پنجشنبه، مرداد ۰۸، ۱۳۸۳

دكتر گفت:خوب گوش كن چي ميگم.تو ديفتيري گرفتي و ازش ميميري.
من گفتم:اتفاقا چند وقت پيش خواب ديدم مرگ يكي را پيشگويي ميكنم ولي او در جوابم گفت خب تو هم مريض ميشي و ميميري.
دكتر خنديد.
ادامه داد:{اين قسمت از حرفهايش يادم نيست.}پس سعي كن از لحاظ روحي در آرامش{يكي صدايش كرد و رشته ي حرفها از هم گسست.}
هرچند تقريبا معلوم بود چي ميخواهد بگويد.

پنجشنبه، مرداد ۰۱، ۱۳۸۳

خواب ديدم تو يك پارك هستم.نميدانم كدام.ولي جشن بود.از آن كارناوالها.حالا ميگويم پارك ساعي.رفتم سراغ يك دکه ی  اغذيه فروشي دخترك پشت پيشخوان سر تكان داد گفتم يك ساندويچ هبرگر.نداشت گفت فقط اين را داريم.يك اسمي گفت كه تا حالا نشنيده بودم.گفتم يكي بده.و همان لحظه كه مشغول درست كردن شد راه گرفتم به طرف جاهاي ديگر پارك.نميدام چي شد كه رسيدم به يك مكان سرپوشيده.مثل خانه يا سالن جايي.آنجا هر كي بهم ميرسيد آشنايي گرم ميداد.همه مرا ميشناختند ولي من هيچ كدام را به جا نمي آوردم.

سه‌شنبه، تیر ۳۰، ۱۳۸۳

بن بست


من نیازم به تو واسه
ترس من حسرت امروزه
میدونی که رنگ خورشید قشنگ
پیش تو یه پولک بی نوره

تو رو از اتاق اسباب بازیها
میون رفاقتهای کودکی
با خودم به این زمونه میکشم
مث رنگ مهربون پولکی

با تو اون گذشته ها بزرگ شدن
تو با قصه و ترانه اومدی
وقتی رفتی کوچمونو یاد برد
نقب بن بستمونو تو میزدی

دست گرم تو حکایت حدیث
که به تفسیر تنت محتاجه
هنوزم شعرای یادگاریمون
رخت خواب اون درخت کاجه

کشف نازنین لبهای تو شعر
حرف عشق طالع نسل منه
طرح نقش یک سکوته بر لبای در
که رونه به یه عاشقونه ی بن بسته

قصه ی ضرورت این عاشقی
ترس من از حسرت امروزه
میدونی که رنگ اون خاطره ها
از عبور عطر تو جون میگیره

دوشنبه، تیر ۲۹، ۱۳۸۳

عزیز من غصه نخور
دنیا همش دو رنگیه
خونه ی دل شکستنه
دنیای سینه سنگیه

امروز منو تنها گذاشت
هرکی بهم خنده میکرد
با قلب دیگر میشینه
تنها منم با قلب سرد

گلوی آواز بیصداست
عشق و رهایی بی معناست
نزدیکیهامون چه کمند
زمونه ی جداییهاست

بادوری خوبن آدما
رفیقت با جداییها
سوار بال من شدن
شکسته قفل در ما

عزیز من رهاییها
با بال هم قفس خوشه
منو نبین که بیپرن
هر کی بی همنفس خوشه

یکشنبه، تیر ۲۸، ۱۳۸۳

تنهایی




اي دل ديگه غصه بسه
تا زندي دل به كس نده
هر كه گرفتاره خوشه
بيخيال دنيا رو خوشه

حالا ديگه مثل قديم
قلب عاشق نبيني
تنها تويي كه عاشقي
معني نفرت ندوني

وقتي جووني باهاتعه
تموم دنيا مالته
بسكه قشنگه زندگي
خوب و خوشي احوالته

حالا تو موندي و غمت
رسيده وقت ماتمت
تو موندي و من خراب
ببين چطور شد عالمت

عمر گذشته نمياد
از ديگران جدا شدي
چشمات و باز كن ببيني
از اين به بعد تنها شدي

شنبه، تیر ۲۷، ۱۳۸۳

زندگی



3
شهرزاد طبقه ي بالا روي تختش نشسته بود.طبيب هنوز قدغن کرده بود که راه برود يا کاري انجام دهد.حتا بعد از اين که معاينه تمام شده بود اسعد خان را به گوشه کشيده بود و گفته بود مجال بياوريد اين ترس مجلس عزا نيندازدش...خود اسعد خان قبل تر به فکرش بود که سر مجلس بفرستدش خانه ي آشنا کسي....همين طور به جلو زل زده بود ولي چيزي نميديد.پوران بانو روي صندلي روبه رويش نشسته بود.نگاهش ميکرد کمي مکث کرد و انوقت گفت:دخترم ديگه وقتشه ناراحتي رو کنار بذاري تموم شد و رفت گوش ميکني؟هر چي بوده تموم شد جووني هنوز بر و رو داري از آب و رنگ نيفتادي که بترسي از چشم شوهرت بيفتي بره سرت يکي ديگه رو بياره حالا اين بار نشد گفتم که هنوز اولشه اونقدر براش بچه مياري که نگو ....قيافه ي مادر مرده ها رو هم به خودت نگير مردها منتظرن ببينن زن از خودش عيب ميگيره يا عيب خودش رو ميدونه تا سوار به خر مرا د شن و هي بتازن حالا نتاز کي بتاز خوب گوش کن چي ميگم يواش يواش بايد از رختخواب بياي بيرون خونه رو بگيري تو دستت بترس از روزي که همين کلفتهاي خونه براي شوهرت چشم نازک کنن قوم و خويشهاش هم بشينن گوشش رو پر کنن چشم باز کني ببيني ديگه از اين اتاق حق نداري بياي بيرون خونه صاحب يه خانم ديگه شده....گوش ميني چي ميگم؟تا بوده همين بوده ميخواد از هر انگشتت اشرفي بباره بازم اگه نتوني دل شوهرتو به دست بياري کار تمومه اداي آدم فرنگي ها رو هم در نيار تو فرنگ بودي که بودي الان داري اينجا زندگي ميکني با دوسال تو فرنگستون که پاريسي نشدي اين جا هم برلين و سن پترزبورگ نيست خب يکيش بچه س دفعه ي بعد که اينطور نميشه الان هم حکمتي توش بوده...
از فردا پا ميشي آروم ولي به همه نشون ميدي که هستي لازم نيست خودت رو خسته کني هنوز تازه زايي ........
شهرزاد آرام گفت:کجا خاکش کردين؟
پوران زاد گفت:دخترکم ديگه بهش فکر نکن ببين هنوز جووني خيلي زوده که براي اين چيزها گريه کني همين من قبل از شيرين زاد و شکر زاد و تو يعقوب و احسان و صفدر دو شکم ديگه زاييده بودم.بچه ي اولم پسر بود.سه تا خواهرهام با خواهرهاي پدرت شکم اول دختر آورده بودن واسه همين مهر من تو دل پدرت حسابي افتاد همه يک جوري نگاهم ميکردن شده بودم آيينه ي دق همه شون .نميدونم کدومشون اومد جادو کرد چي گذاشت زير سرش يا مثلا وقتي بغلش کرده بود تو گوشش ورد خونده بود که به سه ماه نکشيد....تو خواب بالا اورد....برديمش دکتر گفت زردي يه.گفتيم دوا درمون ميکنيم خوب ميشه تا يک هفته يا بالا مي آورد يا اسهال بود سينه ي منو هم ديگه به دندون نميگرفت ...تو بغل خودم تلف شد...بارون مي اومد هواي خونه همچين ناملايم بود من پتو پيچيدم دورش و سفت بغلش کردم داشت ميلرزيد گريه کردم گفتم خدا بچه ام رو نگير...تکون نميخورد...
شهرزاد بدون داري چه کار ميکني بچه ت رفته نذار خونه ت هم بره.از خونه صداي بچه بلند ميشه...
دو گوله اشک از چشمهاي شهرزاد سرازير شد پايين.

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۳

به آزاده ی دیروز

آن گاه که شیهه ی باختری بی سوار اسبی دور شنیدم
آونگ ساختم از شعر
گیوتین ساختم از شعر
برای مراسم اعطای مدال ناپلئون
بنیان کوره ی آدم پزی افکندم از شعر
سنگ قبر و جرثقیل
از سنگ و سیانور...
ای یار!
ای با من نگاه و نگاهت همه در من رویایی!
ای
دوست!
ای هم پیاله و پیله!
باید کمک کنی
تا یک به یک
به جا کتابی ی دنیا بازگذاریمشان:
-شه کارهای من-

مسپار گوش
مارش سکوت تو را عربده میکشد
بلوغ نام تو هم قامت اندیشه
تفتیده در ظلامت چربک و بانگ اذان دشمن
باید که یک به یک
شه کارهای سوخته ی این همیشه متهم را
به خورد خلق دهیم
من زنجیر ساختم از شعر
تا مرواریدهای متصل تبعید تند را
در پیچ پیچ باور پر اشتباه خوش باوری
بر گردن تو شلال کنم
ای نام تو...نام تو کنیه ی تو
بیدار باش نشانه
قداست آشفته ی گیسوی تو
نجابتی بچگانه
هوسی کودکانه
پروانه ی تخفیف دار
از سنگسار
اندر زبان و خامه ی من
این رویای کار آمدی است
من زندان و زهر ساختم از شعر
و آن گه که باشیم هم دست
شه کارهای من را به جا کتابی ی دنیا جا کنیم
آنک ببین
چگونه در خلال همین چند سطر جاوید میشوم.

بهمن 79
توضیحات:
شیهه ی باختری....:مقاومت جانانه ی کردها و عواقی ان مد نظرم بوده منتها در طی سالهای 57 تا 63
قبر جرثقیل و...:قتل وحشیانه ی مختاری و پوینده که ظاهرادر چنین جاهایی خفه شدند.مرگ این دو عزیز تلخ ترین فاجعه ی اوان جونی ی من بود.
سیانور و...:قتل سعید امامی از سر قاتلین مختاری و پوینده و چند نفر دیگر که با آن یا داروی نظافت کشته شد تا برای همیشه لب فروبندد الته ماجرا به صورت خودکشی بیان شد.
مرواریدهای متصل تبعید...:اشارتی به محکومیت زنجیره ای عده ای که در کنفرانسی حول و حوش فروردین 79 در برلین و به همین نام بر گزار شد.یعنی مهرانگیز کا شهلا لاهیجی علی افشاری اکبر گنجی عزت الله سحابیو...اگرچه از این ها فقط گنجی تبعید شد.در سطور بعد قصد داشتم نا کارآمدی انحراف و اصلا اصل خیمه شب بازی این شو را تصویر کنم.

دوشنبه، تیر ۱۵، ۱۳۸۳

شب است
یک شب خفه ی بیخود
تو خوابیده ای و من بیدار
دوباره انتظار
آخرین انتظار...