زندگي
2
از صبح در خانه چهار تاق باز بود.تعداد زيادي از مردم مي آمدند داخل.چند تا ديگ بزرگ هم گذاشته بودند گوشه حياط.كفشهاي زيادي پشت در تلمبار شده بودند.نزديك ظهر صداي شيون از خانه بلند شد.شيرين زاد و پوران و چند تا از پير زنان زدند توي سرشان بعد دسته دسته شدند و هر بار سر و كله ي يكي زدند.شيرين زاد گفت:
خواهر برات بيمره....داغ منو ميديدي اي كاش عزيز خواهر...
عزيز جان از هوش رفت.
اسعد خان تو حياط لبه ي حوض نشسته بود سنگ شده بود رنگش هم شده بود مثل گچ ديوار. نفسش انگار از سينه بيرون نميزد.همان جور به يك جايي خيره مانده تو عالم خودش مثل اين كه كسي جرات نميكرد برود نزديكش.تا عباس بالاخره تكان خورد آرام وسلانه رفت تا وسط حياط انگار ميخواست زمان زيادي داشته باشد تا فكر كند ببيند چه كار بايد بكند.به اسعد خان كه رسيد خم شد دستش را گذاشت به گردنش.آرام فشار داد بعد محكم تر ياد حرفهاي خود اسعد خان افتاد كه هميشه ميگفت دست دراز كردن و دست دادن كار مرد است بايد مردانه باشد قدرت مرد به گرمي ي دست و زور بازويش است اگر از اين دو تا افتاده يا مرد نيست يا اصلا چه بهتر كه چيزي رو نكند...عباس آن سالها تازه نوجوان بود...پشت لبش داشت سبز ميشد عشقش اين بود كه بهش بگويند پهلوان يا آقا يا اگر طرف خيلي باحال بود بگويد جوانمرد...ميرفت زورخانه خود اسعد خان دستش را گرفت و برد.روز اول هم بهش گفت اين جا فقط مردها مي آيند يادت باشه مرد به چهار تا پشم روسينه و سه تا شاهپر پشت لب نيست.وقتي مرد شدي كه اگه ديدي يكي بهت التماس ميكنه بشي خيش عرق...شاديت باشه كه از سر يك ضعيف بگذري...خون يعني مرد و خاك و ناموس اگر خون مرد به جوش اومد يا ميسوزه يا ميسوزونه حالا اگه مردش هستي برو وسط اول از همه هم از پهلوون رخصت بگير...
از آن به بعد شده بود هم خانه ي زورخانه با اين كه حرفهاي برادر توي گوشش بود ولي خيلي وقتها باز دنگش ميگرفت يال و كوپالش مردم را بلرزاند با خودش ميگفت اگر آقا داداش بفهمد حتما ديگر نميگذارد بروم زورخانه شايد هم چند تا سيلي بزند تو صورتم....خيلي حرصش ميگرفت يكي تو راه يا پياده رو صدايش كند كه هي آقا پسر.....ديگر به خيال خودش مرد ميدان بود.يك وقتهايي هم ميرفت سر كمد اسعد خان خود تراشش را برميداشت و ميكشيد به صورتش خيلي خوشش مي آمد اين جوري سبيلهاي تازه جوانه زده اش بيشتر به چشم مي آيند.اسعد خان فهميده بود ولي به رويش نمي آورد....فقط يك بار كه ديده بود دارد ميدانداري ميكند و يك چيزهايي ميگويد با خنده اي مليح و بدون تمسخر بهش پراند من كه قد تو بودم يك دفه هوس كردم بروم سر تيغ آقام وقتي بو برد همچي گوشهام رو كشيد كه با خودم قول دادم ديگه تا عمر دارم سرغ يك همچين چيزي كه اينطوري سرش آدم رو ميزنن نرم....
عباس آرام گفت:داداش....
نميدانست چرا از بين اينهمه آدم چرا او رفته جلو تا آرامش كند اصلا ميتوانست؟شايد هم ميخواست خودش آرام شود.هر چه بود اينطوري يك كاري كرده بود.تا حالا كه همه ي كارها را اسعد خان ميكرد بزرگ همه بود حرفش هم برو خودش هم كه كاربلد.حالا انگار فرصت براي يكي ديگر پيش آمده باشد.يك لحظه به خيالش مثل يك شير در حال مرگ آمد.خواست كنارش بنشيند ولي منصرف شد.ايستاده بيشتر مي آمد.دستكم در حالتي بود كه برتري نسبت به او داشت....
بالاخره بدون اين كه كاملا متوجه باشد چي ميگويد گفت:
داداش نميخواي بريم تو؟
اسعد خان چيزي نگفت.
بيشتر به خوش جرات داد.فكر كرد چيزي نميگويد ولي حتما دارد حرفهايم را ميشنود.محكم تر و حتا عامرانه تر گفت:
داداش خودتون يادم داديد كه غصه مخصوص مرده...بايد مثل كوه باشه وقتي زنا دارن زار ميزنن كوه ما شمايين اگه شما كنار برين به كي تكيه كنيم؟
اسعد خان دستش را بلند كرد و دست عباس را كه به گردن يا شانه اش بود گرفت.فشار نداد.
عباس دستش را خم كرد و دستهاي اسعد خان را گرفت.محكم فشار داد.