه برگشتم كليد انداختم توي در و وقتي وارد شدم چيزي نديدم جز يك سينه بند نارنجي ي نازك با بندهاي ظريف و باريك.من امار تمام سينه بندهاي زنم را دارم.شايد ندانم دقيقا چه جور شرتهايي دارد و اين موضوع در مورد او هم صدق كند.در مورد من خب طبيعي است كه شرتهاي تقريبا يك شكل مردانه را از هم نتواند تشخيص دهد و اصلا حوصله ي چنين كاري را نداشته باشد.ولي من دقيقا ميدانم كه او چه جور سينه بندهايي دارد و از هر نوع چه رنگهايي.خودم از كيش برايش يك جين خريدم.در شش رنگ مختلف.ولي اين.....نه....مطمئن بودم كه چينين چيزي نداشت.رفتم از توي اتاق تلويزيون را روشن كردم و عمدا سر و صدا راه انداختم تا متوجه آمدنم بشود.من آدم واقع بيني هستم و سعي ميكنم هر چيزي را از راه مسالمت امز آن حل كنم.شايد هر كسي بود ميرفت و با لگد درب اتاق خوابمان را ميشكست و همه ي پته ها را روي آب ميريخت.ولي سوال اينجاست كه با اين حركت و تند و تيز توانسته به اعماق و ريشه هاي نيرويي كه او را به چنين عملي واداشته برسد؟
خيلي زود صداي باز شدن قفل در را شنيدم و چندي بعد همراه با خنده هاي به نظرم مصنوعي زنم و دوستش كه دو سه باري قبلا هم را ملاقات كرده بوديم بيرون آمدند.رفتار زنم كاملا طبيعي بود.دو تايي امدند دم در اتاقم سلام و احوالپرسي كردند.آن وقت دوستش خداحافظي كرد و رفت. و من ديدم زنم با سرعت و نوعي مهارت سينه بند كذايي را در مشتش گرفت و به اتاق رفت.
سعي كردم چيزي به رويم نياورم.ضمن اينكه او چنان قيافه ي حق به جانبي گرفته بود كه جاي هيچ جسارت و حق خواهي ي به من نميداد.ولي نوع برخوردم كه سعي ميكردم خود را بي خيال و عادي نشان دهم خيلي تو ذوق ميخورد طوري كه خودش ازم دليلش را جويا شد.اين مرا بيشتر عصباني ميكرد.چون ميديم خيلي آرام و معمولي دارد از من دليل تغيير رفتارم را ميپرسد.سر شام همين رفتار ادامه داشت.جوابش را سربالا ميدادم.و يا تحويل نميگرفتم.همينطور سر تلويزيون كه برنامه ي مورد علاقه اش را عوض كردم و او با حالت اعتراض مي گفت كه تو هم اين برنامه را دوست داري و من خيلي سرد و سر جواب دادم ولي حالا ميخواهم اخبار گوش كنم.شايد به خاطر اينكه حس كرده بود عصباني هستم زيابد پاپي نشد.زنها در اين موارد شم توانايي دارند.حتا ناراحتي هاي ساختگي را هم تشخيص ميدهند و عكس العمل مقتضي نشان ميدهند.مردان عموما از داشتن اين خصيصه محرومند. ناراحتي ها و دلخوري هاي همسر يا شريك جنسي شان را مرتيط با سردردهاي عصبي ي دوره اي يا پريودشان ميدانند و بدان وقعي نميگذارند.به اين اميد كه گذر ساعت تمامش كند.گفتم عموما محرومند يعني معمولا در آنها چنين حسي پيدا نميشود.حتا يك قانون ناشناخته ي مردانه ميگويد كه حساس شدن بر روي اين موارد كار خواجه هاي مرد نما و آدمهاي خاله زنك يا پيرمردهاي زن باز است.
اما از آنجا كه هر كس اندازه اي دارد و ظرفش پر ميشود بالاخره نتوانست تحمل كند و در رختخواب وقتي پشت به او سعي ميكردم بخوابم از جايش نيم خيز شد و در حالي كه يك دست و بخشي از شانه اش از زير لحاف بيرون امده بود گفت:عزيزم!امروز چت شده؟رفتارت رو اصلا نميفهمم.
سوال سختي كرده بود.گفتم كه من سعي ميكنم انسان واقع بيني باشم ولي آنچه كه در دنياي واقعيت سير ميكند الزاما با واقعيتهاي ساختگي ي ما تطابق نميكند.اگر او چنين غريزه اي در خودش احساس ميكرد خب نياز طبيعيش بوده كه نميتوانسته آن را سركوب كند يا دليلي براي آن نميديده.حتا چيزي كه ناراحتم ميكرد فكر دلسردي و خستگي ي او از يك رابطه ي هميشگي ي جنسي-عاطفي با من نبود.تنها حس يك حركت مستقلانه جداي از حضور من بله چنين چيزي برايم قابل هضم نمينمود.گفتم:
عزيزم!اگر قرار شود جز من شريك ديگري براي خودت انتخاب كني چه كار ميكني؟
-معلوم هست چي ميگي؟
-ببين ازت فقط يه سوال كردم.سوالم هم معلوم و واضحه.
-نه واضح نيست.اصلا نميدونم داري راجع به چي حرف ميزني.
-خب معلومه راجع به انداممون.راجه به بدنهامون و نيازهاشون.مثل خوردن خوابيدن يا ارضا شدن.
-من نميفهمم چي ميگي
-دارم واضح حرف ميزنم.جز من اگر قرار بود يك شريك ديگر انتخاب كني چه كار ميكردي.
-ديوونه.....منو كه فكر ميكردم چتهخوب بگو ديگه پس زده به سرت.
بله بحث را بد شروع كرده بودم همين بهتر كه اينطوري تمام شد.ولي نميبايد سكوت ميكردم چون به نظرم مي آمد كه در آن صورت او ديگر بحث را شروع نميكند.گفتم:
-نگاه كن داريم با هم حرف ميزنيم.اين جا تو رختخواب خودمون عزيزم.تو هيچ تا حالا به اين فكر كردي كه......اصلا بهتره.... ولش كن.
نگاه عاقل اند سفيهي بهم انداخت و گفت:آره بهتره ولش كنيم....ولي عزيزم اگر تو هم چنين فكرهايي به كله ات بزنه فكر نكن كه من ولش ميكنم.